🚨 خبر خبررر! 🚨
🌙✨ VIP رمان «ماهدخت» افتتاح شد! ✨🌙
بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماهدخت رسماً شروع به کار کرد! 😍📖
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
🌙 ماهدخت؛ جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
https://eitaa.com/MahDokhtx
✅الان در چنل vip پارت 131 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
~روایت نور ~🌿
🚨 خبر خبررر! 🚨 🌙✨ VIP رمان «ماهدخت» افتتاح شد! ✨🌙 بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماهدخت رسماً شر
اگه امشب کانال ماه دخت ۵۰ نفره بشه ۲ پارت
هدیه رمان اذان بی وقت رو میزارم
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه بسیار عشق هایی که در یک نگاه،بذر آن کاشته شد♥️:)))
امام علی(ع)
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۳۹
#از_زبان_فاطمه
وقتی رسیدیم خونه، هنوز لبخند از روی صورتم نرفته بود.
در رو باز کردم و وارد شدم.
ـ سلام مامان.
مامان از آشپزخونه اومد بیرون.
ـ سلام دخترم.
چند لحظه نگام کرد.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
لبخند زد.
ـ چرا اینقدر خوشحالی؟
قبل از اینکه چیزی بگم، سامیار از پشت سرم گفت:
ـ منم همینو پرسیدم!
با اخم نگاهش کردم.
ـ شما دوتا چرا امروز افتادین به جون من؟
مامان خندید.
ـ خب معلومه یه چیزی شده.
کیفم رو روی مبل گذاشتم.
ـ مامان...
ـ جانم؟
چند لحظه مردد موندم.
دلم میخواست همهچیز رو براش تعریف کنم.
اما هنوز نمیدونستم چطور.
آروم گفتم:
ـ اگه یه نفر بخواد بیاد خواستگاری...
مامان همونجا ساکت شد.
نگاهش جدی شد.
ـ چی گفتی؟
ـ هیچی.
ـ فاطمه، ادامه بده.
نفسم رو بیرون دادم.
ـ یکی از بچههای مسجد...
سامیار که تا اون لحظه داشت با گوشی کار میکرد، سرش رو بلند کرد.
ـ چی؟
ـ هیچی سامیار!
مامان نزدیکتر اومد.
ـ منظورت چیه؟
آروم گفتم:
ـ رضا میخواد برای خواستگاری بیاد.
مامان چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آرام نشست روی مبل.
ـ رضا؟
سرم رو تکون دادم.
ـ آره.
ـ خودش؟
ـ ظاهراً بله.
مامان دستش رو روی سینهاش گذاشت.
ـ فاطمه... بابات خبر داره؟
لبخندم محو شد.
ـ نه.
مامان آه کشید.
ـ پس فعلاً چیزی بهش نگو.
ـ چرا؟
ـ چون باید بدونم چطور باهاش حرف بزنم.
سامیار که ساکت گوش میداد، گفت:
ـ بابا اگه بفهمه، احتمالاً اول عصبانی میشه.
نگاهش کردم.
ـ میدونم.
مامان دستم رو گرفت.
ـ دخترم، من خوشحالی تو رو میخوام...
مکث کرد.
ـ ولی باید خیلی با احتیاط جلو بریم.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
ـ مامان، من فقط میخوام یه بار خودم انتخاب کنم.
دستم رو نوازش کرد.
ـ میدونم.
صدای باز شدن درِ ورودی اومد.
همه ساکت شدیم.
سامیار سریع به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
مامان دستم رو محکمتر گرفت.
و چند ثانیه بعد...
بابا وارد سالن شد.
نگاهش روی من افتاد.
ـ فاطمه، بیا اینجا.
قلبم فرو ریخت.
چون نمیدونستم...
آیا از چیزی که همین چند دقیقه پیش به مامان گفته بودم، خبر داشت؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴۰
#از_زبان_فاطمه
سر سفره نشسته بودیم.
مامان غذا میکشید و سامیار مثل همیشه مشغول حرف زدن بود، اما من اصلاً حواسم به حرفهاش نبود.
تمام ذهنم پیش حرفهای چند دقیقه قبل بود.
رضا میخواست برای خواستگاری بیاد.
همین فکر باعث میشد قلبم تندتر بزنه.
