🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۴
#از_زبان_فاطمه
دفتر رو بستم و گذاشتم کنار تخت.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سامیار در زد.
_فاطمه؟
_بیا.
در رو باز کرد و سرش رو آورد داخل.
_علی رفت.
_رفت؟
_آره، گفت فردا صبح باید زود بره شرکت.
سرم رو تکون دادم.
سامیار وارد اتاق شد و نشست روی صندلی.
نگاهش افتاد به دفتر.
_این چیه؟
دفتر رو برداشتم.
_هدیهی علی آقاست.
ابروهاش بالا رفت.
_باز هدیه؟
خندیدم.
_این یکی فقط یه دفتره.
سامیار دفتر رو ورق زد.
_چی نوشته؟
سریع از دستش گرفتم.
_هیچی!
خندید.
_عه! پس محرمانهست!
_سامیار!
دستم رو بالا بردم که دفتر رو ازش دور کنم.
_باشه بابا، نمیخونم.
بعد جدی شد.
_فاطمه...
_جان؟
_امروز حالت بهتر بود؟
لبخندم محو شد.
_یکم.
_به خاطر علی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
_نمیدونم.
سامیار آه کشید.
_فقط یه چیزی رو یادت باشه.
_چی؟
_اینکه امروز کنار علی خندیدی، به این معنی نیست که باید همهچیز رو فراموش کنی.
نگاهش کردم.
_میدونم.
_و اینکه رضا رو دوست داشتی...
سرم رو پایین انداختم.
_هنوز هم دوستش داشتم.
سامیار چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
_میدونم.
چشمهام پر شد.
_ولی اون منو نمیخواست.
سامیار نزدیکتر شد.
_فاطمه، این تقصیر تو نیست.
لبخند تلخی زدم.
_میدونم.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد سامیار با همان لحن همیشگیاش گفت:
_حالا یه سؤال مهمتر.
_چی؟
_این دفتر رو واقعاً میخوای پر کنی؟
خندیدم.
_آره.
_پس صفحه اولش رو خراب نکن.
با تعجب گفتم:
_چرا؟
_چون با شناختی که از تو دارم، فردا صبح ممکنه بنویسی «سامیار اعصاب نداره»!
بالش رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
_برو بیرون!
زد زیر خنده.
_باشه خانم نویسنده!
از اتاق رفت بیرون.
دوباره تنها شدم.
دفتر رو باز کردم.
صفحهای که نوشته بودم جلوی چشمم بود.
«من فاطمهام...»
خودکار رو برداشتم.
این بار نوشتم:
«امروز فهمیدم شاید شناختن یک آدم، با دوست داشتنش فرق داشته باشه.»
مکث کردم.
بعد نوشتم:
«و شاید یک ماه برای فهمیدن خیلی چیزها کافی باشه.»
دفتر رو بستم.
اما نمیدونستم...
در طرف دیگر شهر، علی هم دربارهی همین یک ماه فکر میکرد.
و تصمیمی که آن شب گرفت، قرار بود خیلی زود مسیر زندگی هر دومون رو تغییر بده.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۵
#از_زبان_فاطمه
آن شب هرچقدر خواستم بخوابم، نشد.
چراغ اتاق خاموش بود و فقط نور کمرنگ خیابون از لای پرده روی دیوار افتاده بود.
دفتر علی کنارم بود.
حلقه هم روی انگشتم.
دستم رو بالا آوردم و چند لحظه بهش خیره شدم.
عجیبه...
همین چند وقت پیش، وقتی اسم رضا میاومد، قلبم جوری میزد که فکر میکردم هیچکس دیگهای نمیتونه حتی یک قدم وارد قلبم بشه.
من رضا رو دوست داشتم.
هنوز هم وقتی بهش فکر میکردم، یه چیزی ته دلم میسوخت.
صدای قرآن خوندنش...
سلام کوتاهش...
همون چند جملهی سادهای که با من حرف زده بود...
و روزی که با تمام جرئت بهش گفتم:
«من به شما علاقه دارم.»
