eitaa logo
~روایت نور ~🌿
1.1هزار دنبال‌کننده
15 عکس
18 ویدیو
0 فایل
🌿📖 به نام خدای قصه‌ها ~~~تبلیغات~~~ https://eitaa.com/tablighatravaya ~~~کانال ناشناس ~~~ https://eitaa.com/bonarsazinoor ~~~برای خرید رمان ~~~ @montegha_zahra135 ~~ماه دخت 🌙~~~ https://eitaa.com/MahDokhtx ❌کپی پیگیری قانونی دارد ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
╭━━━༺🌿🤍🌿༻━━━╮ رمان یاس سفید 🌸 پارت دوم 🌸 ╰━━━༺🌿🤍🌿༻━━━╯ 🌿 نرگس احمدی ـ خانم‌ها و آقایون! توجه بفرمایید! 😂 با صدای سارا سرم رو از روی دفتر بلند کردم. ـ باز چی شده؟! سارا وسط کلاس ایستاده بود و برگه‌ی امتحان ریاضی رو مثل اعلامیه جلوی صورتش گرفته بود. ـ بنده همین الان رسماً از رشته‌ی ریاضی انصراف می‌دم! یکی از بچه‌ها خندید و گفت: ـ تو که تجربی هستی! سارا بدون اینکه ذره‌ای خجالت بکشه، جواب داد: ـ خب از زندگی انصراف می‌دم! اونم دیگه به من چه! 😭😂 صدای خنده‌ی بچه‌ها بلند شد. منم خندیدم؛ اون‌قدر که برای چند لحظه یادم رفت صبح چه اتفاقی افتاده بود. معلم با اخم وارد کلاس شد. ـ خانم موسوی! لطفاً سر جاتون بشینید. سارا سریع نشست و زیر لب گفت: ـ چشم، ولی مسئولیت افت نمره‌هام با آموزش‌وپرورشه! با آرنج زدم به پهلوش. ـ ساکت شو، الان اخراجمون می‌کنه! ـ تو فقط برگه‌تو بنویس، منم وصیت‌نامه‌مو آماده می‌کنم. 😂 برگه‌ی امتحان که روی میزم قرار گرفت، لبخندم خشک شد. سؤال اول رو خوندم. سؤال دوم رو هم خوندم. سؤال سوم... برگه رو برگردوندم، شاید جواب‌ها پشتش قایم شده باشن! 🥲 سارا از گوشه‌ی چشم نگام کرد و آروم پرسید: ـ پیدا کردی؟ ـ چی رو؟ ـ راه خروج اضطراری از این وضعیت رو! لبخندم گرفت، ولی سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به نوشتن. بالاخره زنگ خورد و امتحان تموم شد. سارا برگه‌ش رو تحویل داد و با قیافه‌ی فاتحان جنگ از کلاس بیرون رفت. ـ نرگس! من امروز یه تصمیم مهم گرفتم. ـ باز چی؟ ـ از فردا درس می‌خونم! با خنده گفتم: ـ اینو دیروز هم گفتی. ـ خب دیروز تصمیمش رو گرفتم، امروز اعلامش کردم، فردا هم ان‌شاءالله اجرا می‌کنم! 😂 سرم رو تکون دادم. خدایا، خودت این دختر رو به راه راست هدایت کن! البته اگه خودش اجازه بده...! ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ 🌤️ زنگ آخر وقتی مدرسه تعطیل شد، سارا کنار در منتظرم ایستاده بود. ـ نرگس، امروز بیا خونه‌ی ما. ـ نمی‌تونم، باید برگردم خونه. لبخندش کم‌رنگ شد. ـ باز بابات؟ جوابی ندادم. سارا دیگه شوخی نکرد. آروم دستم رو گرفت و گفت: ـ نرگس، می‌دونی که می‌تونی باهام حرف بزنی، نه؟ لبخند کوچیکی زدم. ـ می‌دونم سارا. ـ پس هر وقت دلت گرفت، بهم بگو. قرار نیست همیشه وانمود کنی حالت خوبه. چشمام برای لحظه‌ای سوخت. نگاهم رو ازش گرفتم. ـ بیا بریم، دیرم شده. سارا چیزی نگفت. فقط بغلم کرد و بعد ازم جدا شد. ـ رسیدی خونه، یه پیام بهم بده. ـ باشه. ـ و نرگس؟ ـ جانم؟ ـ اگه بابات باز اذیتت کرد، فکر نکن تقصیر توئه. هیچ‌کس حق نداره بهت آسیب بزنه. لبخندم لرزید. ـ می‌دونم... اما حقیقت این بود که گاهی آدم آن‌قدر به سختی عادت می‌کنه که یادش می‌ره می‌تونه زندگی دیگه‌ای هم داشته باشه. ━━━━━━━━━━━━━━━━━━ 🏚️ خانه‌ی احمدی وقتی وارد خونه شدم، صدای تلویزیون می‌اومد. کیفم رو کنار دیوار گذاشتم. ـ سلام... پدرم روی مبل نشسته بود. چند برگه روی میز بود و تلفنش مدام زنگ می‌خورد. بدون اینکه نگاهم کنه، گفت: ـ بیا اینجا. دلم فرو ریخت. آروم جلو رفتم. ـ بله؟ برگه‌ها رو روی میز کوبید. ـ می‌دونی چقدر بدهی بالا آوردم؟ ساکت موندم. ـ از صبح دارن زنگ می‌زنن! دیگه نمی‌دونم باید چی‌کار کنم! با احتیاط گفتم: ـ بابا، شاید بتونیم... حرفم رو برید. ـ تو فعلاً حرف نزن! لب‌هام رو روی هم فشار دادم. چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی عجیب گفت: ـ از فردا قراره یه نفر بیاد اینجا. با نگرانی پرسیدم: ـ کی؟ بالاخره نگاهم کرد. ـ یکی که می‌تونه همه‌ی مشکلات ما رو حل کنه. ـ چه‌جوری؟ لبخند تلخی زد. ـ تو لازم نیست بدونی. فقط هرچی گفتم، همون کار رو می‌کنی. قلبم تندتر زد. ـ بابا، من امتحان دارم... دانشگاه... با عصبانیت از جاش بلند شد. ـ دانشگاه؟! تو هنوز فکر دانشگاهی؟! ساکت شدم. ـ فعلاً برو تو اتاقت! کیفم رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم. اما قبل از اینکه در رو ببندم، صدای پدرم رو شنیدم که پشت تلفن گفت: ـ خیالت راحت باشه... دخترم رو راضی می‌کنم. این معامله سر می‌گیره. همون‌جا خشکم زد. معامله؟! درب اتاق رو آروم بستم و بهش تکیه دادم. دستم می‌لرزید. پدرم درباره‌ی چه کسی حرف می‌زد؟ و چرا اسم من وسط اون معامله بود؟ هنوز جواب هیچ‌کدوم از سؤال‌هام رو نمی‌دونستم... اما یه حس بد، درست مثل سایه، روی دلم افتاده بود. حسی که بهم می‌گفت زندگی من قراره به‌زودی تغییر کنه. و من حتی نمی‌دونستم چه کسی قراره وارد زندگی‌ام بشه... امیرحسین رضایی؟ مردی که هنوز نمی‌دونستم اسمش قراره چه‌قدر در سرنوشت من نقش داشته باشه... ╭━━━━━━━🥀━━━━━━━╮ 🤍 پایان پارت دوم 🤍 ╰━━━━━━━🥀━━━━━━━╯ 🌿📖 ادامه دارد... 🤍
🌸💗 سلام عزیزای دلم، جانم به شما! 💗🌸 عزیزانم، چون امشب تبلیغات داریم و قراره دوستای جدیدی به جمع قشنگمون اضافه بشن، ممکنه قیمت‌های VIP از فردا تغییر کنه! 🥹❤️ پس اگه قصد خرید دارید، این فرصت رو از دست ندید! 💳 اطلاعات پرداخت: 🔢 شماره کارت: ۶۲۱۹۸۶۱۹۹۷۰۶۸۴۰۷ 👤 به نام: فریبا سحاب عشقی 📚 لیست رمان‌های VIP و قیمت‌ها: ❤️‍🔥 رمان خط سرخ | ۱۵۰ هزار تومان داستانی پر از عشق، راز، هیجان و اتفاقات غیرمنتظره که قراره دوباره شما رو با خودش همراه کنه! 🥹❤️ 📌 فصل دوم رمان «خط سرخ» آبان‌ماه سال آینده، همین‌جا منتشر می‌شه. 🕊️ رمان اذانِ بی‌وقت | ۱۰۰ هزار تومان قصه‌ی دختری که برای اعتقاداتش، انتخاب‌هاش و آینده‌ای که آرزوش رو داره، باید از سختی‌های زیادی عبور کنه... 🌿🤍 📌 پایان رمان حدود سال ۱۴۰۶ خواهد بود. 🤍 رمان یاس سفید | ۱۰۰ هزار تومان روایتی پر از احساس، رازها و اتفاقاتی که قراره شما رو غرق دنیای شخصیت‌هاش کنه. 🌸🥹 📌 انتشار قسمت‌های پایانی در اردیبهشت‌ماه. 🔥 یه خبر مهم برای دوستای عزیزم! چون امشب تبلیغات داریم و احتمال داره از فردا قیمت‌ها تغییر کنه، اگه قصد خرید VIP دارید، می‌تونید با قیمت‌های فعلی اقدام کنید. ❤️‍🔥 ⚠️ توجه داشته باشید که تغییر قیمت هنوز قطعی نیست و در صورت تغییر، اطلاع‌رسانی می‌شه. 💌 برای خرید VIP: لطفاً بعد از واریز، رسید پرداختتون رو ارسال کنید و حتماً بنویسید کدوم رمان رو مطالعه کردید و VIP کدوم رمان رو می‌خواید. @montegha_zahra135 🌹 منتظرتونم، رمان‌خون‌های دوست‌داشتنی من! ممنونم که با حمایتتون کنارم هستید. 🫶🏻💗