🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۲
#از_زبان_فاطمه
همین که وارد خونه شدیم، بابا توی پذیرایی نشسته بود.
علی یه نگاه به من انداخت و گفت:
_بریم اجازه بگیریم؟
آروم گفتم:
_بریم.
با هم رفتیم سمت بابا.
علی جلوی بابا ایستاد.
_آقای فرهمند؟
بابا لپتاپش رو بست و نگاهش کرد.
_جانم؟
علی خیلی راحت گفت:
_اجازه میدین من و فاطمه خانم امشب بریم مسجد؟ هیئت دارن.
بابا نگاهش رو انداخت سمت من.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد گفت:
_چون علی هست کنارت، آره. برید.
باورم نمیشد.
_واقعاً بابا؟
_آره.
علی لبخند زد.
_ممنون آقای فرهمند.
بعد مکث کوتاهی کرد و گفت:
_فقط یه چیز دیگه...
بابا گفت:
_چی؟
_بعد از هیئت، اگه اجازه بدین من و فاطمه خانم بریم رستوران شام بخوریم، بعدش هم یه سر بریم بام تهران.
بابا ابرو بالا انداخت.
_بام تهران؟
_بله.
_دیر نمیکنید؟
علی سریع گفت:
_نه، حواسم هست.
بابا چند لحظه فکر کرد.
بعد نگاهش کرد و گفت:
_باشه. فقط خیلی دیر نشه.
علی لبخند زد.
_چشم.
من هنوز داشتم با تعجب بابا رو نگاه میکردم.
بابا گفت:
_چیه؟
_هیچی...
_پس برو آماده شو.
_چشم.
برگشتم سمت علی.
آروم گفتم:
_واقعاً اجازه داد!
علی خندید.
_خب آره دیگه.
_فکر نمیکردم قبول کنه.
_منم راستش یه کم شک داشتم.
_پس چرا اینقدر راحت گفتین؟
_چون اگه از اول قیافهم رو میگرفتم که اجازه بده، احتمالاً نمیداد!
خندم گرفت.
_شما خیلی عجیبین.
_این تعریف بود؟
_نه!
_پس بد شد.
_خیلی هم بد شد!
علی خندید.
_باشه، حالا برو آماده شو خانم بدجنس.
_من بدجنسم؟!
_آره.
_چرا؟
_چون پنج دقیقهست داری به من گیر میدی.
_خودتون شروع کردین!
_باشه، تقصیر من.
لبخند زدم و رفتم سمت اتاق.
ولی همین که در اتاق رو بستم، چند ثانیه همونجا ایستادم.
امشب...
بعد از مدتها قرار بود دوباره برم مسجد.
هیئت...
صدای نوحه...
فضای آشنای مسجد...
و این بار علی هم کنارم بود.
با خودم گفتم:
«فقط امیدوارم امشب بتونم بدون فکر کردن به گذشته، واقعاً ازش لذت ببرم.»
اما ته قلبم هنوز نمیدونستم...
این شب قرار بود فقط یک شب معمولی باشه،
یا شروع اتفاقی که مسیر رابطهی من و علی رو عوض میکرد؟
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم 🌿
⚪ رمان «یاس سفید»
✍🏻 نویسنده: نازنین زهرا فرامرزی
گاهی آدم برای داشتن یک زندگی آرام، باید از سختترین روزهای عمرش عبور کند...
گاهی یک تصمیم که حتی خودت در آن نقشی نداشتی، میتواند تمام آیندهات را تغییر دهد.
نرگس، دختری هجدهساله، دانشآموز سال آخر دبیرستان و دختری مذهبی و چادری است؛ دختری که تنها آرزویش این است که درسش را تمام کند و برای خودش آیندهای آرام بسازد...
اما زندگی برای نرگس نقشهی دیگری دارد.
پدرش، مردی گرفتار اعتیاد و بدهی، برای فرار از مشکلات مالی خودش تصمیمی میگیرد که زندگی نرگس را از ریشه تغییر میدهد.
🔻 دختری که قربانی بدهیهای پدرش میشود
🔻 ازدواجی که خودش انتخابش نکرده
🔻 مردی ثروتمند، جدی و سرد
🔻 پسری از گذشته که حاضر نیست به این راحتی کنار بکشد
🔻 خانوادهای که رازهای زیادی برای پنهان کردن دارند
🔻 و گذشتهای که قرار نیست برای همیشه پنهان بماند...
