🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۷
#از_زبان_فاطمه
علی وارد آشپزخونه شد.
یک جعبهی کوچیک دستش بود.
تا منو دید، لبخند زد.
_صبح بخیر.
_صبح بخیر، علی آقا.
سامیار به جعبه اشاره کرد.
_باز شروع شد؟
علی خندید.
_این یکی واقعاً آخرشه.
سامیار گفت:
_من دیگه حرفت رو باور نمیکنم!
علی جعبه رو به طرف من گرفت.
_این برای شماست.
با تعجب گرفتمش.
_چی هست؟
_بازش کنین.
در جعبه رو باز کردم.
یک دستبند ظریف بود؛ ساده و بدون زرقوبرق.
نگاهش کردم.
_قشنگه.
علی گفت:
_دیدمش، یاد چادرتون افتادم.
لبخند زدم.
_بازم ست؟
_البته!
سامیار دستش رو روی صورتش گذاشت.
_خدایا منو از این دو نفر نجات بده!
خندیدم.
علی هم خندید.
بعد سامیار به بهانهی آوردن چای از آشپزخونه رفت.
من و علی چند لحظه تنها موندیم.
علی نگاهش رو روی صورتم نگه داشت.
_امروز بهتر به نظر میاین.
_دیشب خوب خوابیدم.
_خوبه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
بعد علی گفت:
_فاطمه خانم...
_بله؟
_دیشب دربارهی حرفی که زدین فکر کردم.
قلبم فرو ریخت.
_کدوم حرف؟
_اینکه گفتین منو دوست دارین.
نگاهم رو پایین انداختم.
علی ادامه داد:
_نمیخوام امروز جواب بدین.
با تعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_فقط میخوام یه چیز رو بدونین.
آروم گفت:
_من عجلهای ندارم که باور کنم.
ساکت موندم.
_چرا؟
لبخند تلخی زد.
_چون آدم وقتی واقعاً کسی رو دوست داره، لازم نیست هر روز به خودش ثابت کنه.
حرفش مستقیم به قلبم خورد.
چند لحظه نتونستم چیزی بگم.
بعد آهسته گفتم:
_علی آقا...
_جانم؟
_اگه یه روز فهمیدین که...
مکث کردم.
_که چی؟
نمیتونستم بگم.
نمیتونستم اسم رضا رو بیارم.
علی چند ثانیه منتظر موند.
وقتی دید چیزی نمیگم، گفت:
_لازم نیست الان بگین.
بعد دستش رو روی پشتی صندلی گذاشت.
_فقط یه قول بدین.
_چه قولی؟
_این یک ماه، خودتون باشین.
_یعنی؟
_نه برای باباتون نقش دختر مطیع رو بازی کنین، نه برای من نقش همسر عاشق رو.
خشکم زد.
چشمهام پر شد.
چون دقیقاً همان چیزی بود که خودم ازش فرار میکردم.
علی آرام گفت:
_فقط فاطمه باشین.
اشکم رو پاک کردم.
_سعی میکنم.
لبخند زد.
_همین کافیه.
سامیار با سینی چای برگشت.
_خب خب! چرا اینجا اینقدر ساکته؟
علی سریع گفت:
_هیچی داداش.
سامیار به ما نگاه کرد.
_من که باور نکردم!
لبخند زدم.
این بار...
نه از روی اجبار.
نه برای اینکه کسی ناراحت نشه.
فقط چون واقعاً دلم خواست.
و همان لحظه فهمیدم این یک ماه شاید قرار نیست فقط علی را بشناسم.
شاید قرار بود...
خودم را هم دوباره بشناسم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۸
#از_زبان_فاطمه
بعد از صبحانه، سامیار رفت سمت اتاقش.
مامان هم مشغول جمع کردن میز شد.
من موندم و علی.
علی جرعهای از چاییش خورد و گفت:
_خب خانم فرهمند...
_بله؟
_امروز برنامهتون چیه؟
_هیچی. مدرسه ندارم.
_پس یه پیشنهاد دارم.
متعجب نگاهش کردم.
_چی؟
_بریم یه جای آروم.
_کجا؟
لبخند زد.
_کتابفروشی.
خندیدم.
