🌙 پارت ۱۹۱ | برادر دکتر
از زبان هانیه
درِ انبار آرام باز شد.
همه برگشتیم.
مردی وارد شد.
دکتر نادری با دیدنش چند قدم عقب رفت.
ـ امکان نداره...
مرد لبخند زد.
ـ چرا امکان نداره، برادر؟
دکتر نادری رنگش پرید.
ـ تو سالها پیش...
مرد حرفش را قطع کرد.
ـ مرده بودم؟
خندید.
ـ همه همین فکر رو میکردن.
محمدطاها دستش را بالا آورد.
ـ هیچکس حرکت نکنه.
مرد ایستاد.
ـ من دنبال درگیری نیستم.
امیر گفت:
ـ پس خودت رو معرفی کن.
مرد گفت:
ـ کامبیز نادری.
دکتر با ناراحتی گفت:
ـ تو باعث شدی همهچیز نابود بشه.
کامبیز جواب داد:
ـ نه.
به هانیه نگاه کرد.
ـ من فقط میخواستم حقیقت پنهان نمونه.
هانیه با صدای لرزان گفت:
ـ تو اون شب اونجا بودی؟
کامبیز سر تکان داد.
ـ بله.
ـ چرا؟
ـ چون من هم مثل بقیه دنبال پرونده بودم.
محمدطاها پرسید:
ـ پس چرا کاظمی با تو کار میکرد؟
کامبیز گفت:
ـ چون فکر میکرد تنها کسی هستم که میتونم هانیه رو پیدا کنم.
هانیه گفت:
ـ منو برای چی میخواستید؟
کامبیز چند ثانیه سکوت کرد.
ـ چون تو یک چیز رو دیدی که هیچکس دیگه ندید.
ـ چی؟
کامبیز به پدر هانیه نگاه کرد.
ـ تو دیدی چه کسی اولین گلوله رو شلیک کرد.
هانیه دستش را روی سینهاش گذاشت.
تصویرها دوباره به ذهنم برگشتند.
نور چراغ...
باران...
صدای فریاد...
یک اسلحه...
و مردی که شلیک کرد.
چشمهایم را باز کردم.
ـ یادم اومد...
محمدطاها پرسید:
ـ کی شلیک کرد؟
به کامبیز نگاه کردم.
ـ کاظمی نبود.
همه ساکت شدند.
کامبیز گفت:
ـ پس بگو کی بود.
صدایم لرزید.
ـ رضا.
رضا که کنار در ایستاده بود، با شنیدن اسم خودش خشکش زد.
ـ هانیه، نه...
اما قبل از اینکه ادامه بدهد، چراغهای انبار خاموش شدند.
و در تاریکی...
صدای یک شلیک دیگر پیچید.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۱
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۳ | بازگشت کامران
از زبان هانیه
اسم کامران که آمد، تمام تنم یخ کرد.
ـ کامران؟
محمدطاها گوشی را از امیر گرفت.
ـ مطمئنی؟
صدای امیر از آن طرف خط آمد:
ـ بله. تصویر واضح نیست، اما مطمئنیم خودش بوده.
رضا با نگرانی گفت:
ـ پس رامین هم ممکنه باهاش باشه.
محمدطاها پرسید:
ـ آخرین موقعیت کامران کجاست؟
ـ یک انبار متروکه در حاشیه شهر.
پدرم گفت:
ـ همون انباری که سالها قبل پرونده از اونجا شروع شد؟
امیر جواب داد:
ـ دقیقاً.
هانیه به محمدطاها نگاه کردم.
ـ منم میام.
او چند ثانیه سکوت کرد.
ـ این بار باید بیای.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون احتمالاً چیزی که کامران میخواد، مربوط به حافظه توئه.
---
از زبان محمدطاها
نزدیک نیمهشب به انبار رسیدیم.
همه آماده بودند.
من، امیر، رضا، سعید و هانیه.
حمید هم همراه پدر هانیه در محل امن ماند.
وقتی وارد انبار شدیم، صدایی از بلندگو پخش شد.
ـ خوش اومدید.
هانیه آرام گفت:
ـ کامران...
صدای خندهاش آمد.
ـ بالاخره همه آدمهای این پرونده دوباره کنار هم جمع شدید.
گفتم:
ـ خودت رو نشون بده.
ـ عجله نکن، موسوی.
چراغی روشن شد.
کامران بالای سکوی فلزی ایستاده بود.
