🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۳
#از_زبان_فاطمه
نگاهی به ساعت انداختم.
سه بعدازظهر بود.
رو به علی گفتم:
_خب... ساعت هفت بریم؟
_هفت؟
_آره. اول نماز جماعت بخونیم، بعد هیئت، بعدشم شام و بام تهران.
علی سرش رو تکون داد.
_برنامهمون که کامله!
خندیدم.
_ولی الان خیلی زوده.
_آره، چهار ساعت مونده.
_من برم یه دوش بگیرم، بعد چادرم و روسریم رو اتو کنم.
علی گفت:
_آره، منم یه سر برم خونه.
بلند شد و کلید ماشینش رو برداشت.
_پس شیش و نیم اینجا باشم؟
_آره.
_باشه.
رفت سمت در.
دستگیره رو گرفت، اما یهو برگشت.
_فاطمه خانم؟
_بله؟
_لباستون چه رنگیه؟
با تعجب نگاهش کردم.
_لباسم؟
_آره.
_سفید و مشکی.
علی لبخند زد.
_پس بیزحمت کیف و کفش ست سفید و مشکی رو هم بردارین و بپوشین.
هنوز چیزی نگفته بودم که صدای سامیار از اون طرف سالن بلند شد:
_گم میشی یا نه؟!
علی برگشت سمتش.
_چی؟
سامیار خندید.
_داداش، خجالت بکش! از الان زوده واسه ست کردن!
علی با خونسردی گفت:
_به تو ربطی نداره.
_اتفاقاً خیلی هم ربط داره! هنوز نامزدین، تو از الان داری رنگ کیف و کفش فاطمه رو چک میکنی!
علی خندید.
_خب قراره با هم بریم بیرون.
سامیار دست به سینه ایستاد.
_داداش برو دیگه ! دیر میکنی ها!
علی با خنده گفت:
_من نمیرم خونه خودمون...
سامیار ابرو بالا انداخت.
_پس نمیری دیگه
علی خیلی جدی گفت:
_ نه نمیرم ،خونه پدرزنمه.
سامیار چند ثانیه مات موند.
_چی؟!
علی خندید.
_گفتم خونه پدرزنمه دیگه.
سامیار سریع یکی از دمپاییهاش رو درآورد و محکم سمت در پرت کرد.
_علیییی! 😂
دمپایی با صدای محکمی خورد به در.
علی همان لحظه در رو باز کرد و زد بیرون.
سامیار با حرص گفت:
_فرار کرد!
صدای خندهی علی از پشت در اومد.
_شیش ونیم میبینمتون!
سامیار زیر لب گفت:
_خدا به دادمون برسه...
من خندهام گرفته بود.
سامیار برگشت سمت من.
_تو هم وایسا نخند!
_خب چی کار کنم؟!
_این پسره از الان برنامهی ست کردن گذاشته!
خندیدم.
_خب... شاید کیف و کفش سفید و مشکی قشنگ بشه.
سامیار با ناباوری نگام کرد.
_تو هم طرف اونو گرفتی؟!
_نه بابا!
_خیلی خب، برو حمومتو بکن قبل از اینکه اون برگرده بگه حولهتون هم باید با چادرتون ست باشه!
این بار دیگه نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌼
🌼🌸🌼🌸🌼
🌼🌸🌼🌸
🌼🌸
🌼
☆اذانِ بیوقت☆
#پارت۸۴
#از_زبان_فاطمه
رفتم سمت اتاقم و در رو بستم.
اول یه دوش گرفتم و بعد از حمام، جلوی آینه ایستادم.
عبای سفیدم رو پوشیدم؛ پایین آستینهاش تور سفید داشت و دور کمرم هم یه کمربند توری بسته میشد که از پشت به شکل پاپیون درمیاومد.
موهای بلند مشکیم رو بعد از سشوار بافتم و روسری مشکیای که وسطش گلهای ریز داشت و روی تور سفید کار شده بود و زمینه مشکی داشت رو ، سر کردم.
چادرم رو هم برداشتم؛ همون چادر مشکی که دور تا دورش نگینکاری شده بود.
وضو هم از قبل گرفته بودم.
فقط یه ضدآفتاب زدم و بعد رفتم سراغ کیف و کفشی که علی گفته بود.
کیف و کفش رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
نگاهی به ساعت انداختم.
شش و بیست دقیقه بود.
