🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۰
صدای باز شدن در، فضای خونه رو عوض کرد.
بابا برگشته بود.
کامران فرهمند بدون اینکه حتی کتاش رو کامل دربیاره، وارد پذیرایی شد.
نگاهش مستقیم افتاد روی من.
ـ فاطمه، بیا تو اتاقم.
قلبم فرو ریخت.
هیچ جوابی ندادم.
فقط آرام از جام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم.
وقتی در اتاق بسته شد، مریم خانم و سامیار به هم نگاه کردند.
ترس توی صورت هردوشون معلوم بود.
سامیار زیر لب گفت:
ـ مامان...
مریم انگشتش رو جلوی لبش گذاشت.
ـ هیس...
من رفتم سمت سرویس بهداشتی.
شیر آب رو باز کردم تا صدای آب، صداهای داخل خونه رو کمتر به بیرون برسونه.
اما خودم...
گوشم رو تیز کردم.
چند ثانیه بعد صدای بابا از اتاق اومد.
ـ چند بار باید بهت بگم من با این کارات مخالفم؟!
صدای لرزون فاطمه:
ـ بابا... من فقط...
صدای بابا بلندتر شد.
ـ فقط چی؟! گفتم نمیخوام بری مسجد!
بعد صدای ضربهای آمد.
خشکم زد.
دستم روی شیر آب موند.
صدای فاطمه درنمیاومد.
نه گریه...
نه اعتراض...
فقط سکوت.
همین سکوت بیشتر از هر صدایی ترسناک بود.
مریم خانم طاقت نیاورد.
در اتاق رو باز کرد و با صدایی که سعی میکرد آرام باشه، گفت:
ـ کامران! زشته... این پسر اینجاست، خودت رو کنترل کن!
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای عصبی بابا آمد:
ـ مریم، تو دخالت نکن!
مریم خانم جلوتر رفت.
ـ من مادرشم. چطور دخالت نکنم؟!
سامیار هم از جا بلند شده بود.
صدای قدمهایش از دور شنیده میشد
علی فهمید موضوع جدیتر از یک دعوای خانوادگیه.
از داخل اتاق دوباره صدای مریم آمد:
ـ کامران، بس کن! دخترت ترسیده!
و بعد...
صدای فاطمه خیلی آرام شنیده شد:
ـ مامان...
همین یک کلمه کافی بود.
سرم رو بالا آورد.
برای اولین بار آن شب، هیچ شوخیای در چهرهام نبود.
سامیار چیزی نگفت.
و من، پشت درِ سرویس بهداشتی، هنوز شیر آب رو باز گذاشته بودم...
اما دیگه صدای آب رو نمیشنیدم.
فقط صدای قلب خودم بود.
تند...
بلند...
و وحشتزده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌸🌼
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۰
#از_زبان_علی
همین که آقای فرهمند وارد خونه شد، یه چیزی توی فضای خونه عوض شد.
صدای تلویزیون بیشتر از قبل بلند شد.
مریم خانم بیدلیل شروع کرد به جابهجا کردن ظرفها.
سامیار هم مدام حرف میزد؛ انگار همهشون سعی داشتن یه کاری کنن که من چیزی نشنوم.
اما من حواسم جمع بود.
چند دقیقه بعد گفتم:
ـ من یه سر میرم سرویس.
از پذیرایی رد شدم و وارد راهرو شدم.
سرویس بهداشتی دقیقاً نزدیک اتاق آقای فرهمند بود.
همین که در رو بستم، صدای تلویزیون هنوز میاومد.
اما پشت اون صدا...
چیز دیگهای هم شنیده میشد.
صدای آقای فرهمند.
ـ چند بار بهت گفتم این چادر رو از سرت بردار؟!
صدای فاطمه خیلی ضعیف بود.
ـ بابا... من دوستش دارم.
ـ تا وقتی توی خونهی منی، قرار نیست هر کاری دلت خواست بکنی!
بعد صدای کوبیده شدن چیزی به گوشم رسید.
خشکم زد.
چند ثانیه بعد صدای گریهی خفهی فاطمه بلند شد.
آقای فرهمند همچنان با عصبانیت حرف میزد.
ـ این حجاب و مسجد بازیها رو تموم کن!
صدای گریهاش بیشتر شد.
دستم روی دستگیرهی در موند.
من تا اون لحظه فقط یه دختر لجباز و کمحرف دیده بودم.
