🌿📖 به «روایت نور» خوش اومدی ✨
اگه با بنر «اذان بیوقت» وارد کانال شدی، بذار اول با قهرمان داستان آشنات کنم! 👀🔥
✿ اذان بیوقت ✿
علی؛ یه پزشک، یه پسر شیطون و به قول خودش یه لاتِ درستوحسابی! 😏🔥
پسری که فکر میکرد زندگیش رو خوب میشناسه...
تا وقتی پای فاطمه وارد زندگیش شد؛
یه دختر هجدهساله، مذهبی و چادری که قرار بود همهچیز رو برای علی عوض کنه... 👀🌸
اما چیزی که علی نمیدونه اینه که پشت این آشنایی، رازهایی وجود داره که قراره کمکم فاش بشن! 🖤
📖 اذان بیوقت
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
━━━━━━━━━━━━━━
و قبل از «اذان بیوقت» هم یه رمان دیگه از همین نویسنده داریم: خط سرخ | رمان تمامشده
یه داستان پر از عشق، مذهب، مأموریت، راز و اتفاقهای غیرمنتظره که میتونی کامل و یکنفس بخونیش! 📖🔥
👇🏻 بزن روی پیام سنجاق شده و از پارت اول شروع کن.اول «خط سرخ» رو بخون یا مستقیم برو سراغ «اذان بیوقت»؛فقط حواست باشه... اینجا قرار نیست داستانها ساده پیش برن! 👀🌿خوش اومدی به روایت نور ✨
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۷
#از_زبان_فاطمه
هنوز داشتم وسایلم رو جمع میکردم که زهرا دوباره کنارم نشست.
این بار برخلاف همیشه خبری از شیطنت توی صورتش نبود.
آروم گفت:
ـ فاطمه...
ـ هوم؟
ـ یه چیزی باید بهت بگم.
نگاهش کردم.
ـ چی شده؟
چند لحظه مکث کرد.
ـ اول قول بده جیغ نمیزنی.
خندیدم.
ـ زهرا، ترسوندیم! بگو دیگه.
نفس عمیقی کشید.
ـ رضا...
همین که اسمش رو گفت، قلبم تند زد.
ـ چی شده؟
زهرا لبخند کوچیکی زد.
ـ امروز فهمیدم رضا شماره خونهتون رو گرفته.
چشمهام گرد شد.
ـ چی؟!
ـ آروم!
ـ چرا شماره خونه ما رو گرفته؟!
زهرا دستم رو گرفت.
ـ چون...
مکث کرد.
ـ میخواد رسمی بیاد خواستگاری.
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
ـ خواستگاری؟!
زهرا سر تکون داد.
ـ آره.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
انگار قلبم میخواست از سینهم بیرون بیاد.
ـ ولی... من سه ماهه ندیدمش.
ـ خودش هم ظاهراً تو این مدت دربارهات پرسوجو کرده.
باورم نمیشد.
ـ رضا... واقعاً میخواد بیاد خواستگاری؟
ـ آره.
چشمهام پر از اشک شد.
سه ماه دلتنگی...
سه ماه ندیدن...
سه ماه دعا کردن...
و حالا یکدفعه این خبر.
آروم گفتم:
ـ خدایا...
زهرا لبخند زد.
ـ حالا عروس خانوم شدی واقعاً! 😂
با دست زدم به بازوش.
ـ زهرااا!
خندید.
اما من هنوز مات بودم.
یک نگرانی بزرگتر از خوشحالی توی ذهنم شکل گرفته بود.
بابا.
بابا حتی اجازه نمیداد من مسجد برم.
چطور میخواست با خواستگاری رضا موافقت کنه؟
زهرا انگار فکرم رو خوند.
آروم گفت:
ـ فاطمه... هنوز چیزی معلوم نیست.
سرم رو پایین انداختم.
ـ میدونم.
ـ فقط دعا کن.
لبخند کمرنگی زدم.
ـ من سه ماهه دارم همین کار رو میکنم.
همون لحظه زنگ مدرسه خورد.
بلند شدم، اما ذهنم هنوز پیش یک جمله بود:
«رضا میخواد بیاد خواستگاری.»
