eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
18 عکس
22 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت ۱۸۵ | باغ دوباره از زبان هانیه ساعت نزدیک ده شب بود. جلوی همان باغ قدیمی ایستاده بودیم؛ جایی که چند ساعت قبل فکر می‌کردیم همه‌چیز آنجا تمام شده. اما حالا پیام ناشناس ما را دوباره به همان‌جا کشانده بود. ـ محمدطاها... ـ بله؟ ـ اگه برای بابام اتفاقی افتاده باشه... حرفم نیمه‌کاره ماند. آرام گفت: ـ پیداش می‌کنیم. امیر از پشت سر گفت: ـ نیروها اطراف باغ مستقرن. در را باز کردیم. حیاط تاریک بود. چند قدم جلو رفتیم. ناگهان چراغ داخل ساختمان روشن شد. صدایی آمد: ـ هانیه، تنها بیا داخل. محمدطاها جواب داد: ـ نه. صدای مرد خندید. ـ می‌دونستم تو هم میای. هانیه با نگرانی پرسید: ـ کیه؟ در ساختمان باز شد. عمو حمید بیرون آمد. با دیدنش خشکم زد. ـ عمو؟ او خسته به نظر می‌رسید. ـ هانیه... محمدطاها جلو رفت. ـ پدرت کجاست؟ حمید گفت: ـ زنده‌ست. نفس راحتی کشیدم. ـ کجاست؟ ـ داخل. با عجله خواستم وارد شوم که حمید دستش را بالا آورد. ـ صبر کن. ـ چرا؟ ـ چون قبل از اینکه ببینیش، باید یه چیزی بدونی. محمدطاها گفت: ـ چی؟ حمید نگاهش را به من دوخت. ـ پدرت خودش خواسته ناپدید بشه. خشکم زد. ـ چی؟ ـ برای اینکه کسی نتونه از طریق اون به تو برسه. اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ پس چرا اون نامه رو گذاشت؟ حمید گفت: ـ چون می‌دونست بالاخره حقیقت رو پیدا می‌کنی. --- از زبان محمدطاها حمید به من نگاه کرد. ـ موسوی، تو باید یه چیز رو به هانیه بگی. اخم کردم. ـ چی؟ ـ چیزی که سال‌ها پیش بهت گفته شده. ـ من چیزی نمی‌دونم. حمید سرش را تکان داد. ـ می‌دونی. هانیه با تعجب نگاهم کرد. ـ محمدطاها؟ نفس عمیقی کشیدم. ـ فقط یک چیز یادمه. ـ چی؟ ـ روزی که برای اولین بار پرونده پدرت رو دیدم، یک اسم داخلش بود. ـ چه اسمی؟ ـ هانیه. هانیه آرام گفت: ـ یعنی از قبل منو می‌شناختی؟ ـ نه. مکث کردم. ـ اما پرونده تو قبل از اینکه من وارد زندگیت بشم، وجود داشت. هانیه اشک‌هایش را پاک کرد. ـ چرا؟ حمید پاسخ داد: ـ چون هانیه فقط شاهد پرونده نبود. سکوت کرد. ـ او کلید پرونده بود. صدای قدمی از داخل ساختمان آمد. همه برگشتیم. پدر هانیه در آستانه در ایستاده بود. ـ دیگه کافیه، حمید. هانیه با دیدنش دوید سمت پدرش. ـ بابا! پدرش او را در آغوش گرفت. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای تیر از دور شنیده شد. محمدطاها فوراً هانیه را کنار کشید. امیر فریاد زد: ـ همه پناه بگیرید! حمید به سمت پنجره نگاه کرد. رنگش پرید. ـ کاظمی برگشته. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۸۵ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۶ | شلیک از زبان هانیه صدای تیر هنوز در باغ می‌پیچید. محمدطاها من را پشت دیوار کشید. ـ سرت رو پایین بگیر. ـ بابا! پدرم چند قدم آن‌طرف‌تر بود. ـ من خوبم، دخترم! امیر از پشت دیوار گفت: ـ نیروها موقعیت تیرانداز رو پیدا کردن! حمید به سمت پنجره رفت. ـ از سمت تپه شلیک شده. محمدطاها گفت: ـ کسی دنبالش نره. اول مطمئن بشید منطقه امنه. چند لحظه بعد صدای بی‌سیم آمد: ـ مظنون از محل فرار کرده. امیر جواب داد: ـ پلاک خودرو؟ ـ ثبت نشده. پدرم آرام کنارم آمد. ـ هانیه... ـ بابا، چرا همه این سال‌ها چیزی نگفتی؟ نگاهش پر از خستگی بود. ـ چون فکر می‌کردم سکوت از تو محافظت می‌کنه. ـ ولی من همه‌چیز رو از دست دادم. اشکم پایین آمد. ـ حتی حافظه‌ام رو. پدرم دستم را گرفت. ـ می‌دونم. محمدطاها چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت. --- از زبان محمدطاها امیر گوشی‌اش را بررسی کرد. ـ موسوی، یه چیز پیدا کردیم. ـ چی؟ ـ ماشین مشکوک قبل از تیراندازی چند دقیقه نزدیک باغ بوده. ـ پلاکش؟ ـ این بار داریم. چند ثانیه بعد اطلاعات را روی گوشی نشانم داد. پلاک به نام یک شرکت ثبت شده بود. ـ شرکت رضا؟ امیر سر تکان داد. ـ بله. هانیه حرفمان را شنید. چهره‌اش تغییر کرد. ـ رضا؟ پدرش گفت: ـ هنوز هم ممکنه بی‌گناه باشه. گفتم: ـ دقیقاً. باید اول خودش رو پیدا کنیم. حمید گفت: ـ رضا می‌دونه کاظمی کجاست. ـ از کجا؟ حمید جواب داد: ـ چون قبل از این اتفاق، باهاش تماس گرفته بود. --- از زبان هانیه به رضا زنگ زدم. گوشی خاموش بود. دوباره تماس گرفتم. باز هم خاموش. سارا که تازه همراه زهرا به باغ رسیده بود، گفت: ـ هانیه، این دیگه خیلی مشکوکه. گفتم: ـ می‌دونم. سارا آه کشید. ـ فقط امیدوارم آخر این ماجرا یه نفر پیدا بشه که واقعاً آدم خوبه! با وجود همه نگرانی‌ها خنده کوتاهی کردم. ـ منم همینو می‌خوام. همان لحظه گوشی‌ام لرزید. یک پیام از شماره ناشناس. فقط یک عکس. عکس رضا. تنها نشسته بود. و پشت سرش تابلویی دیده می‌شد. «ترمینال جنوب» زیر عکس نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی قبل از فرار رضا حقیقت را بفهمی، عجله کن.» به محمدطاها نگاه کردم. ـ رضا اونجاست. او گوشی را گرفت. ـ پس می‌ریم دنبالش. اما هیچ‌کدام نمی‌دانستیم... رضا برای فرار نرفته بود؛ کسی او را به آنجا کشانده بود. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۸۶ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۷ | ترمینال از زبان هانیه نیم ساعت بعد جلوی ترمینال بودیم. محمدطاها گفت: ـ تو همین‌جا می‌مونی. اعتراض کردم: ـ ولی رضا... ـ پیدا کردن رضا با ما. تو نباید وسط عملیات باشی. سارا کنارم ایستاد. ـ این یکی رو گوش بده هانیه، چون اگه بری وسط، منم مجبور می‌شم دنبالت بیام! لبخند زدم. ـ باشه. محمدطاها و امیر وارد سالن شدند. چند دقیقه بعد صدای امیر از بی‌سیم آمد: ـ پیداش کردیم. قلبم تند زد. ـ کجاست؟ ـ سکوی شماره چهار. محمدطاها اضافه کرد: ـ هانیه، همین‌جا بمون. اما چند ثانیه بعد... صدای فریاد آمد. من و سارا ناخودآگاه به سمت سکو رفتیم. رضا کنار یک نیمکت ایستاده بود. وقتی من را دید، شوکه شد. ـ هانیه؟! ـ رضا، چرا گوشی‌ات خاموشه؟ ـ چون مجبور شدم. محمدطاها جلو آمد. ـ چه کسی مجبورت کرد؟ رضا چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ کاظمی. امیر پرسید: ـ کاظمی کجاست؟ رضا گفت: ـ نمی‌دونم. ـ پس چرا اینجایی؟ رضا یک پاکت از جیبش بیرون آورد. ـ اینو برام فرستاد. پاکت را باز کردیم. داخلش یک عکس بود. عکس پدر هانیه. پشت عکس نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی پدرت زنده بماند، هانیه را به من تحویل بده.» هانیه با دیدن نوشته خشکش زد. ـ پس هدفش منم... محمدطاها محکم گفت: ـ نه. به رضا نگاه کرد. ـ و تو هم قرار نیست هانیه رو تحویل کسی بدی. رضا سر تکان داد. ـ منم برای همین نیومدم. ـ پس برای چی؟ رضا به ساعتش نگاه کرد. ـ چون کاظمی گفت اگر تا ساعت دوازده هانیه رو تحویل ندم... مکث کرد. ـ پدرت رو می‌کشه. هانیه اشک در چشمانش جمع شد. ـ الان ساعت چنده؟ امیر به ساعتش نگاه کرد. ـ یازده و چهل دقیقه. محمدطاها فوراً گفت: ـ پس بیست دقیقه وقت داریم. رضا آرام گفت: ـ نه. همه نگاهش کردیم. ـ چون کاظمی از قبل نقشه‌اش رو اجرا کرده. ـ یعنی چی؟ رضا به سمت خروجی ترمینال اشاره کرد. ـ پدرت دیگه پیش حمید نیست. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۸۷ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۸ | بیست دقیقه از زبان هانیه ـ یعنی بابا کجاست؟! رضا جواب نداد. محمدطاها محکم گفت: ـ رضا، دقیق بگو چی می‌دونی. رضا نفس عمیقی کشید. ـ قبل از اینکه بیام اینجا، یک تماس از کاظمی داشتم. ـ چی گفت؟ ـ گفت پدر هانیه رو از باغ خارج کرده. قلبم فرو ریخت. ـ کجا برده؟ ـ نمی‌دونم. سارا دستم را گرفت. ـ هانیه، آروم باش. اما نمی‌توانستم. ـ بیست دقیقه وقت داریم! محمدطاها به امیر نگاه کرد. ـ دوربین‌های مسیر باغ رو بررسی کنید. امیر سریع گوشی‌اش را بیرون آورد. ـ دارم انجام می‌دم. چند ثانیه بعد گفت: ـ یک خودرو از باغ خارج شده. ـ پلاک؟ ـ پلاک مخدوشه. رضا گفت: ـ اما من مدل ماشین رو می‌دونم. ـ چی بوده؟ ـ یک ون سفید. امیر سریع گفت: ـ سه دقیقه قبل یک ون سفید از مسیر فرعی خارج شده. محمدطاها گفت: ـ مسیرش؟ ـ جاده قدیم تهران ـ کرج. محمدطاها به من نگاه کرد. ـ هانیه، اینجا می‌مونی. ـ نه. ـ هانیه... ـ بابامه! چند لحظه نگاهم کرد. بعد آرام گفت: ـ باشه. ولی کنار من می‌مونی. --- از زبان محمدطاها ماشین راه افتاد. امیر جلوتر حرکت می‌کرد و نیروها مسیر را پوشش می‌دادند. رضا کنار من نشسته بود. ـ مطمئنی کاظمی پشت این ماجراست؟ ـ بله. ـ مدرک؟ رضا پاکت دیگری بیرون آورد. ـ این آخرین پیامی بود که فرستاد. بازش کردم. یک مختصات داخلش بود. به امیر نشان دادم. ـ اینجا کجاست؟ امیر چند ثانیه بررسی کرد. ـ یک انبار قدیمی. رضا گفت: ـ همون جاییه که سال‌ها قبل پرونده از اونجا شروع شد. هانیه از صندلی عقب پرسید: ـ پس همه‌چیز برمی‌گرده به همون‌جا؟ جواب دادم: ـ ظاهراً. --- چند دقیقه بعد به انبار رسیدیم. همه‌جا تاریک بود. در اصلی نیمه‌باز. امیر گفت: ـ نیروها آماده‌ان. من پیاده شدم. هانیه هم خواست بیاید. دستم را بالا آوردم. ـ همین‌جا. ـ محمدطاها... ـ قول دادم پیداش کنیم. چند قدم جلو رفتم. ناگهان از داخل انبار صدای پدر هانیه آمد: ـ هانیه! هانیه خواست جلو بیاید. ـ بابا! اما همان لحظه صدای دیگری پخش شد. صدای کاظمی. ـ فقط یک نفر می‌تونه وارد بشه. سکوت. ـ هانیه. محمدطاها برگشت و به هانیه نگاه کرد. هانیه آرام گفت: ـ من می‌رم. ـ نه. ـ محمدطاها، این بار نوبت منه که حقیقت رو تموم کنم. نگاهش کردم. اما قبل از اینکه جواب بدهم... صدای شلیک از داخل انبار آمد. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۸۸ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۸۹ | پشتِ در از زبان هانیه صدای شلیک که آمد، قلبم فرو ریخت. ـ بابا! خواستم جلو بروم، اما محمدطاها دستم را گرفت. ـ صبر کن! ـ صدای بابام بود! ـ می‌دونم. ولی ممکنه تله باشه. امیر سریع به نیروها اشاره کرد. ـ همه ورودی‌ها رو پوشش بدید! چند ثانیه بعد، سکوت دوباره انبار را گرفت. محمدطاها آرام جلو رفت. من پشت سرش بودم. ـ هانیه، همین‌جا بمون. ـ نه، این بار دیگه نمی‌مونم. نگاهم کرد. ـ پس کنار من. با هم وارد انبار شدیم. فضا تاریک بود. یک چراغ کوچک از سقف آویزان بود و نورش روی زمین افتاده بود. چند متر جلوتر... پدرم روی صندلی نشسته بود. دستم را روی دهانم گذاشتم. ـ بابا! محمدطاها جلو رفت. اما پدرم فوراً گفت: ـ نزدیک نشو! ایستادیم. پدرم نگاهش را به سمت بالای سرمان برد. ـ تله‌ست. امیر چراغ‌قوه را بالا گرفت. چند سیم از سقف رد شده بود. محمدطاها آرام گفت: ـ همه عقب. پدرم گفت: ـ کاظمی می‌خواست فکر کنید من گروگانم. هانیه با تعجب پرسید: ـ پس شلیک چی بود؟ پدرم لبخند تلخی زد. ـ گلوله به دیوار خورد. همان لحظه صدای بلندگو پخش شد. کاظمی گفت: ـ خیلی خوب. سکوت کرد. ـ حالا که همه جمع شدید، وقتشه حقیقت رو بشنوید. محمدطاها فریاد زد: ـ خودت رو نشون بده! صدای کاظمی خندید. ـ نه موسوی. ـ چرا؟ ـ چون این بار قرار نیست با من بجنگید. مکث کرد. ـ قرار است با گذشته هانیه روبه‌رو شوید. ناگهان پرده بزرگی در انتهای انبار روشن شد. تصاویر قدیمی روی آن افتاد. تصویر پدرم... حامد... دکتر نادری... کاظمی... و در آخر... محمدطاها. هانیه با ناباوری به صفحه نگاه کرد. ـ چرا تصویر محمدطاها اونجاست؟ پدرم آرام گفت: ـ چون این قسمت رو هیچ‌وقت برایت تعریف نکردم. محمدطاها به او نگاه کرد. ـ حاج آقا... پدر هانیه گفت: ـ محمدطاها قبل از شروع مأموریت، یک بار هانیه رو دیده بود. هانیه خشکش زد. ـ کِی؟ محمدطاها سکوت کرد. پدرش ادامه داد: ـ سال‌ها قبل. هانیه به محمدطاها نگاه کرد. ـ تو منو می‌شناختی؟ محمدطاها آهسته گفت: ـ نه... تا اون شب نمی‌دونستم اون دختر تویی. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۸۹ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۰ | قبل از مأموریت از زبان هانیه چشم از محمدطاها برنمی‌داشتم. ـ یعنی قبل از اینکه وارد مأموریت بشی، منو دیده بودی؟ محمدطاها آرام گفت: ـ آره. ـ کجا؟ چند لحظه سکوت کرد. ـ بیمارستان. ـ چه زمانی؟ ـ چند سال قبل. دکتر نادری جلو آمد. ـ اون روز من هم اونجا بودم. با تعجب گفتم: ـ چرا هیچ‌کس بهم نگفت؟ پدرم آه کشید. ـ چون اون دیدار اتفاقی نبود. ـ یعنی چی؟ پدرم گفت: ـ محمدطاها اون روز برای یک پرونده به بیمارستان آمده بود. تو هم برای دیدن مادرت اونجا بودی. محمدطاها ادامه داد: ـ من فقط چند دقیقه دیدمت. حتی اسمت رو هم نمی‌دونستم. ـ پس چطور بعداً فهمیدی من همون دخترم؟ ـ وقتی پرونده به دستم رسید. سکوت کردم. همه اتفاقات انگار داشتند کنار هم قرار می‌گرفتند. --- ناگهان صفحه نمایش خاموش شد. صدای کاظمی دوباره پخش شد: ـ اما این هنوز مهم‌ترین قسمت ماجرا نیست. محمدطاها فریاد زد: ـ کاظمی، خودت رو نشون بده! ـ خیلی زود. بعد صدایش جدی شد. ـ هانیه، تو فکر می‌کنی حافظه‌ات رو به خاطر تصادف از دست دادی. قلبم فرو ریخت. ـ پس چی؟ ـ همه خاطراتت از بین نرفته. دستم را روی سرم گذاشتم. ـ یعنی چی؟ ـ بعضی از خاطراتت عمداً از ذهنت دور نگه داشته شده. دکتر نادری ناگهان گفت: ـ امکانش هست... محمدطاها برگشت. ـ چی؟ دکتر گفت: ـ بعد از تصادف، بعضی واکنش‌های هانیه با یک فراموشی معمولی مطابقت نداشت. نگاهم کردم. ـ یعنی؟ دکتر گفت: ـ ممکنه مغزت بعضی خاطرات رو به دلیل فشار شدید، موقتاً کنار گذاشته باشه. صدای کاظمی آمد: ـ دقیقاً. سپس یک فایل صوتی پخش شد. صدای کودکانه خودم بود: ـ «اون مرد رو می‌شناسم...» بعد صدای مادرم: ـ «هانیه، یادت میاد چی دیدی؟» صدای کودکانه‌ام جواب داد: ـ «آره... ولی نمی‌گم.» ضبط قطع شد. اشک‌هایم سرازیر شد. ـ من واقعاً یادم میاد... محمدطاها آرام کنارم آمد. ـ چی؟ به سختی گفتم: ـ اون شب... من یک نفر دیگه رو هم دیدم. پدرم رنگش پرید. ـ هانیه... ـ نه بابا. این بار باید بگم. چشم‌هایم را بستم. تصویر مبهمی در ذهنم شکل گرفت. یک مرد کنار کاظمی ایستاده بود. و من ناگهان اسمش را به زبان آوردم: ـ عموی حمید نبود... همه منتظر ماندند. ـ برادر دکتر نادری بود. دکتر نادری خشکش زد. و درست همان لحظه... صدای درِ انبار به گوش رسید. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۰ ادامه دارد...
۶ پارت تقدیمتون
چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: _منظورم اینه که امروز خودم می‌رسونمت. +لازم نیست. خواستم رد شوم. اما صدایش متوقفم کرد. _ریحانه... برگشتم. نگاهش این بار عجیب بود. نه مثل صبح. نه آن‌قدر سرد. انگار چیزی می‌دانست که من از آن بی‌خبر بودم. آرام گفت: _مادرت قراره امشب یه چیز مهم بهت بگه. قلبم فرو ریخت. +چی؟ یونس چیزی نگفت. فقط در ماشین را باز کرد. _خودت ازش بپرس. و من همان‌جا فهمیدم... این بار دیگر قرار نبود شب آرامی در خانه‌ی ما بگذرد. 🌙 ماه‌دخت پارت_۴ ادامه دارد... https://eitaa.com/MahDokhtx
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 پارت ۱۹۱ | برادر دکتر از زبان هانیه درِ انبار آرام باز شد. همه برگشتیم. مردی وارد شد. دکتر نادری با دیدنش چند قدم عقب رفت. ـ امکان نداره... مرد لبخند زد. ـ چرا امکان نداره، برادر؟ دکتر نادری رنگش پرید. ـ تو سال‌ها پیش... مرد حرفش را قطع کرد. ـ مرده بودم؟ خندید. ـ همه همین فکر رو می‌کردن. محمدطاها دستش را بالا آورد. ـ هیچ‌کس حرکت نکنه. مرد ایستاد. ـ من دنبال درگیری نیستم. امیر گفت: ـ پس خودت رو معرفی کن. مرد گفت: ـ کامبیز نادری. دکتر با ناراحتی گفت: ـ تو باعث شدی همه‌چیز نابود بشه. کامبیز جواب داد: ـ نه. به هانیه نگاه کرد. ـ من فقط می‌خواستم حقیقت پنهان نمونه. هانیه با صدای لرزان گفت: ـ تو اون شب اونجا بودی؟ کامبیز سر تکان داد. ـ بله. ـ چرا؟ ـ چون من هم مثل بقیه دنبال پرونده بودم. محمدطاها پرسید: ـ پس چرا کاظمی با تو کار می‌کرد؟ کامبیز گفت: ـ چون فکر می‌کرد تنها کسی هستم که می‌تونم هانیه رو پیدا کنم. هانیه گفت: ـ منو برای چی می‌خواستید؟ کامبیز چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون تو یک چیز رو دیدی که هیچ‌کس دیگه ندید. ـ چی؟ کامبیز به پدر هانیه نگاه کرد. ـ تو دیدی چه کسی اولین گلوله رو شلیک کرد. هانیه دستش را روی سینه‌اش گذاشت. تصویرها دوباره به ذهنم برگشتند. نور چراغ... باران... صدای فریاد... یک اسلحه... و مردی که شلیک کرد. چشم‌هایم را باز کردم. ـ یادم اومد... محمدطاها پرسید: ـ کی شلیک کرد؟ به کامبیز نگاه کردم. ـ کاظمی نبود. همه ساکت شدند. کامبیز گفت: ـ پس بگو کی بود. صدایم لرزید. ـ رضا. رضا که کنار در ایستاده بود، با شنیدن اسم خودش خشکش زد. ـ هانیه، نه... اما قبل از اینکه ادامه بدهد، چراغ‌های انبار خاموش شدند. و در تاریکی... صدای یک شلیک دیگر پیچید. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۱ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۳ | بازگشت کامران از زبان هانیه اسم کامران که آمد، تمام تنم یخ کرد. ـ کامران؟ محمدطاها گوشی را از امیر گرفت. ـ مطمئنی؟ صدای امیر از آن طرف خط آمد: ـ بله. تصویر واضح نیست، اما مطمئنیم خودش بوده. رضا با نگرانی گفت: ـ پس رامین هم ممکنه باهاش باشه. محمدطاها پرسید: ـ آخرین موقعیت کامران کجاست؟ ـ یک انبار متروکه در حاشیه شهر. پدرم گفت: ـ همون انباری که سال‌ها قبل پرونده از اونجا شروع شد؟ امیر جواب داد: ـ دقیقاً. هانیه به محمدطاها نگاه کردم. ـ منم میام. او چند ثانیه سکوت کرد. ـ این بار باید بیای. با تعجب نگاهش کردم. ـ چرا؟ ـ چون احتمالاً چیزی که کامران می‌خواد، مربوط به حافظه توئه. --- از زبان محمدطاها نزدیک نیمه‌شب به انبار رسیدیم. همه آماده بودند. من، امیر، رضا، سعید و هانیه. حمید هم همراه پدر هانیه در محل امن ماند. وقتی وارد انبار شدیم، صدایی از بلندگو پخش شد. ـ خوش اومدید. هانیه آرام گفت: ـ کامران... صدای خنده‌اش آمد. ـ بالاخره همه آدم‌های این پرونده دوباره کنار هم جمع شدید. گفتم: ـ خودت رو نشون بده. ـ عجله نکن، موسوی. چراغی روشن شد. کامران بالای سکوی فلزی ایستاده بود. کنارش مرد دیگری بود. رضا با دیدنش خشکش زد. ـ رامین؟ مرد آرام برگشت. ـ سلام، داداش. رضا چند قدم جلو رفت. ـ تو زنده‌ای... رامین لبخند زد. ـ ظاهراً. هانیه با نگرانی به آنها نگاه می‌کرد. کامران گفت: ـ حالا که خانواده‌ها دوباره کنار هم جمع شدن، وقتشه آخرین راز رو بگم. هانیه پرسید: ـ چه رازی؟ کامران نگاهش را مستقیم به او دوخت. ـ تو فکر می‌کنی اون شب فقط یک تصادف بود. مکث کرد. ـ اما حقیقت اینه که تصادف تو باعث شد یک مدرک مهم از بین بره. محمدطاها پرسید: ـ چه مدرکی؟ کامران لبخند زد. ـ مدرکی که ثابت می‌کرد چه کسی پشت تمام این ماجرا بوده. سکوت سنگینی افتاد. بعد کامران یک پوشه را بالا گرفت. ـ و این مدرک... به هانیه اشاره کرد. ـ هنوز پیش خود هانیه‌ست. هانیه با ناباوری گفت: ـ پیش من؟! کامران گفت: ـ بله. محمدطاها به هانیه نگاه کرد. ـ شاید چیزی رو فراموش کردی. کامران لبخند زد. ـ نه فقط یک چیز. ـ چی؟ ـ کلید پرونده داخل همان خاطره‌ایه که هانیه هنوز به یاد نیاورده. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۳ ادامه دارد...