و جوابش...
«من به شما علاقهای ندارم.»
چشمهام رو بستم.
دردش هنوز تازه بود.
اما بعد...
تصویر علی اومد جلوی چشمم.
علی که امروز از صبح کنارم بود.
علی که برای انتخاب لباس منتظر نظر من میموند.
علی که میگفت:
«هرچی خودتون دوست دارین.»
علی که دفتر رو بهم داده بود تا چیزهایی رو که خودم میخوام بنویسم.
و عجیبتر از همه...
علیای که با وجود اینکه جواب مثبت من رو شنیده بود، هنوز فهمیده بود چیزی در دلم درست نیست.
زیر لب گفتم:
_پس چرا من گیجم؟
جوابی نداشتم.
من هنوز رضا رو دوست داشتم...
اما آیا هنوز عاشق رضای واقعی بودم؟
یا عاشق تصویری شده بودم که از چند دیدار کوتاه توی ذهنم ساخته بودم؟
این سؤال بیشتر از هر چیزی منو ترسوند.
چون رضا رو تقریباً نمیشناختم.
اما علی؟
هر روز بیشتر از قبل میدیدمش.
با شوخیهاش...
با سکوتهاش...
با نگاههای دقیقی که انگار هیچچیز از چشمش دور نمیموند.
روی تخت نشستم.
حلقه رو از انگشتم بیرون آوردم.
چند لحظه کف دستم نگهش داشتم.
بعد دوباره گذاشتمش سر جاش.
_من با علی ازدواج نکردم چون دوستش داشتم...
آروم گفتم:
_پس چرا وقتی امروز کنارم بود، حالم کمی بهتر شد؟
همین سؤال باعث شد دوباره به رضا فکر کنم.
اگر رضا منو دوست نداشت...
اگر قرار بود با زهرا ازدواج کنه...
اگر خودش صریح گفته بود که منو نمیخواد...
آیا درست بود تمام زندگیام رو با خاطرهی کسی که منو انتخاب نکرده، متوقف کنم؟
چشمهام پر شد.
_ولی من هنوز دوستش دارم...
این بار صدای خودم لرزید.
بعد یاد حرف علی افتادم:
«من نمیخوام کنار من مجبور باشین چیزی رو بازی کنین.»
سرم رو پایین انداختم.
من حتی جلوی علی هم نقش بازی کرده بودم.
گفته بودم دوستش دارم.
گفته بودم اگر کسی هم نبود، باز همین حرف رو میزدم.
اما حقیقت...
خیلی پیچیدهتر بود.
من علی رو دوست نداشتم.
حداقل نه آنطوری که رضا رو دوست داشتم.
اما شاید...
دوست داشتن همیشه از همان لحظهی اول شبیه عشق نیست.
شاید بعضی آدمها رو باید شناخت.
شاید بعضی احساسها باید زمان داشته باشن.
اما یک چیز رو مطمئن بودم:
من نمیخواستم فقط به خاطر اینکه رضا منو نخواست، به علی پناه ببرم.
و نمیخواستم فقط به خاطر اینکه روزی رضا رو دوست داشتم، خوبیهای علی رو هم نادیده بگیرم.
بین این دو نفر گیر کرده بودم...
نه، حتی بین دو نفر نبودم.
بین گذشتهای که هنوز قلبم رهاش نکرده بود
و آیندهای که بدون اینکه انتخابش کرده باشم، جلوی پام قرار گرفته بود گیر کرده بودم.
گوشیام روشن شد.
پیامی نبود.
فقط ساعت نزدیک نیمهشب شده بود.
دفتر رو باز کردم و آخر صفحه نوشتم:
«رضا را دوست داشتم چون قلبم انتخابش کرده بود.»
مکث کردم.
خط بعد:
«علی را هنوز دوست ندارم... اما شاید دارم کمکم میفهمم چه آدمی است.»
خودکار رو پایین گذاشتم.
و آخرش نوشتم:
«اما نمیدانم اگر یک روز قلبم بین ماندن در گذشته و شناختن آینده مجبور به انتخاب شود، کدام را انتخاب خواهد کرد.»