نمیدونستم این خبر قراره بزرگترین خوشحالی زندگیم باشه...
یا شروع بزرگترین جنگ من و بابا.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۸
#از_زبان_فاطمه
انقدر خوشحال بودم که انگار تمام اون سه ماه دلتنگی یهدفعه از روی دلم برداشته شده بود.
نمیتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم.
حتی سر کلاس هم حواسم به درس نبود.
هر بار چشمم به دفترم میافتاد، ناخودآگاه لبخند میزدم.
زهرا آروم زد به دستم.
ـ خانم عروس! چرا میخندی؟ 😂
ـ نمیخندم!
ـ پس این لبخند چیه؟
صورتم رو با دست پوشوندم.
ـ نمیدونم...
زهرا خندید.
ـ معلومه که میدونی!
سرم رو روی دستم گذاشتم.
ـ باورم نمیشه.
ـ چی رو؟
آروم گفتم:
ـ اینکه رضا واقعاً میخواد بیاد خواستگاری.
زهرا لبخند زد.
ـ خب شاید خدا دعاهات رو شنیده.
با شنیدن این حرف، قلبم گرم شد.
یاد تمام شبهایی افتادم که قبل از خواب دعا کرده بودم.
«خدایا... اگه رضا به صلاحمه، خودت راهش رو باز کن.»
و حالا...
شاید این همون راه بود.
اما ته دلم هنوز یه ترس کوچیک وجود داشت.
بابا.
هرچی به رفتن به خونه نزدیکتر میشدم، خوشحالیم با نگرانی قاطی میشد.
بالاخره زنگ آخر خورد.
کیفم رو برداشتم.
زهرا موقع خداحافظی گفت:
ـ فاطمه، هر اتفاقی افتاد، عجله نکن.
سرم رو تکون دادم.
ـ باشه.
ـ و از همه مهمتر... اول ببین خانوادهات چی میگن.
لبخند زدم.
ـ امیدوارم بابا این بار...
حرفم نصفه موند.
چون خودم هم میدونستم امیدوار بودن به موافقت بابا، کار سادهای نیست.
از مدرسه بیرون اومدم.
سامیار طبق معمول با ماشین منتظرم بود.
در رو باز کردم و نشستم.
ـ سلام.
سامیار نگاهی بهم انداخت.
ـ سلام.
چند ثانیه بعد ابروهاش رو بالا برد.
ـ چرا اینقدر خوشحالی؟
ـ خوشحالم؟
ـ آره! از وقتی سوار شدی داری لبخند میزنی.
سریع به پنجره نگاه کردم.
ـ هیچی.
سامیار خندید.
ـ فاطمه، من برادرتما!
ـ خب که چی؟
ـ یعنی وقتی یه چیزی رو ازم قایم میکنی، بیشتر شک میکنم.
خندیدم.
ـ ول کن سامیار.
ـ باشه، فعلاً!
ماشین راه افتاد.
من اما به خیابون خیره شده بودم و فقط یک فکر توی سرم میچرخید:
امشب شاید بالاخره اسم رضا توی خونهی ما گفته بشه...
و نمیدونستم وقتی بابا بشنوه...
چه واکنشی نشون میده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۹
#از_زبان_فاطمه
وقتی رسیدیم خونه، هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود.
در رو باز کردم و وارد شدم.
ـ سلام مامان.
مامان از آشپزخونه اومد بیرون.
ـ سلام دخترم.
چند لحظه نگام کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
لبخند زد.
ـ چرا اینقدر خوشحالی؟
قبل از اینکه چیزی بگم، سامیار از پشت سرم گفت:
ـ منم همینو پرسیدم!
با اخم نگاهش کردم.
ـ شما دوتا چرا امروز افتادین به جون من؟
مامان خندید.
ـ خب معلومه یه چیزی شده.
کیفم رو روی مبل گذاشتم.
ـ مامان...
ـ جانم؟
چند لحظه مردد موندم.
دلم میخواست همهچیز رو براش تعریف کنم.
اما هنوز نمیدونستم چطور.
آروم گفتم:
ـ اگه یه نفر بخواد بیاد خواستگاری...
مامان همونجا ساکت شد.
نگاهش جدی شد.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
ـ فاطمه، ادامه بده.
نفسم رو بیرون دادم.
ـ یکی از بچههای مسجد...
سامیار که تا اون لحظه داشت با گوشی کار میکرد، سرش رو بلند کرد.
ـ چی؟
ـ هیچی سامیار!
مامان نزدیکتر اومد.
ـ منظورت چیه؟
آروم گفتم:
ـ رضا میخواد برای خواستگاری بیاد.
مامان چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آرام نشست روی مبل.
ـ رضا؟
سرم رو تکون دادم.
ـ آره.
ـ خودش؟
ـ ظاهراً بله.
مامان دستش رو روی سینهاش گذاشت.
ـ فاطمه... بابات خبر داره؟
لبخندم محو شد.
ـ نه.
مامان آه کشید.
ـ پس فعلاً چیزی بهش نگو.
ـ چرا؟
ـ چون باید بدونم چطور باهاش حرف بزنم.
سامیار که ساکت گوش میداد، گفت:
ـ بابا اگه بفهمه، احتمالاً اول عصبانی میشه.
نگاهش کردم.
ـ میدونم.
مامان دستم رو گرفت.
ـ دخترم، من خوشحالی تو رو میخوام...
مکث کرد.
ـ ولی باید خیلی با احتیاط جلو بریم.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
ـ مامان، من فقط میخوام یه بار خودم انتخاب کنم.
دستم رو نوازش کرد.
ـ میدونم.
صدای باز شدن درِ ورودی اومد.
همه ساکت شدیم.
سامیار سریع به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
مامان دستم رو محکمتر گرفت.
و چند ثانیه بعد...
بابا وارد سالن شد.
نگاهش روی من افتاد.
ـ فاطمه، بیا اینجا.
قلبم فرو ریخت.
چون نمیدونستم...
آیا از چیزی که همین چند دقیقه پیش به مامان گفته بودم، خبر داشت؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🚨 خبر خبررر! 🚨
🌙✨ VIP رمان «ماهدخت» افتتاح شد! ✨🌙
بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماهدخت رسماً شروع به کار کرد! 😍📖
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
🌙 ماهدخت؛ جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
https://eitaa.com/MahDokhtx
✅الان در چنل vip پارت 131 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
~روایت نور ~🌿
🚨 خبر خبررر! 🚨 🌙✨ VIP رمان «ماهدخت» افتتاح شد! ✨🌙 بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماهدخت رسماً شر
اگه امشب کانال ماه دخت ۵۰ نفره بشه ۲ پارت
هدیه رمان اذان بی وقت رو میزارم
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه بسیار عشق هایی که در یک نگاه،بذر آن کاشته شد♥️:)))
امام علی(ع)
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۹
#از_زبان_فاطمه
وقتی رسیدیم خونه، هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود.
در رو باز کردم و وارد شدم.
ـ سلام مامان.
مامان از آشپزخونه اومد بیرون.
ـ سلام دخترم.
چند لحظه نگام کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
لبخند زد.
ـ چرا اینقدر خوشحالی؟
قبل از اینکه چیزی بگم، سامیار از پشت سرم گفت:
ـ منم همینو پرسیدم!
با اخم نگاهش کردم.
ـ شما دوتا چرا امروز افتادین به جون من؟
مامان خندید.
ـ خب معلومه یه چیزی شده.
کیفم رو روی مبل گذاشتم.
ـ مامان...
ـ جانم؟
چند لحظه مردد موندم.
دلم میخواست همهچیز رو براش تعریف کنم.
اما هنوز نمیدونستم چطور.
آروم گفتم:
ـ اگه یه نفر بخواد بیاد خواستگاری...
مامان همونجا ساکت شد.
نگاهش جدی شد.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
ـ فاطمه، ادامه بده.
نفسم رو بیرون دادم.
ـ یکی از بچههای مسجد...
سامیار که تا اون لحظه داشت با گوشی کار میکرد، سرش رو بلند کرد.
ـ چی؟
ـ هیچی سامیار!
مامان نزدیکتر اومد.
ـ منظورت چیه؟
آروم گفتم:
ـ رضا میخواد برای خواستگاری بیاد.
