🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۱
#از_زبان_فاطمه
چایم رو هم زدم و گفتم:
_علی آقا؟
_جانم؟
_شما واقعاً با مسجد رفتن من مشکلی ندارین؟
لبخند زد.
_گفتم که، نه.
_حتی بعد از اینکه بابا گفته؟
_باباتون با من حرف نزده که!
خندیدم.
_یعنی اگه حرف بزنه چی؟
_اون موقع هم خودم جوابشو میدم.
_خیلی مطمئن حرف میزنین!
_چون قرار نیست سر چیزی که بهش اعتقاد ندارم الکی حرف بزنم.
چند لحظه نگاش کردم.
بعد انگار چیزی یادش اومد، گفت:
_راستی...
_هوم؟
_امشب مسجدتون هیئت داره، نه؟
چشمام گرد شد.
_از کجا میدونین؟
_سامیار گفت.
_آها...
_دوست داری بریم؟
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
_من و شما؟
_خب آره دیگه! مگه کس دیگهای اینجاست؟
خندیدم.
_ولی بابا اجازه نمیده.
علی شونه بالا انداخت.
_من که نگفتم یواشکی بریم.
_پس چی؟
_اگه دوست داری، با هم از بابات اجازه میگیریم.
با تعجب گفتم:
_شما میخواین از بابا اجازه بگیرین؟
_آره.
_واقعاً؟
_فاطمه، چرا هرچی میگم تعجب میکنی؟
_چون فکر نمیکردم شما اصلاً اهل هیئت باشین!
خندید.
_منم نگفتم اهل هیئتم.
_پس چرا میخواین برین؟
_چون تو دوست داری بری.
چند لحظه ساکت شدم.
این جمله خیلی ساده بود...
ولی عجیب به دلم نشست.
_اگه بابا اجازه نده چی؟
_نمیریم.
_همین؟
_همین.
_ناراحت نمیشین؟
_نه.
بعد با خنده اضافه کرد:
_فقط اگه اجازه نداد، تقصیر من نندازیا!
خندیدم.
_باشه.
علی فنجونش رو روی میز گذاشت.
_خب؟
_خب چی؟
_بریم اجازه بگیریم؟
لبخند زدم.
_بریم.
بلند شدیم.
وقتی از کافه بیرون اومدیم، برای اولین بار حس کردم شاید...
امشب واقعاً دوباره صدای اذان و نوحههای مسجد رو بشنوم.
اما هنوز نمیدونستم بابا با دیدن من و علی کنار هم، چه واکنشی نشون میده...
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۲
#از_زبان_فاطمه
همین که وارد خونه شدیم، بابا توی پذیرایی نشسته بود.
علی یه نگاه به من انداخت و گفت:
_بریم اجازه بگیریم؟
آروم گفتم:
_بریم.
با هم رفتیم سمت بابا.
علی جلوی بابا ایستاد.
_آقای فرهمند؟
بابا لپتاپش رو بست و نگاهش کرد.
_جانم؟
علی خیلی راحت گفت:
_اجازه میدین من و فاطمه خانم امشب بریم مسجد؟ هیئت دارن.
بابا نگاهش رو انداخت سمت من.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد گفت:
_چون علی هست کنارت، آره. برید.
باورم نمیشد.
_واقعاً بابا؟
_آره.
علی لبخند زد.
_ممنون آقای فرهمند.
بعد مکث کوتاهی کرد و گفت:
_فقط یه چیز دیگه...
بابا گفت:
_چی؟
_بعد از هیئت، اگه اجازه بدین من و فاطمه خانم بریم رستوران شام بخوریم، بعدش هم یه سر بریم بام تهران.
بابا ابرو بالا انداخت.
_بام تهران؟
_بله.
_دیر نمیکنید؟
علی سریع گفت:
_نه، حواسم هست.
بابا چند لحظه فکر کرد.
بعد نگاهش کرد و گفت:
_باشه. فقط خیلی دیر نشه.
علی لبخند زد.
_چشم.
من هنوز داشتم با تعجب بابا رو نگاه میکردم.
