رک بگویم ..
از همه رنجیده ام
از غریب و آشنا ترسیده ام
در زمستان سکوتم بار ها
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست که نیست
من تمام کوچه ها را گردیده ام
سالها از بس که خوشبین بوده ام ...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بار ها
با ترازوی خودم سنجیده ام
بیخیال سردی آغوش تو
من به آغوش خودم چسبیده ام ....!"
حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم
تو قاب عکس این دنیا فقط تورا دیدم
حلالم کن اگر روزی تو افکارت چرخیدم:))
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
ــ
تهش بی حسیه دیگه، از یجا به بعد دیگه دلت نمیگیره، دیگه دلتنگ نمیشی، دیگه نه مرگ رو میخوای نه زندگی رو، نه شادی رو میشناسی نه غم رو، دیگه غروبهای جمعه حس دلمردگی بهت نمیده، دیگه نه استرس میکشی نه ذوق کردن میدونی چیه، منتظر هیچی نمیمونی و همه چیز برات بی معنی میشه،دیگه غم میون دو تا چشمهای قشنگت خونه نمیکنه.
به نام خداوند یکتا"🐞🍃
شروع رمان جدید هیجانی و جذابمون:
•• عَقدِ قُلاٰبـے🥂🖇 ••
ژانر رمان: #عاشقانه و #هیجانی.ممنوعه..
نویسندگـآن :[𝐌.𝐅]
• خواندن این رمان به علت هیجان بالا و جذابیت زیاد خطر اعتیاد داره🤭‼️
• رمان انلاااین نوشته میشود و هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد❌!
#پایان.خوش❤️🔥🍃
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_1
به روزنامه داخل دستم نگاهی کردم.
دور دوتا از آدرس هایی که مونده بود و خط کشیده و اونایی که رفته بودم و کامل خط خطی کردم.
امروز هر جا میرفتم برای استخدام میگفتن یا سن باید بالای 24 سال باشه.
یا مدک بالایی باید داشته باشی.
یا تمام وقت داخل شرکت باشی.
برا منی که دانشجو بودم هیچ جایی برام کار پیدا نمیشد .
بالاخره به آخرین شرکت که آدرس زده بودن رسیدم .
بعد حساب کردن کرایه تاکسی پیاده شدم .
سرمو بالا اوردم و به ابهتی که ساختمون داشت نگاه کردم .
خیلی شیک سنگ کاری شده بود و بزرگ .
با بسم اللهی با پای راستم اولین قدمو داخل شرکت بزرگ مهر آرا گذاشتم .
استرس بدی به جونم افتاده بود .
اگه این دفه بازم استخدام نشم ...
وایی فکرشم عذاب اورده .
انقد این شرکت و اون شرکت بازم هیچییی ...
با نفس عمیق سعی کردم به خودم امید بدم که شاید استخدامم کنن .
از لابی رد شدم و به طرف نگهبانی رفتم .
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