eitaa logo
•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
778 دنبال‌کننده
23 عکس
9 ویدیو
0 فایل
•﷽• . ..C᭄‌.. . رز مشکی : گل مرموز و جذابی که در طبیعت به طور کاملاً مشکی پیدا نمیشه . • مالک :↶ ¹• @Pv_Mina_86 ²• @Pv_Fari •---------------------------------• 🖤🧿 @Tabligat_Lilium
مشاهده در ایتا
دانلود
مَن از اون آدمایی ام که مینویسم ، نه اینکه نویسنده باشم ، مینویسم حرفامو مینویسم . اما یسری چیزارو نمیشه نوشت مثل یچیزی بین بغض و اشک که تو میبینیش ولی بقیه نباید ببینن.
••🕊🫀••
بیاید بیاید بالااا یه پارت ناز داریم🥵🍓
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_7 اوکی گفت و منم رفتم تا با منشیه هماهنگ کنم . بعد هماهنگی با همون منشیهه از شرکت زدم بیرون . بیرون که اومدم یه نفر عمیقق کشیدم و راه افتادم طرف خونه . شاید یکم قدم زدن از تنشی که امروز داشتم شاید کم کنهه . به تصمیم عملی کردم و شروع به قدم زدن کردم . ایرپادم و از کولم برداشتم و آهنگ ملایمی پخش کردم . اونقد غرق آهنگ و فکر بودم که با حس درد پاهام تازه حواسم جمع شد که چقد راه رفتم . خسته تاکسی گرفتم و رفتم خونه . موقع برگشت چشمام از خستگیی دیگه نای باز شدن نداشتن . به سختی و هر ترفندی که بود سعی کردم تو تاکسی نخوابم و آبرومو نبرم . با رسیدن به خونه کرایشو حساب کردم و رفتم داخل . بابام طبق معمول مدرسه بود و مامانمم تو اشپزخونه . رفتم طرف آشپزخونه و بلند گفتم : + سلاام به مهرربوون ترریین ستاره دنیااا ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_8 کف گیر به دست برگشت طرفم و همونجور با حرص گفت : -مرض و ستاره . زهرمارو ستاره . آخه دخترر من مادرتمم چیه هی اینور و اونور میپری میگی ستاره ستاره ـ پناه بار آخره بجا مامان اسممو صدا میکنیااا .. به حرص خوردنش خندیدم و رفتم طرف اتاقم . از همونور بلند گفتم : + حرص نخور ستاره جون بابام ط.لاقت میده هااا . صدای دادش که بلند شد خنده منم بیشتر شد . رفتم تو اتاقم و بدون عوض کردن لباسام رو تخت خوابیدم . به ثانیه نکشید که چشمام گرم شد و به خواب رفتم ... تو خواب رویاییم بودم . عروسیم بود و شاهزاده سوار بر اسب سفید از رودی رد شد و اومد این طرف دنبالم منوببره قصر رویاهام . نزدیکم شد و اومد دستمو گرفت که سوار اسب بشم . تا پامو بالا بردم سوار شم با سر افتادم زمین و اهه از نهادم در اومد . دستمو رو سرم گذاشتم و بلند شدم . نگو از اسب نیوفتادم و از تختم بودهه . اخخ که حتی نمیتونم یه خواب کاملم با آرامش ببینم و حتی همون چند دقیقه رو خوش و خرم باشمم ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
🥂 #𝐏𝐀𝐑𝐓_9 همونجور که سرمو ماساژ میدادم رو تخت نشستم . به هفت جد و آباد همون شاهزادهه فوش میدادم که باعثش شد بیوفتم . همینجوری که زیر لـ‌.ب بد و بیراه میگفتم در اتاقم باز شد و ستاره جون وارد شد. همونجور که لباسامو برمیداشت بندازه ماشین گفت : ــ الهیی پیر شی دخترر . باز زدی خودتو ناقص کردی کهه . با حرف مامان دردم یادم رفت و خندیدم . رفتم طرفش و ب‌غ‌ل‌ش کردم و گفتم : + مامان خانوم . ناقص شم که بهتر از پیر شدنهه . منو از خودش جدا کرد و همونجور که میرفت طرف در گفت : ــ خوبه حالا نمیخواد تو به من درس اخلاق بدیی . بیا بیرون باباتم اومده ناهارو بکش . با شنیدن اینکه بابا خونس یادم اومد راجب شرکت باید بهش بگم . ولی استرس اینم گرفتم که نکنه مخالفت کنه . با استرس رو مامان گفتم : + مامانیی . به بابا چی بگمم ، اگه قبول نکنه چیی . مامان متعجب راه رفته رو برگشت و و کنارم وایستاد . ⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱ ⟮ . . @rez_moshki . . ⟯