eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
16 عکس
21 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت ۱۹۰ | قبل از مأموریت از زبان هانیه چشم از محمدطاها برنمی‌داشتم. ـ یعنی قبل از اینکه وارد مأموریت بشی، منو دیده بودی؟ محمدطاها آرام گفت: ـ آره. ـ کجا؟ چند لحظه سکوت کرد. ـ بیمارستان. ـ چه زمانی؟ ـ چند سال قبل. دکتر نادری جلو آمد. ـ اون روز من هم اونجا بودم. با تعجب گفتم: ـ چرا هیچ‌کس بهم نگفت؟ پدرم آه کشید. ـ چون اون دیدار اتفاقی نبود. ـ یعنی چی؟ پدرم گفت: ـ محمدطاها اون روز برای یک پرونده به بیمارستان آمده بود. تو هم برای دیدن مادرت اونجا بودی. محمدطاها ادامه داد: ـ من فقط چند دقیقه دیدمت. حتی اسمت رو هم نمی‌دونستم. ـ پس چطور بعداً فهمیدی من همون دخترم؟ ـ وقتی پرونده به دستم رسید. سکوت کردم. همه اتفاقات انگار داشتند کنار هم قرار می‌گرفتند. --- ناگهان صفحه نمایش خاموش شد. صدای کاظمی دوباره پخش شد: ـ اما این هنوز مهم‌ترین قسمت ماجرا نیست. محمدطاها فریاد زد: ـ کاظمی، خودت رو نشون بده! ـ خیلی زود. بعد صدایش جدی شد. ـ هانیه، تو فکر می‌کنی حافظه‌ات رو به خاطر تصادف از دست دادی. قلبم فرو ریخت. ـ پس چی؟ ـ همه خاطراتت از بین نرفته. دستم را روی سرم گذاشتم. ـ یعنی چی؟ ـ بعضی از خاطراتت عمداً از ذهنت دور نگه داشته شده. دکتر نادری ناگهان گفت: ـ امکانش هست... محمدطاها برگشت. ـ چی؟ دکتر گفت: ـ بعد از تصادف، بعضی واکنش‌های هانیه با یک فراموشی معمولی مطابقت نداشت. نگاهم کردم. ـ یعنی؟ دکتر گفت: ـ ممکنه مغزت بعضی خاطرات رو به دلیل فشار شدید، موقتاً کنار گذاشته باشه. صدای کاظمی آمد: ـ دقیقاً. سپس یک فایل صوتی پخش شد. صدای کودکانه خودم بود: ـ «اون مرد رو می‌شناسم...» بعد صدای مادرم: ـ «هانیه، یادت میاد چی دیدی؟» صدای کودکانه‌ام جواب داد: ـ «آره... ولی نمی‌گم.» ضبط قطع شد. اشک‌هایم سرازیر شد. ـ من واقعاً یادم میاد... محمدطاها آرام کنارم آمد. ـ چی؟ به سختی گفتم: ـ اون شب... من یک نفر دیگه رو هم دیدم. پدرم رنگش پرید. ـ هانیه... ـ نه بابا. این بار باید بگم. چشم‌هایم را بستم. تصویر مبهمی در ذهنم شکل گرفت. یک مرد کنار کاظمی ایستاده بود. و من ناگهان اسمش را به زبان آوردم: ـ عموی حمید نبود... همه منتظر ماندند. ـ برادر دکتر نادری بود. دکتر نادری خشکش زد. و درست همان لحظه... صدای درِ انبار به گوش رسید. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۰ ادامه دارد...