بابا گفت:
_چیه؟
_هیچی...
_پس برو آماده شو.
_چشم.
برگشتم سمت علی.
آروم گفتم:
_واقعاً اجازه داد!
علی خندید.
_خب آره دیگه.
_فکر نمیکردم قبول کنه.
_منم راستش یه کم شک داشتم.
_پس چرا اینقدر راحت گفتین؟
_چون اگه از اول قیافهم رو میگرفتم که اجازه بده، احتمالاً نمیداد!
خندم گرفت.
_شما خیلی عجیبین.
_این تعریف بود؟
_نه!
_پس بد شد.
_خیلی هم بد شد!
علی خندید.
_باشه، حالا برو آماده شو خانم بدجنس.
_من بدجنسم؟!
_آره.
_چرا؟
_چون پنج دقیقهست داری به من گیر میدی.
_خودتون شروع کردین!
_باشه، تقصیر من.
لبخند زدم و رفتم سمت اتاق.
ولی همین که در اتاق رو بستم، چند ثانیه همونجا ایستادم.
امشب...
بعد از مدتها قرار بود دوباره برم مسجد.
هیئت...
صدای نوحه...
فضای آشنای مسجد...
و این بار علی هم کنارم بود.
با خودم گفتم:
«فقط امیدوارم امشب بتونم بدون فکر کردن به گذشته، واقعاً ازش لذت ببرم.»
اما ته قلبم هنوز نمیدونستم...
این شب قرار بود فقط یک شب معمولی باشه،
یا شروع اتفاقی که مسیر رابطهی من و علی رو عوض میکرد؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم 🌿
⚪ رمان «یاس سفید»
✍🏻 نویسنده: نازنین زهرا فرامرزی
گاهی آدم برای داشتن یک زندگی آرام، باید از سختترین روزهای عمرش عبور کند...
گاهی یک تصمیم که حتی خودت در آن نقشی نداشتی، میتواند تمام آیندهات را تغییر دهد.
نرگس، دختری هجدهساله، دانشآموز سال آخر دبیرستان و دختری مذهبی و چادری است؛ دختری که تنها آرزویش این است که درسش را تمام کند و برای خودش آیندهای آرام بسازد...
اما زندگی برای نرگس نقشهی دیگری دارد.
پدرش، مردی گرفتار اعتیاد و بدهی، برای فرار از مشکلات مالی خودش تصمیمی میگیرد که زندگی نرگس را از ریشه تغییر میدهد.
🔻 دختری که قربانی بدهیهای پدرش میشود
🔻 ازدواجی که خودش انتخابش نکرده
🔻 مردی ثروتمند، جدی و سرد
🔻 پسری از گذشته که حاضر نیست به این راحتی کنار بکشد
🔻 خانوادهای که رازهای زیادی برای پنهان کردن دارند
🔻 و گذشتهای که قرار نیست برای همیشه پنهان بماند...
امیرحسین، مردی بیستوهفتساله، ثروتمند، جدی و کمحرف است؛ مردی که هیچوقت فکر نمیکرد دختری مثل نرگس وارد زندگیاش شود.
نرگس هم هیچوقت تصور نمیکرد روزی مجبور شود کنار مردی زندگی کند که نه او را میشناسد و نه خودش انتخابش کرده...
اما درست وقتی فکر میکند بدترین اتفاق زندگیاش همین ازدواج اجباری بوده، سامان وارد ماجرا میشود.
پسری از همان محله که مدتهاست دلش پیش نرگس گیر کرده و بارها تلاش کرده توجه او را جلب کند؛ اما نرگس همیشه به خاطر اعتقاداتش جوابش را رد کرده...
حالا بعد از ازدواج نرگس و امیرحسین، سامان حاضر نیست کنار بکشد.
و یک درگیری کافی است تا زندگی همه وارد مرحلهی تازهای شود...
اما این تازه شروع ماجراست.
نرگس نمیداند پشت گذشتهی مادرش، رازی پنهان شده؛ رازی که سالها از او مخفی مانده...
