🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت42
🍀منتهای عشق💞
پایین پلهها با دیدن علی تو حیاط دلم لرزید. نباید اجازه بدم بیاد داخل.
فوری تو حیاط رفتم.
_ سلام.
با لبخند نگاهم کرد.
_ سلام، خوبی؟
فقط خدا میدونه که همین لبخند ساده چه بلایی سر قلب من میاره.
نگاهی به چهرهی خستش انداختم و جلو رفتم. کیفش رو از دستش گرفتم.
_ خسته نباشی.
_ خسته که هستم؛ اما یکم استراحت کنم در میاد.
_ رضا اومده؟
_ آره بالاست.
_ با آقا سید حرف زدم، قرار شد از فردا بیاد ببردتون مدرسه.
_ فردا که پنجشنبهس!
_ اصلاً حواسم نبود. بهش زنگ میزنم میگم از شنبه.
_ میگم کلاً کنسلش کن. فعلاً که من تنهام، خودم میرم تا مامان اجازه بده زهره هم بیاد، بعد.
کامل چرخید سمتم.
_ تو نمیدونی چرا مامان نمیذاره زهره بره مدرسه؟
نگاه کردن تو چشمهاش وقتی میخوام دروغ بگم کار سختیه. طوری که شک نکنه، نگاهم رو ازش گرفتم.
_ نه.
نفس سنگینی کشید.
_ مامان هیچ وقت بیخودی کاری نمیکنه. هر چی هم میپرسم جواب نمیده. نهار چی داریم؟
_نمیدونم.
رو چه حسابی اومدم تو حیاط! هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
سمت خونه رفت.
_ بیا تو هوا سرده.
_ علی یه سوال بپرسم؟
کفشش رو درآورد.
_ بپرس!
_ چرا ناراحت شدی من با عمو رفتم بیرون؟
_ ناراحت شدم چرا نگفته رفتی.
_ دیروز به خاله گفتم، گفت تو از همه چیز خبر نداری!
سرش رو چرخوند سمتم و خیره نگاهم کرد. معنی نگاهش رو نفهمیدم وکمی هول شدم.
_ چی شد؟
ابروهاش رو بالا داد.
_ به کی گفتی؟
_ به خا... مامان.
نگاهش روم طولانی شد که سرم رو پایین انداختم. آروم با دستش چند ضربه به پاش زد.
_ ببخشید، حواسم نبود.
_ بیا برو تو هوا سرده.
از کنارش رد شدم و وارد خونه شدم. صدای خاله از تو آشپزخونه اومد. این یعنی رضا رو آروم کرده.
_ اومدی علی جان؟
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@baharstory
╚════💞🍀═╝
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
ریحانه 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت42 🍀منتهای عشق💞 پایین پلهها با دیدن
سلام
اینرمان۷۹۷ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان بصورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
لازم به ذکر هست که رمان تا آخر توی کانال ریحانه بارگذاری میشه فقط کسایی که میخوان زود بخونن میتونن پرداخت کنن
مبلغ چهل هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک ملی
بعد واریز فیش رو ارسال کنید و فقط اسمرمان رو بعد از فیش ارسال کنید تا پیامتون رو زودتر باز کنم🌹
@onix12
دانش آموز ۱۶ ساله بودم با کلی آرزو برای دانشگاه و درس. اما خانوادهم موافق درس خوندنم نبودن. وقتی پسرخالهم که ۳۶ ستلهش بود اومد خواستگاریم با گریه به مادرم گفتم بیست سال از من بزرگتره ولی انقدر ذهنشون درگیر شوهر دادنم بود که اصلا براشون مهم نباشه. حتی اجازه ندادن دپیلمم رو بگیرم. عروسی گرفتن و رفتم خونهی پسرخالهم. تازه همسرش رو طلاق داده بود و بچهای نداشت. و اما...
https://eitaa.com/joinchat/2967208113Cc7564cb966
هدایت شده از خادمان اصفهان
#41031
🏴 مـــسابقــه بــزرگ هم عــهـــــدی 2 🏴
( بمناسبت اربعین حسینی )
.
😱 بـــــــــدون قـــــــرعـــــه کــشـــــی
👌 بــــــدون امــــتحان و آزمــــــون
😊 و کامـــــلا ســــاده و رایــــــــگان
مــــــــیتونی بـــــــرنــده یکــــی از
جـــــــــــــــــوایــــز زیـــــر باشـــــی : 👇
.