مامان چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آرام نشست روی مبل.
ـ رضا؟
سرم رو تکون دادم.
ـ آره.
ـ خودش؟
ـ ظاهراً بله.
مامان دستش رو روی سینهاش گذاشت.
ـ فاطمه... بابات خبر داره؟
لبخندم محو شد.
ـ نه.
مامان آه کشید.
ـ پس فعلاً چیزی بهش نگو.
ـ چرا؟
ـ چون باید بدونم چطور باهاش حرف بزنم.
سامیار که ساکت گوش میداد، گفت:
ـ بابا اگه بفهمه، احتمالاً اول عصبانی میشه.
نگاهش کردم.
ـ میدونم.
مامان دستم رو گرفت.
ـ دخترم، من خوشحالی تو رو میخوام...
مکث کرد.
ـ ولی باید خیلی با احتیاط جلو بریم.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
ـ مامان، من فقط میخوام یه بار خودم انتخاب کنم.
دستم رو نوازش کرد.
ـ میدونم.
صدای باز شدن درِ ورودی اومد.
همه ساکت شدیم.
سامیار سریع به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
مامان دستم رو محکمتر گرفت.
و چند ثانیه بعد...
بابا وارد سالن شد.
نگاهش روی من افتاد.
ـ فاطمه، بیا اینجا.
قلبم فرو ریخت.
چون نمیدونستم...
آیا از چیزی که همین چند دقیقه پیش به مامان گفته بودم، خبر داشت؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴۰
#از_زبان_فاطمه
سر سفره نشسته بودیم.
مامان غذا میکشید و سامیار مثل همیشه مشغول حرف زدن بود، اما من اصلاً حواسم به حرفهاش نبود.
تمام ذهنم پیش حرفهای چند دقیقه قبل بود.
رضا میخواست برای خواستگاری بیاد.
همین فکر باعث میشد قلبم تندتر بزنه.
مامان چند بار نگام کرد.
بالاخره قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و گفت:
ـ کامران...
بابا سرش رو بلند کرد.
ـ هوم؟
مامان کمی مکث کرد.
ـ یه نفر خوب هست...
سامیار هم ساکت شد.
من با تعجب به مامان نگاه کردم.
ـ چی؟
مامان ادامه داد:
ـ برای فاطمه خواستگار هست.
قاشق توی دستم متوقف شد.
نگاهم بین مامان و بابا چرخید.
بابا اما حتی یک لحظه هم تعجب نکرد.
آروم دستمالش رو روی لبش کشید و با لحنی محکم گفت:
ـ فاطمه برای علیه.
انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریختن.
ـ چی؟!
مامان با نگرانی نگام کرد.
ـ کامران، بذار اول خودش—
بابا حرفش رو برید.
ـ تصمیمم رو گرفتم.
صدای سامیار بلند شد:
ـ بابا، یعنی چی برای علی؟
بابا بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ یعنی همون چیزی که شنیدی.
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
ـ ولی بابا... من اصلاً علی رو نمیخوام!
بابا این بار مستقیم نگام کرد.
ـ لازم نیست بخوای.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ اما من...
ـ گفتم تصمیمم رو گرفتم.
مامان با نگرانی گفت:
ـ حداقل بذار فاطمه نظر خودش رو بگه.
بابا محکم جواب داد:
ـ نظرش رو شنیدم.
سامیار با عصبانیت گفت:
ـ ولی این زندگی خودشه!
بابا نگاه تندی بهش انداخت.
ـ سامیار، تو وارد این موضوع نشو.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ علی پسر خوبیه، خانوادهش رو میشناسم، خودمم بهش اعتماد دارم.
سرم رو تکون دادم.
ـ من دوستش ندارم.
بابا خیلی سرد گفت:
ـ دوست داشتن بعداً به وجود میاد.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
تمام خوشحالی چند دقیقه پیشم نابود شده بود.
من فکر میکردم شاید بالاخره رضا...
شاید بالاخره یک نفر برای خواستگاری من بیاد.
اما حالا...
بابا داشت برای آیندهام تصمیم میگرفت.
و بدتر از همه این بود که اسم کسی که انتخاب کرده بود...
علی رسولی بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...