ولی حالا فهمیدم پشت اون سکوتها، چه چیزی میگذره.
صدای مریم خانم از بیرون اتاق بلند شد:
ـ کامران! بس کن دیگه!
ـ مریم، دخالت نکن!
ـ دخترت رو اینطوری نزن! زشته!
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای فاطمه رو شنیدم:
ـ مامان...
فقط همین.
اما همون یک کلمه کافی بود تا خون توی رگهام بجوشه.
در سرویس رو باز کردم.
سامیار انتهای راهرو ایستاده بود.
وقتی چشمش به من افتاد، فهمیدم خودش هم همهچیز رو شنیده.
آرام گفت:
ـ علی...
نگاهش کردم.
ـ چرا هیچکس جلوش رو نمیگیره؟
سامیار با صدای گرفته جواب داد:
ـ هر وقت جلوش رفتیم، بدتر شده...
نگاهم رفت سمت در اتاق.
این بار خبری از شوخی و خنده توی صورتم نبود.
من نمیدونستم فاطمه با چادر و حجابش چه تصمیمی برای زندگی خودش گرفته.
اما یه چیز رو خوب میفهمیدم:
هیچکس حق نداشت ترس رو به اسم پدر بودن، توی دل یه دختر جا بندازه.
صدای مریم خانم دوباره بلند شد:
ـ کامران، تمومش کن! علی اینجاست!
سکوت.
و بعد صدای باز شدن در اتاق.
من همونجا ایستاده بودم.
آقای فرهمند از اتاق بیرون اومد.
نگاهمون برای چند ثانیه به هم گره خورد.
این بار من دیگه اون مرد ثروتمند و محترمی که چند ساعت قبل سر میز شام دیده بودم رو نمیدیدم.
فقط یه پدر عصبانی رو میدیدم...
و پشت سرش، فاطمهای که گوشهی اتاق ایستاده بود و سعی میکرد گریهاش رو پنهان کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸🌼
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۰
#از_زبان_علی
در اتاق باز شد.
فاطمه آرام بیرون اومد.
چادر رنگیاش هنوز سرش بود، اما حالا لکههای خون روی قسمتی از پارچه دیده میشد.
سرش پایین بود و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، از کنار ما رد شد.
مریم خانم با دیدنش یکدفعه جلو رفت.
ـ فاطمه جان...
فاطمه فقط خیلی آهسته گفت:
ـ مامان، چیزی نیست.
اما از صدایش معلوم بود که «چیزی نیست» اصلاً معنی واقعی نداشت.
چند قدم برداشت و رفت داخل اتاق خودش.
در آرام بسته شد.
من و سامیار چند ثانیه توی راهرو موندیم.
سامیار نفسش رو با فشار بیرون داد و گفت:
ـ بیا بریم اتاق من.
دنبالش راه افتادم.
همین که وارد اتاق شدیم، سامیار در رو بست و پشتش تکیه داد.
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد سامیار با صدای گرفته گفت:
ـ هر بار همین میشه...
نگاهش کردم.
ـ هر بار؟
سرش رو پایین انداخت.
ـ وقتی فاطمه کاری میکنه که بابا دوست نداره.
سکوت کردم.
روی صندلی نشستم.
تصویر چادر فاطمه از جلوی چشمم کنار نمیرفت.
سامیار نشست روی تخت و گفت:
ـ من نمیدونم چطوری ازش دفاع کنم.
آروم جواب دادم:
ـ حداقل تنهاش نذار.
سامیار سرش رو بالا آورد.
ـ یعنی چی؟
به در اتاق نگاه کردم.
ـ یعنی بذار بدونه یکی هست که حرفش رو میشنوه.
سامیار چیزی نگفت.
فقط سرش رو تکون داد.
آن شب، برای اولین بار از وقتی وارد این خونه شده بودم، شوخی و خنده از سرم افتاده بود.
و برای اولین بار...
از خودم پرسیدم فاطمه تا حالا چند بار مجبور شده پشت یک «چیزی نیست» پنهان بشه؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8o091rg&btn=~روایت.نور.~
چند وقتی هست حرف نزدیم
جانم بگو؟
۱۱ دیگه
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۱
#از_زبان_فاطمه
آروم در اتاقم رو بستم.
همون لحظه پشتم رو به در تکیه دادم و چشمهام رو بستم.
نفسم میلرزید.
