هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۶
#از_زبان_فاطمه
بعد از حرف علی، چند لحظه سکوت شد.
آقای رسولی گفت:
_خب... بهتره خود بچهها هم یه کم با هم صحبت کنن.
قلبم ریخت.
من و علی؟
تنها؟
نگاهی به مامان انداختم.
مامان با نگرانی نگام کرد، اما چیزی نگفت.
علی از جاش بلند شد.
_اگه فاطمه خانم مشکلی ندارن...
بابا گفت:
_نه، برین صحبت کنین.
آروم بلند شدم.
علی چند قدم جلوتر رفت و من هم دنبالش راه افتادم.
رفتیم سمت اتاق نشیمن کوچیک کنار سالن.
در کاملاً باز بود.
علی روی صندلی نشست و من هم روبهروش نشستم.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بالاخره علی گفت:
_فاطمه خانم...
_بله؟
_قبل از هر چیزی یه چیز رو میخوام بدونین.
نگاهش کردم.
_چی؟
_لازم نیست جلوی من چیزی رو ثابت کنین.
قلبم لرزید.
_منظورتون چیه؟
آروم گفت:
_همون چیزی که گفتم... میخوام بدونم خودتون واقعاً چی میخواین.
سرم رو پایین انداختم.
نمیتونستم بگم.
نمیتونستم بگم قلبم جای دیگهایه.
نمیتونستم اسم رضا رو بیارم.
چون میترسیدم بابا بفهمه.
علی چند لحظه صبر کرد.
بعد گفت:
_اگه نمیخواین با من ازدواج کنین، میتونین بگین.
اشکم جمع شد.
_نه...
_نه یعنی چی؟
لبهام میلرزید.
_یعنی...
چشمم افتاد به زمین.
تصویر نگاه بابا دوباره جلوی چشمم اومد.
صدای تهدیدش توی گوشم پیچید.
«خودت جواب مثبت بده.»
نفسم رو حبس کردم.
بعد با صدایی که خودم هم به زور میشنیدم گفتم:
_علی آقا...
سرش رو بلند کرد.
_بله؟
لبخند زدم.
لبخندی که حتی خودم هم میدونستم واقعی نیست.
_من موافقم.
چند ثانیه نگام کرد.
ادامه دادم:
_دوست دارم با شما ازدواج کنم.
این جمله رو گفتم...
اما قلبم فریاد میزد:
«دروغه...»
من علی رو دوست نداشتم.
من هنوز رضا رو دوست داشتم.
اما جرئت گفتن حقیقت رو نداشتم.
علی مدتی ساکت موند.
بعد خیلی آرام پرسید:
_واقعاً؟
سرم رو تکون دادم.
_بله.
_مطمئنید؟
این بار نگاهم رو ازش دزدیدم.
_بله.
علی آهسته نفس کشید.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم، لبخند نزد.
فقط گفت:
_باشه.
بلند شد.
من هم بلند شدم.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بریم، علی مکث کرد.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_فقط یه چیز...
_چی؟
برگشت سمتم.
_امیدوارم یه روز مجبور نباشین برای خوشحال کردن بقیه، چیزی رو بگین که واقعاً باورش ندارین.
خشکم زد.
علی از اتاق بیرون رفت.
من همونجا موندم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
چرا حس میکردم...
علی حرفم رو باور نکرده؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۷
#از_زبان_فاطمه
وقتی از اتاق بیرون اومدم، بابا همون لحظه نگام کرد.
_چی شد علی آقا؟
علی چند قدم جلو اومد.
خیلی عادی گفت:
_موافقم.
بعد نگاهی به من کرد و ادامه داد:
_فاطمه خانم هم موافق هستن.
فرزانه خانم از خوشحالی از جاش بلند شد.
اومد سمتم و محکم بغلم کرد.
_مبارک باشه عروسم!
لبخند زدم...
یا حداقل سعی کردم لبخند بزنم.
اما حالم اونقدر بد بود که واقعاً نمیدونستم باید چی کار کنم.
انگار همه داشتن برای اتفاقی خوشحال میشدن که من ازش میترسیدم.
آروم خودم رو از بغل فرزانه خانم بیرون کشیدم.
_ممنون...
بعد سریع گفتم:
_من برم چایی بیارم.
منتظر جواب کسی نموندم.
