eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
18 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 پارت ۱۹۷ | انتخاب از زبان هانیه بعد از حرف محمدطاها، چند لحظه فقط نگاهش کردم. این بار نه خبری از مأموریت بود، نه پرونده‌ای، نه اجبار. فقط خودمان بودیم. آرام گفتم: ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ اگه قرار باشه دوباره کنار هم باشیم، این بار یه شرط دارم. لبخند زد. ـ بگو. ـ دیگه هیچ‌چیزی رو از هم پنهان نکنیم. جدی شد. ـ قول می‌دم. دستم را روی دفتر گذاشتم. ـ و این پرونده هم باید تموم بشه. ـ تمومش می‌کنیم. --- از زبان محمدطاها صبح روز بعد، همه در خانه پدر هانیه جمع شده بودند. دکتر نادری هم آمده بود. پرونده روی میز بود. امیر گفت: ـ قبل از هر چیزی باید مشخص کنیم نفر چهارم چرا اسمش داخل دفتر بوده. دکتر نادری سکوت کرد. بعد گفت: ـ چون من مجبور شده بودم با کاظمی همکاری کنم. همه شوکه شدند. هانیه پرسید: ـ چرا؟ ـ چون تهدیدم کرده بود. ـ با چی؟ دکتر آهی کشید. ـ با جان خانواده‌ام. رامین گفت: ـ پس تو خیانت نکردی؟ ـ نه. رضا آرام گفت: ـ پس نفر چهارم هنوز مشخص نیست. همان لحظه در باز شد. سارا وارد شد و گفت: ـ بچه‌ها... فکر کنم من یه چیزی پیدا کردم. همه برگشتند. در دستش یک پاکت بود. ـ این زیر در خونه افتاده بود. هانیه پاکت را گرفت. روی آن نوشته شده بود: «برای هانیه و محمدطاها.» محمدطاها گفت: ـ بازش کن. پاکت را باز کردم. داخلش فقط یک عکس بود. عکس من و محمدطاها... در روزی که برای اولین بار در بیمارستان همدیگر را دیده بودیم. پشت عکس نوشته شده بود: «شما فکر می‌کنید داستانتان تازه شروع شده؛ اما من از روز اول آن را می‌دیدم.» پایین عکس فقط یک حرف نوشته شده بود: «م.» محمدطاها به عکس خیره شد. ـ «م»؟ هانیه گفت: ـ محمد؟ لبخند زد. ـ یا یک نفر دیگه. همان لحظه پدر هانیه آرام گفت: ـ من یک نفر رو می‌شناسم که اسمش با «م» شروع می‌شه... همه ساکت شدند. ـ مهدی. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۷ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۶ | بازگشتِ یک زن از زبان هانیه صدای امیر هنوز در گوشم بود. ـ یک زن وارد خونه شده. سارا با نگرانی گفت: ـ چه زنی؟ امیر جواب داد: ـ چهره‌اش مشخص نیست. دوربین فقط چند ثانیه تصویرش رو گرفته. محمدطاها گفت: ـ بریم. چند دقیقه بعد همه به خانه رسیدیم. در ورودی باز بود. قلبم تند می‌زد. وارد اتاق شدم. همه‌چیز به‌هم ریخته بود. اما یک چیز سر جایش بود. همان دفتر مشکی. روی میز. با احتیاط جلو رفتم. دستم را روی جلدش گذاشتم. انگار خاطره‌ای قدیمی دوباره در ذهنم زنده شد. صدای کودکی خودم را شنیدم: ـ «این دفتر رو هیچ‌کس نباید ببینه...» دفتر را باز کردم. صفحه اول خالی بود. صفحه دوم هم. اما در صفحه سوم، چهار اسم نوشته شده بود. کاظمی. کامران. رامین. و اسم چهارم... با دیدنش خشکم زد. ـ نه... محمدطاها کنارم آمد. ـ چی شده؟ دفتر را به سمتش گرفتم. اسم چهارم نوشته شده بود: دکتر نادری. همه ساکت شدند. دکتر نادری با ناباوری به صفحه نگاه کرد. ـ این امکان نداره... هانیه پرسید: ـ پس تو هم توی پرونده بودی؟ دکتر سرش را پایین انداخت. ـ من... قبل از اینکه ادامه بدهد، صدای زنگ تلفن آمد. همه به سمت تلفن برگشتیم. گوشی محمدطاها بود. پیام ناشناس: «پرونده تمام شد. اما حالا نوبت انتخاب شماست.» محمدطاها گوشی را خاموش کرد. من آرام پرسیدم: ـ یعنی چی؟ نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد برای اولین بار، بدون اینکه از مأموریت، پرونده یا گذشته حرف بزند، گفت: ـ هانیه... ـ جانم؟ نگاهش پر از آرامش بود. ـ من هنوز دوستت دارم. قلبم لرزید. بعد از تمام آن ماه‌ها... بعد از جدایی... بعد از تمام سوءتفاهم‌ها... بالاخره این جمله را شنیدم. اشکم پایین آمد. ـ فکر می‌کردم فراموشم کردی. لبخند زد. ـ سه ماه تلاش کردم. ـ موفق شدی؟ سرش را تکان داد. ـ نه. خندیدم و اشک‌هایم را پاک کردم. ـ منم نتونستم. محمدطاها آرام گفت: ـ پس شاید این بار، بدون مأموریت و بدون اجبار... مکث کرد. ـ خودمون انتخاب کنیم. دفتر را بستم. برای اولین بار احساس کردم شاید بعد از این همه اتفاق... قرار است زندگی‌مان واقعاً از نو شروع شود. اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود: آن زن چه کسی بود؟ و چرا دفتر را برای ما گذاشته بود؟ 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۶ ادامه دارد...
🌙 پارت ۱۹۸ | آخرین راز از زبان هانیه اسم «مهدی» که آمد، پدرم ساکت شد. ـ بابا... مهدی کیه؟ پدرم آهی کشید. ـ کسی که سال‌ها قبل، قبل از شروع همه این اتفاقات، به من هشدار داده بود. محمدطاها پرسید: ـ درباره چی؟ ـ درباره همین پرونده. دکتر نادری گفت: ـ یعنی مهدی از اول در جریان بوده؟ پدرم سر تکان داد. ـ بله. رامین گفت: ـ پس شاید نفر چهارم همون مهدی باشه. پدرم جواب داد: ـ نه. همه با تعجب نگاهش کردیم. ـ مهدی هیچ‌وقت عضو پرونده نبود. محمدطاها پرسید: ـ پس چرا عکس رو فرستاده؟ پدرم چند لحظه سکوت کرد. ـ چون می‌خواست مطمئن بشه شما دو نفر حقیقت رو پیدا می‌کنید. --- همان لحظه تلفن خانه زنگ خورد. پدرم جواب داد. ـ بله؟ صدایی از آن طرف خط گفت: ـ وقتشه. پدرم رنگش پرید. ـ مهدی؟ تماس قطع شد. هانیه پرسید: ـ چی گفت؟ پدرم گوشی را پایین آورد. ـ گفت فردا همه‌چیز تموم می‌شه. محمدطاها گفت: ـ کجا؟ پدرم به ساعت نگاه کرد. ـ قبرستان قدیمی. سارا با تعجب گفت: ـ چرا هر حقیقتی توی این داستان باید یه جای ترسناک باشه؟! 😐 با وجود اضطرابم، لبخند زدم. ـ نمی‌دونم! --- روز بعد همه کنار قبرستان قدیمی جمع شدیم. مردی با کت تیره از دور به سمت ما آمد. پدرم جلو رفت. ـ مهدی... مرد ایستاد. ـ سلام. محمدطاها پرسید: ـ چرا ما رو اینجا آوردی؟ مهدی گفت: ـ چون اینجا جاییه که اولین مدرک پرونده دفن شد. هانیه با تعجب پرسید: ـ مدرک؟ مهدی سر تکان داد. ـ بله. یک جعبه کوچک از داخل کیفش بیرون آورد. ـ این آخرین چیزی بود که پدرت سال‌ها پیش به من سپرد. جعبه را باز کرد. داخلش یک فلش و چند برگه بود. محمدطاها برگه‌ها را برداشت. ـ این‌ها اسامی تمام افراد پرونده‌ست. هانیه پرسید: ـ و نفر چهارم؟ محمدطاها صفحه آخر را نگاه کرد. چهره‌اش تغییر کرد. ـ هانیه... ـ چی شده؟ برگه را به من داد. اسم چهارم آنجا نوشته شده بود. اما این بار... اسم یک فرد مرده نبود. اسم کسی بود که هنوز زنده بود. و با دیدنش، فقط یک جمله توانستم بگویم: ـ این آدم... نزدیک‌ترین فرد به ماست. محمدطاها آرام پرسید: ـ کیه؟ به اسم روی کاغذ نگاه کردم. «کامران» نبود. «کاظمی» هم نبود. اسم نوشته شده بود: «حمید.» 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۸ دو پارت تا پایان...