دفتر رو بستم.
و برای اولین بار...
از جواب این سؤال بیشتر از خود سؤال میترسیدم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۶
#از_زبان_فاطمه
صبح با صدای مامان بیدار شدم.
_فاطمه جان، بیداری؟
چشمهام رو باز کردم.
_آره مامان.
نگاهم افتاد به دفتر دیشب.
همون لحظه تمام فکرهام برگشت.
رضا...
علی...
یک ماه...
حلقه...
نفسم رو آهسته بیرون دادم و از تخت بلند شدم.
وقتی وارد آشپزخونه شدم، سامیار مشغول صبحانه خوردن بود.
تا منو دید گفت:
_صبح بخیر خانم متأهل!
چشم غره رفتم.
_صبح بخیر.
مامان فنجون چای رو جلوی من گذاشت.
_خوب خوابیدی؟
لبخند زدم.
_تقریباً.
سامیار با دقت نگام کرد.
_چرا قیافت اینطوریه؟
_چهطوریه؟
_انگار تمام شب داشتی با خودت جلسه میذاشتی!
لبخند تلخی زدم.
_شاید هم همین کارو کردم.
سامیار جدی شد.
_باز به رضا فکر کردی؟
دستم روی فنجون ثابت موند.
چند ثانیه سکوت کردم.
_آره.
سامیار چیزی نگفت.
بعد پرسید:
_به علی هم فکر کردی؟
آروم گفتم:
_آره.
سامیار ابرو بالا انداخت.
_خب؟
سرم رو پایین انداختم.
_نمیدونم.
_چی رو نمیدونی؟
_اینکه دارم به چی فکر میکنم.
سامیار خندید.
_این دیگه خیلی پیچیده شد.
آروم گفتم:
_سامیار...
_جان؟
_به نظرت اگه یکی رو دوست داشته باشی و اون دوستت نداشته باشه...
مکث کردم.
_ولی یکی دیگه وارد زندگیت بشه و باهات خوب رفتار کنه... باید چی کار کنی؟
سامیار چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
_نباید فقط به خاطر اینکه اولی نخواستت، دومی رو انتخاب کنی.
سرم رو تکون دادم.
_میدونم.
_ولی نباید هم فقط به خاطر گذشته، خوبیهای دومی رو نبینی.
نگاهش کردم.
_تو از کجا اینا رو بلدی؟
خندید.
_من برادرتم، نابغهام!
با خنده دستمال کاغذی رو سمتش پرت کردم.
_خودشیفته!
خندید.
اما دوباره جدی شد.
_فاطمه، یه چیزی رو خوب گوش کن.
_چی؟
_علی رو با رضا مقایسه نکن.
ساکت شدم.
_چرا؟
_چون این دوتا اصلاً هنوز توی یک نقطه از زندگی تو نیستن.
_یعنی چی؟
_رضا کسیه که دوستش داشتی و انتخابت نکرد.
مکث کرد.
_علی کسیه که هنوز درست نمیشناسیش.
حرفش نشست توی دلم.
واقعاً همین بود.
من داشتم علی رو با تصویری مقایسه میکردم که از رضا توی ذهنم ساخته بودم.
سامیار ادامه داد:
_به علی فرصت شناختن بده. نه برای اینکه حتماً عاشقش بشی.
_پس برای چی؟
_برای اینکه وقتی این یک ماه تموم شد، اگه تصمیمی گرفتی، حداقل بدونی داری دربارهی چه آدمی تصمیم میگیری.
نگاهم روی حلقه افتاد.
آهسته گفتم:
_ولی میترسم.
_از چی؟
_از اینکه یه روز...
مکث کردم.
_از اینکه یه روز واقعاً به علی علاقهمند بشم.
سامیار لبخند کوچکی زد.
_اون موقع هم تصمیم میگیری.
_اگه رضا دوباره برگشت چی؟
سامیار چند ثانیه نگاهم کرد.
_فاطمه...
