eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
12 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ علی قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و با لبخند گفت: ـ خب، حالا نوبت منه که یه سؤال دیگه بپرسم. خندیدم. ـ شما تمومی ندارید؟ ـ نه! تازه گرم شدم. سامیار از اون طرف میز گفت: ـ مواظب باش، این اگه شروع کنه سؤال پرسیدن تا صبح ول نمی‌کنه. علی خندید. ـ داداش، حسودیت شده؟ ـ به چی؟ ـ به اینکه من دارم با خواهرت حرف می‌زنم. سامیار ابروهاش رو بالا انداخت. ـ نه، فقط دارم بهت هشدار می‌دم! همه خندیدیم. علی واقعاً پسر شیطونی بود. از اون آدم‌هایی که حتی وسط یک جمع رسمی هم می‌تونست با یک جمله همه رو بخندونه. اما پشت اون شوخی‌ها، یک چیز دیگه هم توی رفتارش بود. دقت. حواسش به جزئیات بود. مثلاً وقتی مامان ظرف سالاد رو جابه‌جا کرد، متوجه شد. وقتی بابا وسط حرفش مکث کرد، نگاهش کرد. حتی متوجه شد من تقریباً غذام رو نخوردم. ـ شما چرا چیزی نمی‌خورید؟ متعجب نگاهش کردم. ـ می‌خورم دیگه. ـ نه، از وقتی نشستید سر میز، بیشتر با قاشقتون بازی کردید تا اینکه غذا بخورید! سامیار خندید. ـ گفتم که، این زیادی دقته! علی با شیطنت گفت: ـ خب باید دقیق بود. بابا که تا آن لحظه بیشتر شنونده بود، بالاخره وارد بحث شد. ـ اتفاقاً علی توی کار هم همین‌طوره. آقای رسولی لبخند زد. بابا ادامه داد: ـ شرکتی که با آقای رسولی داریم، چند وقته بیشتر کارهای مدیریتش دست علی افتاده. علی گفت: ـ بابا، شما هم طوری تعریف می‌کنید انگار من مدیرعامل یه شرکت چندملیتی‌ام! آقای رسولی خندید. ـ چرا نباشی؟ خودت می‌دونی چند تا قرارداد سخت رو جمع کردی. بابا سرش رو تکون داد. ـ پسر باهوشیه. خیلی هم دقیق کار می‌کنه. نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت. ظاهرش شاید کمی شیطون و بی‌خیال به نظر می‌رسید، اما حرف‌های بابا تصویر متفاوتی ازش می‌ساخت. کسی که در بیست‌وچندسالگی مسئولیت یک بخش مهم از شرکت رو به عهده گرفته بود. علی متوجه نگاهم شد. با لبخند گفت: ـ چی شد؟ سریع نگاهم رو ازش گرفتم. ـ هیچی. ـ داشتی منو بررسی می‌کردی؟ با تعجب نگاهش کردم. ـ نه! خندید. ـ خب خیالم راحت شد. فکر کردم قراره مصاحبه استخدامی برگزار کنی! سامیار زد زیر خنده. من هم نتونستم جلوی خنده‌ام رو بگیرم. اما بابا ساکت بود. فقط نگاهش بین من و علی می‌چرخید. نگاهی که آن شب معنایش را نمی‌فهمیدم... ولی بعدها فهمیدم بعضی نگاه‌ها، قبل از اتفاقات بزرگ‌تر از خودشان خبر می‌دهند. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼🌸🌼🌸 🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ از زبان علی من همیشه جلوی خانواده همین بودم؛ شیطون، زبان‌باز و کمی هم دردسرساز. هر وقت دخترهای دوست‌های بابا دوروبرمون بودن، عمداً خودم رو بی‌خیال و بازیگوش نشون می‌دادم. اما واقعیت چیز دیگه‌ای بود. من مذهبی نبودم، ولی آدم بدی هم نبودم. در کنار مدیریت شرکت، کار دیگری هم داشتم که هیچ‌کس ازش خبر نداشت. پدر فاطمه همیشه با سپاهی‌ها و بسیجی‌ها مخالف بود؛ اگر می‌فهمید من برای یک مجموعه‌ی اطلاعاتی کار می‌کنم، احتمالاً حتی اجازه نمی‌داد کنار دخترش بنشینم. پس باید همان علیِ شیطون باقی می‌ماندم. اما امشب... چشمم افتاد به فاطمه. چادر رنگی ساده‌ای سرش بود و خیلی مرتب و بی‌حاشیه نشسته بود. نمی‌دونم چرا، ولی از همان لحظه‌ای که دیدمش، توجهم بیشتر از حد معمول سمتش می‌رفت. پدرم بعد از شام بلند شد. ـ خب، دیگه بریم. من فوری گفتم: ـ شما برید، من امشب می‌مونم پیش سامیار جان. سامیار با خنده گفت: ـ مگه خونه نداری؟ ـ دارم، ولی اینجا بیشتر خوش می‌گذره. بابام خندید. ـ هر کاری می‌خوای بکن. نگاهم دوباره به فاطمه افتاد. اون سرش پایین بود و با گوشه‌ی چادر رنگیش بازی می‌کرد. نمی‌دونستم چرا... اما ته دلم خوشحال بودم که امشب قرار نیست زود تموم بشه. شاید هنوز خودم هم نمی‌فهمیدم چرا حضور یک دختر غریبه، این‌قدر ذهنم رو درگیر کرده. ولی یک چیز رو خوب می‌دونستم... این دختر با بقیه فرق داشت. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ همین که آقای رسولی و خانواده‌اش از در بیرون رفتند، سامیار در رو بست و برگشت سمت علی. با خنده گفت: ـ خب آقای مدیرعامل، بالاخره امشب گیر ما افتادی! علی کت‌ش رو درآورد و انداخت روی دسته‌ی مبل. ـ گیر شما؟ من خودم داوطلبانه اومدم! سامیار خندید. ـ آره، مخصوصاً وقتی بابام گفت بریم و تو گفتی «شما برید، من امشب می‌مونم پیش سامیار جان»! علی با خونسردی نشست روی مبل. ـ خب دلم برات تنگ شده بود، داداش. سامیار دستش رو روی سینه‌اش گذاشت. ـ وای... بالاخره یکی منو دوست داره! علی زد زیر خنده. مریم از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: ـ شما دوتا اگه امشب می‌خواید بیدار بمونید، حداقل آروم‌تر حرف بزنید. فاطمه فردا مدرسه داره. سامیار فوری گفت: ـ مامان، ما مگه بچه‌ایم؟ مریم نگاهی به علی انداخت. ـ تو نه، این یکی رو نمی‌دونم! علی ابرو بالا انداخت. ـ خانم فرهمند، من از اول شب در کمال وقار نشستم! سامیار پرید وسط حرفش: ـ وقار؟! بعد زد زیر خنده. ـ علی، تو اگه یه شب ساکت بشینی باید نگران سلامتیت بشیم! فاطمه که تا آن لحظه ساکت کنار میز ایستاده بود، نتونست جلوی لبخندش رو بگیره. علی همان لحظه نگاهش به او افتاد. فقط چند ثانیه. اما لبخند فاطمه را دید. لبخندی کوتاه و بی‌اختیار. علی هم لبخند کوچکی زد و گفت: ـ بالاخره یکی از حرفای من خوشش اومد. فاطمه سریع حالت صورتش رو جمع کرد. ـ من فقط به سامیار خندیدم. سامیار با اعتراض گفت: ـ چرا همیشه من قربانی می‌شم؟! علی خندید. ـ چون جذابی، داداش. فاطمه سرش رو پایین انداخت و مشغول جمع کردن لیوان‌ها شد. مریم گفت: ـ فاطمه جان، بذار من جمع کنم. ـ نه مامان، خودم انجام می‌دم. لیوان‌ها رو برداشت و به سمت آشپزخانه رفت. علی چند لحظه نگاهش کرد. نه به خاطر ظاهرش... چیزی در رفتارش برایش جالب بود. دختر کم‌حرفی که برخلاف خیلی از دخترهایی که می‌شناخت، مدام دنبال جلب توجه نبود. سامیار کنار علی نشست. آروم با آرنج زد به پهلویش. ـ هی... ـ هوم؟ ـ چرا این‌قدر به خواهر من نگاه می‌کنی؟ علی برگشت سمتش. ـ من؟! ـ آره، تو! علی خندید. ـ داداش، تو زیادی فیلم می‌بینی. سامیار با شیطنت گفت: ـ من چشم دارم! علی بالش مبل رو برداشت و زد به صورتش. ـ بخواب بچه! ـ اووووه! فرار از جواب! هر دو شروع کردند به خندیدن. از آشپزخانه صدای فاطمه آمد: ـ شما دوتا واقعاً ساکت نمی‌شید؟ سامیار با صدای بلند گفت: ـ نه! علی هم گفت: ـ متأسفانه خیر! فاطمه با خودش لبخند زد. اما همان لحظه گوشی‌اش روی میز لرزید. پیام زهرا بود: «فاطمه، فردا بعد مدرسه میای مسجد؟» فاطمه چند ثانیه به صفحه خیره ماند. هنوز صدای پدرش در گوشش بود. «دیگه نمی‌خوام اسم مسجد رو توی این خونه بشنوم.» اما چیزی در دلش می‌گفت این مسیر رو فقط به خاطر مخالفت پدرش شروع نکرده. او واقعاً می‌خواست بیشتر بداند. بیشتر بفهمد. بیشتر آن آرامشی را که آنجا تجربه کرده بود لمس کند. انگشتش را روی صفحه گذاشت و نوشت: «آره، میام.» ارسال کرد. نفس آرامی کشید و گوشی را کنار گذاشت. نمی‌دانست این تصمیم ساده، قرار است کم‌کم زندگی‌اش را به سمتی ببرد که حتی خودش هم تصورش را نمی‌کرد... 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