چند دقیقه بعد، صدای ماشین علی از حیاط اومد.
کیفم رو برداشتم و رفتم پایین.
سامیار روی مبل نشسته بود و تا منو دید، چند ثانیه نگام کرد.
_خب؟
ابرو بالا انداختم.
_خب چی؟
_هیچی... فقط میخواستم ببینم آقای ستزننده ازت راضیه یا نه!
چشمغرهای بهش رفتم.
_سامیار!
خندید.
_باشه بابا، برو دیگه!
چیزی نگفتم و از خونه بیرون رفتم.
در ماشین رو باز کردم و نشستم.
همین که سرم رو بالا آوردم، نگاهم افتاد به علی.
یه تیشرت سفید پوشیده بود با کت مشکی و شلوار مشکی.
کفشش هم دقیقاً با کفش من ست بود!
حتی جاکارتیش هم مشکی و سفید بود؛ تقریباً همرنگ کیف من.
چند لحظه نگاش کردم.
بعد خندهم گرفت.
_سلام.
لبخند زد.
_سلام.
نگاهی به لباسهاش کردم و دوباره به کفشها.
_پس به خاطر اون پرسیدید؟
علی بدون اینکه خودش رو به اون راه بزنه، گفت:
_بله.
خندهم بیشتر شد.
_واقعاً؟
_خب خودتون گفتین سفید و مشکی.
_ولی فکر نمیکردم خودتونم دقیقاً همونطوری لباس بپوشید.
دستش رو روی فرمون گذاشت.
_من گفتم ست کنیم، نگفتم فقط شما سفید و مشکی بپوشید
خندیدم.
_شما خیلی روی این ست کردن حساسین.
_نه.
_پس این همه هماهنگی چیه؟
یه لحظه نگام کرد.
_قشنگه دیگه.
لبخند کوچیکی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
چند ثانیه سکوت شد.
علی ماشین رو روشن کرد.
_آمادهای؟
_آره.
_نماز اول وقت؟
_آره.
_بعد هیئت؟
_آره.
_بعد شام؟
خندیدم.
_بام تهران رو هم یادت نره.
_مگه میشه یادم بره؟
سرم رو به صندلی تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم.
با اینکه هنوز ته دلم از حرفهای رضا سنگین بود...
هنوز وقتی اسمش میاومد، یه جایی از قلبم درد میگرفت.
اما عجیب بود...
امشب، برای اولین بار بعد از اون اتفاق، قرار بود چند ساعت از فکر کردن بهش فاصله بگیرم.
نه اینکه فراموشش کرده باشم.
نه...
فقط میخواستم چند ساعت، خودِ فاطمه باشم.
علی آروم گفت:
_فاطمه خانم؟
برگشتم سمتش.
_جان؟
_چیزی شده؟
سرم رو تکون دادم.
_نه.
لبخند زد.
_پس بریم که دیرمون نشه.
_بریم.
ماشین از جلوی خونه حرکت کرد.
و من، برای اولین بار بعد از مدتها، بدون اینکه کسی مجبورم کرده باشه...
داشتم با پای خودم به سمت مسجد میرفتم.
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼
⚠️ کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.
✍🏻 به قلم: نازنین زهرا فرامرزی
📖 اذانِ بیوقت
ادامه دارد...
خوبه
╭━━━༺🌿🤍🌿༻━━━╮ رمان یاس سفید 🌸 پارت دوم 🌸 ╰━━━༺🌿🤍🌿༻━━━╯
🌿 نرگس احمدی
ـ خانمها و آقایون! توجه بفرمایید! 😂
با صدای سارا سرم رو از روی دفتر بلند کردم.
ـ باز چی شده؟!
سارا وسط کلاس ایستاده بود و برگهی امتحان ریاضی رو مثل اعلامیه جلوی صورتش گرفته بود.
ـ بنده همین الان رسماً از رشتهی ریاضی انصراف میدم!
یکی از بچهها خندید و گفت:
ـ تو که تجربی هستی!
سارا بدون اینکه ذرهای خجالت بکشه، جواب داد:
ـ خب از زندگی انصراف میدم! اونم دیگه به من چه! 😭😂
صدای خندهی بچهها بلند شد.
منم خندیدم؛ اونقدر که برای چند لحظه یادم رفت صبح چه اتفاقی افتاده بود.
معلم با اخم وارد کلاس شد.
ـ خانم موسوی! لطفاً سر جاتون بشینید.
سارا سریع نشست و زیر لب گفت:
ـ چشم، ولی مسئولیت افت نمرههام با آموزشوپرورشه!
با آرنج زدم به پهلوش.
ـ ساکت شو، الان اخراجمون میکنه!
ـ تو فقط برگهتو بنویس، منم وصیتنامهمو آماده میکنم. 😂
برگهی امتحان که روی میزم قرار گرفت، لبخندم خشک شد.
سؤال اول رو خوندم.
سؤال دوم رو هم خوندم.
سؤال سوم...
برگه رو برگردوندم، شاید جوابها پشتش قایم شده باشن! 🥲
سارا از گوشهی چشم نگام کرد و آروم پرسید:
ـ پیدا کردی؟
ـ چی رو؟
ـ راه خروج اضطراری از این وضعیت رو!
لبخندم گرفت، ولی سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به نوشتن.
بالاخره زنگ خورد و امتحان تموم شد.
سارا برگهش رو تحویل داد و با قیافهی فاتحان جنگ از کلاس بیرون رفت.
ـ نرگس! من امروز یه تصمیم مهم گرفتم.
ـ باز چی؟
ـ از فردا درس میخونم!
با خنده گفتم:
ـ اینو دیروز هم گفتی.
ـ خب دیروز تصمیمش رو گرفتم، امروز اعلامش کردم، فردا هم انشاءالله اجرا میکنم! 😂
سرم رو تکون دادم.
خدایا، خودت این دختر رو به راه راست هدایت کن!
البته اگه خودش اجازه بده...!
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🌤️ زنگ آخر
وقتی مدرسه تعطیل شد، سارا کنار در منتظرم ایستاده بود.
ـ نرگس، امروز بیا خونهی ما.
ـ نمیتونم، باید برگردم خونه.
لبخندش کمرنگ شد.
ـ باز بابات؟
جوابی ندادم.
سارا دیگه شوخی نکرد.
آروم دستم رو گرفت و گفت:
ـ نرگس، میدونی که میتونی باهام حرف بزنی، نه؟
لبخند کوچیکی زدم.
ـ میدونم سارا.
ـ پس هر وقت دلت گرفت، بهم بگو. قرار نیست همیشه وانمود کنی حالت خوبه.
چشمام برای لحظهای سوخت.
نگاهم رو ازش گرفتم.
ـ بیا بریم، دیرم شده.
سارا چیزی نگفت. فقط بغلم کرد و بعد ازم جدا شد.
ـ رسیدی خونه، یه پیام بهم بده.
ـ باشه.
ـ و نرگس؟
ـ جانم؟
ـ اگه بابات باز اذیتت کرد، فکر نکن تقصیر توئه. هیچکس حق نداره بهت آسیب بزنه.
لبخندم لرزید.
ـ میدونم...
اما حقیقت این بود که گاهی آدم آنقدر به سختی عادت میکنه که یادش میره میتونه زندگی دیگهای هم داشته باشه.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🏚️ خانهی احمدی
وقتی وارد خونه شدم، صدای تلویزیون میاومد.
کیفم رو کنار دیوار گذاشتم.
ـ سلام...
پدرم روی مبل نشسته بود. چند برگه روی میز بود و تلفنش مدام زنگ میخورد.
بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
ـ بیا اینجا.
دلم فرو ریخت.
آروم جلو رفتم.
ـ بله؟
برگهها رو روی میز کوبید.
ـ میدونی چقدر بدهی بالا آوردم؟
ساکت موندم.
ـ از صبح دارن زنگ میزنن! دیگه نمیدونم باید چیکار کنم!
با احتیاط گفتم:
ـ بابا، شاید بتونیم...
حرفم رو برید.
ـ تو فعلاً حرف نزن!
لبهام رو روی هم فشار دادم.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی عجیب گفت:
ـ از فردا قراره یه نفر بیاد اینجا.
با نگرانی پرسیدم:
ـ کی؟
بالاخره نگاهم کرد.
ـ یکی که میتونه همهی مشکلات ما رو حل کنه.
ـ چهجوری؟
لبخند تلخی زد.
ـ تو لازم نیست بدونی. فقط هرچی گفتم، همون کار رو میکنی.
قلبم تندتر زد.
ـ بابا، من امتحان دارم... دانشگاه...