رفتم سمت آشپزخونه.
فقط میخواستم چند دقیقه از اون فضا دور بشم.
دستهام میلرزید.
سینی رو برداشتم و شروع کردم به چیدن استکانها.
با خودم گفتم:
«فاطمه... خودت گفتی موافقی.»
اما یه صدای دیگه توی ذهنم جواب داد:
«ولی از ته دل نگفتی...»
سینی رو برداشتم و برگشتم.
چاییها رو بین مهمونها پخش کردم و خودم گوشهای نشستم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آقای رسولی تلفنی با کسی صحبت کرد.
بعد از تماس، رو به بابا گفت:
_من هماهنگ کردم.
بابا پرسید:
_برای چی؟
آقای رسولی لبخند زد.
_حاجآقا میاد.
قلبم دوباره ریخت.
چند دقیقه بعد، حاجآقایی وارد خانه شد.
همه ساکت شده بودن.
من حتی نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میافته.
فقط میدیدم بزرگترها مشغول صحبت هستن و بعد از مدتی، یک صیغهی موقت یکماهه برای من و علی خوانده شد.
سرم پایین بود.
هیچ حسی نداشتم.
نه خوشحالی...
نه ذوق...
فقط یه سنگینی عجیب روی سینهام بود.
بعد از آن، فرزانه خانم دوباره با ذوق سراغ وسایلی رفت که آورده بودن.
یکییکی چیزهایی رو آوردن.
پنج تا النگو انداختن دستم.
بعد سرویس گردنبند رو گذاشتن دور گردنم.
حلقه هم دستم قرار گرفت.
به دستم نگاه کردم.
همهچیز برق میزد.
طلاها، حلقه...
اما من فقط به دست خودم خیره شده بودم.
انگار داشتم یه چیزی رو جابهجا میکردم که اصلاً مال من نبود.
با خودم گفتم:
«من چرا اینجام؟»
چرا همه خوشحال بودن؟
چرا هیچکس نمیدید من چقدر حالم بده؟
دستم رو آروم روی حلقه کشیدم.
به نظرم سنگینتر از چیزی بود که باید میبود.
انگار...
اورانیوم داشتم جابهجا میکردم!
سرم رو پایین انداختم تا کسی چشمهای پر از اشکم رو نبینه.
اما وقتی نگاهم ناخودآگاه سمت علی رفت...
دیدم ساکت نشسته و داره نگام میکنه.
این بار توی نگاهش خبری از شوخی نبود.
انگار اون هم فهمیده بود چیزی درست نیست.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
هدایت شده از Vip ~اذان بی وقت ~🌿
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۸
#از_زبان_فاطمه
دستم رو روی حلقه کشیدم و سعی کردم نگاهم رو از علی بدزدم.
اما نمیشد.
نگاهش هنوز روی من بود.
فرزانه خانم با ذوق گفت:
_علی جان، چرا اینقدر ساکتی؟ بالاخره امشب باید خوشحال باشی!
علی لبخند کوتاهی زد.
_هستم مامان.
ولی من میدونستم اون لبخند واقعی نیست.
مریم خانم کنارم نشست و آروم دستم رو گرفت.
_فاطمه جان، چرا رنگت پریده؟
قبل از اینکه جواب بدم، بابا گفت:
_خستشه. از صبح مدرسه بوده.
سرم رو پایین انداختم.
_آره مامان... فقط خستهام.
مریم خانم نگام کرد.
انگار میخواست چیزی بگه، ولی منصرف شد.
چند دقیقه بعد، یکی از مهمونها گفت:
_خب دیگه، باید یه عکس یادگاری بگیریم!
همه بلند شدن.
من هم مجبور شدم کنار علی بایستم.
فاصلهمون زیاد بود.
علی خیلی آرام گفت:
_اگه حالت خوب نیست، لازم نیست لبخند بزنین.
با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_هیچی.
دوباره رو به دوربین ایستاد.
اما من برای اولین بار حس کردم شاید علی واقعاً متوجه حال من شده.
عکس گرفته شد.
بعد همه دوباره سر جاشون نشستن.
من آرام به دستم نگاه کردم.
پنج تا النگو...
یک سرویس...
یک حلقه...
همهشون قشنگ بودن.
خیلی قشنگ.
اما هیچکدوم باعث نمیشدن قلبم آروم بگیره.