_کتابفروشی؟
_آره. میخوام ببینم چه کتابهایی دوست دارین.
_چرا؟
_چون قرار شد بشناسمتون دیگه.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_باشه.
علی لبخند زد.
_پس آماده بشین.
بلند شدم و رفتم اتاقم.
چند دقیقه بعد با چادر رنگی سادهام برگشتم.
علی تا منو دید، گفت:
_این همونیه که خودتون انتخاب کردین؟
_آره.
_قشنگه.
لبخند زدم.
_ممنون.
سامیار از اتاق بیرون اومد.
_کجا؟
علی گفت:
_کتابفروشی.
سامیار با تعجب نگامون کرد.
_دوتایی؟
علی خندید.
_اگه اجازه بدی، آره داداش.
سامیار به من نگاه کرد.
_خودت میخوای بری؟
این بار بدون نگاه کردن به بابا، بدون فکر کردن به اینکه کسی چه جوابی میخواد...
گفتم:
_آره.
سامیار لبخند زد.
_پس برید.
سوار ماشین شدیم.
علی موقع رانندگی پرسید:
_چه کتابی دوست دارین؟
_رمان.
_فقط رمان؟
_نه... قرآن و کتابهای مذهبی هم میخونم.
نگاهش برای لحظهای روی آینه افتاد.
_هنوز هم؟
آروم گفتم:
_آره.
_با اینکه باباتون مخالفه؟
ساکت شدم.
بعد گفتم:
_بعضی چیزها رو نمیشه فقط با مخالفت کنار گذاشت.
علی چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد رسیدیم.
وارد کتابفروشی شدیم.
من بین قفسهها راه میرفتم و علی چند قدم پشت سرم میاومد.
یک کتاب برداشتم.
_این رو خوندم.
علی گفت:
_پس بذارین من یکی انتخاب کنم.
یک رمان برداشت.
نگاهش کردم.
_این؟
_آره.
_چرا؟
_چون اسمش بهتون میاد.
خندیدم.
_چطور؟
جلد کتاب رو نشانم داد.
_اسمش «انتخاب»ه.
لبخندم محو شد.
چند ثانیه به جلد کتاب خیره موندم.
علی متوجه شد.
_بد گفتم؟
سرم رو تکون دادم.
_نه.
کتاب رو گرفتم.
_اتفاقاً خوب گفتین.
علی لبخند زد.
_پس این یکی رو میخریم.
همون لحظه گوشی علی زنگ خورد.
نگاهش به صفحه افتاد و حالت صورتش برای یک لحظه عوض شد.
شوخی از صورتش رفت.
گوشی رو برداشت.
_بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد کوتاه گفت:
_الان نمیتونم صحبت کنم.
تماس رو قطع کرد.
متعجب نگاهش کردم.
_همهچیز خوبه؟
لبخند همیشگیاش برگشت.
_آره.
اما نمیدونستم...
آن تماس کوتاه، مربوط به همان زندگیای بود که علی همیشه از همه پنهان میکرد.
و من هنوز نمیدانستم پشت آن لبخندهای همیشگی...
چه چیزهایی از زندگی علی وجود داشت که هیچکس از آنها خبر نداشت.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۷۹
#از_زبان_فاطمه
کتابفروشی رو که گشتیم، چندتا کتاب برداشتم.
علی از کنار قفسه گفت:
_همینا؟
_آره.
_مطمئنی؟
_آره دیگه!
_باشه، عصبانی نشو!
خندیدم.
_من کی عصبانی شدم؟
_الان قیافت میگفت چرا انقدر سؤال میپرسی!
_خب چون هی میپرسین!
_باشه خانم، دیگه نمیپرسم.
چند قدم رفت و دوباره برگشت.
_فقط یه سؤال.
با خنده گفتم:
_چی؟
_این یکی رو هم میخری؟
کتابی که دستش بود رو نشانم داد.
_این؟
_آره.
_نه، اینو دوست ندارم.
_باشه.
همون لحظه گذاشتش سر جاش.
متعجب نگاهش کردم.
_همین؟
_آره، گفتین دوست ندارین دیگه.
_فکر کردم میخواین قانعم کنین.
خندید.
_نه بابا، قرار نیست هرچی من دوست دارم شما هم دوست داشته باشین!