🌙 پارت ۱۹۹ | آخرین پرده از زبان هانیه چشم‌هایم روی اسم «حمید» خشک شده بود. ـ نه... محمدطاها برگه را از دستم گرفت. ـ باید قبل از قضاوت، حرف خودش رو بشنویم. رضا گفت: ـ ولی اسمش اینجاست! مهدی آرام گفت: ـ اسم حمید به‌تنهایی ثابت نمی‌کنه که او خیانت کرده. همان لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرمان آمد. برگشتم. حمید بود. چند لحظه هیچ‌کس حرف نزد. حمید به برگه نگاه کرد و آه کشید. ـ بالاخره پیداش کردید. با بغض پرسیدم: ـ عمو... تو واقعاً توی این پرونده بودی؟ ـ بله. ـ پس چرا به من نگفتی؟ حمید نزدیک‌تر آمد. ـ چون من هم دنبال نجاتت بودم. محمدطاها پرسید: ـ پس حقیقت چیه؟ حمید پوشه‌ای را روی سنگ قبر گذاشت. ـ حقیقت اینه که سال‌ها پیش، من و پدرت فهمیدیم کاظمی و کامران دنبال مدرکی هستن که می‌تونست چند نفر رو گرفتار کنه. ـ و من؟ ـ تو اتفاقی شاهد ماجرا شدی. اشک‌هایم پایین آمد. ـ پس تمام این سال‌ها... ـ برای محافظت از تو بود. حمید به محمدطاها نگاه کرد. ـ و وقتی فهمیدم محمدطاها مسئول حفاظت از تو شده، مطمئن شدم تنها نیستی. محمدطاها آرام گفت: ـ چرا هیچ‌وقت به من نگفتی؟ ـ چون حتی خودت هم نباید همه حقیقت رو می‌دونستی. سکوت سنگینی افتاد. بعد حمید لبخند کمرنگی زد. ـ حالا دیگه پرونده تمومه. پوشه را به من داد. داخلش آخرین مدرک بود. تمام اسامی، تاریخ‌ها و اتفاقات آن شب. همه‌چیز روشن شده بود. کاظمی دستگیر می‌شد. کامران و رامین هم باید پاسخگو می‌بودند. و مهم‌تر از همه... من بالاخره فهمیدم تصادفم یک نقشه از پیش تعیین‌شده برای آسیب زدن به من نبوده؛ من قربانی زنجیره‌ای از تصمیم‌های اشتباه شده بودم. محمدطاها کنارم ایستاد. ـ هانیه؟ ـ جانم؟ ـ پرونده تموم شد. لبخند زدم. ـ واقعاً؟ ـ آره. چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ حالا می‌تونیم برای آینده خودمون تصمیم بگیریم. نگاهش کردم. ـ بدون مأموریت؟ لبخند زد. ـ بدون مأموریت. ـ بدون راز؟ ـ بدون راز. لبخندم عمیق‌تر شد. اما هنوز یک چیز مانده بود. فردا قرار بود آخرین پارت داستان باشد... و من نمی‌دانستم محمدطاها برای آن روز چه چیزی آماده کرده است. 🌿🌸🌿 پایان پارت ۱۹۹ فقط یک پارت تا پایان «خط سرخ»...