مامان چند بار نگام کرد.
بالاخره قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و گفت:
ـ کامران...
بابا سرش رو بلند کرد.
ـ هوم؟
مامان کمی مکث کرد.
ـ یه نفر خوب هست...
سامیار هم ساکت شد.
من با تعجب به مامان نگاه کردم.
ـ چی؟
مامان ادامه داد:
ـ برای فاطمه خواستگار هست.
قاشق توی دستم متوقف شد.
نگاهم بین مامان و بابا چرخید.
بابا اما حتی یک لحظه هم تعجب نکرد.
آروم دستمالش رو روی لبش کشید و با لحنی محکم گفت:
ـ فاطمه برای علیه.
انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریختن.
ـ چی؟!
مامان با نگرانی نگام کرد.
ـ کامران، بذار اول خودش—
بابا حرفش رو برید.
ـ تصمیمم رو گرفتم.
صدای سامیار بلند شد:
ـ بابا، یعنی چی برای علی؟
بابا بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ یعنی همون چیزی که شنیدی.
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
ـ ولی بابا... من اصلاً علی رو نمیخوام!
بابا این بار مستقیم نگام کرد.
ـ لازم نیست بخوای.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ اما من...
ـ گفتم تصمیمم رو گرفتم.
مامان با نگرانی گفت:
ـ حداقل بذار فاطمه نظر خودش رو بگه.
بابا محکم جواب داد:
ـ نظرش رو شنیدم.
سامیار با عصبانیت گفت:
ـ ولی این زندگی خودشه!
بابا نگاه تندی بهش انداخت.
ـ سامیار، تو وارد این موضوع نشو.
بعد دوباره رو به من کرد.
ـ علی پسر خوبیه، خانوادهش رو میشناسم، خودمم بهش اعتماد دارم.
سرم رو تکون دادم.
ـ من دوستش ندارم.
بابا خیلی سرد گفت:
ـ دوست داشتن بعداً به وجود میاد.
اشک از گوشهی چشمم پایین اومد.
تمام خوشحالی چند دقیقه پیشم نابود شده بود.
من فکر میکردم شاید بالاخره رضا...
شاید بالاخره یک نفر برای خواستگاری من بیاد.
اما حالا...
بابا داشت برای آیندهام تصمیم میگرفت.
و بدتر از همه این بود که اسم کسی که انتخاب کرده بود...
علی رسولی بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
~روایت نور ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸🌼 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بیوقت☆ #پارت۱۰ #از_زبان_علی در اتاق باز شد.
دوستان ادامه اش
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۱۰
صدای باز شدن در، فضای خونه رو عوض کرد.
بابا برگشته بود.
کامران فرهمند بدون اینکه حتی کتاش رو کامل دربیاره، وارد پذیرایی شد.
نگاهش مستقیم افتاد روی من.
ـ فاطمه، بیا تو اتاقم.
قلبم فرو ریخت.
هیچ جوابی ندادم.
فقط آرام از جام بلند شدم و پشت سرش راه افتادم.
وقتی در اتاق بسته شد، مریم خانم و سامیار به هم نگاه کردند.
ترس توی صورت هردوشون معلوم بود.
سامیار زیر لب گفت:
ـ مامان...
مریم انگشتش رو جلوی لبش گذاشت.
ـ هیس...
من رفتم سمت سرویس بهداشتی.
شیر آب رو باز کردم تا صدای آب، صداهای داخل خونه رو کمتر به بیرون برسونه.
اما خودم...
گوشم رو تیز کردم.
چند ثانیه بعد صدای بابا از اتاق اومد.
ـ چند بار باید بهت بگم من با این کارات مخالفم؟!
صدای لرزون فاطمه:
ـ بابا... من فقط...
صدای بابا بلندتر شد.
ـ فقط چی؟! گفتم نمیخوام بری مسجد!
بعد صدای ضربهای آمد.
خشکم زد.
دستم روی شیر آب موند.
صدای فاطمه درنمیاومد.
نه گریه...
نه اعتراض...
فقط سکوت.
همین سکوت بیشتر از هر صدایی ترسناک بود.
مریم خانم طاقت نیاورد.