۳ پارت تقدیمتون
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ صدای باز شدن در، فضای خونه رو عوض کرد. بابا برگشته بود. کامران فرهمند بدون اینکه حتی کت‌اش رو کامل دربیاره، وارد پذیرایی شد. نگاهش مستقیم افتاد روی من. ـ فاطمه، بیا تو اتاقم. قلبم فرو ریخت. هیچ جوابی ندادم. فقط آرام از جام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم. وقتی در اتاق بسته شد، مریم خانم و سامیار به هم نگاه کردند. ترس توی صورت هردوشون معلوم بود. سامیار زیر لب گفت: ـ مامان... مریم انگشتش رو جلوی لبش گذاشت. ـ هیس... من رفتم سمت سرویس بهداشتی. شیر آب رو باز کردم تا صدای آب، صداهای داخل خونه رو کمتر به بیرون برسونه. اما خودم... گوشم رو تیز کردم. چند ثانیه بعد صدای بابا از اتاق اومد. ـ چند بار باید بهت بگم من با این کارات مخالفم؟! صدای لرزون فاطمه: ـ بابا... من فقط... صدای بابا بلندتر شد. ـ فقط چی؟! گفتم نمی‌خوام بری مسجد! بعد صدای ضربه‌ای آمد. خشکم زد. دستم روی شیر آب موند. صدای فاطمه درنمی‌اومد. نه گریه... نه اعتراض... فقط سکوت. همین سکوت بیشتر از هر صدایی ترسناک بود. مریم خانم طاقت نیاورد. در اتاق رو باز کرد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشه، گفت: ـ کامران! زشته... این پسر اینجاست، خودت رو کنترل کن! چند لحظه سکوت شد. بعد صدای عصبی بابا آمد: ـ مریم، تو دخالت نکن! مریم خانم جلوتر رفت. ـ من مادرشم. چطور دخالت نکنم؟! سامیار هم از جا بلند شده بود. صدای قدم‌هایش از دور شنیده میشد علی فهمید موضوع جدی‌تر از یک دعوای خانوادگیه. از داخل اتاق دوباره صدای مریم آمد: ـ کامران، بس کن! دخترت ترسیده! و بعد... صدای فاطمه خیلی آرام شنیده شد: ـ مامان... همین یک کلمه کافی بود. سرم رو بالا آورد. برای اولین بار آن شب، هیچ شوخی‌ای در چهره‌ام نبود. سامیار چیزی نگفت. و من، پشت درِ سرویس بهداشتی، هنوز شیر آب رو باز گذاشته بودم... اما دیگه صدای آب رو نمی‌شنیدم. فقط صدای قلب خودم بود. تند... بلند... و وحشت‌زده. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌸🌼🌸 🌸🌼 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ همین که آقای فرهمند وارد خونه شد، یه چیزی توی فضای خونه عوض شد. صدای تلویزیون بیشتر از قبل بلند شد. مریم خانم بی‌دلیل شروع کرد به جابه‌جا کردن ظرف‌ها. سامیار هم مدام حرف می‌زد؛ انگار همه‌شون سعی داشتن یه کاری کنن که من چیزی نشنوم. اما من حواسم جمع بود. چند دقیقه بعد گفتم: ـ من یه سر میرم سرویس. از پذیرایی رد شدم و وارد راهرو شدم. سرویس بهداشتی دقیقاً نزدیک اتاق آقای فرهمند بود. همین که در رو بستم، صدای تلویزیون هنوز می‌اومد. اما پشت اون صدا... چیز دیگه‌ای هم شنیده می‌شد. صدای آقای فرهمند. ـ چند بار بهت گفتم این چادر رو از سرت بردار؟! صدای فاطمه خیلی ضعیف بود. ـ بابا... من دوستش دارم. ـ تا وقتی توی خونه‌ی منی، قرار نیست هر کاری دلت خواست بکنی! بعد صدای کوبیده شدن چیزی به گوشم رسید. خشکم زد. چند ثانیه بعد صدای گریه‌ی خفه‌ی فاطمه بلند شد. آقای فرهمند همچنان با عصبانیت حرف می‌زد. ـ این