دستم رو روی چادر رنگیام کشیدم.
چادری که چند ساعت قبل با ذوق سر کرده بودم، حالا گوشهای ازش لکهدار شده بود.
نگاهش کردم و زیر لب گفتم:
ـ چرا باید برای چیزی که بهش باور دارم، اینقدر بترسم؟
روی لبهی تخت نشستم.
صدای تلویزیون هنوز از پذیرایی میاومد.
انگار همه سعی میکردن طوری رفتار کنن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما من میدونستم افتاده.
خیلی هم افتاده.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
با پشت دست پاکش کردم.
گوشیام رو برداشتم.
پیام زهرا هنوز روی صفحه بود:
«فردا میای مسجد؟»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد نوشتم:
«آره.»
مکث کردم.
این بار اضافه کردم:
«حتماً میام.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
از بیرون صدای سامیار و علی خیلی آرام میاومد.
نمیفهمیدم دربارهی چی حرف میزدن.
اما همین که میدونستم کسی اون بیرون فهمیده چه اتفاقی افتاده، یه حس عجیبی داشتم.
بلند شدم.
چادرم رو با دقت از سرم برداشتم و روی صندلی گذاشتم.
نگاهش کردم.
با خودم گفتم:
ـ من از این چادر دست نمیکشم...
بعد آرام دراز کشیدم.
اما خوابم نمیبرد.
هر بار چشمهام رو میبستم، صدای بابا توی سرم تکرار میشد.
«تا وقتی توی خونهی منی...»
اشک دوباره از چشمم سرازیر شد.
ولی این بار گریه نکردم.
فقط به سقف خیره شدم و برای اولین بار با خودم عهد کردم:
اگر قرار باشه مسیرم رو عوض کنم...
باید به خاطر انتخاب خودم باشه.
نه از ترس کسی.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۲
#از_زبان_فاطمه
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
چشمهام رو مالیدم و به ساعت نگاه کردم.
ـ وای... دیرم شد!
با عجله از تخت پایین اومدم.
دیشب تقریباً تا صبح خوابم نبرده بود و الان چشمهام سنگین بود.
رفتم جلوی آینه.
صورتم خسته بود.
موهام رو مرتب کردم و لباس مدرسهام رو پوشیدم.
چشمم افتاد به چادر رنگی که روی صندلی گذاشته بودم.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
دیشب اتفاقهای زیادی افتاده بود...
ولی هنوز تصمیمم سر جاش بود.
چادر رو برداشتم و با دقت تا کردم و داخل کیفم گذاشتم.
از اتاق بیرون اومدم.
مریم خانم توی آشپزخانه صبحانه آماده میکرد.
تا منو دید، لبخند کمرنگی زد.
ـ صبح بخیر دخترم.
ـ صبح بخیر مامان.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
آروم پرسید:
ـ خوبی؟
لبخند زدم.
ـ آره.
مریم چیزی نگفت.
فقط بشقاب صبحانه رو جلویم گذاشت.
ـ یه چیزی بخور، مدرسه داری.
نشستم.
سامیار هم خوابآلود وارد آشپزخانه شد.
تا چشمش به من افتاد، مکث کرد.
ـ صبح بخیر.
ـ صبح بخیر.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد سامیار نشست و خیلی آرام گفت:
ـ فاطمه...
نگاهش کردم.
ـ جانم؟
ـ دیشب...
مریم سریع میان حرفش آمد:
ـ صبحونهتون رو بخورید، دیرتون میشه.
سامیار ساکت شد.
من فهمیدم مامان نمیخواست دوباره دربارهی دیشب حرف بزنیم.
صبحانهام رو خوردم و کیفم رو برداشتم.
موقع خروج از خونه، برای چند لحظه ایستادم.
دستم روی دستگیرهی در بود.
نمیدونستم امروز چه اتفاقی قراره بیفته.
فقط میدونستم بعد از مدرسه...
یک جای مشخص منتظرم بود.
مسجد.
گوشیام رو چک کردم.
پیام زهرا آمده بود:
«من زودتر میام. منتظرتم ❤️»
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
برای اولین بار بعد از دیشب، حس کردم شاید امروز کمی آرامتر باشه.
در رو باز کردم.
و از خونه بیرون زدم.
نمیدونستم این تصمیم ساده...
قراره اولین قدم من برای تغییر زندگیم باشه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۳
#از_زبان_فاطمه
زنگ آخر که خورد، انگار تازه نفس کشیدم.