رازی که وقتی فاش شود، فقط زندگی نرگس را تغییر نمیدهد؛ بلکه رابطهی او با امیرحسین و خانوادهی او را هم زیر و رو میکند. 👀🥀
اگر عاشق رمانهای مذهبی، خانوادگی، عاشقانه، احساسی، اجباری، پرتنش، رازآلود و پر از اتفاق هستید...
🤍 «یاس سفید» منتظر شماست.
🌿 به دنیای «یاس سفید» خوش آمدید...
گاهی یک گل سفید،
از دل سختترین روزها میروید...
اما آیا نرگس میتواند از میان تمام رازها و اتفاقات، راه خودش را پیدا کند؟
⏳ «یاس سفید» بهزودی...
👀 منتظر آغاز داستان باشید.
🌿 شخصیتهای رمان
🌙 پارت اول رمان
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🤍 یاس سفید؛ قصهای از یک انتخاب که هیچوقت انتخاب نرگس نبود...
╭───────🌿🤍🌿───────╮
یاس سفید
پارت اول
╰───────🌿🤍🌿───────╯
🌿 نرگس
صبح هنوز کامل از راه نرسیده بود که با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم.
ـ نرگس! بلند شو!
چشمام رو باز کردم و به ساعت نگاه کردم.
شش و ده دقیقه.
با خودم گفتم:
فقط پنج دقیقه دیگه...
هنوز چشمام رو نبسته بودم که صدای پدرم دوباره بلند شد:
ـ گفتم بلند شو!
از جام پریدم.
ـ چشم بابا...
لباسم رو پوشیدم، مقنعهم رو سر کردم و چادرم رو برداشتم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، پدرم با اخم نگام کرد.
ـ چرا انقدر طولش دادی؟
آروم گفتم:
ـ مدرسه دیرم میشه...
با عصبانیت گفت:
ـ برو!
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایی از ته کوچه اومد:
ـ نرگسسسس!
با شنیدن صدا، چشمام رو بستم.
باز این شروع کرد...
برگشتم.
سامان کریمی بود.
همون پسر همیشگی کوچه که انگار قسم خورده بود هر روز صبح اعصاب منو امتحان کنه! 😑
با لبخند نزدیک شد.
ـ صبح بخیر خانم چادری!
ـ سلام.
ـ امروز بالاخره یه لبخند بهم میزنی؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون عجله دارم.
ـ خب منم عجله دارم.
ـ پس چرا وایسادی؟
یه لحظه مکث کرد.
ـ راست میگی... 😂
لبخندم گرفت، ولی سریع خودم رو جمع کردم.
ـ سامان، من باید برم مدرسه.
ـ فقط یه سؤال!
ـ چی؟
ـ اگه یه روز من آدم خیلی خوبی بشم، بازم جوابم نمیکنی؟
نگاهش کردم.
ـ سامان...
ـ جانم؟ 😁
ـ ما نامحرمیم. بهتره اینقدر دنبالم راه نیفتی.
لبخندش کمی محو شد.
ـ باشه...
سرم رو پایین انداختم و راه افتادم.
چند قدم که رفتم، صدایش دوباره بلند شد:
ـ ولی من تسلیم نمیشمااا!
برگشتم.
ـ سامان!
ـ باشه باشه! رفتم! 😂
سرم رو تکون دادم و به راهم ادامه دادم.
━━━━━━━━━━━━━━
به مدرسه که رسیدم، هنوز چند دقیقه تا زنگ مونده بود.
همین که وارد حیاط شدم، سارا موسوی رو دیدم که با عجله به طرفم میاومد.
ـ نرگسسسس! وایسا!
ایستادم.
سارا رسید و دستش رو روی زانوش گذاشت.
ـ من... دیگه... نمیتونم...
خندیدم.
ـ باز دیر کردی؟
ـ من دیر نکردم، این مدرسه با من مشکل شخصی داره! 😭
ـ چطور؟
ـ هر وقت من میرسم، زنگ میخوره!
خندهم گرفت.
سارا یه نگاه دقیق به صورتم انداخت.
ـ چرا صورتت قرمزه؟
دستم رو سریع روی گونهم گذاشتم.