✔️ 40 عدد کمک هـزینه سفــــر به کـــربلا
✔️ 40 عدد سنگ حــرم سید الشــهدا (ع)
.
✅ فقــط کافــیه همین الان وارد کـانال
خــادمان امام زمان (عج)بشــید و از
طـریق پیـامی کـــه ســـــنجاق شـــــده
ثـــبت نام کـــنید . 😊👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1723334719C00bdc13985
░ ⃟🏴❥๑•~---------------
*الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلامالله علیها
هدایت شده از خادمان اصفهان
#41006
🏴 مـــسابقــه بــزرگ هم عــهـــــدی 2 🏴
( بمناسبت اربعین حسینی )
.
😱 بـــــــــدون قـــــــرعـــــه کــشـــــی
👌 بــــــدون امــــتحان و آزمــــــون
😊 و کامـــــلا ســــاده و رایــــــــگان
مــــــــیتونی بـــــــرنــده یکــــی از
جـــــــــــــــــوایــــز زیـــــر باشـــــی : 👇
.
✔️ 40 عدد کمک هـزینه سفــــر به کـــربلا
✔️ 40 عدد سنگ حــرم سید الشــهدا (ع)
.
✅ فقــط کافــیه همین الان وارد کـانال
خــادمان امام زمان (عج)بشــید و از
طـریق پیـامی کـــه ســـــنجاق شـــــده
ثـــبت نام کـــنید . 😊👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1723334719C00bdc13985
░ ⃟🏴❥๑•~---------------
*الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْبحق حضࢪٺزینبڪبرۍسلامالله علیها
▪️🍃🌹🍃▪️
📝 #یادمون_باشه
✘ یه کادوی ارزون براشون بخریا، مگه یادت نیست اونا عروسیِ ما، چی برامون هدیه آوردن؟
✘ برای تسلیت بهش تلفن نزنیا، مگه یادت نیست مادرم به رحمت خدا رفت، به خودش زحمتِ یه زنگِ خشک و خالی نداد؟
✘ یه جور غذا بیشتر درست نکنیا، مگه یادت نیست ما رفتیم خونهشون یه غذای سادهی ارزون بهمون دادن؟
✖️کرایهی snap اِش رو حساب نکنیا، دفعهی قبل هم من حساب کردم، انگار خُل گیر آوردن.
و .....
★★★★
✔️ اگر ما هم از این دسته از آدماییم که برای محبت به دیگران با توجه به سوابق محبتهایی که از اونها در ذهنمون داریم تصمیم میگیریم؛
یعنی درون کوچک و تنگی داریم که نمیتونه مثل یه چشمه، بیتوقعِ جبران همیشه بجوشه و درجریان باشه!
دستهای آدمایِ بزرگ همیشه بازه!
چه برای کسانی که ازشون محبت دیدند،
و چه برای کسانی که در مهرورزی بخیل بودند!
🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
هدایت شده از ریحانه 🌱
دانش آموز ۱۶ ساله بودم با کلی آرزو برای دانشگاه و درس. اما خانوادهم موافق درس خوندنم نبودن. وقتی پسرخالهم که ۳۶ ستلهش بود اومد خواستگاریم با گریه به مادرم گفتم بیست سال از من بزرگتره ولی انقدر ذهنشون درگیر شوهر دادنم بود که اصلا براشون مهم نباشه. حتی اجازه ندادن دپیلمم رو بگیرم. عروسی گرفتن و رفتم خونهی پسرخالهم. تازه همسرش رو طلاق داده بود و بچهای نداشت. و اما...
https://eitaa.com/joinchat/2967208113Cc7564cb966
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
▪️🍃🌹🍃▪️
جدیدترین راهکار برای جلوگیری از دزدی در آمریکا!!!😳
#لکه_آمریکا
📝 پاورقی
🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت43
🍀منتهای عشق💞
_ سلام مامان.
_ سلام عزیزم، خسته نباشی.
کیف علی رو کنار جاکفشی گذاشتم و وارد آشپزخونه شدم. خاله با دیدنم لبخند زد و آهسته گفت:
_ سیاستت هم به مادرت کشیده. ممنون که معطلش کردی.