🌙 پارت ۲۰۰ | پایان خط سرخ از زبان هانیه صبح زود از خواب بیدار شدم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ ترسی از باز شدن چشم‌هایم نداشتم. نه پرونده‌ای... نه تعقیبی... نه صدای تلفنی ناشناس. فقط آرامش. به حیاط رفتم. محمدطاها آنجا ایستاده بود. همین که من را دید، لبخند زد. ـ صبح بخیر. ـ صبح بخیر. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: ـ هانیه، می‌دونی چرا اسم این داستان «خط سرخ» بود؟ لبخند زدم. ـ چون هر بار فکر می‌کردیم به آخرش رسیدیم، یه خط قرمز جدید جلو پامون ظاهر می‌شد. خندید. ـ دقیقاً. بعد جدی شد. ـ اما برای من، خط سرخ یعنی خطی که هیچ‌وقت نباید ازش عبور می‌کردیم؛ خط بین درست و غلط، بین ترس و شجاعت. نگاهم کرد. ـ و من بالاخره فهمیدم توی زندگی، بعضی چیزها رو نمی‌شه با اجبار نگه داشت. مکث کرد. ـ باید انتخابشون کرد. قلبم آرام‌تر شد. ـ محمدطاها... ـ جانم؟ ـ من انتخابت می‌کنم. لبخندش عمیق شد. ـ منم تو رو انتخاب می‌کنم. --- چند ماه بعد همه در خانه جمع شده بودند. سارا طبق معمول از همه شلوغ‌تر بود. ـ بالاخره این دو نفر تصمیم گرفتن ما رو از انتظار دربیارن! 😂 زهرا خندید. ـ سارا، تو از روز اول منتظر همین بودی. پدرم لبخند می‌زد. مادرم اشک شوق می‌ریخت. و من... کنار محمدطاها ایستاده بودم. او آرام به من گفت: ـ آماده‌ای؟ ـ برای چی؟ ـ برای شروع زندگی‌ای که این بار خودمون انتخابش کردیم. سرم را تکان دادم. ـ آره. محمدطاها لبخند زد. ـ هانیه... ـ جانم؟ ـ دوستت دارم. اشک در چشم‌هایم جمع شد. ـ منم دوستت دارم. و این بار... نه به خاطر مأموریت. نه به خاطر اجبار. نه به خاطر گذشته. بلکه فقط به خاطر انتخاب خودمان. نگاهی به همه آدم‌هایی انداختم که در این مسیر کنارمان بودند. تمام ترس‌ها، رازها، جدایی‌ها و خاطرات تلخ، حالا بخشی از گذشته بودند. من دوباره زندگی‌ام را پیدا کرده بودم. و محمدطاها کنارم بود. خط سرخ بالاخره تمام شد. اما داستان ما... از همین‌جا شروع شد. 🤍 🌿🌸🌿 پایان رمان «خط سرخ» به پایان رسید؛ پارت ۲۰۰ از ۲۰۰. ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
﷽ 🌿 خانواده‌ی روایتِ نور 🤍 اینجا فقط یک کانال نیست؛ یک مجموعه‌ست برای همراهی، خواندن، معرفی و دیده‌شدن ✨ 📚 کانال اصلی | روایتِ نور برای رمان، مطالب متنوع و محتوای روزانه 🌱 https://eitaa.com/revayatex 🤍 کانال ناشناس حرف‌هایی که دوست داری بی‌نام گفته بشن... https://eitaa.com/bonarsazinoor 📢 کانال تبلیغات برای معرفی و تبلیغات کانال‌ها و کسب‌وکارها https://eitaa.com/tablighatravaya 🌙 ماه‌دخت یک شروع تازه با حال‌وهوایی متفاوت و دوست‌داشتنی... https://eitaa.com/MahDokhtx 👤 ادمین مجموعه: @montegha_zahra135 📌 عضو جدیدی؟ پیام سنجاق‌شده‌ی کانال اصلی رو حتماً بخون 👇 https://eitaa.com/revayatex/4746 🌱 خوش اومدی به جمع ما؛ امیدواریم اینجا برات پر از حس خوب، داستان‌های قشنگ و لحظه‌های موندگار باشه. 🤍 ــــــــــــــــــــــــــــ 😂🤍 راستی جیگرااا! پروفایل کانال عوض کردم، گمم نکنیااا! 😭😂 اگه یهویی دیدی عکس و پروفایل کانال فرق کرده،کانال خودته😌🤍 گفتم یه تغییر کوچولو بدیم، شاید یه کم تنوع خوب باشه 🌱✨