امیرحسین، مردی بیستوهفتساله، ثروتمند، جدی و کمحرف است؛ مردی که هیچوقت فکر نمیکرد دختری مثل نرگس وارد زندگیاش شود.
نرگس هم هیچوقت تصور نمیکرد روزی مجبور شود کنار مردی زندگی کند که نه او را میشناسد و نه خودش انتخابش کرده...
اما درست وقتی فکر میکند بدترین اتفاق زندگیاش همین ازدواج اجباری بوده، سامان وارد ماجرا میشود.
پسری از همان محله که مدتهاست دلش پیش نرگس گیر کرده و بارها تلاش کرده توجه او را جلب کند؛ اما نرگس همیشه به خاطر اعتقاداتش جوابش را رد کرده...
حالا بعد از ازدواج نرگس و امیرحسین، سامان حاضر نیست کنار بکشد.
و یک درگیری کافی است تا زندگی همه وارد مرحلهی تازهای شود...
اما این تازه شروع ماجراست.
نرگس نمیداند پشت گذشتهی مادرش، رازی پنهان شده؛ رازی که سالها از او مخفی مانده...
رازی که وقتی فاش شود، فقط زندگی نرگس را تغییر نمیدهد؛ بلکه رابطهی او با امیرحسین و خانوادهی او را هم زیر و رو میکند. 👀🥀
اگر عاشق رمانهای مذهبی، خانوادگی، عاشقانه، احساسی، اجباری، پرتنش، رازآلود و پر از اتفاق هستید...
🤍 «یاس سفید» منتظر شماست.
🌿 به دنیای «یاس سفید» خوش آمدید...
گاهی یک گل سفید،
از دل سختترین روزها میروید...
اما آیا نرگس میتواند از میان تمام رازها و اتفاقات، راه خودش را پیدا کند؟
⏳ «یاس سفید» بهزودی...
👀 منتظر آغاز داستان باشید.
🌿 شخصیتهای رمان
🌙 پارت اول رمان
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🤍 یاس سفید؛ قصهای از یک انتخاب که هیچوقت انتخاب نرگس نبود...
╭───────🌿🤍🌿───────╮
یاس سفید
پارت اول
╰───────🌿🤍🌿───────╯
🌿 نرگس
صبح هنوز کامل از راه نرسیده بود که با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم.
ـ نرگس! بلند شو!
چشمام رو باز کردم و به ساعت نگاه کردم.
شش و ده دقیقه.
با خودم گفتم:
فقط پنج دقیقه دیگه...
هنوز چشمام رو نبسته بودم که صدای پدرم دوباره بلند شد:
ـ گفتم بلند شو!
از جام پریدم.
ـ چشم بابا...
لباسم رو پوشیدم، مقنعهم رو سر کردم و چادرم رو برداشتم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، پدرم با اخم نگام کرد.
ـ چرا انقدر طولش دادی؟
آروم گفتم:
ـ مدرسه دیرم میشه...
با عصبانیت گفت:
ـ برو!
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدایی از ته کوچه اومد:
ـ نرگسسسس!
با شنیدن صدا، چشمام رو بستم.
باز این شروع کرد...
برگشتم.
سامان کریمی بود.
همون پسر همیشگی کوچه که انگار قسم خورده بود هر روز صبح اعصاب منو امتحان کنه! 😑
با لبخند نزدیک شد.
ـ صبح بخیر خانم چادری!
ـ سلام.
ـ امروز بالاخره یه لبخند بهم میزنی؟
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون عجله دارم.
ـ خب منم عجله دارم.
ـ پس چرا وایسادی؟
یه لحظه مکث کرد.
ـ راست میگی... 😂
لبخندم گرفت، ولی سریع خودم رو جمع کردم.
ـ سامان، من باید برم مدرسه.
ـ فقط یه سؤال!
ـ چی؟
ـ اگه یه روز من آدم خیلی خوبی بشم، بازم جوابم نمیکنی؟
نگاهش کردم.
ـ سامان...
ـ جانم؟ 😁
ـ ما نامحرمیم. بهتره اینقدر دنبالم راه نیفتی.
لبخندش کمی محو شد.
ـ باشه...
سرم رو پایین انداختم و راه افتادم.
چند قدم که رفتم، صدایش دوباره بلند شد:
ـ ولی من تسلیم نمیشمااا!
برگشتم.
ـ سامان!
ـ باشه باشه! رفتم! 😂
سرم رو تکون دادم و به راهم ادامه دادم.
━━━━━━━━━━━━━━
به مدرسه که رسیدم، هنوز چند دقیقه تا زنگ مونده بود.
همین که وارد حیاط شدم، سارا موسوی رو دیدم که با عجله به طرفم میاومد.
ـ نرگسسسس! وایسا!
ایستادم.
سارا رسید و دستش رو روی زانوش گذاشت.
ـ من... دیگه... نمیتونم...
خندیدم.
ـ باز دیر کردی؟
ـ من دیر نکردم، این مدرسه با من مشکل شخصی داره! 😭
ـ چطور؟
ـ هر وقت من میرسم، زنگ میخوره!
خندهم گرفت.
سارا یه نگاه دقیق به صورتم انداخت.
ـ چرا صورتت قرمزه؟
دستم رو سریع روی گونهم گذاشتم.
ـ چیزی نیست.
ـ نرگس...
ـ گفتم چیزی نیست.
چند لحظه نگام کرد.
بعد ناگهان لبخند زد و گفت:
ـ خب خدا رو شکر!
با تعجب پرسیدم:
ـ برای چی؟!
ـ من فکر کردم صبح با دیوار دعوات شده... ولی الان که نگاه کردم، احتمالاً دیوار برنده شده! 😂
باورم نمیشد.
ـ سارااا!
زد زیر خنده.
ـ ببخشید! ببخشید! 😂
با اینکه دلم گرفته بود، نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
سارا بازوم رو گرفت.
ـ بیا بریم کلاس.
ـ چرا؟
با قیافهای مظلوم گفت:
ـ چون یه خبر بد دارم.
ـ چی؟
ـ امروز امتحان داریم.
خشکم زد.
ـ چییی؟!
ـ ریاضی.
ـ سارا من هیچی نخوندم!
با خونسردی گفت:
ـ منم نخوندم.
ـ پس چرا خوشحالی؟
لبخند زد.
ـ چون با هم میریم امتحان رو خراب میکنیم. دو نفری، با افتخار! 😂
خندیدم.
برای چند لحظه...
فقط چند لحظه، همهچیز رو فراموش کردم.
اما نمیدونستم پشت درهای خونه، پدرم مشغول تصمیمی برای آیندهی منه...
تصمیمی که قرار بود خیلی زود، زندگی من رو از چیزی که فکر میکردم به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل کنه.
🌿📖 ادامه دارد...
~روایت نور ~🌿
🌿📖 بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیم سلام و خوش آمدید به 『 روایتِ نور ✨ 』 اینجا قرار است همراه
دوستان نویسنده تصمیم گرفته که فصل دوم رمان خط سرخ رو بنویسه .....🖍️
انشالله سال بعد در آبان ماه فصل دوم پارت گذاری میشه در کانال ولی فکر کنم از شنبه vip رمان افتتاح بشه اگه نظر هاتون زیاد باشه شایدم همین امشب...
منتظر نظر هاتون هستم
@montegha_zahra135
- یا مدارکم رو میدی یا زنم میشی!
- البته موقت! دلتو خوش نکن که قراره زنم بشی فقط تا زمانی که مدارکم برگرده به خودم، ص/یغه ام می مونی.
چند بار بگم؟ دست من نیست. من دزد نیستم.
به سمتم هجوم می آورد.
با وحشت زمزمه میکنم: من نامزد دارم
- یه کار نکن که دهنتو پر خون کنم! زر مفت هم نزن وقتی از جیک و پوک زندگیت خبر دارم.
- فردا میریم محضر، اگر با پای خودت نیای؛ مجبورت میکنم
ترس را کنار می گزارم و جیغ میکشم:
- نمیخوام، نمیام.
سکوت که می کند، وحشت میکنم.
- نفس ، به تمام مقدساتت قسم، همین جا سر جلو می آورد، و گفت : - تو که دلت نمیخواد آبروت بره. هوم؟
- نِ... نمیخوام.
با تاکید می خروشد: - زنم میشی...
با عجز سر تکان می دهم - زنت میشم.
سرش بیشتر جلو آورد و......
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
-تـو..تـو پـلیـسـی؟!
سـعـی کـرد آرومـم کـنه تـا نـزنـه بـه سـرم:
-آره ولـی بـا تـو کـاری نـدارم نـفـسـم.
قـدمـی عـقـب رفـتـم:
-ولـی پـدرمو کش"ـتی.تـوعه لعنتی کشـ"تیش
تـا بـه خـودش بجنـبـه تیـ"زیـو رو رگـ"م فـشـردم و بـا فـواره زدن خـ"ون
گفتم حالا هم منو بچتو کشتی ...😱📛🩸
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91