eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
19 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ تمام مسیر برگشت فقط به یک چیز فکر می‌کردم. رضا... چطور ممکن بود؟ چطور ممکن بود تمام این مدت من فکر کنم شاید اون هم... چشم‌هام رو بستم. دیگه نمی‌خواستم بهش فکر کنم. وقتی رسیدم خونه، سعی کردم آروم باشم. کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد شدم. سامیار توی سالن بود. تا منو دید، لبخند زد. _فاطمه؟ کجا بودی؟ جواب ندادم. فقط کیفم رو روی مبل گذاشتم. سامیار چند لحظه نگام کرد. لبخندش محو شد. _چی شده؟ _هیچی. _فاطمه... _گفتم هیچی. خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو نگرفت؛ فقط جلوی راهم ایستاد. _گریه کردی؟ سرم رو پایین انداختم. _نه. _چشمات قرمزه. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. اشکم سرازیر شد. سامیار با نگرانی گفت: _چی شده؟! با بغض گفتم: _رضا... ابروهاش درهم رفت. _رضا چی؟ روی مبل نشستم. _رفتم مسجد. چند لحظه ساکت موند. _بابا بفهمه... حرفش رو قطع کردم. _می‌دونم. اشک‌هام رو پاک کردم. _بهش گفتم دوستش دارم. سامیار خشکش زد. _چی گفت؟ سرم رو بالا آوردم. _گفت منو دوست نداره. چشم‌های سامیار پر از تعجب شد. _چی؟ با صدای شکسته ادامه دادم: _گفت قراره با زهرا ازدواج کنه. سامیار چند لحظه چیزی نگفت. بعد کنارم نشست. _فاطمه... سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. _من خیلی احمق بودم. _نه. _بودم. _نه فاطمه. آروم گفت: _تو فقط عاشق شده بودی. چشم‌هام رو بستم. _ولی چرا باید این‌قدر درد داشته باشه؟ سامیار جواب نداد. فقط دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. همون لحظه صدای مامان از آشپزخونه اومد: _فاطمه جان؟ سریع اشک‌هام رو پاک کردم. _جانم مامان؟ مریم خانم وارد سالن شد. همین که صورتم رو دید، فهمید. کنارم نشست. _چی شده دخترم؟ بهش نگاه کردم. لبم لرزید. _مامان... نتونستم ادامه بدم. فقط سرم رو پایین انداختم. مامان بغلم کرد. و من برای اولین بار بعد از مدت‌ها... بدون اینکه چیزی پنهان کنم، گریه کردم. اما هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم... درست وقتی من فکر می‌کردم رضا دیگه هیچ جایی توی زندگی‌ام نداره، یک تصمیم دیگه... آروم‌آروم داشت به زندگی من نزدیک می‌شد. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ هنوز سرم روی شونه‌ی سامیار بود و مامان کنارم نشسته بود که صدای قدم‌های بابا از راهرو اومد. سرم رو بلند کردم. بابا از اتاقش بیرون اومد. چند لحظه نگاهم کرد. بعد با لحنی که معلوم بود از چیزی خبر داره، شروع کرد به دست زدن. _آفرین فاطمه خانم! خشکم زد. بابا دوباره دست زد. _آفرین! نگاهش کردم. _چی شده بابا؟ لبخند تلخی زد. _بدون اجازه‌ی من رفتی مسجد؟ قلبم فرو ریخت. مامان سریع گفت: _کامران... بابا دستش رو بالا آورد. _تو دخالت نکن مریم. بعد دوباره نگاهش رو به من دوخت. _فکر کردی نمی‌فهمم کجا میری؟ هیچی نگفتم. سامیار از جاش بلند شد. _بابا، آروم‌تر... بابا با اخم گفت: _تو هم ساکت باش سامیار. بعد رو به من کرد. _فاطمه، مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری بری مسجد؟ لبم لرزید. _بابا... _جواب منو بده. آروم گفتم: _گفتین. _پس چرا رفتی؟ چشم‌هام پر از اشک شد. _من فقط... مکث کردم. _فقط دلم برای مسجد تنگ شده بود. بابا چند ثانیه نگام کرد. _مسجد؟ با خنده‌ی کوتاهی گفت: _یا برای کسی که اونجاست؟ قلبم فرو ریخت. اسم رضا رو می‌دونست؟ سریع گفتم: _نه بابا! بابا نزدیک‌تر اومد. _پس چرا بعد از این همه مدت، درست امشب رفتی؟ جوابی نداشتم. سامیار گفت: _بابا، ولش کن. حالش خوب نیست. بابا نگاهش کرد. _تو هم زیادی از خواهرت دفاع می‌کنی. مامان دستم رو گرفت. من فقط به زمین خیره شده بودم. بابا چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدای سردی گفت: _فاطمه، این آخرین باره که بدون اجازه‌ی من کاری می‌کنی. اشکم پایین افتاد. _چشم... اما این بار حتی خودم هم نمی‌دونستم... این «چشم» قراره آخرین تسلیم من باشه یا شروع یک اتفاق تازه. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ بابا چند لحظه همون‌طور نگام کرد. بعد گفت: _حالا برو اتاقت. سرم رو پایین انداختم. _چشم. بلند شدم. اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای بابا دوباره بلند شد: _فاطمه! ایستادم. برگشتم. _بله؟ با جدیت گفت: _از فردا بعد از مدرسه، مستقیم میای خونه. قلبم گرفت. _بابا، مدرسه که تموم بشه... _هیچ جایی نمیری. مکث کرد. _نه مسجد، نه کتابخونه، نه جای دیگه. آروم گفتم: _چشم. بابا رفت سمت اتاقش. من هم برگشتم سمت اتاقم. همین که در رو بستم، تکیه دادم بهش. نفسم رو با لرزش بیرون دادم. دستم رفت سمت حلقه‌ای که هنوز توی انگشتم بود. چند ساعت پیش، فکر می‌کردم شاید بتوانم با رفتن به مسجد، چیزی را در زندگی‌ام تغییر بدهم. اما حالا... حتی رفتن به مسجد هم برایم ممنوع شده بود. روی تخت نشستم. گوشی‌ام را برداشتم. صفحه را روشن کردم. چند لحظه به شماره‌ی زهرا نگاه کردم. دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم. اما نمی‌دونستم چی بگم. «رضا قراره با زهرا ازدواج کنه.» همین جمله دوباره قلبم رو فشرد. گوشی رو کنار گذاشتم. همون لحظه صدای پیام اومد. گوشی رو برداشتم. پیام از زهرا بود: «فاطمه، رسیدی خونه؟» چند ثانیه به صفحه خیره شدم. نمی‌تونستم جواب بدم. گوشی رو روی تخت گذاشتم و دراز کشیدم. چشم‌هام رو بستم. اما خوابم نمی‌برد. تصویر مسجد... رضا... حرف‌های بابا... و حلقه‌ای که توی دستم بود، یکی‌یکی از جلوی چشمم رد می‌شدن. زیر لب گفتم: _خدایا... خودت کمکم کن. چند لحظه بعد، صدای در اتاق اومد. _فاطمه؟ مامان بود. _بیا مامان. در باز شد. مریم خانم وارد شد و کنارم نشست. نگاهش روی صورتم موند. _دخترم... _جانم؟ _بابات خیلی عصبانیه. آروم گفتم: _می‌دونم. مامان دستم رو گرفت. _فقط مواظب خودت باش. سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم. _مامان... _جانم؟ _من دیگه نمی‌خوام هیچ‌کس رو ناراحت کنم. مامان آه کشید. _گاهی آدم هر کاری هم بکنه، یکی ناراحت می‌شه. چشم‌هام رو بستم. و برای اولین بار، به این فکر کردم که شاید... باید بین قلب خودم و آرامش خونه، یکی رو انتخاب کنم. اما هنوز نمی‌دونستم این انتخاب، خیلی زود سخت‌تر از چیزی می‌شه که تصور می‌کردم. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم حلقه‌ای بود که کنار تخت گذاشته بودم. چند لحظه خیره موندم. دیشب حتی حوصله نداشتم دوباره دستم کنم. از جام بلند شدم و آماده مدرسه شدم. وقتی وارد آشپزخونه شدم، مامان و سامیار اونجا بودن. سامیار تا منو دید گفت: _صبح بخیر خانم عروس! چشم غره‌ای بهش رفتم. _صبح بخیر. مامان لبخند زد. _فاطمه جان، امروز بعد از مدرسه مستقیم بیا خونه. متعجب پرسیدم: _چرا؟ _فرزانه خانم زنگ زده. گفتن برای خرید عقد هماهنگ کنیم. قلبم فرو ریخت. _امروز؟ سامیار گفت: _ظاهراً قراره بریم بازار. آروم نشستم. _من که چیزی لازم ندارم. سامیار خندید. _فکر کنم این تصمیم دیگه دست تو نیست! نگاهش کردم. _خیلی بامزه‌ای. مامان با مهربونی گفت: _فقط بیا. هر چیزی رو خودت دوست داشتی انتخاب کن. سرم رو تکون دادم. _باشه. اما تمام راه مدرسه فقط به یک چیز فکر می‌کردم. چطور قرار بود برای عقدی خرید کنم که هنوز قلبم باهاش کنار نیومده؟ --- بعد از مدرسه که از در بیرون اومدم، ماشین سامیار منتظرم بود. سوار شدم. سامیار از آینه نگام کرد. _آماده‌ای؟ _برای چی؟ _برای اینکه امروز یه عالمه مغازه رو زیر و رو کنیم. لبخند کمرنگی زدم. _نه. مامان خندید. _دخترم، فقط قراره لباس و چادر انتخاب کنی. آهسته گفتم: _همین‌ها هم برای من خیلیه. چند دقیقه بعد به بازار رسیدیم. اول وارد یک فروشگاه لباس شدیم. چند مدل لباس عقد روی رگال بود. فروشنده یکی رو آورد. _این مدل خیلی پرفروشه. مامان گفت: _فاطمه، خودت نگاه کن. لباس رو لمس کردم. اما هیچ حسی نداشتم. فقط به خودم فکر می‌کردم. دختری که قرار بود لباس عقد بپوشه... ولی هنوز نمی‌دونست آینده‌اش رو می‌خواد یا نه. همون موقع گوشی مامان زنگ خورد. فرزانه خانم بود. مامان جواب داد. _سلام فرزانه جان... چند لحظه گوش داد. بعد لبخند زد. _حتماً، ما هم الان اینجاییم. تماس که قطع شد، رو به من کرد. _گفتن علی هم میاد. قلبم یک‌دفعه تند زد. نمی‌دونستم چرا. شاید چون از دیشب هنوز جمله‌اش توی ذهنم مونده بود: «امیدوارم یه روزی واقعاً از ته دلت همین حرف رو بزنی.» چند دقیقه بعد، صدای سامیار از بیرون مغازه اومد: _فاطمه! فکر کنم داماد رسید! سرم رو بلند کردم. و ناگهان... علی وارد مغازه شد. نگاهش مستقیم روی من افتاد. اما این بار برخلاف همیشه، چیزی نگفت. فقط چند ثانیه نگاهم کرد. انگار هنوز دنبال جواب همان سؤال بود: آیا فاطمه واقعاً من را می‌خواهد؟ 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ همین که علی وارد مغازه شد، فرزانه خانم لبخند زد. _علی جان، بیا کنار فاطمه بشین، با هم انتخاب کنین. سرم رو بلند کردم. علی بدون حرف اضافه اومد کنارم نشست. نه خیلی نزدیک، نه دور. فروشنده چند مدل لباس آورد و جلوی ما گذاشت. علی یکی‌یکی نگاهشون کرد. _فاطمه خانم، کدومش رو دوست دارین؟ شونه بالا انداختم. _فرقی نداره. ابروهاش رفت بالا. _فرقی نداره؟ _آره. لبخند کمرنگی زد. _پس من انتخاب کنم؟ نگاهش کردم. _باشه. یکی از لباس‌ها رو برداشت. _این. سامیار از اون طرف گفت: _علی، تو از کجا می‌فهمی چی به فاطمه میاد؟ علی خندید. _نمی‌فهمم، دارم شانسی انتخاب می‌کنم! همه خندیدن. حتی من یه لبخند کوچیک زدم. علی همون لحظه نگاهم کرد. _بالاخره خندیدین. لبخندم محو شد. _چی؟ _هیچی. فروشنده لباس رو کنار گذاشت. بعد نوبت چادر شد. چند مدل چادر آوردند. مشکی... کرمی... و چند مدل رنگی. دستم رفت سمت یکی از چادرهای رنگی. علی پرسید: _این رو دوست دارین؟ آروم گفتم: _آره. _پس همین. فرزانه خانم گفت: _علی جان، یه مدل دیگه هم ببینین. علی سرش رو تکون داد. _نه مامان، وقتی خودش اینو دوست داره، همینه. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. چقدر عجیب بود... یکی بالاخره داشت از من می‌پرسید چی دوست دارم. علی کنارم نشسته بود و هر چیزی که انتخاب می‌کردم، می‌گفت: _همین خوبه. بعد از مدتی سامیار اومد کنارمون. نگاهی به من و علی انداخت و گفت: _شما دوتا خیلی ساکت شدین. علی گفت: _داریم کار مهم انجام می‌دیم. سامیار خندید. _انتخاب چادر شده کار مهم؟ علی با خونسردی گفت: _برای ایشون آره. نگاهش کردم. _ممنون. آروم گفت: _خواهش می‌کنم. بعد دوباره مشغول نگاه کردن به وسایل شد. اما من... برای اولین بار از وقتی این ماجرا شروع شده بود، کنار علی احساس نکردم که کسی دارد برایم تصمیم می‌گیرد. چون هر بار که چیزی را نگاه می‌کردم، علی فقط یک جمله می‌گفت: _اگه دوستش دارین، بردارین. و همین جمله ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم به دلم نشست. اما هنوز... ته قلبم پر از سؤال بود. چون من تازه داشتم می‌فهمیدم شاید علی آن آدمی نباشد که از اول تصور می‌کردم. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ بعد از انتخاب چادر، نوبت لباس علی شد. فروشنده چند دست کت‌وشلوار آورد و روی رگال گذاشت. علی کنارم ایستاد و گفت: _خب فاطمه خانم، حالا نوبت شماست. متعجب نگاهش کردم. _من؟ _بله، شما. _برای چی؟ لبخند زد. _مگه قرار نیست ست باشیم؟ خشکم زد. _ست؟ با خنده گفت: _خب بالاخره قراره کنار هم دیده بشیم دیگه! سامیار از اون طرف گفت: _اوه اوه! آقا علی از همین الان شروع کرد! علی خندید. _ساکت باش داداش! فروشنده یک کت‌وشلوار کرم آورد. علی جلوی آینه گرفت. بعد به چادر کرمی که دست من بود نگاه کرد. _این خوبه. گفتم: _چرا؟ _چون با چادرتون ست میشه. فرزانه خانم ذوق کرد. _منم همینو می‌گفتم! علی رو به من کرد. _شما چی می‌گین؟ چند لحظه نگاهش کردم. _قشنگه. لبخند زد. _پس انتخاب شد. بعد یک پیراهن سفید برداشت. _اینم باهاش. سامیار گفت: _علی، داری برای عروسی لباس می‌خری یا مسابقه ست‌کردن؟ علی جواب داد: _وقتی دامادم، باید حواسم باشه! همه خندیدن. من هم ناخواسته خندیدم. علی سریع نگاهم کرد. _بازم خندیدین. صورتم رو جمع کردم. _خب چی کار کنم؟ _هیچی... همین خوبه. فروشنده چند مدل شال و اکسسوری هم آورد. علی هر بار اول به من نگاه می‌کرد. _این رو دوست دارین؟ _آره. _پس همینه. یه لحظه گفتم: _شما خودتون چیزی انتخاب نمی‌کنین؟ لبخند زد. _من؟ کت کرمی رو بالا گرفت. _همین که با شما ست باشه، انتخاب خوبیه. سرم رو پایین انداختم. نمی‌دونستم چرا از این حرفش یه حس عجیب گرفتم. نه اینکه قلبم مثل قبل... اما یک آرامش کوچیک بود. علی دوباره گفت: _راستی... _بله؟ _برای ساعت هم یه مدل می‌گیرم که بندش با رنگ لباس شما هماهنگ باشه. با تعجب گفتم: _ساعت هم باید ست باشه؟ خندید. _بله خانم! ما روی ست بودن خیلی حساسیم! سامیار از پشت سر گفت: _خدا به داد فاطمه برسه! این بار بلند خندیدم. علی هم خندید. و برای چند دقیقه... فراموش کردم که این ازدواج چطور شروع شده بود. اما ته دلم هنوز یک حقیقت سنگین وجود داشت. من هنوز نمی‌دانستم... آیا می‌توانم واقعاً علی را دوست داشته باشم؟ 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
☆اذانِ بی‌وقت☆ واقعی داخل خونه‌ی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت: ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه! بابا با تعجب نگاش کرد. علی ادامه داد: ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقه‌ای بهت نداشتم! خشکم زد. اشک‌هام سرازیر شد. چه خوش‌خیال بودم... چند روز بود می‌خواستم خبر بارداری‌مون رو به علی بدم. فکر می‌کردم خوشحال میشه... اما علی همه‌چیز رو خراب کرد. با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم: ـ علی! گم شو بیرون ...... 🔥 اگه می‌خوای پارت‌های جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده! 💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰 @montegha_zahra135 📩 برای تهیه VIP پیام بده جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤 ✅الان در چنل vip رمان به پایان رسیده ✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارت‌ها افزایش قیمت خواهیم داشت✨ ظرفیت محدود ❌
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پا به پای تو همه جا هستم عزیزم...🫀
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ بعد از انتخاب کت‌وشلوار علی، دوباره کنار هم راه افتادیم. فرزانه خانم گفت: _حالا بریم برای کفش. علی سریع گفت: _فقط خواهشاً کفش هم ست باشه! سامیار زد زیر خنده. _تو دیگه شورش رو درآوردی! علی دستش رو بالا آورد. _من فقط دارم به جزئیات اهمیت می‌دم! نگاهش کردم. _پس شما خیلی سخت‌گیرین. لبخند زد. _فقط وقتی پای شما وسط باشه. چیزی نگفتم. نگاه کردم به ویترین کفش‌ها. فروشنده دو جفت کفش آورد. یکی کرمی و یکی سفید. علی کنارم ایستاد. _کدوم؟ به کفش کرمی اشاره کردم. _این. علی هم بدون مکث گفت: _پس منم همین رنگ. سامیار گفت: _واقعاً؟ علی شونه بالا انداخت. _خب ست می‌شیم دیگه. لبخند زدم. _شما خیلی روی ست بودن تأکید دارین. _چون خوشگل میشه. مکث کرد و با شیطنت اضافه کرد: _البته شما هرچی بپوشین... سامیار سریع گفت: _آقا علی! علی خندید. _چی؟ داشتم جمله‌م رو کامل می‌کردم! فرزانه خانم هم خندید. من صورتم گرم شده بود. سرم رو پایین انداختم. بعد از خرید کفش، رفتیم سمت قسمت کیف و وسایل. علی یک کیف ساده کرمی برداشت. _این چطوره؟ نگاهش کردم. _قشنگه. _پس برای شما. _ولی من... _اعتراض وارد نیست. با تعجب نگاهش کردم. _چرا؟ لبخند زد. _چون امروز من مسئول ست کردنم! سامیار دوباره خندید. _فاطمه، تسلیم شو. امروز دست این آدمی! من هم خندیدم. اما وسط خنده، چشمم افتاد به انگشت خودم. همون حلقه‌ای که دیشب بهم داده بودند. لبخندم کم‌رنگ شد. علی متوجه شد. نگاهش روی صورتم موند. _خوبین؟ سرم رو بلند کردم. _بله. _مطمئنید؟ آروم گفتم: _آره. چند ثانیه سکوت کرد. بعد بدون اینکه چیزی بیشتر بپرسه، گفت: _باشه. و دوباره راه افتاد. همین که چند قدم رفتیم، آرام گفت: _هر وقت خواستین چیزی رو خودتون انتخاب کنین، به من بگین. نگاهش کردم. _چرا؟ لبخند کوچیکی زد. _چون فکر می‌کنم بعضی انتخاب‌ها باید دست خود آدم باشه. حرفش ساده بود... ولی عجیب به دلم نشست. شاید برای اولین بار، کسی کنارم بود که می‌گفت: «انتخاب کن.» نه اینکه بگوید: «من انتخاب کردم.» 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ هنوز چند مغازه بیشتر نرفته بودیم که علی ایستاد. _یه لحظه صبر کنین. نگاهش کردم. _چی شده؟ با دست به ویترین روبه‌رو اشاره کرد. _ساعت. خندیدم. _باز هم ست؟ لبخند زد. _صددرصد! سامیار از پشت سر گفت: _علی، تو اگه بتونی نفس کشیدن‌تون رو هم ست می‌کنی! علی برگشت سمتش. _تو حسودیت میشه؟ سامیار خندید. _نه، فقط دارم نگران آینده‌ی خواهرم می‌شم! فرزانه خانم گفت: _بچه‌ها، بیاین داخل. وارد مغازه شدیم. علی مستقیم رفت سمت ساعت‌ها. یک ساعت با بند چرمی کرمی برداشت. بعد یکی دیگه برداشت و به من داد. _این رو ببینین. نگاهش کردم. ساده و ظریف بود. _قشنگه. _پس این برای شما. گفتم: _ولی لازم نیست... _چرا لازم نیست؟ _همین‌طوری... علی با خنده گفت: _فاطمه خانم، امروز هرچی می‌گین «لازم نیست»! چیزی نگفتم. فرزانه خانم لبخند زد. _علی از صبح دنبال چیزهاییه که با وسایل فاطمه ست بشه. علی گفت: _خب مامان، مگه بده؟ _نه، اتفاقاً خیلی هم خوبه. سامیار با شیطنت گفت: _فقط مونده گوشی‌هاتونم ست کنه! علی یک‌دفعه برگشت سمتش. _ایده‌ی خوبیه! _نههههه! هر سه‌مون زدیم زیر خنده. حتی خودم. بعد از خرید ساعت، علی رو به من کرد. _خب، یه چیز دیگه مونده. _چی؟ _دسته‌گل. با تعجب نگاهش کردم. _دسته‌گل هم ست؟ خندید. _این یکی رو دیگه نمی‌شه ست کرد. سامیار گفت: _خداروشکر! از مغازه بیرون اومدیم. هوا خنک شده بود. علی کنارم راه می‌رفت. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: _فاطمه خانم؟ _بله؟ _امروز... خوش گذشت؟ به فکر فرو رفتم. بعد آرام گفتم: _نمی‌دونم. _چرا؟ نگاهش نکردم. _چون هنوز نمی‌دونم دارم برای چی آماده می‌شم. علی قدم‌هاش رو آهسته کرد. دیگه شوخی نکرد. فقط گفت: _می‌فهمم. بعد چند ثانیه مکث کرد. _ولی حداقل یه چیز رو مطمئن باشین. نگاهش کردم. _چی؟ آرام گفت: _من نمی‌خوام کنار من مجبور باشین چیزی رو بازی کنین. حرفش توی دلم موند. چون دقیقاً همان کاری بود که از اول انجام داده بودم. لبخند زدم. این بار واقعی‌تر. _ممنون، علی آقا. علی هم لبخند زد. و برای اولین بار... وقتی کنار هم راه می‌رفتیم، حس نکردم فقط دو نفر هستیم که خانواده‌ها تصمیم گرفته‌اند کنار هم قرار بگیرند. شاید... داشتیم کم‌کم خودمان همدیگر را می‌شناختیم. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼 🌼🌸🌼🌸🌼 🌼🌸🌼🌸 🌼🌸 🌼 ☆اذانِ بی‌وقت☆ خریدها که تموم شد، همه برگشتیم سمت ماشین. دست‌هام پر از کیسه بود. علی هم چندتا کیسه دستش گرفته بود. سامیار به محض اینکه رسیدیم کنار ماشین، گفت: _علی، تو چرا این‌همه خرید کردی؟ علی خندید. _برای اینکه خانم فرهمند کم نیاره! گفتم: _من که چیزی نخواستم. علی یکی از کیسه‌ها رو بالا گرفت. _دقیقاً مشکل همینه. _چه مشکلی؟ _شما هیچ‌چیزی نمی‌خواین، منم مجبورم خودم تصمیم بگیرم! سامیار زد زیر خنده. _علی، خدا به دادت برسه! سوار ماشین شدیم. من کنار پنجره نشستم. علی روبه‌روی من بود و هر چند دقیقه یک‌بار به کیسه‌ها نگاه می‌کرد. گفتم: _علی آقا؟ _جانم؟ _این همه وسیله برای چیه؟ لبخند زد. _بعضیاش برای امشب، بعضیاش برای بعد. _بعد؟ _خب... بالاخره یک ماه فرصت داریم همدیگه رو بشناسیم. ساکت شدم. یک ماه. همین جمله باعث شد دوباره به همه‌چیز فکر کنم. به صیغه‌ای که خوانده شده بود... به حلقه‌ای که توی دستم بود... به رضا... و به اینکه چطور همه‌چیز یک‌دفعه تغییر کرده بود. علی متوجه سکوت من شد. _باز رفتین تو فکر؟ لبخند زورکی زدم. _نه. _دروغ نگین. با تعجب نگاهش کردم. _از کجا می‌فهمین؟ شونه بالا انداخت. _نمی‌دونم... شاید چون وقتی فکرتون مشغوله، ناخودآگاه انگشتتون رو روی حلقه می‌کشین. نگاهم افتاد روی دستم. واقعاً داشتم همین کار رو می‌کردم! دستم رو سریع پایین آوردم. علی لبخند کوتاهی زد. _نگران نباشین. _من نگران نیستم. _باشه. بعد از چند ثانیه گفت: _ولی اگه یه روزی بودین، هرچی توی ذهنتونه بگین. _به شما؟ _آره. مکث کرد. _من قرار نیست ازتون جواب آماده بخوام. نگاهش کردم. چیزی نگفتم. ماشین جلوی خانه ایستاد. پیاده شدیم. سامیار چند کیسه رو برداشت. علی هم چندتای دیگه رو گرفت. من خواستم کیسه‌ها رو بردارم که علی گفت: _ولش کنین. _خودم می‌برم. _نه. _علی آقا! خندید. _این یکی رو دیگه اجازه بدین من ببرم. سامیار از پشت سر گفت: _بذار ببره فاطمه، امروز از صبح دنبال ست‌کردن بوده! خندیدم. علی هم گفت: _تو فقط حسودیت میشه. وارد خانه شدیم. مامان با دیدن این همه خرید چشم‌هاش گرد شد. _اینا همه چیه؟! فرزانه خانم خندید. _بخشی از خریدهاست. مامان رو به من کرد. _فاطمه، خسته‌ای؟ آرام گفتم: _یکم. علی کیسه‌ها رو روی میز گذاشت. بعد یک جعبه کوچیک از بین خریدها بیرون آورد. به من نگاه کرد. _این یکی رو خودم انتخاب کردم. متعجب پرسیدم: _چیه؟ لبخند مرموزی زد. _بعداً می‌فهمین. و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم، جعبه رو کنار بقیه وسایل گذاشت. همون لحظه فهمیدم... علی هنوز یک سورپرایز برای من داشت. 🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼 ⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد. ✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی 📖 اذانِ بی‌وقت ادامه دارد...