چون من چیزی رو میخواستم که هیچکدوم از اینها نمیتونستن بهم بدن.
آزادی انتخاب.
صدای علی کنار گوشم اومد:
_فاطمه خانم؟
سرم رو بلند کردم.
_بله؟
_یه سؤال.
_چی؟
چند لحظه مکث کرد.
_اگه هیچکس توی این خونه نبود...
اگه پدرتون هم اینجا نبود...
باز هم همون جوابی رو میدادین؟
خشکم زد.
هیچ جوابی نداشتم.
فقط بهش نگاه کردم.
علی چیزی نگفت.
انگار جوابم رو از سکوت چشمهام گرفته بود.
بعد خیلی آرام گفت:
_فهمیدم.
بلند شد و رفت سمت پدرش.
من اما همونجا موندم.
دلم میخواست گریه کنم.
چون یک سؤال ساده از یک نفر شنیده بودم که هیچکس تا آن شب ازم نپرسیده بود:
«خودت چی میخوای؟»
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 80 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۵۹
#از_زبان_فاطمه
علی داشت از آشپزخونه بیرون میرفت که صدای خودم رو شنیدم:
_علی آقا...
ایستاد.
برگشت سمتم.
_بله؟
نمیدونم چی شد...
شاید از ترس بود.
شاید از فشار حرفهای بابا.
شاید هم فقط دلم میخواست برای چند لحظه، همهچیز آروم بشه.
جلو رفتم و دستش رو گرفتم.
علی با تعجب نگام کرد.
_فاطمه؟
نفس عمیقی کشیدم.
چشم توی چشمش دوختم و گفتم:
_من... دوستتون دارم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت.
دستم هنوز توی دستش بود.
آروم ادامه دادم:
_اگه هیچکس هم اینجا نبود... باز همین حرف رو بهتون میزدم.
علی لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما این بار توی نگاهش یه چیزی تغییر کرده بود.
انگار برای اولین بار، باور کرده بود که شاید واقعاً جایی در قلب من داره.
آرام گفت:
_مطمئنی؟
سرم رو تکون دادم.
_آره.
ولی درست همان لحظه، قلبم درد گرفت.
چون میدونستم حرفی که زدم، تمام حقیقت نبود.
من علی رو دوست نداشتم...
حداقل نه آنطور که رضا رو دوست داشتم.
اما علی نمیدونست.
و من هم جرئت نداشتم حقیقت رو بگم.
علی دستم رو رها کرد و با لبخند گفت:
_پس امیدوارم یه روزی واقعاً از ته دلت همین حرف رو بزنی.
خشکم زد.
چشمهاش رو ازم گرفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
من به جای خالیاش خیره موندم.
زیر لب گفتم:
_کاش میتونستم راستش رو بگم...
اما هنوز نمیدونستم این دروغ کوچک...
قرار بود یک روز چه طوفانی به پا کنه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۰
#از_زبان_فاطمه
کمکم مهمونا آماده رفتن شدن.
فرزانه خانم قبل از رفتن دوباره بغلم کرد.
_مبارکت باشه عروسم.
لبخند زدم.
_ممنونم.
اما همین که از بغلم جدا شد، نگاهم افتاد به حلقهای که توی دستم بود.
هنوز باورم نمیشد.
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.
علی کنار پدرش ایستاده بود و با سامیار شوخی میکرد.
سامیار چیزی گفت که باعث شد علی بخنده.
بعد نگاهش برای چند ثانیه به من افتاد.
من هم ناخودآگاه لبخند زدم.
اما ته دلم سنگین بود.
آقای رسولی موقع خداحافظی رو به بابا گفت:
_پس برای خریدهای عقد هم هماهنگ میکنیم.
بابا سر تکون داد.
_حتماً.
فرزانه خانم با ذوق گفت:
_فاطمه جان، باید با هم بریم. لباس عقد، چادر، کفش، هرچی خودت دوست داری.
لبخندم کمی واقعیتر شد.
_باشه.
علی از کنارمون گفت:
_فقط این بار اجازه بدین خودش انتخاب کنه.
سامیار خندید.
_علی، بالاخره یاد گرفتی!
علی با خنده گفت:
_من از اول بلد بودم.
همه خندیدن.
من اما فقط به یک چیز فکر میکردم.