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ اسم من فاطمه‌ست. هجده سالمه و امسال سال آخر دبیرستانم رو می‌گذرونم. زندگی من از بیرون شاید خیلی بی‌دردسر به نظر بیاد؛ خونه‌ی بزرگ، امکانات خوب و خانواده‌ای که هیچ‌وقت از نظر مالی کمبودی نداشتیم. اما زندگی همیشه اون چیزی نیست که از بیرون دیده می‌شه... بابام، کامران فرهمند، مردی جدی و سختگیره. بیشتر تصمیم‌های زندگی من رو خودش گرفته و هنوز هم معتقده چون پدرمه، بهتر از خودم می‌دونه چه چیزی برای من خوبه. مامانم، مریم، معمولاً بین من و بابا قرار می‌گیره و سعی می‌کنه دعواها رو آروم کنه. و سامیار، برادرم... خب، سامیار بیشتر از اینکه برادر باشه، متخصص حرص‌دادن منه! صبح، با صدای مامان از خواب پریدم. ـ فاطمه! بیدار شو دختر، مدرسه‌ات دیر می‌شه! چشم‌هام رو باز کردم و به ساعت نگاه کردم. ـ وای مامان! با عجله از تخت پایین پریدم. ـ چرا زودتر بیدارم نکردی؟ مامان از پشت در گفت: ـ نیم ساعت دارم صدات می‌کنم! ـ خب من نشنیدم! ـ چون خوابت سنگینه! لبخند زدم و سریع آماده شدم. وقتی وارد آشپزخونه شدم، سامیار مشغول خوردن صبحونه بود. تا منو دید گفت: ـ بالاخره شاهد ظهور ایشون شدیم! چشم غره‌ای بهش رفتم. ـ صبح بخیر تو هم! ـ صبح من که بخیر بود، تو خرابش کردی! ـ سامیار! مامان خندید. ـ شما دوتا صبح اول صبح شروع نکنید. همون لحظه بابا وارد آشپزخونه شد. نگاهش روی من موند. ـ امروز بعد مدرسه مستقیم میای خونه؟ نشستم و جواب دادم: ـ آره. ـ جایی نمیری؟ چند ثانیه سکوت کردم. ـ نه. سرش رو تکون داد. ـ خوبه. صبحونه‌ام رو خوردم، کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. اما قبل از اینکه سوار ماشین بشم، گوشی‌ام لرزید. پیام از طرف زهرا بود. زهرا: «فاطمه، امروز میای مسجد؟» چند لحظه به پیام نگاه کردم. چند روز بود که زهرا درباره‌ی مسجد، کلاس قرآن و حال‌وهوای اونجا حرف می‌زد. من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک روز خودم بخوام وارد اون فضا بشم. اما نمی‌دونم چرا... این چند وقت حس می‌کردم دلم می‌خواد چیزی رو خودم تجربه کنم. نه به خاطر حرف کسی. نه برای لجبازی با بابا. فقط برای خودم. گوشی رو باز کردم و نوشتم: «آره، امروز میام.» پیام رو فرستادم و گوشی رو داخل کیفم گذاشتم. ماشین راه افتاد. من از پنجره به خیابون نگاه کردم و اصلاً نمی‌دونستم تصمیم ساده‌ی امروز... قرار بود شروع چه اتفاق‌هایی در زندگی من باشه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ زنگ آخر که خورد، کیفم رو برداشتم و از کلاس بیرون اومدم. زهرا کنار در منتظرم بود. تا منو دید، لبخند زد. ـ بالاخره اومدی! ـ مگه قرار بود نیام؟ ـ با شناختی که از تو دارم، هر لحظه ممکن بود پشیمون شی! خندیدم. ـ من این‌قدر غیرقابل اعتمادم؟ ـ خیلی! با دست به بازوش زدم. ـ برو بابا! از مدرسه بیرون اومدیم و کنار هم راه افتادیم. زهرا چند قدم ساکت بود، بعد گفت: ـ فاطمه؟ ـ جانم؟ ـ یه چیزی رو جدی ازت می‌پرسم. ـ چی؟ ـ واقعاً می‌خوای بیای مسجد یا فقط چون بابات مخالفه، داری لجبازی می‌کنی؟ قدم‌هام کند شد. به روبه‌رو نگاه کردم. ـ نه... این دفعه لجبازی نیست. زهرا چیزی نگفت. ادامه دادم: ـ خودمم نمی‌دونم دقیقاً چرا، ولی چند وقته حس می‌کنم دلم می‌خواد بیشتر درباره‌ی این چیزا بدونم. زهرا لبخند آرومی زد. ـ پس خوبه. ـ چی خوبه؟ ـ اینکه خودت داری انتخاب می‌کنی. چند دقیقه بعد به مسجد رسیدیم. مسجد محله‌مون خیلی بزرگ نبود؛ یک حیاط کوچیک داشت و چند گلدون کنار دیوار. زهرا جلوی در ایستاد. ـ خب... رسیدیم. نگاهی به داخل انداختم. برای چند ثانیه مردد شدم. ـ زهرا؟ ـ هوم؟ ـ اگه خوشم نیومد چی؟ خندید. ـ هیچ اتفاقی نمی‌افته. میای، می‌بینی، خودت تصمیم می‌گیری. سرم رو تکون دادم. وارد شدیم. صدای چند دختر از داخل می‌اومد. چند نفر مشغول آماده‌کردن وسایل کلاس قرآن بودن. خانمی که اونجا بود، با لبخند به من نگاه کرد. ـ سلام دخترم. ـ سلام. ـ تازه اومدی؟ ـ بله. ـ اسمت چیه؟ لبخند زدم. ـ فاطمه. ـ خوش اومدی فاطمه جان. همین جمله‌ی ساده، یه حس عجیبی بهم داد. کنار زهرا نشستم. قرآن رو مقابلم گذاشت. چند لحظه فقط بهش نگاه کردم. بعد صدای قرائت قرآن توی فضای مسجد پیچید. آروم نشستم و گوش دادم. نمی‌دونستم چرا... اما برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ذهنم از شلوغی خالی شد. گوشی‌ام داخل کیفم لرزید. نگاهش کردم. بابا: «کجایی؟» قلبم کمی فرو ریخت. زهرا نگاهم کرد. ـ مشکلی پیش اومده؟ گوشی رو خاموش کردم. ـ نمی‌دونم... اما یک چیز رو خوب می‌دونستم. این تازه اولین روز من در مسجد بود. و قرار نبود آخرین روز باشه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ گوشی رو توی دستم نگه داشته بودم و به پیام بابا خیره شده بودم. نفسم رو آهسته بیرون دادم. زهرا نزدیک‌تر شد. ـ فاطمه... جوابش رو بده، نگران نشه. با صدای آرومی گفتم: ـ اگه بفهمه اینجام، عصبانی میشه. زهرا چند لحظه ساکت موند. ـ می‌خوای بریم؟ سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. ـ نه. این «نه» رو محکم‌تر از چیزی که خودم انتظار داشتم گفتم. نگاهم افتاد به چادر مشکی‌ای که برای اولین بار روی سرم انداخته بودم. از استرس، گوشه‌ی چادر مشکی‌رنگم رو توی مشتم چنگ انداختم. انگشت‌هام رو باز کردم و دوباره صافش کردم. زهرا متوجه شد و لبخند کوچیکی زد. ـ آروم باش. ـ نمی‌تونم. ـ چرا؟ ـ نمی‌دونم... حس می‌کنم دارم کار خیلی بزرگی انجام می‌دم. زهرا کنارم نشست. ـ شاید چون اولین باره کاری رو فقط برای خودت انجام میدی. بهش نگاه کردم. حرفش عجیب به دلم نشست. صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد. چند نفر آرام از جاشون بلند شدن. من هم همراه زهرا بلند شدم. هنوز استرس داشتم، اما این بار نرفتم. همون‌جا موندم. بعد از نماز، خانمی که مسئول کلاس بود، کنارم نشست. ـ فاطمه جان، اولین باره میای؟ سرم رو تکون دادم. ـ بله. ـ اگر دوست داشته باشی، می‌تونی از هفته‌ی بعد توی کلاس قرآن هم شرکت کنی. نگاهم روی قرآن مقابلم موند. آروم گفتم: ـ دوست دارم. وقتی از مسجد بیرون اومدیم، هوا تاریک شده بود. گوشی‌ام رو روشن کردم. چند تماس از دست‌رفته از بابا داشتم. قلبم دوباره تند زد. زهرا گفت: ـ فاطمه... ـ می‌دونم. ـ چی می‌خوای بهش بگی؟ به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم. ـ حقیقت رو. این بار تصمیم گرفتم دروغ نگم. حتی اگر می‌دونستم گفتن حقیقت، ممکنه اولین دعوای جدی من و بابا رو رقم بزنه... شماره‌اش رو گرفتم. صدای بوق اول... دوم... سوم... و بعد صدای سرد بابا از پشت خط: ـ فاطمه، کجایی؟ لب‌هام خشک شد. نگاهی به چادر مشکی روی سرم انداختم. و برای اولین بار، بدون اینکه عقب بکشم، جواب دادم: ـ مسجد بودم، بابا. چند ثانیه سکوت شد. سکوتی که از هر داد و فریادی سنگین‌تر بود... 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...