_جان؟
_رضا الان انتخابش رو کرده.
سرم پایین افتاد.
_میدونم.
_پس فعلاً با چیزی که واقعاً وجود داره زندگی کن، نه با «شاید»ها.
حرفش درد داشت.
ولی حقیقت بود.
همون موقع صدای زنگ در اومد.
سامیار بلند شد.
_من باز میکنم.
صدای باز شدن در اومد.
بعد صدای آشنایی شنیدم:
_سلام، صبح بخیر!
علی.
قلبم یکدفعه تند زد.
سامیار از کنار در گفت:
_علی؟ این موقع صبح؟
صدای خندهی علی اومد.
_اومدم یه چیزی به خانم فرهمند بدم.
دستم روی حلقه رفت.
نمیدونستم چرا...
اما این بار، قبل از اینکه علی وارد آشپزخونه بشه، برای اولین بار به جای فکر کردن به رضا، با خودم گفتم:
«باید علی رو همانطور که هست بشناسم.»
نه به عنوان جایگزین رضا...
نه به عنوان انتخاب بابا...
فقط...
خودِ علی.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۷
#از_زبان_فاطمه
علی وارد آشپزخونه شد.
یک جعبهی کوچیک دستش بود.
تا منو دید، لبخند زد.
_صبح بخیر.
_صبح بخیر، علی آقا.
سامیار به جعبه اشاره کرد.
_باز شروع شد؟
علی خندید.
_این یکی واقعاً آخرشه.
سامیار گفت:
_من دیگه حرفت رو باور نمیکنم!
علی جعبه رو به طرف من گرفت.
_این برای شماست.
با تعجب گرفتمش.
_چی هست؟
_بازش کنین.
در جعبه رو باز کردم.
یک دستبند ظریف بود؛ ساده و بدون زرقوبرق.
نگاهش کردم.
_قشنگه.
علی گفت:
_دیدمش، یاد چادرتون افتادم.
لبخند زدم.
_بازم ست؟
_البته!
سامیار دستش رو روی صورتش گذاشت.
_خدایا منو از این دو نفر نجات بده!
خندیدم.
علی هم خندید.
بعد سامیار به بهانهی آوردن چای از آشپزخونه رفت.
من و علی چند لحظه تنها موندیم.
علی نگاهش رو روی صورتم نگه داشت.
_امروز بهتر به نظر میاین.
_دیشب خوب خوابیدم.
_خوبه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
بعد علی گفت:
_فاطمه خانم...
_بله؟
_دیشب دربارهی حرفی که زدین فکر کردم.
قلبم فرو ریخت.
_کدوم حرف؟
_اینکه گفتین منو دوست دارین.
نگاهم رو پایین انداختم.
علی ادامه داد:
_نمیخوام امروز جواب بدین.
با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_فقط میخوام یه چیز رو بدونین.
آروم گفت:
_من عجلهای ندارم که باور کنم.
ساکت موندم.
_چرا؟
لبخند تلخی زد.
_چون آدم وقتی واقعاً کسی رو دوست داره، لازم نیست هر روز به خودش ثابت کنه.
حرفش مستقیم به قلبم خورد.
چند لحظه نتونستم چیزی بگم.
بعد آهسته گفتم:
_علی آقا...
_جانم؟
_اگه یه روز فهمیدین که...
مکث کردم.
_که چی؟
نمیتونستم بگم.
نمیتونستم اسم رضا رو بیارم.
علی چند ثانیه منتظر موند.
وقتی دید چیزی نمیگم، گفت:
_لازم نیست الان بگین.
بعد دستش رو روی پشتی صندلی گذاشت.
_فقط یه قول بدین.
_چه قولی؟
_این یک ماه، خودتون باشین.
_یعنی؟
_نه برای باباتون نقش دختر مطیع رو بازی کنین، نه برای من نقش همسر عاشق رو.
خشکم زد.
چشمهام پر شد.
چون دقیقاً همان چیزی بود که خودم ازش فرار میکردم.
علی آرام گفت:
_فقط فاطمه باشین.