کنارش مرد دیگری بود.
رضا با دیدنش خشکش زد.
ـ رامین؟
مرد آرام برگشت.
ـ سلام، داداش.
رضا چند قدم جلو رفت.
ـ تو زندهای...
رامین لبخند زد.
ـ ظاهراً.
هانیه با نگرانی به آنها نگاه میکرد.
کامران گفت:
ـ حالا که خانوادهها دوباره کنار هم جمع شدن، وقتشه آخرین راز رو بگم.
هانیه پرسید:
ـ چه رازی؟
کامران نگاهش را مستقیم به او دوخت.
ـ تو فکر میکنی اون شب فقط یک تصادف بود.
مکث کرد.
ـ اما حقیقت اینه که تصادف تو باعث شد یک مدرک مهم از بین بره.
محمدطاها پرسید:
ـ چه مدرکی؟
کامران لبخند زد.
ـ مدرکی که ثابت میکرد چه کسی پشت تمام این ماجرا بوده.
سکوت سنگینی افتاد.
بعد کامران یک پوشه را بالا گرفت.
ـ و این مدرک...
به هانیه اشاره کرد.
ـ هنوز پیش خود هانیهست.
هانیه با ناباوری گفت:
ـ پیش من؟!
کامران گفت:
ـ بله.
محمدطاها به هانیه نگاه کرد.
ـ شاید چیزی رو فراموش کردی.
کامران لبخند زد.
ـ نه فقط یک چیز.
ـ چی؟
ـ کلید پرونده داخل همان خاطرهایه که هانیه هنوز به یاد نیاورده.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۳
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۲ | حقیقتِ رضا
از زبان هانیه
صدای شلیک که پیچید، همه روی زمین خم شدیم.
ـ هانیه، پایین!
محمدطاها خودش را جلوی من انداخت.
چند ثانیه بعد چراغ اضطراری روشن شد.
رضا کنار دیوار ایستاده بود.
اما اسلحهای در دستش نبود.
کامبیز با عجله گفت:
ـ شلیک از سمت پنجره بود!
امیر و نیروها به سمت خروجی رفتند.
رضا به من نگاه کرد.
ـ هانیه، باید حرفم رو باور کنی.
ـ چی رو؟
ـ من اون شب شلیک نکردم.
ـ ولی خودم دیدمت...
ـ نه.
سرش را تکان داد.
ـ تو یک نفر شبیه من دیدی.
محمدطاها جلو آمد.
ـ مدرک داری؟
رضا گوشیاش را بیرون آورد.
ـ این.
یک فیلم کوتاه پخش شد.
تصویر مربوط به شب حادثه بود.
دو مرد کنار ماشین ایستاده بودند.
یکی از آنها لباس رضا را پوشیده بود.
چهرهاش مشخص نبود.
رضا گفت:
ـ اون آدم من نبودم.
هانیه به تصویر خیره شد.
ناگهان چیزی یادم آمد.
ـ صبر کن...
فیلم را دوباره نگاه کردم.
ـ اون مرد...
ـ چی؟
ـ دست چپش زخمی بود.
رضا دست راستش را بالا آورد.
ـ من راستدستم.
محمدطاها گفت:
ـ پس کسی خودش رو شبیه رضا کرده.
کامبیز آرام گفت:
ـ و حالا میدونیم چرا.
همه نگاهش کردیم.
ـ چون اون شب کسی میخواست همه فکر کنن رضا مقصره.
رضا نفس راحتی کشید.
ـ بالاخره یکی حرفم رو باور کرد.
سارا زیر لب گفت:
ـ خب حالا باید دنبال بدل رضا بگردیم؟!
زهرا گفت:
ـ ظاهراً زندگی هانیه تبدیل شده به فیلم پلیسی! 😂
با وجود همه اضطرابها، لبخند کوتاهی زدم.
اما محمدطاها هنوز جدی بود.
ـ یک سؤال باقی میمونه.
به رضا نگاه کرد.
ـ بدل تو کیه؟
رضا جواب نداد.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ فکر کنم میدونم.
ـ کی؟
رضا آرام گفت:
ـ برادرم.
همه ساکت شدیم.
هانیه با تعجب گفت:
ـ تو برادر داری؟
رضا سر تکان داد.
ـ داشتم.
ـ داشتی؟
ـ سالهاست گمشدهست.
محمدطاها گفت:
ـ اسمش؟
رضا به آرامی جواب داد:
ـ رامین.