در اتاق رو باز کرد و با صدایی که سعی میکرد آرام باشه، گفت:
ـ کامران! زشته... این پسر اینجاست، خودت رو کنترل کن!
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای عصبی بابا آمد:
ـ مریم، تو دخالت نکن!
مریم خانم جلوتر رفت.
ـ من مادرشم. چطور دخالت نکنم؟!
سامیار هم از جا بلند شده بود.
علی هنوز در پذیرایی بود.
صدای قدمهایش از دور شنیده شد.
سامیار سریع جلویش رو گرفت و با صدای آهسته گفت:
ـ علی... صبر کن.
علی به صورت سامیار نگاه کرد.
لبخند همیشگیاش دیگر روی صورتش نبود.
ـ چی شده؟
سامیار جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
علی فهمید موضوع جدیتر از یک دعوای خانوادگیه.
از داخل اتاق دوباره صدای مریم آمد:
ـ کامران، بس کن! دخترت ترسیده!
و بعد...
صدای فاطمه خیلی آرام شنیده شد:
ـ مامان...
همین یک کلمه کافی بود.
علی سرش رو بالا آورد.
برای اولین بار آن شب، هیچ شوخیای در چهرهاش نبود.
فقط آرام گفت:
ـ سامیار... در اتاق کجاست؟
سامیار چیزی نگفت.
علی خودش به سمت اتاق رفت.
و من، پشت درِ سرویس بهداشتی، هنوز شیر آب رو باز گذاشته بودم...
اما دیگه صدای آب رو نمیشنیدم.
فقط صدای قلب خودم بود.
تند...
بلند...
و وحشتزده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۴۱
#از_زبان_فاطمه
دیگه حتی اشتها نداشتم.
قاشق رو کنار گذاشتم و به بشقابم خیره شدم.
مامان آروم گفت:
ـ فاطمه، یه چیزی بخور دخترم.
سرم رو بالا آوردم.
ـ نمیتونم.
بابا بدون اینکه نگام کنه گفت:
ـ فردا علی و خانوادهش میان.
با شنیدن این جمله، قلبم دوباره فرو ریخت.
ـ فردا؟!
ـ بله.
ـ ولی بابا... من اصلاً آمادگی ندارم!
ـ برای چی باید آماده باشی؟
ـ برای خواستگاری!
بابا بالاخره نگاهم کرد.
ـ خواستگاری نیست که بخوای خودت رو آماده کنی. صحبت خانوادگیه.
سامیار با ناباوری گفت:
ـ یعنی شما از قبل تصمیم گرفتین؟
بابا خیلی خونسرد جواب داد:
ـ مدتهاست.
نگاهم رو به مامان دوختم.
ـ مامان، تو میدونستی؟
مامان چند ثانیه سکوت کرد.
همین سکوت جوابم بود.
ـ چرا بهم نگفتی؟
ـ میترسیدم ناراحت بشی.
لبخند تلخی زدم.
ـ الان خیلی خوشحالم، مامان؟
مامان چیزی نگفت.
اشک توی چشمهام جمع شده بود.
من حتی فرصت نکرده بودم دربارهی رضا حرفی بزنم.
حتی فرصت نکرده بودم به بابا بگم که...
من کسی دیگه رو دوست دارم.
بابا از سر سفره بلند شد.
ـ فردا ساعت هفت آماده باش.
ـ برای چی؟
ـ علی و خانوادهش میان.
ـ بابا من نمیخوام!
ایستاد.
ـ فاطمه...
صدایش آرام بود، اما همان آرامش برایم ترسناکتر از داد زدنش بود.
ـ این بار نمیخوام بحث کنیم.
بعد از چند لحظه اضافه کرد:
ـ علی رو میشناسم. خانوادهش رو میشناسم. از نظر من انتخاب خوبیه.
و از سر سفره دور شد.
من موندم و یک عالمه سؤال.
سامیار آروم کنارم نشست.
ـ فاطمه...
با بغض گفتم:
ـ من رضا رو دوست دارم.
سامیار ساکت شد.
برای اولین بار بود که این جمله رو با صدای بلند جلوی کسی میگفتم.
ـ من سه ماهه ندیدمش، ولی هنوز...
اشکم پایین افتاد.
ـ هنوز دلم میخواد یه روز بیاد و ازم خواستگاری کنه.
سامیار آه کشید.
ـ باید یه راهی پیدا کنیم.
ـ چه راهی؟
جوابی نداشت.
من هم جوابی نداشتم.
فقط یک چیز رو میدونستم.
فردا قرار بود علی وارد خونهی ما بشه...
در حالی که قلب من جای دیگهای بود.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۲
#از_زبان_فاطمه
تا صبح فقط گریه کردم...
هر بار چشمهام رو میبستم، حرف بابا توی سرم تکرار میشد:
«فاطمه برای علیه.»
هر چی سعی میکردم بهش فکر نکنم، نمیشد.
رضا...
فقط اسمش کافی بود تا دلم بگیره.
من واقعاً دوستش داشتم.
نه از روی لجبازی با بابا، نه برای اینکه بخوام خلاف حرفش رفتار کنم...
واقعاً دوستش داشتم.
اما حالا بابا بدون اینکه حتی نظر منو بپرسه، برای آیندهم تصمیم گرفته بود.
صبح که شد، حتی حوصله نداشتم از جام بلند بشم.
چشمهام رو که توی آینه دیدم، خودم هم ترسیدم.
گود افتاده بود...
قرمز و خسته.
انگار چند سال پیرتر شده بودم.
زیر لب گفتم:
_خدایا... من چی کار کنم؟
جوابی نبود.
فقط سکوت.
لباسم رو پوشیدم و چادرم رو برداشتم.
دستم رفت سمت چادر رنگیای که همیشه با ذوق سر میکردم...
چادر مشکی رو برداشتم.
وقتی جلوی آینه انداختمش روی سرم، با دیدن صورتم خنده تلخی کردم.
_ به قول زهرا شبیه غول شدم !
چشمهام از گریه پف کرده بود و صورتم رنگ نداشت.
اما این بار حتی شوخی خودم هم نتونست حالم رو بهتر کنه.
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
مامان توی آشپزخونه بود.
تا منو دید، چند ثانیه فقط نگام کرد.
_فاطمه...
جواب ندادم.
_دخترم، چیزی بخور.
_میل ندارم مامان.
سامیار هم از کنار آشپزخونه رد شد. تا چشمش به من افتاد، اخماش رفت توی هم.
_فاطمه... تو اصلاً خوابیدی؟
سرم رو پایین انداختم.
_آره.
_دروغ نگو.
چیزی نگفتم.
سامیار آه کشید.
_هنوز به حرف بابا فکر میکنی؟
لبم لرزید.
_مگه میشه فکر نکنم؟
مامان نزدیکم شد و دستم رو گرفت.
_فاطمه، خدا بزرگه.
با بغض گفتم:
_مامان... من رضا رو دوست دارم.
مامان چیزی نگفت.
فقط دستم رو محکمتر گرفت.
سامیار هم با ناراحتی نگام کرد.
_میدونم.
_ولی بابا حتی نذاشت من حرف بزنم...
اشکم دوباره سرازیر شد.
سریع پاکش کردم.
_من باید برم مدرسه.
سامیار گفت:
_با این چشمات؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_مدرسه که مسابقه زیبایی نیست!
سامیار با وجود ناراحتی، لبخند کوتاهی زد.
_تو حتی وقتی حالت بده هم جواب آماده داری.
_اگه جواب آماده نداشته باشم که باید بشینم گریه کنم.
مامان پیشونیم رو بوسید.
_مواظب خودت باش.
سر تکون دادم و از خونه بیرون رفتم.
تمام مسیر تا مدرسه ساکت بود.
سامیار چند بار خواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
وقتی جلوی مدرسه پیاده شدم، چند نفر از بچهها نگام کردن.
چادر مشکی...
صورت خسته...
چشمهای گودافتاده...
خودم هم میدونستم اصلاً شبیه فاطمهی چند روز پیش نبودم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای زهرا رو شنیدم.
_فاطمه!
برگشتم.
زهرا با عجله سمتم اومد.
همین که چشمش به صورتم افتاد، لبخندش محو شد.
_یا خدا... فاطمه، چی شده؟
سرم رو پایین انداختم.
_هیچی.
_هیچی؟!
دستش رو روی بازوم گذاشت.
_تو دیشب نخوابیدی؟
چیزی نگفتم.
زهرا با نگرانی پرسید:
_بابات فهمیده؟
آهسته گفتم:
_نه...
مکث کردم.
_ولی یه چیز بدتر شده.
_چی؟
به چشمهاش نگاه کردم.
_بابام میخواد منو به علی بده.
زهرا چند لحظه خشکش زد.
_چی؟!
سرم رو پایین انداختم.
_فردا قراره بیان.
زهرا دستم رو گرفت.
_ولی تو رضا رو دوست داری!
لبخند تلخی زدم.
_آره...
چشمهام پر شد.
_مشکل همینجاست.
زهرا چیزی نگفت.
فقط دستم رو گرفت و کنار خودش کشید.
و من برای اولین بار فهمیدم...
گاهی آدم بین چیزی که قلبش میخواد و چیزی که دیگران براش انتخاب کردن، گیر میافته.
و من دقیقاً وسط همین جنگ ایستاده بودم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت_۴۳
#از_زبان_فاطمه
زنگ آخر که خورد، وسایلم رو آروم جمع کردم.
تمام مدت کلاس حواسم پیش حرفهای بابا بود.
«امشب میان...»
هر بار یادش میافتادم، قلبم بیشتر میگرفت.
من قرار بود امشب با خانوادهای روبهرو بشم که پسرش رو اصلاً نمیخواستم...
و از طرفی، کسی که دوستش داشتم حتی نمیدونست چه اتفاقی توی زندگی من افتاده.
از مدرسه که بیرون اومدم، چشمم افتاد به ماشین سامیار.
مامان هم کنارش نشسته بود.
تا منو دیدن، پیاده شدن.
مامان با لبخند کوچیکی گفت:
_بیا دخترم.
آروم سوار ماشین شدم.
سامیار از توی آینه نگام کرد.
_سلام خانوم اخمو.
چشم غرهای بهش رفتم.
_سلام.
مامان برگشت طرفم.
_خوبی؟
_آره مامان.
سامیار سریع گفت:
_با این قیافه؟!
_سامیار!
خندید.
_باشه بابا، چیزی نگفتم.
چند لحظه سکوت شد.
مامان بالاخره گفت:
_فاطمه...
_جانم؟
_بیاید بریم برای امشبت چادر بخریم.
متعجب نگاهش کردم.
_چادر؟
مامان لبخند زد.
_آره. بالاخره امشب مهمون داریم.
دلم فرو ریخت.
امشب...
همون امشب.
آروم گفتم:
_مامان، من که چادر دارم.
_میدونم. ولی اون چادر رنگیات برای همچین شبی شاید مناسب نباشه. یه چادر رنگی سفید یا هر نگی که خودت دوست داری مثل همیشه ساده برات میگیریم.
دستم رو روی کیفم گذاشتم.
_مامان...
مکث کردم.
_من نمیخوام امشب برگزار بشه.
لبخند مامان محو شد.
_میدونم دخترم.
سامیار که تا اون لحظه ساکت بود، گفت:
_اگه دست من بود، اصلاً نمیذاشتم بابا اینطوری تصمیم بگیره.
مامان با نگرانی گفت:
_سامیار...
_چی؟ واقعاً همینه.
بعد رو به من کرد.
_فاطمه، قرار نیست امشب هر اتفاقی افتاد، تو مجبور باشی همون لحظه قبولش کنی.
بهش نگاه کردم.
_ولی بابا تصمیمشو گرفته.
سامیار شونه بالا انداخت.
_تصمیم بابا با زندگی تو فرق داره.
حرفش باعث شد برای اولین بار از صبح، یه نفس عمیق بکشم.
مامان دستم رو گرفت.
_بریم چادر رو بخریم، بعد برگردیم خونه.
آروم سر تکون دادم.
ماشین به سمت بازار حرکت کرد.
من از پشت شیشه به خیابون نگاه میکردم و فقط به یک نفر فکر میکردم...
رضا.
با خودم گفتم:
«کاش ادیشب به جای اسم علی، اسم رضا سر سفره گفته میشد...»
اما ته دلم میدونستم...
امشب قرار بود اتفاقی بیفته که شاید مسیر زندگی من رو برای همیشه تغییر بده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...