قرار بود برم خرید عقد...
با مردی که قرار بود همسرم بشه.
ولی قلبم هنوز جای دیگهای بود.
بعد از چند دقیقه، خانوادهی رسولی از در رفتن.
فرزانه خانم آخرین نفر بود.
دوباره برگشت سمتم و گفت:
_پس فردا برای خرید میریم، باشه عروسم؟
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
در بسته شد.
صدای ماشینشون کمکم از جلوی خونه دور شد.
من همونجا ایستاده بودم.
سامیار کنارم اومد.
به حلقهام نگاه کرد.
_خب خانم متأهل!
با اخم نگاهش کردم.
_سامیار!
خندید.
_چیه؟ واقعیت رو گفتم.
آهسته گفتم:
_من هنوز نمیتونم باور کنم.
لبخندش محو شد.
_منم.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد آروم گفت:
_فاطمه... هنوزم رضا رو دوست داری؟
چشمهام پر از اشک شد.
سرم رو پایین انداختم.
_آره.
سامیار آهی کشید.
_پس این خرید عقد قراره برات خیلی سخت باشه.
به حلقه نگاه کردم.
_خیلی...
بعد دستم رو مشت کردم.
زیر لب گفتم:
_ولی دیگه نمیدونم باید چی کار کنم.
سامیار چیزی نگفت.
فقط کنارم ایستاد.
و من برای اولین بار به روزی فکر کردم که قرار بود برای عقد...
لباسی انتخاب کنم که شاید اصلاً دلم نمیخواست بپوشمش.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۱
#از_زبان_فاطمه
نمیدونستم چرا...
اما فردای اون شب، دلم خواست برم مسجد.
انگار چیزی از درونم میگفت:
«برو... شاید هنوز یه راهی مونده باشه.»
صبح تا ظهر مدام به رفتن فکر کردم.
بالاخره بعد از مدرسه، به بهانهای از خونه بیرون زدم و خودم رو به مسجد رسوندم.
همون حیاط آشنا...
همون بوی عطر و گلاب...
همون جایی که روزهای زیادی رو با امید گذرونده بودم.
چشمم که به رضا افتاد، قلبم تند زد.
چند قدم جلو رفتم.
رضا منو دید و گفت:
_سلام خانم فرهمند.
_سلام...
صدای خودم میلرزید.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بالاخره گفتم:
_آقا رضا... من یه چیزی باید بهتون بگم.
با تعجب نگام کرد.
_بفرمایید.
نفسم رو حبس کردم.
_من... به شما علاقه دارم.
همین که جمله از دهنم بیرون اومد، حس کردم سرم به دیوار خورده!
خودم هم باورم نمیشد این حرف رو زده باشم.
رضا چند ثانیه ساکت موند.
بعد آرام از جاش بلند شد.
نگاهش جدی شده بود.
_ببخشید خانم فرهمند...
قلبم فرو ریخت.
_اما من به شما علاقهای ندارم.
انگار تمام صداهای اطرافم قطع شد.
فقط به لبهای رضا خیره مونده بودم.
بعد ادامه داد:
_و...
مکث کرد.
_قراره با زهرا خانم، دوستون، ازدواج کنم.
چشمهام گرد شد.
_زهرا...؟
سرش رو پایین انداخت.
_بله.
دیگه چیزی نشنیدم.
نه صدای آدمهای مسجد...
نه صدای رفتوآمد...
نه حتی صدای خودم.
فقط یک جمله توی سرم تکرار میشد:
«قرار است با زهرا ازدواج کند.»
لبخند زورکی زدم.
_مبارک باشه...
رضا گفت:
_ممنونم.
سرم رو تکون دادم.
_من... باید برم.
قبل از اینکه اشکم جلویش بریزه، برگشتم.
قدمهام سنگین شده بود.
از در مسجد بیرون اومدم.
اما این بار...
جایی که همیشه برام آرامش داشت، انگار سنگینترین جای دنیا شده بود.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
با بغض گفتم:
_خدایا...
من که فکر میکردم...
چشمهام پر از اشک شد.
_فکر میکردم شاید اون هم منو دوست داشته باشه...
اما حالا...
هم رضا رو از دست داده بودم...
هم آیندهای که بابا برام انتخاب کرده بود، هر روز نزدیکتر میشد.
و من مانده بودم...
با قلبی که دیگر نمیدانست باید برای چه کسی بتپد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 75 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم
✅در vip هفتهای بین21تا28 پارت قرار میگیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار میگیره)
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۲
#از_زبان_فاطمه
تمام مسیر برگشت فقط به یک چیز فکر میکردم.
رضا...
چطور ممکن بود؟
چطور ممکن بود تمام این مدت من فکر کنم شاید اون هم...
چشمهام رو بستم.
دیگه نمیخواستم بهش فکر کنم.
وقتی رسیدم خونه، سعی کردم آروم باشم.
کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم.
سامیار توی سالن بود.
تا منو دید، لبخند زد.
_فاطمه؟ کجا بودی؟
جواب ندادم.
فقط کیفم رو روی مبل گذاشتم.
سامیار چند لحظه نگام کرد.
لبخندش محو شد.
_چی شده؟
_هیچی.
_فاطمه...
_گفتم هیچی.
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو نگرفت؛ فقط جلوی راهم ایستاد.
_گریه کردی؟
سرم رو پایین انداختم.
_نه.
_چشمات قرمزه.
دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم.
اشکم سرازیر شد.
سامیار با نگرانی گفت:
_چی شده؟!
با بغض گفتم:
_رضا...
ابروهاش درهم رفت.
_رضا چی؟
روی مبل نشستم.
_رفتم مسجد.
چند لحظه ساکت موند.
_بابا بفهمه...
حرفش رو قطع کردم.
_میدونم.
اشکهام رو پاک کردم.
_بهش گفتم دوستش دارم.
سامیار خشکش زد.
_چی گفت؟
سرم رو بالا آوردم.
_گفت منو دوست نداره.
چشمهای سامیار پر از تعجب شد.
_چی؟
با صدای شکسته ادامه دادم:
_گفت قراره با زهرا ازدواج کنه.
سامیار چند لحظه چیزی نگفت.
بعد کنارم نشست.
_فاطمه...
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
_من خیلی احمق بودم.
_نه.
_بودم.
_نه فاطمه.
آروم گفت:
_تو فقط عاشق شده بودی.
چشمهام رو بستم.
_ولی چرا باید اینقدر درد داشته باشه؟
سامیار جواب نداد.
فقط دستش رو روی شونهام گذاشت.
همون لحظه صدای مامان از آشپزخونه اومد:
_فاطمه جان؟
سریع اشکهام رو پاک کردم.
_جانم مامان؟
مریم خانم وارد سالن شد.
همین که صورتم رو دید، فهمید.
کنارم نشست.
_چی شده دخترم؟
بهش نگاه کردم.
لبم لرزید.
_مامان...
نتونستم ادامه بدم.
فقط سرم رو پایین انداختم.
مامان بغلم کرد.
و من برای اولین بار بعد از مدتها...
بدون اینکه چیزی پنهان کنم، گریه کردم.
اما هیچکدوممون نمیدونستیم...
درست وقتی من فکر میکردم رضا دیگه هیچ جایی توی زندگیام نداره،
یک تصمیم دیگه...
آرومآروم داشت به زندگی من نزدیک میشد.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۳
#از_زبان_فاطمه
هنوز سرم روی شونهی سامیار بود و مامان کنارم نشسته بود که صدای قدمهای بابا از راهرو اومد.
سرم رو بلند کردم.
بابا از اتاقش بیرون اومد.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد با لحنی که معلوم بود از چیزی خبر داره، شروع کرد به دست زدن.
_آفرین فاطمه خانم!
خشکم زد.
بابا دوباره دست زد.
_آفرین!
نگاهش کردم.
_چی شده بابا؟
لبخند تلخی زد.
_بدون اجازهی من رفتی مسجد؟
قلبم فرو ریخت.
مامان سریع گفت:
_کامران...
بابا دستش رو بالا آورد.
_تو دخالت نکن مریم.
بعد دوباره نگاهش رو به من دوخت.
_فکر کردی نمیفهمم کجا میری؟
هیچی نگفتم.
سامیار از جاش بلند شد.
_بابا، آرومتر...
بابا با اخم گفت:
_تو هم ساکت باش سامیار.
بعد رو به من کرد.
_فاطمه، مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری بری مسجد؟
لبم لرزید.
_بابا...