اشکم رو پاک کردم.
_سعی میکنم.
لبخند زد.
_همین کافیه.
سامیار با سینی چای برگشت.
_خب خب! چرا اینجا اینقدر ساکته؟
علی سریع گفت:
_هیچی داداش.
سامیار به ما نگاه کرد.
_من که باور نکردم!
لبخند زدم.
این بار...
نه از روی اجبار.
نه برای اینکه کسی ناراحت نشه.
فقط چون واقعاً دلم خواست.
و همان لحظه فهمیدم این یک ماه شاید قرار نیست فقط علی را بشناسم.
شاید قرار بود...
خودم را هم دوباره بشناسم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۸
#از_زبان_فاطمه
بعد از صبحانه، سامیار رفت سمت اتاقش.
مامان هم مشغول جمع کردن میز شد.
من موندم و علی.
علی جرعهای از چاییش خورد و گفت:
_خب خانم فرهمند...
_بله؟
_امروز برنامهتون چیه؟
_هیچی. مدرسه ندارم.
_پس یه پیشنهاد دارم.
متعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_بریم یه جای آروم.
_کجا؟
لبخند زد.
_کتابفروشی.
خندیدم.
_کتابفروشی؟
_آره. میخوام ببینم چه کتابهایی دوست دارین.
_چرا؟
_چون قرار شد بشناسمتون دیگه.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_باشه.
علی لبخند زد.
_پس آماده بشین.
بلند شدم و رفتم اتاقم.
چند دقیقه بعد با چادر رنگی سادهام برگشتم.
علی تا منو دید، گفت:
_این همونیه که خودتون انتخاب کردین؟
_آره.
_قشنگه.
لبخند زدم.
_ممنون.
سامیار از اتاق بیرون اومد.
_کجا؟
علی گفت:
_کتابفروشی.
سامیار با تعجب نگامون کرد.
_دوتایی؟
علی خندید.
_اگه اجازه بدی، آره داداش.
سامیار به من نگاه کرد.
_خودت میخوای بری؟
این بار بدون نگاه کردن به بابا، بدون فکر کردن به اینکه کسی چه جوابی میخواد...
گفتم:
_آره.
سامیار لبخند زد.
_پس برید.
سوار ماشین شدیم.
علی موقع رانندگی پرسید:
_چه کتابی دوست دارین؟
_رمان.
_فقط رمان؟
_نه... قرآن و کتابهای مذهبی هم میخونم.
نگاهش برای لحظهای روی آینه افتاد.
_هنوز هم؟
آروم گفتم:
_آره.
_با اینکه باباتون مخالفه؟
ساکت شدم.
بعد گفتم:
_بعضی چیزها رو نمیشه فقط با مخالفت کنار گذاشت.
علی چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد رسیدیم.
وارد کتابفروشی شدیم.
من بین قفسهها راه میرفتم و علی چند قدم پشت سرم میاومد.
یک کتاب برداشتم.
_این رو خوندم.
علی گفت:
_پس بذارین من یکی انتخاب کنم.
یک رمان برداشت.
نگاهش کردم.
_این؟
_آره.
_چرا؟
_چون اسمش بهتون میاد.
خندیدم.
_چطور؟
جلد کتاب رو نشانم داد.
_اسمش «انتخاب»ه.
لبخندم محو شد.
چند ثانیه به جلد کتاب خیره موندم.
علی متوجه شد.
_بد گفتم؟
سرم رو تکون دادم.
_نه.
کتاب رو گرفتم.
_اتفاقاً خوب گفتین.
علی لبخند زد.
_پس این یکی رو میخریم.
همون لحظه گوشی علی زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد و حالت صورتش برای یک لحظه عوض شد.
شوخی از صورتش رفت.
گوشی رو برداشت.
_بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد کوتاه گفت:
_الان نمیتونم صحبت کنم.
تماس رو قطع کرد.
متعجب نگاهش کردم.
_همهچیز خوبه؟
لبخند همیشگیاش برگشت.
_آره.
اما نمیدونستم...