_ چی شد! راضی شد؟
_ به اون ربط نداره که راضی بشه! بحث علی با رضا، زمین تا آسمون فرق میکنه. نشوندمش سر جاش. تو هم دیگه با زهره بحث نکن.
_ من بحث نکردم به خدا، خودش شروع کرد. میگه به خاطر من کتک خورده، تا من کتک نخورم بیخیال نمیشه.
_ بیخود کرده! امروز بردمش مشاوره؛ گفت باید به برادرش بگی. به خدا اگر کاری کنه، دیگه ملاحظهاش رو نمیکنم و همه چی رو میذارم کف دست علی.
_ چی رو میذاری کف دست من؟
هر دو به علی که حوله روی صورتش بود و وارد آشپزخونه میشد، نگاه کردیم. حوله رو برداشت و سمتم گرفتم.
کاری که من براش ضعف میرفتم و علی طبق عادت انجام میداد. حوله رو گرفتم.
_ هیچی.
علی سؤالی مادرش رو نگاه کرد.
_ هیچی؟
_ اگر لازم باشه بهت میگم. مادر و دختریه.
صداش رو بالا برد.
_ بچهها بیاین نهار.
علی روبروی خاله ایستاد و صورتش رو بوسید.
_ ببخشید دخالت کردم.
خاله لبخند عمیقی زد و سمت اجاق گاز رفت.
بعد از آویزون کردن حوله، برای چیدن سفره به خاله کمک کردم. بعد از خوردن نهار، زهره شروع به شستن ظرفها کرد. از این موقعیت استفاده کردم و کتابهام رو از بالا به پایین آوردم و قبل از اینکه کسی متوجه بشه توی اتاق خاله گذاشتم.
شب تا صبح کنار خاله موندم و بالا نرفتم. بعد از نماز صبح دوباره به رختخواب رفتم. سر میلاد رو که روی بالشت من گذاشته بود، صاف کردم و دوباره خوابیدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای آرومِ مامان گفتن علی اومد و خاله پتو رو روی سرم کشید.
_ اینا چرا پایین خوابیدن!
_ میلاد نصفه شب اومد. رویا هم با زهره حرفش شده، نمیره بالا. علی جان امروز دیر نکن! به موقع بریم.
_ کار من که دست خودم نیست.
_ دلم نمیخواد بهونه دستشون بدم.
_ ان شاءالله که هیچی نمیشه. صبحانه داریم؟
_ آره مادر، آماده کردم. پنجشنبه که هیچ کس مدرسه نمیره، باید تنها بخوری.
_ بهتر، باهات حرف دارم.
صداشون رو که نشنیدم، سرم رو از پتو بیرون آوردم. روسریم رو روی سرم انداختم. گوشم رو تیز کردم تا حرفهاشون رو بشنوم.
_ میخوای چکار کنی مامان؟
_ بدجور گیر افتادم.
_ به رویا نگفتی؟
_ نه! دوست ندارم بره زیر دست سوری.
_ خودشم باید نظر بده.
_ خودش بیخود کرده! هر چی من بگم باید بگه چشم. سنی نداره بچم.
_ چی بگم من! خودتون بهتر میدونید.
_ من براش لباس خریدم. بعد از ظهر اگر دیدی لباسهای عموت رو پوشیده، بهش بگو عوض کنه. با من بحث میکنه ولی رو حرف تو حرف نمیاره.
_ تو هر کاری بگی من میکنم؛ ولی به نظرم اشتباه میکنی.
_ علی جان؛ شب که رفتیم اونجا، نذار با مهشید و محمد تنها بشه.
_ با محمد که غلط میکنه تنها بشه. با مهشیدم نمیذارم؛ میگم کنار شما بشینه.
_ دلم خیلی شور میزنه! احساس میکنم هر چی فتنهس جمع شده تو این مهمونی.
_ به دلت بد راه نده، هیچی نمیشه.
_ چاییت یخ کرد.
چی رو باید به من بگن! اصلاً من با محمد چکار دارم؟ یعنی عمو میخواد من رو با خودش ببره که خاله گفت نمیخوام بیافته زیر دست سوری!
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@baharstory
╚════💞🍀═╝
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀
🍀
#پارت44
🍀منتهای عشق💞
ساعت نزدیک دو ظهرِ و من هنوز درگیر حرفهایی هستم که صبح شنیدم.
جرأت پرسیدن از خاله رو هم ندارم، چون از فال گوش ایستادن خیلی بدش میاد.