حجاب و مسجد بازی‌ها رو تموم کن! صدای گریه‌اش بیشتر شد. دستم روی دستگیره‌ی در موند. من تا اون لحظه فقط یه دختر لجباز و کم‌حرف دیده بودم. ولی حالا فهمیدم پشت اون سکوت‌ها، چه چیزی می‌گذره. صدای مریم خانم از بیرون اتاق بلند شد: ـ کامران! بس کن دیگه! ـ مریم، دخالت نکن! ـ دخترت رو این‌طوری نزن! زشته! چند لحظه سکوت شد. بعد صدای فاطمه رو شنیدم: ـ مامان... فقط همین. اما همون یک کلمه کافی بود تا خون توی رگ‌هام بجوشه. در سرویس رو باز کردم. سامیار انتهای راهرو ایستاده بود. وقتی چشمش به من افتاد، فهمیدم خودش هم همه‌چیز رو شنیده. آرام گفت: ـ علی... نگاهش کردم. ـ چرا هیچ‌کس جلوش رو نمی‌گیره؟ سامیار با صدای گرفته جواب داد: ـ هر وقت جلوش رفتیم، بدتر شده... نگاهم رفت سمت در اتاق. این بار خبری از شوخی و خنده توی صورتم نبود. من نمی‌دونستم فاطمه با چادر و حجابش چه تصمیمی برای زندگی خودش گرفته. اما یه چیز رو خوب می‌فهمیدم: هیچ‌کس حق نداشت ترس رو به اسم پدر بودن، توی دل یه دختر جا بندازه. صدای مریم خانم دوباره بلند شد: ـ کامران، تمومش کن! علی اینجاست! سکوت. و بعد صدای باز شدن در اتاق. من همون‌جا ایستاده بودم. آقای فرهمند از اتاق بیرون اومد. نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد. این بار من دیگه اون مرد ثروتمند و محترمی که چند ساعت قبل سر میز شام دیده بودم رو نمی‌دیدم. فقط یه پدر عصبانی رو می‌دیدم... و پشت سرش، فاطمه‌ای که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد گریه‌اش رو پنهان کنه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ در اتاق باز شد. فاطمه آرام بیرون اومد. چادر رنگی‌اش هنوز سرش بود، اما حالا لکه‌های خون روی قسمتی از پارچه دیده می‌شد. سرش پایین بود و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، از کنار ما رد شد. مریم خانم با دیدنش یک‌دفعه جلو رفت. ـ فاطمه جان... فاطمه فقط خیلی آهسته گفت: ـ مامان، چیزی نیست. اما از صدایش معلوم بود که «چیزی نیست» اصلاً معنی واقعی نداشت. چند قدم برداشت و رفت داخل اتاق خودش. در آرام بسته شد. من و سامیار چند ثانیه توی راهرو موندیم. سامیار نفسش رو با فشار بیرون داد و گفت: ـ بیا بریم اتاق من. دنبالش راه افتادم. همین که وارد اتاق شدیم، سامیار در رو بست و پشتش تکیه داد. چند لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم. بعد سامیار با صدای گرفته گفت: ـ هر بار همین می‌شه... نگاهش کردم. ـ هر بار؟ سرش رو پایین انداخت. ـ وقتی فاطمه کاری می‌کنه که بابا دوست نداره. سکوت کردم. روی صندلی نشستم. تصویر چادر فاطمه از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت. سامیار نشست روی تخت و گفت: ـ من نمی‌دونم چطوری ازش دفاع کنم. آروم جواب دادم: ـ حداقل تنهاش نذار. سامیار سرش رو بالا آورد. ـ یعنی چی؟ به در اتاق نگاه کردم. ـ یعنی بذار بدونه یکی هست که حرفش رو می‌شنوه. سامیار چیزی نگفت. فقط سرش رو تکون داد. آن شب، برای اولین بار از وقتی وارد این خونه شده بودم، شوخی و خنده از سرم افتاده بود. و برای اولین بار... از خودم پرسیدم فاطمه تا حالا چند بار مجبور شده پشت یک «چیزی نیست» پنهان بشه؟ 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8o091rg&btn=~روایت.نور.~ چند وقتی هست حرف نزدیم جانم بگو؟