همان لحظه گوشی محمدطاها زنگ خورد.
امیر بود.
ـ موسوی، تصویر دوربینهای جاده رو گرفتیم.
ـ رامین رو دیدید؟
امیر مکث کرد.
ـ نه.
ـ پس چی؟
ـ کامران رو دیدیم.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۲
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۴ | خاطرهی گمشده
از زبان هانیه
صدای کامران در انبار پیچید:
ـ کلید پرونده توی ذهن هانیهست.
دستم را روی شقیقهام گذاشتم.
ـ من چیزی یادم نمیاد...
محمدطاها کنارم آمد.
ـ مجبور نیستی همین الان چیزی رو به یاد بیاری.
کامران خندید.
ـ اتفاقاً خودش باید بخواد.
رضا با عصبانیت گفت:
ـ کامران، بازی رو تموم کن.
کامران پوشه را روی میز گذاشت.
ـ من بازی نمیکنم. حقیقت رو میگم.
رامین کنار او ایستاده بود و چیزی نمیگفت.
هانیه به رامین نگاه کرد.
ـ چرا با کامرانی؟
رامین جواب داد:
ـ چون فکر میکنم اون تنها کسیه که حقیقت رو میدونه.
رضا گفت:
ـ حقیقت درباره چی؟
رامین نگاهش را پایین انداخت.
ـ درباره پدرمون.
رضا خشکش زد.
ـ پدر ما؟
رامین گفت:
ـ بله. اون سالها پیش وارد این پرونده شد.
کامران آرام گفت:
ـ و همین پرونده باعث شد خانواده شما از هم جدا بشن.
---
ناگهان صدای آژیر از بیرون آمد.
امیر گفت:
ـ نیروها رسیدن.
کامران به سمت خروجی رفت.
محمدطاها فریاد زد:
ـ ایست!
اما کامران قبل از خروج، پوشه را به سمت هانیه انداخت.
پوشه جلوی پایم افتاد.
آن را برداشتم.
صفحه اول را که دیدم، نفس در سینهام حبس شد.
عکس من در کودکی.
زیر عکس نوشته شده بود:
«شاهد اصلی پرونده: هانیه کریمی.»
صفحه را ورق زدم.
یک نقاشی کودکانه بود.
خانهای...
سه مرد...
و یک ماشین.
چشمهایم را بستم.
ناگهان تصویرها برگشتند.
باران.
صدای ماشین.
مادرم که دستم را گرفته بود.
و من که پشت پنجره ایستاده بودم.
یک مرد کنار ماشین بود.
اما این بار چهرهاش واضح بود.
ـ نه...
محمدطاها پرسید:
ـ چی دیدی؟
اشکم پایین آمد.
ـ من اشتباه میکردم.
ـ درباره چی؟
به عکس نگاه کردم.
ـ اون مرد رضا نبود.
رضا نفسش را حبس کرد.
ـ پس کی بود؟
به آرامی گفتم:
ـ رامین.
همه برگشتند.
رامین رنگش پرید.
رضا با ناباوری به برادرش نگاه کرد.
ـ تو؟
رامین چیزی نگفت.
اما کامران از پشت در فریاد زد:
ـ حالا بالاخره یادت اومد!
و در همان لحظه فهمیدیم...
رامین فقط شاهد آن شب نبود؛ او از حقیقت اصلی پرونده خبر داشت.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۴
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۵ | اعتراف رامین
از زبان هانیه
همه نگاهها روی رامین بود.
رضا با ناباوری گفت:
ـ رامین... تو اون شب اونجا بودی؟
رامین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ آره.
رضا یک قدم جلو رفت.
ـ پس چرا سالها فکر کردم مردی؟
ـ چون مجبور شدم ناپدید بشم.
محمدطاها گفت:
ـ چه کسی مجبورت کرد؟
رامین به کامران که از دور دیده میشد، نگاه کرد.
ـ اول کاظمی.
سپس مکث کرد.
ـ اما بعد...
نگاهش روی هانیه ثابت ماند.
ـ خودم تصمیم گرفتم برنگردم.
هانیه با تعجب پرسید:
ـ چرا؟
رامین گفت:
ـ چون اون شب چیزی دیدم که اگر میگفتم، زندگی چند خانواده نابود میشد.
پدر هانیه جلو آمد.
ـ رامین، دیگه وقتشه.
رامین سرش را پایین انداخت.
ـ حق با شماست.
بعد رو به هانیه کرد.
ـ تو اون شب یک دفترچه پیدا کردی.
هانیه با تعجب گفت:
ـ دفترچه؟
ـ بله.
چشمهایم را بستم.
ناگهان تصویری مبهم در ذهنم شکل گرفت.
یک دفتر کوچک...
جلد مشکی...
و دستهای خودم که آن را زیر تخت پنهان میکردم.
ـ من... اون دفتر رو داشتم.
محمدطاها پرسید:
ـ کجاست؟
رامین گفت:
ـ بعد از تصادف، پدرت پیداش کرد.
هانیه به پدرش نگاه کرد.
ـ بابا؟
پدرش سرش را پایین انداخت.
ـ نمیخواستم وقتی حافظهات برگشت، دوباره درگیرش بشی.
ـ پس کجاست؟
پدرش گفت:
ـ هنوز نگهش داشتم.
سکوت سنگینی افتاد.
رضا گفت:
ـ اون دفتر چی داشت؟
رامین جواب داد:
ـ اسم چهار نفر.
محمدطاها پرسید:
ـ چه کسانی؟
رامین گفت:
ـ کاظمی...
ـ کامران...
ـ یک نفر از داخل سیستم...
مکث کرد.
ـ و نفر چهارم...
همه منتظر ماندیم.
رامین به هانیه نگاه کرد.
ـ هنوز نمیدونم کیه.
هانیه آهسته گفت:
ـ پس دفتر باید پیدا بشه.
محمدطاها سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
در همین لحظه گوشی امیر زنگ خورد.
چند ثانیه گوش داد.
بعد چهرهاش تغییر کرد.
ـ موسوی...
ـ چی شده؟
ـ دفتر پیدا شده.
همه ساکت شدند.
ـ کجاست؟
امیر گفت:
ـ داخل خانه هانیه.
هانیه با تعجب گفت:
ـ ولی اونجا که...
امیر حرفش را قطع کرد.
ـ یک نفر قبل از ما وارد خانه شده.
محمدطاها پرسید:
ـ کی؟
امیر مکث کرد.
ـ دوربین فقط یک چیز رو ثبت کرده.
ـ چی؟
ـ یک زن.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۵
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۷ | انتخاب
از زبان هانیه
بعد از حرف محمدطاها، چند لحظه فقط نگاهش کردم.
این بار نه خبری از مأموریت بود، نه پروندهای، نه اجبار.
فقط خودمان بودیم.
آرام گفتم:
ـ محمدطاها...
ـ جانم؟
ـ اگه قرار باشه دوباره کنار هم باشیم، این بار یه شرط دارم.
لبخند زد.
ـ بگو.
ـ دیگه هیچچیزی رو از هم پنهان نکنیم.
جدی شد.
ـ قول میدم.
دستم را روی دفتر گذاشتم.
ـ و این پرونده هم باید تموم بشه.
ـ تمومش میکنیم.
---
از زبان محمدطاها
صبح روز بعد، همه در خانه پدر هانیه جمع شده بودند.
دکتر نادری هم آمده بود.
پرونده روی میز بود.
امیر گفت:
ـ قبل از هر چیزی باید مشخص کنیم نفر چهارم چرا اسمش داخل دفتر بوده.
دکتر نادری سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ چون من مجبور شده بودم با کاظمی همکاری کنم.
همه شوکه شدند.
هانیه پرسید:
ـ چرا؟
ـ چون تهدیدم کرده بود.
ـ با چی؟
دکتر آهی کشید.
ـ با جان خانوادهام.
رامین گفت:
ـ پس تو خیانت نکردی؟
ـ نه.
رضا آرام گفت:
ـ پس نفر چهارم هنوز مشخص نیست.
همان لحظه در باز شد.
سارا وارد شد و گفت:
ـ بچهها... فکر کنم من یه چیزی پیدا کردم.
همه برگشتند.
در دستش یک پاکت بود.
ـ این زیر در خونه افتاده بود.
هانیه پاکت را گرفت.
روی آن نوشته شده بود:
«برای هانیه و محمدطاها.»
محمدطاها گفت:
ـ بازش کن.
پاکت را باز کردم.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس من و محمدطاها...
در روزی که برای اولین بار در بیمارستان همدیگر را دیده بودیم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«شما فکر میکنید داستانتان تازه شروع شده؛ اما من از روز اول آن را میدیدم.»
پایین عکس فقط یک حرف نوشته شده بود:
«م.»
محمدطاها به عکس خیره شد.
ـ «م»؟
هانیه گفت:
ـ محمد؟
لبخند زد.
ـ یا یک نفر دیگه.
همان لحظه پدر هانیه آرام گفت:
ـ من یک نفر رو میشناسم که اسمش با «م» شروع میشه...
همه ساکت شدند.
ـ مهدی.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۷
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۶ | بازگشتِ یک زن
از زبان هانیه
صدای امیر هنوز در گوشم بود.
ـ یک زن وارد خونه شده.
سارا با نگرانی گفت:
ـ چه زنی؟
امیر جواب داد:
ـ چهرهاش مشخص نیست. دوربین فقط چند ثانیه تصویرش رو گرفته.
محمدطاها گفت:
ـ بریم.
چند دقیقه بعد همه به خانه رسیدیم.
در ورودی باز بود.
قلبم تند میزد.
وارد اتاق شدم.
همهچیز بههم ریخته بود.
اما یک چیز سر جایش بود.
همان دفتر مشکی.
روی میز.
با احتیاط جلو رفتم.
دستم را روی جلدش گذاشتم.
انگار خاطرهای قدیمی دوباره در ذهنم زنده شد.
صدای کودکی خودم را شنیدم:
ـ «این دفتر رو هیچکس نباید ببینه...»
دفتر را باز کردم.
صفحه اول خالی بود.
صفحه دوم هم.
اما در صفحه سوم، چهار اسم نوشته شده بود.
کاظمی.
کامران.
رامین.
و اسم چهارم...
با دیدنش خشکم زد.
ـ نه...
محمدطاها کنارم آمد.
ـ چی شده؟
دفتر را به سمتش گرفتم.
اسم چهارم نوشته شده بود:
دکتر نادری.
همه ساکت شدند.
دکتر نادری با ناباوری به صفحه نگاه کرد.
ـ این امکان نداره...
هانیه پرسید:
ـ پس تو هم توی پرونده بودی؟
دکتر سرش را پایین انداخت.
ـ من...
قبل از اینکه ادامه بدهد، صدای زنگ تلفن آمد.
همه به سمت تلفن برگشتیم.
گوشی محمدطاها بود.
پیام ناشناس:
«پرونده تمام شد. اما حالا نوبت انتخاب شماست.»
محمدطاها گوشی را خاموش کرد.
من آرام پرسیدم:
ـ یعنی چی؟
نگاهم کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار، بدون اینکه از مأموریت، پرونده یا گذشته حرف بزند، گفت:
ـ هانیه...
ـ جانم؟
نگاهش پر از آرامش بود.
ـ من هنوز دوستت دارم.
قلبم لرزید.
بعد از تمام آن ماهها...
بعد از جدایی...
بعد از تمام سوءتفاهمها...
بالاخره این جمله را شنیدم.
اشکم پایین آمد.
ـ فکر میکردم فراموشم کردی.
لبخند زد.
ـ سه ماه تلاش کردم.
ـ موفق شدی؟
سرش را تکان داد.
ـ نه.
خندیدم و اشکهایم را پاک کردم.
ـ منم نتونستم.
محمدطاها آرام گفت:
ـ پس شاید این بار، بدون مأموریت و بدون اجبار...
مکث کرد.
ـ خودمون انتخاب کنیم.
دفتر را بستم.
برای اولین بار احساس کردم شاید بعد از این همه اتفاق...
قرار است زندگیمان واقعاً از نو شروع شود.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود:
آن زن چه کسی بود؟
و چرا دفتر را برای ما گذاشته بود؟
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۶
ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۸ | آخرین راز
از زبان هانیه
اسم «مهدی» که آمد، پدرم ساکت شد.
ـ بابا... مهدی کیه؟
پدرم آهی کشید.
ـ کسی که سالها قبل، قبل از شروع همه این اتفاقات، به من هشدار داده بود.
محمدطاها پرسید:
ـ درباره چی؟
ـ درباره همین پرونده.
دکتر نادری گفت:
ـ یعنی مهدی از اول در جریان بوده؟
پدرم سر تکان داد.
ـ بله.
رامین گفت:
ـ پس شاید نفر چهارم همون مهدی باشه.
پدرم جواب داد:
ـ نه.
همه با تعجب نگاهش کردیم.
ـ مهدی هیچوقت عضو پرونده نبود.
محمدطاها پرسید:
ـ پس چرا عکس رو فرستاده؟
پدرم چند لحظه سکوت کرد.
ـ چون میخواست مطمئن بشه شما دو نفر حقیقت رو پیدا میکنید.
---
همان لحظه تلفن خانه زنگ خورد.
پدرم جواب داد.
ـ بله؟
صدایی از آن طرف خط گفت:
ـ وقتشه.
پدرم رنگش پرید.
ـ مهدی؟
تماس قطع شد.
هانیه پرسید:
ـ چی گفت؟
پدرم گوشی را پایین آورد.
ـ گفت فردا همهچیز تموم میشه.
محمدطاها گفت:
ـ کجا؟
پدرم به ساعت نگاه کرد.
ـ قبرستان قدیمی.
سارا با تعجب گفت:
ـ چرا هر حقیقتی توی این داستان باید یه جای ترسناک باشه؟! 😐
با وجود اضطرابم، لبخند زدم.
ـ نمیدونم!
---
روز بعد
همه کنار قبرستان قدیمی جمع شدیم.
مردی با کت تیره از دور به سمت ما آمد.
پدرم جلو رفت.
ـ مهدی...
مرد ایستاد.
ـ سلام.
محمدطاها پرسید:
ـ چرا ما رو اینجا آوردی؟
مهدی گفت:
ـ چون اینجا جاییه که اولین مدرک پرونده دفن شد.
هانیه با تعجب پرسید:
ـ مدرک؟
مهدی سر تکان داد.
ـ بله.
یک جعبه کوچک از داخل کیفش بیرون آورد.
ـ این آخرین چیزی بود که پدرت سالها پیش به من سپرد.
جعبه را باز کرد.
داخلش یک فلش و چند برگه بود.
محمدطاها برگهها را برداشت.
ـ اینها اسامی تمام افراد پروندهست.
هانیه پرسید:
ـ و نفر چهارم؟
محمدطاها صفحه آخر را نگاه کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ هانیه...
ـ چی شده؟
برگه را به من داد.
اسم چهارم آنجا نوشته شده بود.
اما این بار...
اسم یک فرد مرده نبود.
اسم کسی بود که هنوز زنده بود.
و با دیدنش، فقط یک جمله توانستم بگویم:
ـ این آدم... نزدیکترین فرد به ماست.
محمدطاها آرام پرسید:
ـ کیه؟
به اسم روی کاغذ نگاه کردم.
«کامران» نبود.
«کاظمی» هم نبود.
اسم نوشته شده بود:
«حمید.»
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۸
دو پارت تا پایان...
🌙 پارت ۱۹۹ | آخرین پرده
از زبان هانیه
چشمهایم روی اسم «حمید» خشک شده بود.
ـ نه...
محمدطاها برگه را از دستم گرفت.
ـ باید قبل از قضاوت، حرف خودش رو بشنویم.
رضا گفت:
ـ ولی اسمش اینجاست!
مهدی آرام گفت:
ـ اسم حمید بهتنهایی ثابت نمیکنه که او خیانت کرده.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمان آمد.
برگشتم.
حمید بود.
چند لحظه هیچکس حرف نزد.
حمید به برگه نگاه کرد و آه کشید.
ـ بالاخره پیداش کردید.
با بغض پرسیدم:
ـ عمو... تو واقعاً توی این پرونده بودی؟
ـ بله.
ـ پس چرا به من نگفتی؟
حمید نزدیکتر آمد.
ـ چون من هم دنبال نجاتت بودم.
محمدطاها پرسید:
ـ پس حقیقت چیه؟
حمید پوشهای را روی سنگ قبر گذاشت.
ـ حقیقت اینه که سالها پیش، من و پدرت فهمیدیم کاظمی و کامران دنبال مدرکی هستن که میتونست چند نفر رو گرفتار کنه.
ـ و من؟
ـ تو اتفاقی شاهد ماجرا شدی.
اشکهایم پایین آمد.
ـ پس تمام این سالها...
ـ برای محافظت از تو بود.
حمید به محمدطاها نگاه کرد.
ـ و وقتی فهمیدم محمدطاها مسئول حفاظت از تو شده، مطمئن شدم تنها نیستی.
محمدطاها آرام گفت:
ـ چرا هیچوقت به من نگفتی؟
ـ چون حتی خودت هم نباید همه حقیقت رو میدونستی.
سکوت سنگینی افتاد.
بعد حمید لبخند کمرنگی زد.
ـ حالا دیگه پرونده تمومه.
پوشه را به من داد.
داخلش آخرین مدرک بود.
تمام اسامی، تاریخها و اتفاقات آن شب.
همهچیز روشن شده بود.
کاظمی دستگیر میشد.
کامران و رامین هم باید پاسخگو میبودند.
و مهمتر از همه...
من بالاخره فهمیدم تصادفم یک نقشه از پیش تعیینشده برای آسیب زدن به من نبوده؛ من قربانی زنجیرهای از تصمیمهای اشتباه شده بودم.
محمدطاها کنارم ایستاد.
ـ هانیه؟
ـ جانم؟
ـ پرونده تموم شد.
لبخند زدم.
ـ واقعاً؟
ـ آره.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ حالا میتونیم برای آینده خودمون تصمیم بگیریم.
نگاهش کردم.
ـ بدون مأموریت؟
لبخند زد.
ـ بدون مأموریت.
ـ بدون راز؟
ـ بدون راز.
لبخندم عمیقتر شد.
اما هنوز یک چیز مانده بود.
فردا قرار بود آخرین پارت داستان باشد...
و من نمیدانستم محمدطاها برای آن روز چه چیزی آماده کرده است.
🌿🌸🌿
پایان پارت ۱۹۹
فقط یک پارت تا پایان «خط سرخ»...
🌙 پارت ۲۰۰ | پایان خط سرخ
از زبان هانیه
صبح زود از خواب بیدار شدم.
برای اولین بار بعد از مدتها، هیچ ترسی از باز شدن چشمهایم نداشتم.
نه پروندهای...
نه تعقیبی...
نه صدای تلفنی ناشناس.
فقط آرامش.
به حیاط رفتم.
محمدطاها آنجا ایستاده بود.
همین که من را دید، لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ هانیه، میدونی چرا اسم این داستان «خط سرخ» بود؟
لبخند زدم.
ـ چون هر بار فکر میکردیم به آخرش رسیدیم، یه خط قرمز جدید جلو پامون ظاهر میشد.
خندید.
ـ دقیقاً.
بعد جدی شد.
ـ اما برای من، خط سرخ یعنی خطی که هیچوقت نباید ازش عبور میکردیم؛ خط بین درست و غلط، بین ترس و شجاعت.
نگاهم کرد.
ـ و من بالاخره فهمیدم توی زندگی، بعضی چیزها رو نمیشه با اجبار نگه داشت.
مکث کرد.
ـ باید انتخابشون کرد.
قلبم آرامتر شد.
ـ محمدطاها...
ـ جانم؟
ـ من انتخابت میکنم.
لبخندش عمیق شد.
ـ منم تو رو انتخاب میکنم.
---
چند ماه بعد
همه در خانه جمع شده بودند.
سارا طبق معمول از همه شلوغتر بود.
ـ بالاخره این دو نفر تصمیم گرفتن ما رو از انتظار دربیارن! 😂
زهرا خندید.
ـ سارا، تو از روز اول منتظر همین بودی.
پدرم لبخند میزد.
مادرم اشک شوق میریخت.
و من...
کنار محمدطاها ایستاده بودم.
او آرام به من گفت:
ـ آمادهای؟
ـ برای چی؟
ـ برای شروع زندگیای که این بار خودمون انتخابش کردیم.
سرم را تکان دادم.
ـ آره.
محمدطاها لبخند زد.
ـ هانیه...
ـ جانم؟
ـ دوستت دارم.
اشک در چشمهایم جمع شد.
ـ منم دوستت دارم.
و این بار...
نه به خاطر مأموریت.
نه به خاطر اجبار.
نه به خاطر گذشته.
بلکه فقط به خاطر انتخاب خودمان.
نگاهی به همه آدمهایی انداختم که در این مسیر کنارمان بودند.
تمام ترسها، رازها، جداییها و خاطرات تلخ، حالا بخشی از گذشته بودند.
من دوباره زندگیام را پیدا کرده بودم.
و محمدطاها کنارم بود.
خط سرخ بالاخره تمام شد.
اما داستان ما...
از همینجا شروع شد. 🤍
🌿🌸🌿
پایان رمان «خط سرخ»
به پایان رسید؛ پارت ۲۰۰ از ۲۰۰. ❤️