زهره از پلهها پایین اومد و با دیدن من پشت چشمی نازک کرد. خاله از اتاق صدام کرد:
_ رویا بیا لباست رو بپوش، اتو زدم.
ایستادم تا سمت اتاق برم که زهره گفت:
_ ما که آدم نیستیم! رویا جونت آدمه.
خاله با لباسیکه دیروز برام خریده بود، بیرون اومد.
_ برای تو هم اتو زدم.
_ چرا رویا باید لباس نو بپوشه من کهنه؟
_ کهنه کجا بود! اونم تازه گرفتم.
_ تازهی رویا مال دیروزه، تازهی ما مال چهار ماه پیش.
_ زهره تو رو خدا اعصاب من رو خراب نکن؛ به اندازه کافی استرس شب رو دارم!
لباس رو گرفت سمتم و کلافه گفت:
_ بیا بپوش دیگه!
_ خاله زود نیست! تازه ساعت دو شده. ما شام دعوتیم.
_ مادرجون دیشب زنگ زد؛ گفت به جای جمعه، پنجشنبه بریم. تأکید کرد تا ساعت چهار اونجا باشیم.
لباس رو از دستش گرفتم و تو اتاقش رفتم. زهره هم پشت سرم وارد شد تا لباسی که خاله براش اتو زده بود رو برداره که صدای رضا رو اومد.
_ زهره، بیا!
زهره قیافش رو درهم کرد و سرش رو از اتاق خاله بیرون برد.
_ چی میگی؟
_ بیا کارت دارم.
_ برو بابا...
رضا از نبود خاله استفاده کرد، بازوی زهره رو گرفت و بیرون کشید.
_ هوی... چته!
هر دو داخل حمام رفتن و در رو نیمه باز گذاشتن.
_ این چی بود دیروز بالا گفتی؟
_ چی گفتم؟
_ زهره من قشنگ شنیدم، انکار نکن!
_ چیه! رگ غیرتت زده بالا. اولاً به تو ربطی نداره. دوماً تو اگر انقدر بچه مثبتی، با مهشید قرار کوه نمیذاشتی، دانشگاهت رو بپیچونی.
_ اولاً، من پسرم تو دختر. دوماً، کوه نبود کافه بود. سوماً، دختر عمومه و باید یه چیزی بهش میگفتم.
زهره با حرص گفت:
_ چهارماً، اون چیز قرار ازدواجه!؟
رضا عصبی گفت:
_پنجماً، الان که علی بیاد بهش میگم ببینم حال کی رو میگیره، من یا تو!
هر دو ساکت شدن.
✍🏻 #هدی_بانو
🚫 #کپیحرام و پیگرد #قانونی دارد🚫
╔═💞🍀════╗
@baharstory
╚════💞🍀═╝
🍀
💞🍀
🍀💞🍀
💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀
💞🍀💞🍀💞🍀
🍀💞🍀💞🍀💞🍀
ریحانه 🌱
🍀💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀💞🍀 🍀💞🍀💞🍀 💞🍀💞🍀 🍀💞🍀 💞🍀 🍀 #پارت44 🍀منتهای عشق💞 ساعت نزدیک دو ظهرِ و
سلام
اینرمان۷۹۷ پارت هست. و کامل شده
اگر مایل به خوندنادامهی رمان بصورت یکجا هستید باید حق اشتراک رو پرداخت کنید.
لازم به ذکر هست که رمان تا آخر توی کانال ریحانه بارگذاری میشه فقط کسایی که میخوان زود بخونن میتونن پرداخت کنن
مبلغ چهل هزار تومنبه اینشماره کارت ارسال کنید.
بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه
6037997239519771
فاطمهعلیکرم.
بانک ملی
بعد واریز فیش رو ارسال کنید و فقط اسمرمان رو بعد از فیش ارسال کنید تا پیامتون رو زودتر باز کنم🌹
@onix12
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
▪️🍃🌹🍃▪️
📱 #کلیپ ؛ #استوری
🤲 دستهای کوچکت را بالا بگیر و برای ما دعا کن. شاید گرهٔ غیبت امام زمان با دستان کوچک تو باز شود.
میگویند گرههای بزرگ با دستهای ظریف و کوچک باز میشود…
▪️ ویژه شهادت #حضرت_رقیه سلاماللهعلیها
🍃🌹▪️ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen