eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
20 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ علی داشت از آشپزخونه بیرون می‌رفت که صدای خودم رو شنیدم: _علی آقا... ایستاد. برگشت سمتم. _بله؟ نمی‌دونم چی شد... شاید از ترس بود. شاید از فشار حرف‌های بابا. شاید هم فقط دلم می‌خواست برای چند لحظه، همه‌چیز آروم بشه. جلو رفتم و دستش رو گرفتم. علی با تعجب نگام کرد. _فاطمه؟ نفس عمیقی کشیدم. چشم توی چشمش دوختم و گفتم: _من... دوستتون دارم. چند ثانیه فقط نگام کرد. انگار انتظار شنیدن این جمله رو نداشت. دستم هنوز توی دستش بود. آروم ادامه دادم: _اگه هیچ‌کس هم اینجا نبود... باز همین حرف رو بهتون می‌زدم. علی لبخند خیلی کمرنگی زد. اما این بار توی نگاهش یه چیزی تغییر کرده بود. انگار برای اولین بار، باور کرده بود که شاید واقعاً جایی در قلب من داره. آرام گفت: _مطمئنی؟ سرم رو تکون دادم. _آره. ولی درست همان لحظه، قلبم درد گرفت. چون می‌دونستم حرفی که زدم، تمام حقیقت نبود. من علی رو دوست نداشتم... حداقل نه آن‌طور که رضا رو دوست داشتم. اما علی نمی‌دونست. و من هم جرئت نداشتم حقیقت رو بگم. علی دستم رو رها کرد و با لبخند گفت: _پس امیدوارم یه روزی واقعاً از ته دلت همین حرف رو بزنی. خشکم زد. چشم‌هاش رو ازم گرفت و از آشپزخونه بیرون رفت. من به جای خالی‌اش خیره موندم. زیر لب گفتم: _کاش می‌تونستم راستش رو بگم... اما هنوز نمی‌دونستم این دروغ کوچک... قرار بود یک روز چه طوفانی به پا کنه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ کم‌کم مهمونا آماده رفتن شدن. فرزانه خانم قبل از رفتن دوباره بغلم کرد. _مبارکت باشه عروسم. لبخند زدم. _ممنونم. اما همین که از بغلم جدا شد، نگاهم افتاد به حلقه‌ای که توی دستم بود. هنوز باورم نمی‌شد. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. علی کنار پدرش ایستاده بود و با سامیار شوخی می‌کرد. سامیار چیزی گفت که باعث شد علی بخنده. بعد نگاهش برای چند ثانیه به من افتاد. من هم ناخودآگاه لبخند زدم. اما ته دلم سنگین بود. آقای رسولی موقع خداحافظی رو به بابا گفت: _پس برای خریدهای عقد هم هماهنگ می‌کنیم. بابا سر تکون داد. _حتماً. فرزانه خانم با ذوق گفت: _فاطمه جان، باید با هم بریم. لباس عقد، چادر، کفش، هرچی خودت دوست داری. لبخندم کمی واقعی‌تر شد. _باشه. علی از کنارمون گفت: _فقط این بار اجازه بدین خودش انتخاب کنه. سامیار خندید. _علی، بالاخره یاد گرفتی! علی با خنده گفت: _من از اول بلد بودم. همه خندیدن. من اما فقط به یک چیز فکر می‌کردم. قرار بود برم خرید عقد... با مردی که قرار بود همسرم بشه. ولی قلبم هنوز جای دیگه‌ای بود. بعد از چند دقیقه، خانواده‌ی رسولی از در رفتن. فرزانه خانم آخرین نفر بود. دوباره برگشت سمتم و گفت: _پس فردا برای خرید می‌ریم، باشه عروسم؟ سرم رو تکون دادم. _باشه. در بسته شد. صدای ماشینشون کم‌کم از جلوی خونه دور شد. من همون‌جا ایستاده بودم. سامیار کنارم اومد. به حلقه‌ام نگاه کرد. _خب خانم متأهل! با اخم نگاهش کردم. _سامیار! خندید. _چیه؟ واقعیت رو گفتم. آهسته گفتم: _من هنوز نمی‌تونم باور کنم. لبخندش محو شد. _منم. چند ثانیه سکوت کردیم. بعد آروم گفت: _فاطمه... هنوزم رضا رو دوست داری؟ چشم‌هام پر از اشک شد. سرم رو پایین انداختم. _آره. سامیار آهی کشید. _پس این خرید عقد قراره برات خیلی سخت باشه. به حلقه نگاه کردم. _خیلی... بعد دستم رو مشت کردم. زیر لب گفتم: _ولی دیگه نمی‌دونم باید چی کار کنم. سامیار چیزی نگفت. فقط کنارم ایستاد. و من برای اولین بار به روزی فکر کردم که قرار بود برای عقد... لباسی انتخاب کنم که شاید اصلاً دلم نمی‌خواست بپوشمش. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ نمی‌دونستم چرا... اما فردای اون شب، دلم خواست برم مسجد. انگار چیزی از درونم می‌گفت: «برو... شاید هنوز یه راهی مونده باشه.» صبح تا ظهر مدام به رفتن فکر کردم. بالاخره بعد از مدرسه، به بهانه‌ای از خونه بیرون زدم و خودم رو به مسجد رسوندم. همون حیاط آشنا... همون بوی عطر و گلاب... همون جایی که روزهای زیادی رو با امید گذرونده بودم. چشمم که به رضا افتاد، قلبم تند زد. چند قدم جلو رفتم. رضا منو دید و گفت: _سلام خانم فرهمند. _سلام... صدای خودم می‌لرزید. چند ثانیه سکوت کردم. بعد بالاخره گفتم: _آقا رضا... من یه چیزی باید بهتون بگم. با تعجب نگام کرد. _بفرمایید. نفسم رو حبس کردم. _من... به شما علاقه دارم. همین که جمله از دهنم بیرون اومد، حس کردم سرم به دیوار خورده! خودم هم باورم نمی‌شد این حرف رو زده باشم. رضا چند ثانیه ساکت موند. بعد آرام از جاش بلند شد. نگاهش جدی شده بود. _ببخشید خانم فرهمند... قلبم فرو ریخت. _اما من به شما علاقه‌ای ندارم. انگار تمام صداهای اطرافم قطع شد. فقط به لب‌های رضا خیره مونده بودم. بعد ادامه داد: _و... مکث کرد. _قراره با زهرا خانم، دوستون، ازدواج کنم. چشم‌هام گرد شد. _زهرا...؟ سرش رو پایین انداخت. _بله. دیگه چیزی نشنیدم. نه صدای آدم‌های مسجد... نه صدای رفت‌وآمد... نه حتی صدای خودم. فقط یک جمله توی سرم تکرار می‌شد: «قرار است با زهرا ازدواج کند.» لبخند زورکی زدم. _مبارک باشه... رضا گفت: _ممنونم. سرم رو تکون دادم. _من... باید برم. قبل از اینکه اشکم جلویش بریزه، برگشتم. قدم‌هام سنگین شده بود. از در مسجد بیرون اومدم. اما این بار... جایی که همیشه برام آرامش داشت، انگار سنگین‌ترین جای دنیا شده بود. دستم رو روی قلبم گذاشتم. با بغض گفتم: _خدایا... من که فکر می‌کردم... چشم‌هام پر از اشک شد. _فکر می‌کردم شاید اون هم منو دوست داشته باشه... اما حالا... هم رضا رو از دست داده بودم... هم آینده‌ای که بابا برام انتخاب کرده بود، هر روز نزدیک‌تر می‌شد. و من مانده بودم... با قلبی که دیگر نمی‌دانست باید برای چه کسی بتپد. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
☆اذانِ بی‌وقت☆ واقعی داخل خونه‌ی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت: ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه! بابا با تعجب نگاش کرد. علی ادامه داد: ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقه‌ای بهت نداشتم! خشکم زد. اشک‌هام سرازیر شد. چه خوش‌خیال بودم... چند روز بود می‌خواستم خبر بارداری‌مون رو به علی بدم. فکر می‌کردم خوشحال میشه... اما علی همه‌چیز رو خراب کرد. با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم: ـ علی! گم شو بیرون ...... 🔥 اگه می‌خوای پارت‌های جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده! 💰 قیمت VIP فقط 75 تومنه! 💰 @montegha_zahra135 📩 برای تهیه VIP پیام بده جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤 ✅الان در چنل vip پارت 160 هستیم ✅در vip هفته‌ای بین21تا28 پارت قرار‌ می‌گیره(بسته به آماده بودن پارت بین 21 تا 28 پارت قرار می‌گیره) ✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارت‌ها افزایش قیمت خواهیم داشت✨ ظرفیت محدود ❌
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ تمام مسیر برگشت فقط به یک چیز فکر می‌کردم. رضا... چطور ممکن بود؟ چطور ممکن بود تمام این مدت من فکر کنم شاید اون هم... چشم‌هام رو بستم. دیگه نمی‌خواستم بهش فکر کنم. وقتی رسیدم خونه، سعی کردم آروم باشم. کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم. سامیار توی سالن بود. تا منو دید، لبخند زد. _فاطمه؟ کجا بودی؟ جواب ندادم. فقط کیفم رو روی مبل گذاشتم. سامیار چند لحظه نگام کرد. لبخندش محو شد. _چی شده؟ _هیچی. _فاطمه... _گفتم هیچی. خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو نگرفت؛ فقط جلوی راهم ایستاد. _گریه کردی؟ سرم رو پایین انداختم. _نه. _چشمات قرمزه. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. اشکم سرازیر شد. سامیار با نگرانی گفت: _چی شده؟! با بغض گفتم: _رضا... ابروهاش درهم رفت. _رضا چی؟ روی مبل نشستم. _رفتم مسجد. چند لحظه ساکت موند. _بابا بفهمه... حرفش رو قطع کردم. _می‌دونم. اشک‌هام رو پاک کردم. _بهش گفتم دوستش دارم. سامیار خشکش زد. _چی گفت؟ سرم رو بالا آوردم. _گفت منو دوست نداره. چشم‌های سامیار پر از تعجب شد. _چی؟ با صدای شکسته ادامه دادم: _گفت قراره با زهرا ازدواج کنه. سامیار چند لحظه چیزی نگفت. بعد کنارم نشست. _فاطمه... سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. _من خیلی احمق بودم. _نه. _بودم. _نه فاطمه. آروم گفت: _تو فقط عاشق شده بودی. چشم‌هام رو بستم. _ولی چرا باید این‌قدر درد داشته باشه؟ سامیار جواب نداد. فقط دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. همون لحظه صدای مامان از آشپزخونه اومد: _فاطمه جان؟ سریع اشک‌هام رو پاک کردم. _جانم مامان؟ مریم خانم وارد سالن شد. همین که صورتم رو دید، فهمید. کنارم نشست. _چی شده دخترم؟ بهش نگاه کردم. لبم لرزید. _مامان... نتونستم ادامه بدم. فقط سرم رو پایین انداختم. مامان بغلم کرد. و من برای اولین بار بعد از مدت‌ها... بدون اینکه چیزی پنهان کنم، گریه کردم. اما هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم... درست وقتی من فکر می‌کردم رضا دیگه هیچ جایی توی زندگی‌ام نداره، یک تصمیم دیگه... آروم‌آروم داشت به زندگی من نزدیک می‌شد. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ هنوز سرم روی شونه‌ی سامیار بود و مامان کنارم نشسته بود که صدای قدم‌های بابا از راهرو اومد. سرم رو بلند کردم. بابا از اتاقش بیرون اومد. چند لحظه نگاهم کرد. بعد با لحنی که معلوم بود از چیزی خبر داره، شروع کرد به دست زدن. _آفرین فاطمه خانم! خشکم زد. بابا دوباره دست زد. _آفرین! نگاهش کردم. _چی شده بابا؟ لبخند تلخی زد. _بدون اجازه‌ی من رفتی مسجد؟ قلبم فرو ریخت. مامان سریع گفت: _کامران... بابا دستش رو بالا آورد. _تو دخالت نکن مریم. بعد دوباره نگاهش رو به من دوخت. _فکر کردی نمی‌فهمم کجا میری؟ هیچی نگفتم. سامیار از جاش بلند شد. _بابا، آروم‌تر... بابا با اخم گفت: _تو هم ساکت باش سامیار. بعد رو به من کرد. _فاطمه، مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری بری مسجد؟ لبم لرزید. _بابا... _جواب منو بده. آروم گفتم: _گفتین. _پس چرا رفتی؟ چشم‌هام پر از اشک شد. _من فقط... مکث کردم. _فقط دلم برای مسجد تنگ شده بود. بابا چند ثانیه نگام کرد. _مسجد؟ با خنده‌ی کوتاهی گفت: _یا برای کسی که اونجاست؟ قلبم فرو ریخت. اسم رضا رو می‌دونست؟ سریع گفتم: _نه بابا! بابا نزدیک‌تر اومد. _پس چرا بعد از این همه مدت، درست امشب رفتی؟ جوابی نداشتم. سامیار گفت: _بابا، ولش کن. حالش خوب نیست. بابا نگاهش کرد. _تو هم زیادی از خواهرت دفاع می‌کنی. مامان دستم رو گرفت. من فقط به زمین خیره شده بودم. بابا چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدای سردی گفت: _فاطمه، این آخرین باره که بدون اجازه‌ی من کاری می‌کنی. اشکم پایین افتاد. _چشم... اما این بار حتی خودم هم نمی‌دونستم... این «چشم» قراره آخرین تسلیم من باشه یا شروع یک اتفاق تازه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ بابا چند لحظه همون‌طور نگام کرد. بعد گفت: _حالا برو اتاقت. سرم رو پایین انداختم. _چشم. بلند شدم. اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای بابا دوباره بلند شد: _فاطمه! ایستادم. برگشتم. _بله؟ با جدیت گفت: _از فردا بعد از مدرسه، مستقیم میای خونه. قلبم گرفت. _بابا، مدرسه که تموم بشه... _هیچ جایی نمیری. مکث کرد. _نه مسجد، نه کتابخونه، نه جای دیگه. آروم گفتم: _چشم. بابا رفت سمت اتاقش. من هم برگشتم سمت اتاقم. همین که در رو بستم، تکیه دادم بهش. نفسم رو با لرزش بیرون دادم. دستم رفت سمت حلقه‌ای که هنوز توی انگشتم بود. چند ساعت پیش، فکر می‌کردم شاید بتوانم با رفتن به مسجد، چیزی را در زندگی‌ام تغییر بدهم. اما حالا... حتی رفتن به مسجد هم برایم ممنوع شده بود. روی تخت نشستم. گوشی‌ام را برداشتم. صفحه را روشن کردم. چند لحظه به شماره‌ی زهرا نگاه کردم. دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم. اما نمی‌دونستم چی بگم. «رضا قراره با زهرا ازدواج کنه.» همین جمله دوباره قلبم رو فشرد. گوشی رو کنار گذاشتم. همون لحظه صدای پیام اومد. گوشی رو برداشتم. پیام از زهرا بود: «فاطمه، رسیدی خونه؟» چند ثانیه به صفحه خیره شدم. نمی‌تونستم جواب بدم. گوشی رو روی تخت گذاشتم و دراز کشیدم. چشم‌هام رو بستم. اما خوابم نمی‌برد. تصویر مسجد... رضا... حرف‌های بابا... و حلقه‌ای که توی دستم بود، یکی‌یکی از جلوی چشمم رد می‌شدن. زیر لب گفتم: _خدایا... خودت کمکم کن. چند لحظه بعد، صدای در اتاق اومد. _فاطمه؟ مامان بود. _بیا مامان. در باز شد. مریم خانم وارد شد و کنارم نشست. نگاهش روی صورتم موند. _دخترم... _جانم؟ _بابات خیلی عصبانیه. آروم گفتم: _می‌دونم. مامان دستم رو گرفت. _فقط مواظب خودت باش. سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. _مامان... _جانم؟ _من دیگه نمی‌خوام هیچ‌کس رو ناراحت کنم. مامان آه کشید. _گاهی آدم هر کاری هم بکنه، یکی ناراحت می‌شه. چشم‌هام رو بستم. و برای اولین بار، به این فکر کردم که شاید... باید بین قلب خودم و آرامش خونه، یکی رو انتخاب کنم. اما هنوز نمی‌دونستم این انتخاب، خیلی زود سخت‌تر از چیزی می‌شه که تصور می‌کردم. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم حلقه‌ای بود که کنار تخت گذاشته بودم. چند لحظه خیره موندم. دیشب حتی حوصله نداشتم دوباره دستم کنم. از جام بلند شدم و آماده مدرسه شدم. وقتی وارد آشپزخونه شدم، مامان و سامیار اونجا بودن. سامیار تا منو دید گفت: _صبح بخیر خانم عروس! چشم غره‌ای بهش رفتم. _صبح بخیر. مامان لبخند زد. _فاطمه جان، امروز بعد از مدرسه مستقیم بیا خونه. متعجب پرسیدم: _چرا؟ _فرزانه خانم زنگ زده. گفتن برای خرید عقد هماهنگ کنیم. قلبم فرو ریخت. _امروز؟ سامیار گفت: _ظاهراً قراره بریم بازار. آروم نشستم. _من که چیزی لازم ندارم. سامیار خندید. _فکر کنم این تصمیم دیگه دست تو نیست! نگاهش کردم. _خیلی بامزه‌ای. مامان با مهربونی گفت: _فقط بیا. هر چیزی رو خودت دوست داشتی انتخاب کن. سرم رو تکون دادم. _باشه. اما تمام راه مدرسه فقط به یک چیز فکر می‌کردم. چطور قرار بود برای عقدی خرید کنم که هنوز قلبم باهاش کنار نیومده؟ --- بعد از مدرسه که از در بیرون اومدم، ماشین سامیار منتظرم بود. سوار شدم. سامیار از آینه نگام کرد. _آماده‌ای؟ _برای چی؟ _برای اینکه امروز یه عالمه مغازه رو زیر و رو کنیم. لبخند کمرنگی زدم. _نه. مامان خندید. _دخترم، فقط قراره لباس و چادر انتخاب کنی. آهسته گفتم: _همین‌ها هم برای من خیلیه. چند دقیقه بعد به بازار رسیدیم. اول وارد یک فروشگاه لباس شدیم. چند مدل لباس عقد روی رگال بود. فروشنده یکی رو آورد. _این مدل خیلی پرفروشه. مامان گفت: _فاطمه، خودت نگاه کن. لباس رو لمس کردم. اما هیچ حسی نداشتم. فقط به خودم فکر می‌کردم. دختری که قرار بود لباس عقد بپوشه... ولی هنوز نمی‌دونست آینده‌اش رو می‌خواد یا نه. همون موقع گوشی مامان زنگ خورد. فرزانه خانم بود. مامان جواب داد. _سلام فرزانه جان... چند لحظه گوش داد. بعد لبخند زد. _حتماً، ما هم الان اینجاییم. تماس که قطع شد، رو به من کرد. _گفتن علی هم میاد. قلبم یک‌دفعه تند زد. نمی‌دونستم چرا. شاید چون از دیشب هنوز جمله‌اش توی ذهنم مونده بود: «امیدوارم یه روزی واقعاً از ته دلت همین حرف رو بزنی.» چند دقیقه بعد، صدای سامیار از بیرون مغازه اومد: _فاطمه! فکر کنم داماد رسید! سرم رو بلند کردم. و ناگهان... علی وارد مغازه شد. نگاهش مستقیم روی من افتاد. اما این بار برخلاف همیشه، چیزی نگفت. فقط چند ثانیه نگاهم کرد. انگار هنوز دنبال جواب همان سؤال بود: آیا فاطمه واقعاً من را می‌خواهد؟ 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ همین که علی وارد مغازه شد، فرزانه خانم لبخند زد. _علی جان، بیا کنار فاطمه بشین، با هم انتخاب کنین. سرم رو بلند کردم. علی بدون حرف اضافه اومد کنارم نشست. نه خیلی نزدیک، نه دور. فروشنده چند مدل لباس آورد و جلوی ما گذاشت. علی یکی‌یکی نگاهشون کرد. _فاطمه خانم، کدومش رو دوست دارین؟ شونه بالا انداختم. _فرقی نداره. ابروهاش رفت بالا. _فرقی نداره؟ _آره. لبخند کمرنگی زد. _پس من انتخاب کنم؟ نگاهش کردم. _باشه. یکی از لباس‌ها رو برداشت. _این. سامیار از اون طرف گفت: _علی، تو از کجا می‌فهمی چی به فاطمه میاد؟ علی خندید. _نمی‌فهمم، دارم شانسی انتخاب می‌کنم! همه خندیدن. حتی من یه لبخند کوچیک زدم. علی همون لحظه نگاهم کرد. _بالاخره خندیدین. لبخندم محو شد. _چی؟ _هیچی. فروشنده لباس رو کنار گذاشت. بعد نوبت چادر شد. چند مدل چادر آوردند. مشکی... کرمی... و چند مدل رنگی. دستم رفت سمت یکی از چادرهای رنگی. علی پرسید: _این رو دوست دارین؟ آروم گفتم: _آره. _پس همین. فرزانه خانم گفت: _علی جان، یه مدل دیگه هم ببینین. علی سرش رو تکون داد. _نه مامان، وقتی خودش اینو دوست داره، همینه. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. چقدر عجیب بود... یکی بالاخره داشت از من می‌پرسید چی دوست دارم. علی کنارم نشسته بود و هر چیزی که انتخاب می‌کردم، می‌گفت: _همین خوبه. بعد از مدتی سامیار اومد کنارمون. نگاهی به من و علی انداخت و گفت: _شما دوتا خیلی ساکت شدین. علی گفت: _داریم کار مهم انجام می‌دیم. سامیار خندید. _انتخاب چادر شده کار مهم؟ علی با خونسردی گفت: _برای ایشون آره. نگاهش کردم. _ممنون. آروم گفت: _خواهش می‌کنم. بعد دوباره مشغول نگاه کردن به وسایل شد. اما من... برای اولین بار از وقتی این ماجرا شروع شده بود، کنار علی احساس نکردم که کسی دارد برایم تصمیم می‌گیرد. چون هر بار که چیزی را نگاه می‌کردم، علی فقط یک جمله می‌گفت: _اگه دوستش دارین، بردارین. و همین جمله ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم به دلم نشست. اما هنوز... ته قلبم پر از سؤال بود. چون من تازه داشتم می‌فهمیدم شاید علی آن آدمی نباشد که از اول تصور می‌کردم. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ بعد از انتخاب چادر، نوبت لباس علی شد. فروشنده چند دست کت‌وشلوار آورد و روی رگال گذاشت. علی کنارم ایستاد و گفت: _خب فاطمه خانم، حالا نوبت شماست. متعجب نگاهش کردم. _من؟ _بله، شما. _برای چی؟ لبخند زد. _مگه قرار نیست ست باشیم؟ خشکم زد. _ست؟ با خنده گفت: _خب بالاخره قراره کنار هم دیده بشیم دیگه! سامیار از اون طرف گفت: _اوه اوه! آقا علی از همین الان شروع کرد! علی خندید. _ساکت باش داداش! فروشنده یک کت‌وشلوار کرم آورد. علی جلوی آینه گرفت. بعد به چادر کرمی که دست من بود نگاه کرد. _این خوبه. گفتم: _چرا؟ _چون با چادرتون ست میشه. فرزانه خانم ذوق کرد. _منم همینو می‌گفتم! علی رو به من کرد. _شما چی می‌گین؟ چند لحظه نگاهش کردم. _قشنگه. لبخند زد. _پس انتخاب شد. بعد یک پیراهن سفید برداشت. _اینم باهاش. سامیار گفت: _علی، داری برای عروسی لباس می‌خری یا مسابقه ست‌کردن؟ علی جواب داد: _وقتی دامادم، باید حواسم باشه! همه خندیدن. من هم ناخواسته خندیدم. علی سریع نگاهم کرد. _بازم خندیدین. صورتم رو جمع کردم. _خب چی کار کنم؟ _هیچی... همین خوبه. فروشنده چند مدل شال و اکسسوری هم آورد. علی هر بار اول به من نگاه می‌کرد. _این رو دوست دارین؟ _آره. _پس همینه. یه لحظه گفتم: _شما خودتون چیزی انتخاب نمی‌کنین؟ لبخند زد. _من؟ کت کرمی رو بالا گرفت. _همین که با شما ست باشه، انتخاب خوبیه. سرم رو پایین انداختم. نمی‌دونستم چرا از این حرفش یه حس عجیب گرفتم. نه اینکه قلبم مثل قبل... اما یک آرامش کوچیک بود. علی دوباره گفت: _راستی... _بله؟ _برای ساعت هم یه مدل می‌گیرم که بندش با رنگ لباس شما هماهنگ باشه. با تعجب گفتم: _ساعت هم باید ست باشه؟ خندید. _بله خانم! ما روی ست بودن خیلی حساسیم! سامیار از پشت سر گفت: _خدا به داد فاطمه برسه! این بار بلند خندیدم. علی هم خندید. و برای چند دقیقه... فراموش کردم که این ازدواج چطور شروع شده بود. اما ته دلم هنوز یک حقیقت سنگین وجود داشت. من هنوز نمی‌دانستم... آیا می‌توانم واقعاً علی را دوست داشته باشم؟ 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
☆اذانِ بی‌وقت☆ واقعی داخل خونه‌ی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت: ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه! بابا با تعجب نگاش کرد. علی ادامه داد: ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقه‌ای بهت نداشتم! خشکم زد. اشک‌هام سرازیر شد. چه خوش‌خیال بودم... چند روز بود می‌خواستم خبر بارداری‌مون رو به علی بدم. فکر می‌کردم خوشحال میشه... اما علی همه‌چیز رو خراب کرد. با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم: ـ علی! گم شو بیرون ...... 🔥 اگه می‌خوای پارت‌های جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده! 💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰 @montegha_zahra135 📩 برای تهیه VIP پیام بده جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤 ✅الان در چنل vip رمان به پایان رسیده ✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارت‌ها افزایش قیمت خواهیم داشت✨ ظرفیت محدود ❌