آن تماس کوتاه، مربوط به همان زندگیای بود که علی همیشه از همه پنهان میکرد.
و من هنوز نمیدانستم پشت آن لبخندهای همیشگی...
چه چیزهایی از زندگی علی وجود داشت که هیچکس از آنها خبر نداشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۹
#از_زبان_فاطمه
کتابفروشی رو که گشتیم، چندتا کتاب برداشتم.
علی از کنار قفسه گفت:
_همینا؟
_آره.
_مطمئنی؟
_آره دیگه!
_باشه، عصبانی نشو!
خندیدم.
_من کی عصبانی شدم؟
_الان قیافت میگفت چرا انقدر سؤال میپرسی!
_خب چون هی میپرسین!
_باشه خانم، دیگه نمیپرسم.
چند قدم رفت و دوباره برگشت.
_فقط یه سؤال.
با خنده گفتم:
_چی؟
_این یکی رو هم میخری؟
کتابی که دستش بود رو نشانم داد.
_این؟
_آره.
_نه، اینو دوست ندارم.
_باشه.
همون لحظه گذاشتش سر جاش.
متعجب نگاهش کردم.
_همین؟
_آره، گفتین دوست ندارین دیگه.
_فکر کردم میخواین قانعم کنین.
خندید.
_نه بابا، قرار نیست هرچی من دوست دارم شما هم دوست داشته باشین!
لبخند زدم.
_خوبه.
_چرا؟
_هیچی.
رفتیم سمت صندوق.
علی کتابها رو از دستم گرفت.
_بده من.
_خودم میتونم.
_میدونم.
_پس چرا میگیرین؟
_چون دستم آزاده.
_خب دست منم آزاده!
_فاطمه...
_جان؟
_لطفاً بذار من اینا رو بردارم.
با خنده گفتم:
_باشه، ولی فقط چون اصرار کردین.
_قبوله.
وقتی از کتابفروشی بیرون اومدیم، علی پرسید:
_گرسنهای؟
_یکم.
_پس بریم یه چیزی بخوریم.
_کجا؟
_هرجا شما بگی.
_من؟
_آره، امروز انتخاب با شما.
کمی فکر کردم.
_یه کافهی کوچیک این اطراف هست.
_پس همونجا.
سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه بعد رسیدیم.
داخل کافه نشستیم.
من منو رو باز کردم.
علی روبهروم نشست.
_چی میخوری؟
_نمیدونم.
_باز شروع شد!
خندیدم.
_خب من واقعاً نمیدونم.
منو رو از دستم گرفت.
_این خوبه؟
_چیه؟
_کیک شکلاتی.
_آره.
_قهوه؟
_نه، چای.
_پس چای و کیک.
سرم رو تکون دادم.
_آره.
علی منو رو بست.
_بالاخره یه چیزی رو بدون بحث انتخاب کردیم!
خندیدم.
_شما خیلی حرف میزنید.
_تازه فهمیدی؟
_تقریباً.
_خب بد شد؟
چند لحظه نگاهش کردم.
_نه... بد نیست.
لبخند زد.
_خوبه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
بعد علی گفت:
_فاطمه؟
_هوم؟
_یه چیزی بپرسم؟
_بپرسین.
_از وقتی اومدیم بیرون، بهتر شدی؟
کمی فکر کردم.
_آره.
_خوبه.
_ولی...
_ولی چی؟
_هنوز یه کم گیجم.
علی سرش رو تکون داد.
_طبیعیه.
_شما خودتون گیج نیستین؟
خندید.
_چرا.
_پس چرا اینقدر آرومین؟
_من آروم نیستم، فقط بلدم قیافه بگیرم!
خندم گرفت.
_خیلی پررویین!
_اینم تازه فهمیدی؟
این بار هر دو خندیدیم.
و برای اولین بار...
گفتوگومون نه دربارهی ازدواج بود، نه دربارهی گذشته.
فقط دو نفر بودیم که داشتیم کمکم...
همدیگه رو میشناختیم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 70 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip رمان به پایان رسیده
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