۶ پارت تقدیمتون
چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: _منظورم اینه که امروز خودم می‌رسونمت. +لازم نیست. خواستم رد شوم. اما صدایش متوقفم کرد. _ریحانه... برگشتم. نگاهش این بار عجیب بود. نه مثل صبح. نه آن‌قدر سرد. انگار چیزی می‌دانست که من از آن بی‌خبر بودم. آرام گفت: _مادرت قراره امشب یه چیز مهم بهت بگه. قلبم فرو ریخت. +چی؟ یونس چیزی نگفت. فقط در ماشین را باز کرد. _خودت ازش بپرس. و من همان‌جا فهمیدم... این بار دیگر قرار نبود شب آرامی در خانه‌ی ما بگذرد. 🌙 ماه‌دخت پارت_۴ ادامه دارد... https://eitaa.com/MahDokhtx
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 پارت ۱۹۱ | برادر دکتر از زبان هانیه درِ انبار آرام باز شد. همه برگشتیم. مردی وارد شد. دکتر نادری با دیدنش چند قدم عقب رفت. ـ امکان نداره... مرد لبخند زد. ـ چرا امکان نداره، برادر؟ دکتر نادری رنگش پرید. ـ تو سال‌ها پیش... مرد حرفش را قطع کرد. ـ مرده بودم؟ خندید. ـ همه همین فکر رو می‌کردن. محمدطاها دستش را بالا آورد. ـ هیچ‌کس حرکت نکنه. مرد ایستاد. ـ من دنبال درگیری نیستم. امیر گفت: ـ پس خودت رو معرفی کن. مرد گفت: ـ کامبیز نادری. دکتر با ناراحتی گفت: ـ تو باعث شدی همه‌چیز نابود بشه. کامبیز جواب داد: ـ نه. به هانیه نگاه کرد. ـ من فقط می‌خواستم حقیقت پنهان نمونه. هانیه با صدای لرزان گفت: ـ تو اون شب اونجا بودی؟ کامبیز سر تکان داد. ـ بله. ـ چرا؟ ـ چون من هم مثل بقیه دنبال پرونده بودم. محمدطاها پرسید: ـ پس چرا کاظمی با تو کار می‌کرد؟ کامبیز گفت: ـ چون فکر می‌کرد تنها کسی هستم که می‌تونم هانیه رو پیدا کنم. هانیه گفت: ـ منو برای چی می‌خواستید؟ کامبیز چند ثانیه سکوت کرد. ـ چون تو یک چیز رو دیدی که هیچ‌کس دیگه ندید. ـ چی؟ کامبیز به پدر هانیه نگاه کرد. ـ تو دیدی چه کسی اولین گلوله رو شلیک کرد. هانیه دستش را روی سینه‌اش گذاشت. تصویرها دوباره به ذهنم برگشتند. نور چراغ... باران... صدای فریاد... یک اسلحه... و مردی که شلیک کرد. چشم‌هایم را باز کردم. ـ یادم اومد... محمدطاها پرسید: ـ کی شلیک کرد؟ به کامبیز نگاه کردم. ـ کاظمی نبود. همه ساکت شدند. کامبیز گفت: ـ پس بگو کی بود. صدایم لرزید. ـ رضا. رضا که کنار در ایستاده بود، با شنیدن اسم خودش خشکش زد. ـ هانیه، نه... اما قبل از اینکه ادامه بدهد، چراغ‌های انبار خاموش شدند. و در تاریکی... صدای یک شلیک دیگر پیچید. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۱ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۳ | بازگشت کامران از زبان هانیه اسم کامران که آمد، تمام تنم یخ کرد. ـ کامران؟ محمدطاها گوشی را از امیر گرفت. ـ مطمئنی؟ صدای امیر از آن طرف خط آمد: ـ بله. تصویر واضح نیست، اما مطمئنیم خودش بوده. رضا با نگرانی گفت: ـ پس رامین هم ممکنه باهاش باشه. محمدطاها پرسید: ـ آخرین موقعیت کامران کجاست؟ ـ یک انبار متروکه در حاشیه شهر. پدرم گفت: ـ همون انباری که سال‌ها قبل پرونده از اونجا شروع شد؟ امیر جواب داد: ـ دقیقاً. هانیه به محمدطاها نگاه کردم. ـ منم میام. او چند ثانیه سکوت کرد. ـ این بار باید بیای. با تعجب نگاهش کردم. ـ چرا؟ ـ چون احتمالاً چیزی که کامران می‌خواد، مربوط به حافظه توئه. --- از زبان محمدطاها نزدیک نیمه‌شب به انبار رسیدیم. همه آماده بودند. من، امیر، رضا، سعید و هانیه. حمید هم همراه پدر هانیه در محل امن ماند. وقتی وارد انبار شدیم، صدایی از بلندگو پخش شد. ـ خوش اومدید. هانیه آرام گفت: ـ کامران... صدای خنده‌اش آمد. ـ بالاخره همه آدم‌های این پرونده دوباره کنار هم جمع شدید. گفتم: ـ خودت رو نشون بده. ـ عجله نکن، موسوی. چراغی روشن شد. کامران بالای سکوی فلزی ایستاده بود. کنارش مرد دیگری بود. رضا با دیدنش خشکش زد. ـ رامین؟ مرد آرام برگشت. ـ سلام، داداش. رضا چند قدم جلو رفت. ـ تو زنده‌ای... رامین لبخند زد. ـ ظاهراً. هانیه با نگرانی به آنها نگاه می‌کرد. کامران گفت: ـ حالا که خانواده‌ها دوباره کنار هم جمع شدن، وقتشه آخرین راز رو بگم. هانیه پرسید: ـ چه رازی؟ کامران نگاهش را مستقیم به او دوخت. ـ تو فکر می‌کنی اون شب فقط یک تصادف بود. مکث کرد. ـ اما حقیقت اینه که تصادف تو باعث شد یک مدرک مهم از بین بره. محمدطاها پرسید: ـ چه مدرکی؟ کامران لبخند زد. ـ مدرکی که ثابت می‌کرد چه کسی پشت تمام این ماجرا بوده. سکوت سنگینی افتاد. بعد کامران یک پوشه را بالا گرفت. ـ و این مدرک... به هانیه اشاره کرد. ـ هنوز پیش خود هانیه‌ست. هانیه با ناباوری گفت: ـ پیش من؟! کامران گفت: ـ بله. محمدطاها به هانیه نگاه کرد. ـ شاید چیزی رو فراموش کردی. کامران لبخند زد. ـ نه فقط یک چیز. ـ چی؟ ـ کلید پرونده داخل همان خاطره‌ایه که هانیه هنوز به یاد نیاورده. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۳ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۲ | حقیقتِ رضا از زبان هانیه صدای شلیک که پیچید، همه روی زمین خم شدیم. ـ هانیه، پایین! محمدطاها خودش را جلوی من انداخت. چند ثانیه بعد چراغ اضطراری روشن شد. رضا کنار دیوار ایستاده بود. اما اسلحه‌ای در دستش نبود. کامبیز با عجله گفت: ـ شلیک از سمت پنجره بود! امیر و نیروها به سمت خروجی رفتند. رضا به من نگاه کرد. ـ هانیه، باید حرفم رو باور کنی. ـ چی رو؟ ـ من اون شب شلیک نکردم. ـ ولی خودم دیدمت... ـ نه. سرش را تکان داد. ـ تو یک نفر شبیه من دیدی. محمدطاها جلو آمد. ـ مدرک داری؟ رضا گوشی‌اش را بیرون آورد. ـ این. یک فیلم کوتاه پخش شد. تصویر مربوط به شب حادثه بود. دو مرد کنار ماشین ایستاده بودند. یکی از آنها لباس رضا را پوشیده بود. چهره‌اش مشخص نبود. رضا گفت: ـ اون آدم من نبودم. هانیه به تصویر خیره شد. ناگهان چیزی یادم آمد. ـ صبر کن... فیلم را دوباره نگاه کردم. ـ اون مرد... ـ چی؟ ـ دست چپش زخمی بود. رضا دست راستش را بالا آورد. ـ من راست‌دستم. محمدطاها گفت: ـ پس کسی خودش رو شبیه رضا کرده. کامبیز آرام گفت: ـ و حالا می‌دونیم چرا. همه نگاهش کردیم. ـ چون اون شب کسی می‌خواست همه فکر کنن رضا مقصره. رضا نفس راحتی کشید. ـ بالاخره یکی حرفم رو باور کرد. سارا زیر لب گفت: ـ خب حالا باید دنبال بدل رضا بگردیم؟! زهرا گفت: ـ ظاهراً زندگی هانیه تبدیل شده به فیلم پلیسی! 😂 با وجود همه اضطراب‌ها، لبخند کوتاهی زدم. اما محمدطاها هنوز جدی بود. ـ یک سؤال باقی می‌مونه. به رضا نگاه کرد. ـ بدل تو کیه؟ رضا جواب نداد. چهره‌اش تغییر کرد. ـ فکر کنم می‌دونم. ـ کی؟ رضا آرام گفت: ـ برادرم. همه ساکت شدیم. هانیه با تعجب گفت: ـ تو برادر داری؟ رضا سر تکان داد. ـ داشتم. ـ داشتی؟ ـ سال‌هاست گمشده‌ست. محمدطاها گفت: ـ اسمش؟ رضا به آرامی جواب داد: ـ رامین. همان لحظه گوشی محمدطاها زنگ خورد. امیر بود. ـ موسوی، تصویر دوربین‌های جاده رو گرفتیم. ـ رامین رو دیدید؟ امیر مکث کرد. ـ نه. ـ پس چی؟ ـ کامران رو دیدیم. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۲ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۴ | خاطره‌ی گمشده از زبان هانیه صدای کامران در انبار پیچید: ـ کلید پرونده توی ذهن هانیه‌ست. دستم را روی شقیقه‌ام گذاشتم. ـ من چیزی یادم نمیاد... محمدطاها کنارم آمد. ـ مجبور نیستی همین الان چیزی رو به یاد بیاری. کامران خندید. ـ اتفاقاً خودش باید بخواد. رضا با عصبانیت گفت: ـ کامران، بازی رو تموم کن. کامران پوشه را روی میز گذاشت. ـ من بازی نمی‌کنم. حقیقت رو می‌گم. رامین کنار او ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت. هانیه به رامین نگاه کرد. ـ چرا با کامرانی؟ رامین جواب داد: ـ چون فکر می‌کنم اون تنها کسیه که حقیقت رو می‌دونه. رضا گفت: ـ حقیقت درباره چی؟ رامین نگاهش را پایین انداخت. ـ درباره پدرمون. رضا خشکش زد. ـ پدر ما؟ رامین گفت: ـ بله. اون سال‌ها پیش وارد این پرونده شد. کامران آرام گفت: ـ و همین پرونده باعث شد خانواده شما از هم جدا بشن. --- ناگهان صدای آژیر از بیرون آمد. امیر گفت: ـ نیروها رسیدن. کامران به سمت خروجی رفت. محمدطاها فریاد زد: ـ ایست! اما کامران قبل از خروج، پوشه را به سمت هانیه انداخت. پوشه جلوی پایم افتاد. آن را برداشتم. صفحه اول را که دیدم، نفس در سینه‌ام حبس شد. عکس من در کودکی. زیر عکس نوشته شده بود: «شاهد اصلی پرونده: هانیه کریمی.» صفحه را ورق زدم. یک نقاشی کودکانه بود. خانه‌ای... سه مرد... و یک ماشین. چشم‌هایم را بستم. ناگهان تصویرها برگشتند. باران. صدای ماشین. مادرم که دستم را گرفته بود. و من که پشت پنجره ایستاده بودم. یک مرد کنار ماشین بود. اما این بار چهره‌اش واضح بود. ـ نه... محمدطاها پرسید: ـ چی دیدی؟ اشکم پایین آمد. ـ من اشتباه می‌کردم. ـ درباره چی؟ به عکس نگاه کردم. ـ اون مرد رضا نبود. رضا نفسش را حبس کرد. ـ پس کی بود؟ به آرامی گفتم: ـ رامین. همه برگشتند. رامین رنگش پرید. رضا با ناباوری به برادرش نگاه کرد. ـ تو؟ رامین چیزی نگفت. اما کامران از پشت در فریاد زد: ـ حالا بالاخره یادت اومد! و در همان لحظه فهمیدیم... رامین فقط شاهد آن شب نبود؛ او از حقیقت اصلی پرونده خبر داشت. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۴ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۵ | اعتراف رامین از زبان هانیه همه نگاه‌ها روی رامین بود. رضا با ناباوری گفت: ـ رامین... تو اون شب اونجا بودی؟ رامین چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهسته گفت: ـ آره. رضا یک قدم جلو رفت. ـ پس چرا سال‌ها فکر کردم مردی؟ ـ چون مجبور شدم ناپدید بشم. محمدطاها گفت: ـ چه کسی مجبورت کرد؟ رامین به کامران که از دور دیده می‌شد، نگاه کرد. ـ اول کاظمی. سپس مکث کرد. ـ اما بعد... نگاهش روی هانیه ثابت ماند. ـ خودم تصمیم گرفتم برنگردم. هانیه با تعجب پرسید: ـ چرا؟ رامین گفت: ـ چون اون شب چیزی دیدم که اگر می‌گفتم، زندگی چند خانواده نابود می‌شد. پدر هانیه جلو آمد. ـ رامین، دیگه وقتشه. رامین سرش را پایین انداخت. ـ حق با شماست. بعد رو به هانیه کرد. ـ تو اون شب یک دفترچه پیدا کردی. هانیه با تعجب گفت: ـ دفترچه؟ ـ بله. چشم‌هایم را بستم. ناگهان تصویری مبهم در ذهنم شکل گرفت. یک دفتر کوچک... جلد مشکی... و دست‌های خودم که آن را زیر تخت پنهان می‌کردم. ـ من... اون دفتر رو داشتم. محمدطاها پرسید: ـ کجاست؟ رامین گفت: ـ بعد از تصادف، پدرت پیداش کرد. هانیه به پدرش نگاه کرد. ـ بابا؟ پدرش سرش را پایین انداخت. ـ نمی‌خواستم وقتی حافظه‌ات برگشت، دوباره درگیرش بشی. ـ پس کجاست؟ پدرش گفت: ـ هنوز نگهش داشتم. سکوت سنگینی افتاد. رضا گفت: ـ اون دفتر چی داشت؟ رامین جواب داد: ـ اسم چهار نفر. محمدطاها پرسید: ـ چه کسانی؟ رامین گفت: ـ کاظمی... ـ کامران... ـ یک نفر از داخل سیستم... مکث کرد. ـ و نفر چهارم... همه منتظر ماندیم. رامین به هانیه نگاه کرد. ـ هنوز نمی‌دونم کیه. هانیه آهسته گفت: ـ پس دفتر باید پیدا بشه. محمدطاها سر تکان داد. ـ دقیقاً. در همین لحظه گوشی امیر زنگ خورد. چند ثانیه گوش داد. بعد چهره‌اش تغییر کرد. ـ موسوی... ـ چی شده؟ ـ دفتر پیدا شده. همه ساکت شدند. ـ کجاست؟ امیر گفت: ـ داخل خانه هانیه. هانیه با تعجب گفت: ـ ولی اونجا که... امیر حرفش را قطع کرد. ـ یک نفر قبل از ما وارد خانه شده. محمدطاها پرسید: ـ کی؟ امیر مکث کرد. ـ دوربین فقط یک چیز رو ثبت کرده. ـ چی؟ ـ یک زن. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۵ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۷ | انتخاب از زبان هانیه بعد از حرف محمدطاها، چند لحظه فقط نگاهش کردم. این بار نه خبری از مأموریت بود، نه پرونده‌ای، نه اجبار. فقط خودمان بودیم. آرام گفتم: ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ اگه قرار باشه دوباره کنار هم باشیم، این بار یه شرط دارم. لبخند زد. ـ بگو. ـ دیگه هیچ‌چیزی رو از هم پنهان نکنیم. جدی شد. ـ قول می‌دم. دستم را روی دفتر گذاشتم. ـ و این پرونده هم باید تموم بشه. ـ تمومش می‌کنیم. --- از زبان محمدطاها صبح روز بعد، همه در خانه پدر هانیه جمع شده بودند. دکتر نادری هم آمده بود. پرونده روی میز بود. امیر گفت: ـ قبل از هر چیزی باید مشخص کنیم نفر چهارم چرا اسمش داخل دفتر بوده. دکتر نادری سکوت کرد. بعد گفت: ـ چون من مجبور شده بودم با کاظمی همکاری کنم. همه شوکه شدند. هانیه پرسید: ـ چرا؟ ـ چون تهدیدم کرده بود. ـ با چی؟ دکتر آهی کشید. ـ با جان خانواده‌ام. رامین گفت: ـ پس تو خیانت نکردی؟ ـ نه. رضا آرام گفت: ـ پس نفر چهارم هنوز مشخص نیست. همان لحظه در باز شد. سارا وارد شد و گفت: ـ بچه‌ها... فکر کنم من یه چیزی پیدا کردم. همه برگشتند. در دستش یک پاکت بود. ـ این زیر در خونه افتاده بود. هانیه پاکت را گرفت. روی آن نوشته شده بود: «برای هانیه و محمدطاها.» محمدطاها گفت: ـ بازش کن. پاکت را باز کردم. داخلش فقط یک عکس بود. عکس من و محمدطاها... در روزی که برای اولین بار در بیمارستان همدیگر را دیده بودیم. پشت عکس نوشته شده بود: «شما فکر می‌کنید داستانتان تازه شروع شده؛ اما من از روز اول آن را می‌دیدم.» پایین عکس فقط یک حرف نوشته شده بود: «م.» محمدطاها به عکس خیره شد. ـ «م»؟ هانیه گفت: ـ محمد؟ لبخند زد. ـ یا یک نفر دیگه. همان لحظه پدر هانیه آرام گفت: ـ من یک نفر رو می‌شناسم که اسمش با «م» شروع می‌شه... همه ساکت شدند. ـ مهدی. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۷ ادامه دارد...