دفترم رو بستم و گذاشتم داخل کیفم.
زهرا از کنار نیمکتم رد شد و گفت:
ـ خب خانم مسجدی، آمادهای؟
لبخند زدم.
ـ آرومتر! یکی بشنوه.
ـ چرا؟ مگه کار بدی میکنی؟
ـ نه... ولی بابام بفهمه، دوباره دعوا میشه.
زهرا شونه بالا انداخت.
ـ قرار نیست همیشه از ترس واکنش بقیه زندگی کنیم.
همین جملهاش باعث شد چند لحظه ساکت بشم.
کیفم رو برداشتم.
ـ بریم.
از مدرسه که بیرون اومدیم، هوای بعدازظهر خنکتر شده بود.
زهرا کنارم راه میرفت و از کلاس قرآن حرف میزد.
ـ امروز قراره دربارهی سورهای که هفته قبل خوندیم صحبت کنیم.
ـ من هنوز خیلی چیزها رو بلد نیستم.
ـ قرار نیست از اول بلد باشی.
لبخند زد.
ـ قرارِ یاد بگیری.
وقتی به مسجد رسیدیم، جلوی در چند نفر ایستاده بودند.
همون حیاط کوچیک و گلدونهایی که دفعه قبل دیده بودم، هنوز همون حس آرام رو بهم میداد.
داخل رفتم.
چادرم رو از کیف بیرون آوردم و سرم کردم.
زهرا نگاهم کرد.
ـ بهت میاد.
دستم رو روی لبهی چادر کشیدم.
ـ هنوز وقتی سرم میکنم، یه کم استرس میگیرم.
ـ عادت میکنی.
وارد شبستان شدیم.
چند دختر همسنوسال خودمون نشسته بودند.
یکی از خانمها قرآنها رو بین بچهها پخش میکرد.
وقتی قرآن رو جلوی من گذاشت، دستم چند لحظه روی جلدش موند.
عجیب بود...
همین چند روز قبل، حتی فکر نمیکردم یک روز بعد از مدرسه مستقیم بیام مسجد.
قرآن رو باز کردم.
صدای تلاوت از بلندگوی کوچک مسجد پخش شد.
آرامش عجیبی توی دلم نشست.
برای چند دقیقه، هیچچیز دیگهای برام مهم نبود.
نه دعوای دیشب...
نه حرف بابا...
نه حتی اینکه وقتی برگردم خونه چه اتفاقی میافته.
فقط من بودم و صدای آیهها.
بعد از کلاس، زهرا کنارم نشست.
ـ خب؟
ـ خب چی؟
ـ حسّت؟
لبخند زدم.
ـ فکر کنم میخوام دوباره بیام.
زهرا با خوشحالی گفت:
ـ میدونستم!
خندیدم.
ـ هنوز چیزی نشدهها!
ـ همین که خودت گفتی دوباره میام، یعنی شده.
نگاهم به حیاط مسجد افتاد.
برای اولین بار حس کردم شاید اینجا فقط یک مسجد نباشه.
شاید جایی باشه که من بتونم خود واقعیام رو پیدا کنم.
اما هنوز نمیدونستم...
چند قدم آنطرفتر، آدمهایی زندگی میکردند که قرار بود خیلی زود وارد قصهی من بشن.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۴
#از_زبان_فاطمه
کلاس که تموم شد، بیشتر بچهها کمکم از شبستان بیرون رفتن.
زهرا کتابهاش رو جمع کرد و گفت:
ـ فاطمه، بیا یه سر حیاط.
ـ چرا؟
ـ میخوام یکی رو بهت معرفی کنم.
با تعجب دنبالش راه افتادم.
همین که وارد حیاط شدیم، زهرا به سمت یکی از خانمها رفت.
ـ سلام خاله مریم.
ـ سلام دخترم.
بعد زهرا رو به من کرد.
ـ این فاطمهست. تازه قراره بیاد کلاسمون.
خانم مریم با لبخند نگاهم کرد.
ـ خوش اومدی عزیزم.
ـ ممنون.
همان لحظه صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شد.
هر دو ساکت شدیم.
زهرا آرام گفت:
ـ وقت نمازه.
سرم رو تکون دادم.
برای چندمین بار بود که صدای اذان رو از همین مسجد میشنیدم، اما این بار حس متفاوتی داشت.