ـ چیزی نیست.
ـ نرگس...
ـ گفتم چیزی نیست.
چند لحظه نگام کرد.
بعد ناگهان لبخند زد و گفت:
ـ خب خدا رو شکر!
با تعجب پرسیدم:
ـ برای چی؟!
ـ من فکر کردم صبح با دیوار دعوات شده... ولی الان که نگاه کردم، احتمالاً دیوار برنده شده! 😂
باورم نمیشد.
ـ سارااا!
زد زیر خنده.
ـ ببخشید! ببخشید! 😂
با اینکه دلم گرفته بود، نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
سارا بازوم رو گرفت.
ـ بیا بریم کلاس.
ـ چرا؟
با قیافهای مظلوم گفت:
ـ چون یه خبر بد دارم.
ـ چی؟
ـ امروز امتحان داریم.
خشکم زد.
ـ چییی؟!
ـ ریاضی.
ـ سارا من هیچی نخوندم!
با خونسردی گفت:
ـ منم نخوندم.
ـ پس چرا خوشحالی؟
لبخند زد.
ـ چون با هم میریم امتحان رو خراب میکنیم. دو نفری، با افتخار! 😂
خندیدم.
برای چند لحظه...
فقط چند لحظه، همهچیز رو فراموش کردم.
اما نمیدونستم پشت درهای خونه، پدرم مشغول تصمیمی برای آیندهی منه...
تصمیمی که قرار بود خیلی زود، زندگی من رو از چیزی که فکر میکردم به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل کنه.
🌿📖 ادامه دارد...
~روایت نور ~🌿
🌿📖 بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیم سلام و خوش آمدید به 『 روایتِ نور ✨ 』 اینجا قرار است همراه
دوستان نویسنده تصمیم گرفته که فصل دوم رمان خط سرخ رو بنویسه .....🖍️
انشالله سال بعد در آبان ماه فصل دوم پارت گذاری میشه در کانال ولی فکر کنم از شنبه vip رمان افتتاح بشه اگه نظر هاتون زیاد باشه شایدم همین امشب...
منتظر نظر هاتون هستم
@montegha_zahra135
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۳
#از_زبان_فاطمه
نگاهی به ساعت انداختم.
سه بعدازظهر بود.
رو به علی گفتم:
_خب... ساعت هفت بریم؟
_هفت؟
_آره. اول نماز جماعت بخونیم، بعد هیئت، بعدشم شام و بام تهران.
علی سرش رو تکون داد.
_برنامهمون که کامله!
خندیدم.
_ولی الان خیلی زوده.
_آره، چهار ساعت مونده.
_من برم یه دوش بگیرم، بعد چادرم و روسریم رو اتو کنم.
علی گفت:
_آره، منم یه سر برم خونه.
بلند شد و کلید ماشینش رو برداشت.
_پس شیش و نیم اینجا باشم؟
_آره.
_باشه.
رفت سمت در.
دستگیره رو گرفت، اما یهو برگشت.
_فاطمه خانم؟
_بله؟
_لباستون چه رنگیه؟
با تعجب نگاهش کردم.
_لباسم؟
_آره.
_سفید و مشکی.
علی لبخند زد.
_پس بیزحمت کیف و کفش ست سفید و مشکی رو هم بردارین و بپوشین.
هنوز چیزی نگفته بودم که صدای سامیار از اون طرف سالن بلند شد:
_گم میشی یا نه؟!
علی برگشت سمتش.
_چی؟
سامیار خندید.
_داداش، خجالت بکش! از الان زوده واسه ست کردن!
علی با خونسردی گفت:
_به تو ربطی نداره.
_اتفاقاً خیلی هم ربط داره! هنوز نامزدین، تو از الان داری رنگ کیف و کفش فاطمه رو چک میکنی!
علی خندید.
_خب قراره با هم بریم بیرون.
سامیار دست به سینه ایستاد.
_داداش برو دیگه ! دیر میکنی ها!
علی با خنده گفت:
_من نمیرم خونه خودمون...
سامیار ابرو بالا انداخت.