_جواب منو بده.
آروم گفتم:
_گفتین.
_پس چرا رفتی؟
چشمهام پر از اشک شد.
_من فقط...
مکث کردم.
_فقط دلم برای مسجد تنگ شده بود.
بابا چند ثانیه نگام کرد.
_مسجد؟
با خندهی کوتاهی گفت:
_یا برای کسی که اونجاست؟
قلبم فرو ریخت.
اسم رضا رو میدونست؟
سریع گفتم:
_نه بابا!
بابا نزدیکتر اومد.
_پس چرا بعد از این همه مدت، درست امشب رفتی؟
جوابی نداشتم.
سامیار گفت:
_بابا، ولش کن. حالش خوب نیست.
بابا نگاهش کرد.
_تو هم زیادی از خواهرت دفاع میکنی.
مامان دستم رو گرفت.
من فقط به زمین خیره شده بودم.
بابا چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدای سردی گفت:
_فاطمه، این آخرین باره که بدون اجازهی من کاری میکنی.
اشکم پایین افتاد.
_چشم...
اما این بار حتی خودم هم نمیدونستم...
این «چشم» قراره آخرین تسلیم من باشه یا شروع یک اتفاق تازه.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۶۴
#از_زبان_فاطمه
بابا چند لحظه همونطور نگام کرد.
بعد گفت:
_حالا برو اتاقت.
سرم رو پایین انداختم.
_چشم.
بلند شدم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای بابا دوباره بلند شد:
_فاطمه!
ایستادم.
برگشتم.
_بله؟
با جدیت گفت:
_از فردا بعد از مدرسه، مستقیم میای خونه.
قلبم گرفت.
_بابا، مدرسه که تموم بشه...
_هیچ جایی نمیری.
مکث کرد.
_نه مسجد، نه کتابخونه، نه جای دیگه.
آروم گفتم:
_چشم.
بابا رفت سمت اتاقش.
من هم برگشتم سمت اتاقم.
همین که در رو بستم، تکیه دادم بهش.
نفسم رو با لرزش بیرون دادم.
دستم رفت سمت حلقهای که هنوز توی انگشتم بود.
چند ساعت پیش، فکر میکردم شاید بتوانم با رفتن به مسجد، چیزی را در زندگیام تغییر بدهم.
اما حالا...
حتی رفتن به مسجد هم برایم ممنوع شده بود.
روی تخت نشستم.
گوشیام را برداشتم.
صفحه را روشن کردم.
چند لحظه به شمارهی زهرا نگاه کردم.
دلم میخواست باهاش حرف بزنم.
اما نمیدونستم چی بگم.
«رضا قراره با زهرا ازدواج کنه.»
همین جمله دوباره قلبم رو فشرد.
گوشی رو کنار گذاشتم.
همون لحظه صدای پیام اومد.
گوشی رو برداشتم.
پیام از زهرا بود:
«فاطمه، رسیدی خونه؟»
چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
نمیتونستم جواب بدم.
گوشی رو روی تخت گذاشتم و دراز کشیدم.
چشمهام رو بستم.
اما خوابم نمیبرد.
تصویر مسجد...
رضا...
حرفهای بابا...
و حلقهای که توی دستم بود، یکییکی از جلوی چشمم رد میشدن.
زیر لب گفتم:
_خدایا... خودت کمکم کن.
چند لحظه بعد، صدای در اتاق اومد.
_فاطمه؟
مامان بود.
_بیا مامان.
در باز شد.
مریم خانم وارد شد و کنارم نشست.
نگاهش روی صورتم موند.
_دخترم...
_جانم؟
_بابات خیلی عصبانیه.
آروم گفتم:
_میدونم.
مامان دستم رو گرفت.
_فقط مواظب خودت باش.
سرم رو روی شونهاش گذاشتم.
_مامان...
_جانم؟
_من دیگه نمیخوام هیچکس رو ناراحت کنم.
مامان آه کشید.
_گاهی آدم هر کاری هم بکنه، یکی ناراحت میشه.
چشمهام رو بستم.
و برای اولین بار، به این فکر کردم که شاید...
باید بین قلب خودم و آرامش خونه، یکی رو انتخاب کنم.
اما هنوز نمیدونستم این انتخاب، خیلی زود سختتر از چیزی میشه که تصور میکردم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...