لبخند زدم.
_خوبه.
_چرا؟
_هیچی.
رفتیم سمت صندوق.
علی کتابها رو از دستم گرفت.
_بده من.
_خودم میتونم.
_میدونم.
_پس چرا میگیرین؟
_چون دستم آزاده.
_خب دست منم آزاده!
_فاطمه...
_جان؟
_لطفاً بذار من اینا رو بردارم.
با خنده گفتم:
_باشه، ولی فقط چون اصرار کردین.
_قبوله.
وقتی از کتابفروشی بیرون اومدیم، علی پرسید:
_گرسنهای؟
_یکم.
_پس بریم یه چیزی بخوریم.
_کجا؟
_هرجا شما بگی.
_من؟
_آره، امروز انتخاب با شما.
کمی فکر کردم.
_یه کافهی کوچیک این اطراف هست.
_پس همونجا.
سوار ماشین شدیم.
چند دقیقه بعد رسیدیم.
داخل کافه نشستیم.
من منو رو باز کردم.
علی روبهروم نشست.
_چی میخوری؟
_نمیدونم.
_باز شروع شد!
خندیدم.
_خب من واقعاً نمیدونم.
منو رو از دستم گرفت.
_این خوبه؟
_چیه؟
_کیک شکلاتی.
_آره.
_قهوه؟
_نه، چای.
_پس چای و کیک.
سرم رو تکون دادم.
_آره.
علی منو رو بست.
_بالاخره یه چیزی رو بدون بحث انتخاب کردیم!
خندیدم.
_شما خیلی حرف میزنید.
_تازه فهمیدی؟
_تقریباً.
_خب بد شد؟
چند لحظه نگاهش کردم.
_نه... بد نیست.
لبخند زد.
_خوبه.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
بعد علی گفت:
_فاطمه؟
_هوم؟
_یه چیزی بپرسم؟
_بپرسین.
_از وقتی اومدیم بیرون، بهتر شدی؟
کمی فکر کردم.
_آره.
_خوبه.
_ولی...
_ولی چی؟
_هنوز یه کم گیجم.
علی سرش رو تکون داد.
_طبیعیه.
_شما خودتون گیج نیستین؟
خندید.
_چرا.
_پس چرا اینقدر آرومین؟
_من آروم نیستم، فقط بلدم قیافه بگیرم!
خندم گرفت.
_خیلی پررویین!
_اینم تازه فهمیدی؟
این بار هر دو خندیدیم.
و برای اولین بار...
گفتوگومون نه دربارهی ازدواج بود، نه دربارهی گذشته.
فقط دو نفر بودیم که داشتیم کمکم...
همدیگه رو میشناختیم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت واقعی
داخل خونهی کامران بودیم که علی ناگهان رو به بابام ایستاد و با صدای بلند و گریه گفت:
ـ فکر کردی من عاشق فاطمه بودم؟ نه!
بابا با تعجب نگاش کرد.
علی ادامه داد:
ـ کامران فرهمند... من با دخترت ازدواج کردم تا از خودت و دخترت انتقام بگیرم. فاطمه، من هیچ علاقهای بهت نداشتم!
خشکم زد.
اشکهام سرازیر شد.
چه خوشخیال بودم...
چند روز بود میخواستم خبر بارداریمون رو به علی بدم.
فکر میکردم خوشحال میشه...
اما علی همهچیز رو خراب کرد.
با گریه از جام بلند شدم و فریاد زدم:
ـ علی! گم شو بیرون ......
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط 70 تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
✅الان در چنل vip رمان به پایان رسیده
✅در vip رمان بدون حذفیات گذاشته میشه
قابل توجه دوستان با بالا رفتن تعداد پارتها افزایش قیمت خواهیم داشت✨
ظرفیت محدود ❌
جـوری ك اینچنـل به روحوجـونـِتون میتونـهنفـووذکنـهههه ؛🙂↔️
اصلـاً مگه میشـه ی پـست و تکـست و کلیـپ ِسـاده انقد ب دل آدم بشیـنه؟!🥹
بیـاخـودتنگـاکنپستـااشـوو..»😞✨
╰┈➤ https://eitaa.com/joinchat/559482346C1e0eb008b9 /🩶