_پس نمیری دیگه
علی خیلی جدی گفت:
_ نه نمیرم ،خونه پدرزنمه.
سامیار چند ثانیه مات موند.
_چی؟!
علی خندید.
_گفتم خونه پدرزنمه دیگه.
سامیار سریع یکی از دمپاییهاش رو درآورد و محکم سمت در پرت کرد.
_علیییی! 😂
دمپایی با صدای محکمی خورد به در.
علی همان لحظه در رو باز کرد و زد بیرون.
سامیار با حرص گفت:
_فرار کرد!
صدای خندهی علی از پشت در اومد.
_شیش ونیم میبینمتون!
سامیار زیر لب گفت:
_خدا به دادمون برسه...
من خندهام گرفته بود.
سامیار برگشت سمت من.
_تو هم وایسا نخند!
_خب چی کار کنم؟!
_این پسره از الان برنامهی ست کردن گذاشته!
خندیدم.
_خب... شاید کیف و کفش سفید و مشکی قشنگ بشه.
سامیار با ناباوری نگام کرد.
_تو هم طرف اونو گرفتی؟!
_نه بابا!
_خیلی خب، برو حمومتو بکن قبل از اینکه اون برگرده بگه حولهتون هم باید با چادرتون ست باشه!
این بار دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۴
#از_زبان_فاطمه
رفتم سمت اتاقم و در رو بستم.
اول یه دوش گرفتم و بعد از حمام، جلوی آینه ایستادم.
عبای سفیدم رو پوشیدم؛ پایین آستینهاش تور سفید داشت و دور کمرم هم یه کمربند توری بسته میشد که از پشت به شکل پاپیون درمیاومد.
موهای بلند مشکیم رو بعد از سشوار بافتم و روسری مشکیای که وسطش گلهای ریز داشت و روی تور سفید کار شده بود و زمینه مشکی داشت رو ، سر کردم.
چادرم رو هم برداشتم؛ همون چادر مشکی که دور تا دورش نگینکاری شده بود.
وضو هم از قبل گرفته بودم.
فقط یه ضدآفتاب زدم و بعد رفتم سراغ کیف و کفشی که علی گفته بود.
کیف و کفش رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
نگاهی به ساعت انداختم.
شش و بیست دقیقه بود.
چند دقیقه بعد، صدای ماشین علی از حیاط اومد.
کیفم رو برداشتم و رفتم پایین.
سامیار روی مبل نشسته بود و تا منو دید، چند ثانیه نگام کرد.
_خب؟
ابرو بالا انداختم.
_خب چی؟
_هیچی... فقط میخواستم ببینم آقای ستزننده ازت راضیه یا نه!
چشمغرهای بهش رفتم.
_سامیار!
خندید.
_باشه بابا، برو دیگه!
چیزی نگفتم و از خونه بیرون رفتم.
در ماشین رو باز کردم و نشستم.
همین که سرم رو بالا آوردم، نگاهم افتاد به علی.
یه تیشرت سفید پوشیده بود با کت مشکی و شلوار مشکی.
کفشش هم دقیقاً با کفش من ست بود!
حتی جاکارتیش هم مشکی و سفید بود؛ تقریباً همرنگ کیف من.
چند لحظه نگاش کردم.
بعد خندهم گرفت.
_سلام.
لبخند زد.
_سلام.
نگاهی به لباسهاش کردم و دوباره به کفشها.
_پس به خاطر اون پرسیدید؟
علی بدون اینکه خودش رو به اون راه بزنه، گفت:
_بله.
خندهم بیشتر شد.
_واقعاً؟
_خب خودتون گفتین سفید و مشکی.
_ولی فکر نمیکردم خودتونم دقیقاً همونطوری لباس بپوشید.
دستش رو روی فرمون گذاشت.
_من گفتم ست کنیم، نگفتم فقط شما سفید و مشکی بپوشید
خندیدم.
_شما خیلی روی این ست کردن حساسین.
_نه.
_پس این همه هماهنگی چیه؟
یه لحظه نگام کرد.
_قشنگه دیگه.
لبخند کوچیکی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
چند ثانیه سکوت شد.
علی ماشین رو روشن کرد.
_آمادهای؟
_آره.
_نماز اول وقت؟
_آره.
_بعد هیئت؟
_آره.
_بعد شام؟
خندیدم.
_بام تهران رو هم یادت نره.
_مگه میشه یادم بره؟
سرم رو به صندلی تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم.
با اینکه هنوز ته دلم از حرفهای رضا سنگین بود...
هنوز وقتی اسمش میاومد، یه جایی از قلبم درد میگرفت.
اما عجیب بود...
امشب، برای اولین بار بعد از اون اتفاق، قرار بود چند ساعت از فکر کردن بهش فاصله بگیرم.
نه اینکه فراموشش کرده باشم.
نه...
فقط میخواستم چند ساعت، خودِ فاطمه باشم.
علی آروم گفت:
_فاطمه خانم؟
برگشتم سمتش.
_جان؟
_چیزی شده؟
سرم رو تکون دادم.
_نه.
لبخند زد.
_پس بریم که دیرمون نشه.
_بریم.
ماشین از جلوی خونه حرکت کرد.
و من، برای اولین بار بعد از مدتها، بدون اینکه کسی مجبورم کرده باشه...
داشتم با پای خودم به سمت مسجد میرفتم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
خوبه
╭━━━༺🌿🤍🌿༻━━━╮ رمان یاس سفید 🌸 پارت دوم 🌸 ╰━━━༺🌿🤍🌿༻━━━╯
🌿 نرگس احمدی
ـ خانمها و آقایون! توجه بفرمایید! 😂
با صدای سارا سرم رو از روی دفتر بلند کردم.
ـ باز چی شده؟!
سارا وسط کلاس ایستاده بود و برگهی امتحان ریاضی رو مثل اعلامیه جلوی صورتش گرفته بود.
ـ بنده همین الان رسماً از رشتهی ریاضی انصراف میدم!
یکی از بچهها خندید و گفت:
ـ تو که تجربی هستی!
سارا بدون اینکه ذرهای خجالت بکشه، جواب داد:
ـ خب از زندگی انصراف میدم! اونم دیگه به من چه! 😭😂
صدای خندهی بچهها بلند شد.
منم خندیدم؛ اونقدر که برای چند لحظه یادم رفت صبح چه اتفاقی افتاده بود.
معلم با اخم وارد کلاس شد.
ـ خانم موسوی! لطفاً سر جاتون بشینید.
سارا سریع نشست و زیر لب گفت:
ـ چشم، ولی مسئولیت افت نمرههام با آموزشوپرورشه!
با آرنج زدم به پهلوش.
ـ ساکت شو، الان اخراجمون میکنه!
ـ تو فقط برگهتو بنویس، منم وصیتنامهمو آماده میکنم. 😂
برگهی امتحان که روی میزم قرار گرفت، لبخندم خشک شد.
سؤال اول رو خوندم.
سؤال دوم رو هم خوندم.
سؤال سوم...
برگه رو برگردوندم، شاید جوابها پشتش قایم شده باشن! 🥲
سارا از گوشهی چشم نگام کرد و آروم پرسید:
ـ پیدا کردی؟
ـ چی رو؟
ـ راه خروج اضطراری از این وضعیت رو!
لبخندم گرفت، ولی سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به نوشتن.
بالاخره زنگ خورد و امتحان تموم شد.
سارا برگهش رو تحویل داد و با قیافهی فاتحان جنگ از کلاس بیرون رفت.
ـ نرگس! من امروز یه تصمیم مهم گرفتم.
ـ باز چی؟
ـ از فردا درس میخونم!
با خنده گفتم:
ـ اینو دیروز هم گفتی.
ـ خب دیروز تصمیمش رو گرفتم، امروز اعلامش کردم، فردا هم انشاءالله اجرا میکنم! 😂
سرم رو تکون دادم.
خدایا، خودت این دختر رو به راه راست هدایت کن!
البته اگه خودش اجازه بده...!
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🌤️ زنگ آخر
وقتی مدرسه تعطیل شد، سارا کنار در منتظرم ایستاده بود.
ـ نرگس، امروز بیا خونهی ما.
ـ نمیتونم، باید برگردم خونه.
لبخندش کمرنگ شد.
ـ باز بابات؟
جوابی ندادم.
سارا دیگه شوخی نکرد.
آروم دستم رو گرفت و گفت:
ـ نرگس، میدونی که میتونی باهام حرف بزنی، نه؟
لبخند کوچیکی زدم.
ـ میدونم سارا.
ـ پس هر وقت دلت گرفت، بهم بگو. قرار نیست همیشه وانمود کنی حالت خوبه.
چشمام برای لحظهای سوخت.
نگاهم رو ازش گرفتم.
ـ بیا بریم، دیرم شده.
سارا چیزی نگفت. فقط بغلم کرد و بعد ازم جدا شد.
ـ رسیدی خونه، یه پیام بهم بده.
ـ باشه.
ـ و نرگس؟
ـ جانم؟
ـ اگه بابات باز اذیتت کرد، فکر نکن تقصیر توئه. هیچکس حق نداره بهت آسیب بزنه.
لبخندم لرزید.
ـ میدونم...
اما حقیقت این بود که گاهی آدم آنقدر به سختی عادت میکنه که یادش میره میتونه زندگی دیگهای هم داشته باشه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🏚️ خانهی احمدی
وقتی وارد خونه شدم، صدای تلویزیون میاومد.
کیفم رو کنار دیوار گذاشتم.
ـ سلام...
پدرم روی مبل نشسته بود. چند برگه روی میز بود و تلفنش مدام زنگ میخورد.
بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
ـ بیا اینجا.
دلم فرو ریخت.
آروم جلو رفتم.
ـ بله؟
برگهها رو روی میز کوبید.
ـ میدونی چقدر بدهی بالا آوردم؟
ساکت موندم.
ـ از صبح دارن زنگ میزنن! دیگه نمیدونم باید چیکار کنم!
با احتیاط گفتم:
ـ بابا، شاید بتونیم...
حرفم رو برید.
ـ تو فعلاً حرف نزن!
لبهام رو روی هم فشار دادم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی عجیب گفت:
ـ از فردا قراره یه نفر بیاد اینجا.
با نگرانی پرسیدم:
ـ کی؟
بالاخره نگاهم کرد.
ـ یکی که میتونه همهی مشکلات ما رو حل کنه.
ـ چهجوری؟
لبخند تلخی زد.
ـ تو لازم نیست بدونی. فقط هرچی گفتم، همون کار رو میکنی.
قلبم تندتر زد.
ـ بابا، من امتحان دارم... دانشگاه...
با عصبانیت از جاش بلند شد.
ـ دانشگاه؟! تو هنوز فکر دانشگاهی؟!
ساکت شدم.
ـ فعلاً برو تو اتاقت!
کیفم رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم.
اما قبل از اینکه در رو ببندم، صدای پدرم رو شنیدم که پشت تلفن گفت:
ـ خیالت راحت باشه... دخترم رو راضی میکنم. این معامله سر میگیره.
همونجا خشکم زد.
معامله؟!
درب اتاق رو آروم بستم و بهش تکیه دادم.
دستم میلرزید.
پدرم دربارهی چه کسی حرف میزد؟
و چرا اسم من وسط اون معامله بود؟
هنوز جواب هیچکدوم از سؤالهام رو نمیدونستم...
اما یه حس بد، درست مثل سایه، روی دلم افتاده بود.
حسی که بهم میگفت زندگی من قراره بهزودی تغییر کنه.
و من حتی نمیدونستم چه کسی قراره وارد زندگیام بشه...
امیرحسین رضایی؟
مردی که هنوز نمیدونستم اسمش قراره چهقدر در سرنوشت من نقش داشته باشه...
╭━━━━━━━🥀━━━━━━━╮ 🤍 پایان پارت دوم 🤍 ╰━━━━━━━🥀━━━━━━━╯
🌿📖 ادامه دارد... 🤍