خانم مریم گفت:
ـ دخترها برن داخل، آقایون هم برای نماز جماعت میان.
زهرا دستم رو گرفت.
ـ بیا.
هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای چند پسر از سمت ورودی حیاط اومد.
یکی از آنها با عجله وارد شد.
ـ ببخشید، دیر کردم.
زهرا برگشت و نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ اون رضاست.
ناخواسته نگاهم رفت سمتش.
جوانی معمولی بود؛ لباس سادهای پوشیده بود و یک کیف روی دوشش انداخته بود.
نه ظاهر عجیب و غریبی داشت، نه رفتار خاصی.
فقط وقتی وارد حیاط شد، سلام کرد و مستقیم رفت سمت ورودی شبستان آقایان.
زهرا دوباره گفت:
ـ بچههای مسجد رو میشناسه. بعضی وقتها هم توی کارهای مسجد کمک میکنه.
ـ آها.
فقط همین رو گفتم.
اصلاً نمیدونستم چرا زهرا اونقدر با شیطنت نگاهم میکنه.
ـ چیه؟
خندید.
ـ هیچی!
ـ زهرا!
ـ باشه بابا، چیزی نگفتم.
دوباره به سمت شبستان خانمها رفتیم.
من چادرم رو مرتب کردم و نشستم.
صدای اذان هنوز توی مسجد میپیچید.
ولی این بار...
برای اولین بار اسم یک نفر توی ذهنم مونده بود.
رضا.
نمیدونستم چرا.
فقط اسمش یادم مونده بود.
و همین برای دختری مثل من، که تا چند روز پیش حتی جرئت نمیکرد دربارهی رفتن به مسجد حرف بزنه، عجیب بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۵
#از_زبان_فاطمه
نماز که تموم شد، بیشتر بچهها توی حیاط مسجد جمع شده بودن.
من کنار زهرا ایستاده بودم و بطری آبم رو از کیفم درمیآوردم.
زهرا با آرنج آرام زد به دستم.
ـ فاطمه...
ـ چیه؟
ـ هیچی.
ـ دوباره شروع کردی؟
خندید.
ـ بابا چرا عصبانی میشی؟
ـ چون هر وقت میگی «هیچی»، معلومه یه چیزی هست!
قبل از اینکه جوابش رو بده، صدایی از پشت سرمون اومد.
ـ ببخشید.
هر دو برگشتیم.
رضا بود.
همون پسری که چند دقیقه قبل اسمش رو شنیده بودم.
نگاهش مستقیم سمت زهرا بود.
ـ این دفتر مال شماست؟
دفتر کوچکی رو به طرف زهرا گرفت.
زهرا دفتر رو گرفت و گفت:
ـ وای! آره، اصلاً حواسم نبود جا گذاشتمش.
رضا لبخند کوتاهی زد.
ـ گفتم شاید دنبالش بگردی.
ـ ممنون.
رضا سرش رو تکون داد و خواست بره.
اما یک لحظه مکث کرد.
نگاهش به من افتاد.
ـ شما تازه اومدین؟
من کمی جا خوردم.
ـ بله.
ـ خوش اومدین.
ـ ممنون.
همین.
فقط همین دو کلمه بین ما رد و بدل شد.
رضا رفت سمت حیاط.
زهرا آرام کنار گوشم گفت:
ـ دیدی؟
ـ چی رو؟
ـ باهات حرف زد!
ـ خب؟
ـ هیچی!
چشمهام رو ریز کردم.
ـ زهرا...
ـ باشه، باشه! چیزی نمیگم.
کیفم رو برداشتم.
ـ من باید برم خونه.
زهرا گفت:
ـ فردا هم میای؟
لبخند زدم.
ـ اگه بتونم، آره.
از مسجد بیرون اومدم.
در راه، ذهنم درگیر حرفهای دیشب بود.
اما بین تمام فکرهام...
یک جملهی کوتاه مدام برمیگشت:
«خوش اومدین.»
خودم خندیدم.
ـ فاطمه، دیگه داری زیادی فکر میکنی!
گوشیام رو از کیفم بیرون آوردم.
چند تماس بیپاسخ از مامان داشتم.
لبخند از صورتم رفت.
احتمالاً خانه منتظرم بودند.
و نمیدانستم این بار...
وقتی در خانه را باز کنم، چه چیزی انتظارم را میکشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...