با عصبانیت از جاش بلند شد.
ـ دانشگاه؟! تو هنوز فکر دانشگاهی؟!
ساکت شدم.
ـ فعلاً برو تو اتاقت!
کیفم رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم.
اما قبل از اینکه در رو ببندم، صدای پدرم رو شنیدم که پشت تلفن گفت:
ـ خیالت راحت باشه... دخترم رو راضی میکنم. این معامله سر میگیره.
همونجا خشکم زد.
معامله؟!
درب اتاق رو آروم بستم و بهش تکیه دادم.
دستم میلرزید.
پدرم دربارهی چه کسی حرف میزد؟
و چرا اسم من وسط اون معامله بود؟
هنوز جواب هیچکدوم از سؤالهام رو نمیدونستم...
اما یه حس بد، درست مثل سایه، روی دلم افتاده بود.
حسی که بهم میگفت زندگی من قراره بهزودی تغییر کنه.
و من حتی نمیدونستم چه کسی قراره وارد زندگیام بشه...
امیرحسین رضایی؟
مردی که هنوز نمیدونستم اسمش قراره چهقدر در سرنوشت من نقش داشته باشه...
╭━━━━━━━🥀━━━━━━━╮ 🤍 پایان پارت دوم 🤍 ╰━━━━━━━🥀━━━━━━━╯
🌿📖 ادامه دارد... 🤍
🌸💗 سلام عزیزای دلم، جانم به شما! 💗🌸
عزیزانم، چون امشب تبلیغات داریم و قراره دوستای جدیدی به جمع قشنگمون اضافه بشن، ممکنه قیمتهای VIP از فردا تغییر کنه! 🥹❤️ پس اگه قصد خرید دارید، این فرصت رو از دست ندید!
💳 اطلاعات پرداخت:
🔢 شماره کارت:
۶۲۱۹۸۶۱۹۹۷۰۶۸۴۰۷
👤 به نام: فریبا سحاب عشقی
📚 لیست رمانهای VIP و قیمتها:
❤️🔥 رمان خط سرخ | ۱۵۰ هزار تومان
داستانی پر از عشق، راز، هیجان و اتفاقات غیرمنتظره که قراره دوباره شما رو با خودش همراه کنه! 🥹❤️
📌 فصل دوم رمان «خط سرخ» آبانماه سال آینده، همینجا منتشر میشه.
🕊️ رمان اذانِ بیوقت | ۱۰۰ هزار تومان
قصهی دختری که برای اعتقاداتش، انتخابهاش و آیندهای که آرزوش رو داره، باید از سختیهای زیادی عبور کنه... 🌿🤍
📌 پایان رمان حدود سال ۱۴۰۶ خواهد بود.
🤍 رمان یاس سفید | ۱۰۰ هزار تومان
روایتی پر از احساس، رازها و اتفاقاتی که قراره شما رو غرق دنیای شخصیتهاش کنه. 🌸🥹
📌 انتشار قسمتهای پایانی در اردیبهشتماه.
🔥 یه خبر مهم برای دوستای عزیزم!
چون امشب تبلیغات داریم و احتمال داره از فردا قیمتها تغییر کنه، اگه قصد خرید VIP دارید، میتونید با قیمتهای فعلی اقدام کنید. ❤️🔥
⚠️ توجه داشته باشید که تغییر قیمت هنوز قطعی نیست و در صورت تغییر، اطلاعرسانی میشه.
💌 برای خرید VIP:
لطفاً بعد از واریز، رسید پرداختتون رو ارسال کنید و حتماً بنویسید کدوم رمان رو مطالعه کردید و VIP کدوم رمان رو میخواید.
@montegha_zahra135
🌹 منتظرتونم، رمانخونهای دوستداشتنی من!
ممنونم که با حمایتتون کنارم هستید. 🫶🏻💗
~روایت نور ~🌿
🌸💗 سلام عزیزای دلم، جانم به شما! 💗🌸 عزیزانم، چون امشب تبلیغات داریم و قراره دوستای جدیدی به جمع قشن
وای ممنونم گلم
دوستان تخفیف رو از دست ندید
رضایت داغ😭
یه دخترِ عاشق که میگه ائمه خیلی هواشو دارن...
بیا ، شاید تو هم دلت لرزید.
کاش ائمه یه نگاهیم به ما کنه🥲💔
╰┈➤ @haram27 ❥