۱۱ دیگه 🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ آروم در اتاقم رو بستم. همون لحظه پشتم رو به در تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. نفسم می‌لرزید. دستم رو روی چادر رنگی‌ام کشیدم. چادری که چند ساعت قبل با ذوق سر کرده بودم، حالا گوشه‌ای ازش لکه‌دار شده بود. نگاهش کردم و زیر لب گفتم: ـ چرا باید برای چیزی که بهش باور دارم، این‌قدر بترسم؟ روی لبه‌ی تخت نشستم. صدای تلویزیون هنوز از پذیرایی می‌اومد. انگار همه سعی می‌کردن طوری رفتار کنن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما من می‌دونستم افتاده. خیلی هم افتاده. اشک از گوشه‌ی چشمم پایین اومد. با پشت دست پاکش کردم. گوشی‌ام رو برداشتم. پیام زهرا هنوز روی صفحه بود: «فردا میای مسجد؟» چند ثانیه بهش نگاه کردم. بعد نوشتم: «آره.» مکث کردم. این بار اضافه کردم: «حتماً میام.» گوشی رو کنار گذاشتم. از بیرون صدای سامیار و علی خیلی آرام می‌اومد. نمی‌فهمیدم درباره‌ی چی حرف می‌زدن. اما همین که می‌دونستم کسی اون بیرون فهمیده چه اتفاقی افتاده، یه حس عجیبی داشتم. بلند شدم. چادرم رو با دقت از سرم برداشتم و روی صندلی گذاشتم. نگاهش کردم. با خودم گفتم: ـ من از این چادر دست نمی‌کشم... بعد آرام دراز کشیدم. اما خوابم نمی‌برد. هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، صدای بابا توی سرم تکرار می‌شد. «تا وقتی توی خونه‌ی منی...» اشک دوباره از چشمم سرازیر شد. ولی این بار گریه نکردم. فقط به سقف خیره شدم و برای اولین بار با خودم عهد کردم: اگر قرار باشه مسیرم رو عوض کنم... باید به خاطر انتخاب خودم باشه. نه از ترس کسی. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام. چشم‌هام رو مالیدم و به ساعت نگاه کردم. ـ وای... دیرم شد! با عجله از تخت پایین اومدم. دیشب تقریباً تا صبح خوابم نبرده بود و الان چشم‌هام سنگین بود. رفتم جلوی آینه. صورتم خسته بود. موهام رو مرتب کردم و لباس مدرسه‌ام رو پوشیدم. چشمم افتاد به چادر رنگی که روی صندلی گذاشته بودم. چند لحظه فقط نگاهش کردم. دیشب اتفاق‌های زیادی افتاده بود... ولی هنوز تصمیمم سر جاش بود. چادر رو برداشتم و با دقت تا کردم و داخل کیفم گذاشتم. از اتاق بیرون اومدم. مریم خانم توی آشپزخانه صبحانه آماده می‌کرد. تا منو دید، لبخند کم‌رنگی زد. ـ صبح بخیر دخترم. ـ صبح بخیر مامان. نگاهش چند لحظه روی صورتم موند. آروم پرسید: ـ خوبی؟ لبخند زدم. ـ آره. مریم چیزی نگفت. فقط بشقاب صبحانه رو جلویم گذاشت. ـ یه چیزی بخور، مدرسه داری. نشستم. سامیار هم خواب‌آلود وارد آشپزخانه شد. تا چشمش به من افتاد، مکث کرد. ـ صبح بخیر. ـ صبح بخیر. چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. بعد سامیار نشست و خیلی آرام گفت: ـ فاطمه... نگاهش کردم. ـ جانم؟ ـ دیشب... مریم سریع میان حرفش آمد: ـ صبحونه‌تون رو بخورید، دیرتون می‌شه. سامیار ساکت شد. من فهمیدم مامان نمی‌خواست دوباره درباره‌ی دیشب حرف بزنیم. صبحانه‌ام رو خوردم و کیفم رو برداشتم. موقع خروج از خونه، برای چند لحظه ایستادم. دستم روی دستگیره‌ی در بود. نمی‌دونستم امروز چه اتفاقی قراره بیفته. فقط می‌دونستم بعد از مدرسه... یک جای مشخص منتظرم بود. مسجد. گوشی‌ام رو چک کردم. پیام زهرا آمده بود: «من زودتر میام. منتظرتم ❤️» لبخند کوچکی روی لبم نشست. برای اولین بار بعد از دیشب، حس کردم شاید امروز کمی آرام‌تر باشه. در رو باز کردم. و از خونه بیرون زدم. نمی‌دونستم این تصمیم ساده... قراره اولین قدم من برای تغییر زندگی‌م باشه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...