•𝐫𝐞𝐳 𝐦𝐨𝐬𝐡𝐤𝐢•
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6jvqk6x&btn= سلام عسلا نظرتون راجب گذاشتن رمان چیه
راستی ناشناسمون یادتون نره نظرای خوشگلتونو برام بنویسید(:🌱🔥
مَن از اون آدمایی ام که مینویسم ،
نه اینکه نویسنده باشم ، مینویسم حرفامو مینویسم .
اما یسری چیزارو نمیشه نوشت مثل یچیزی بین بغض و اشک که تو میبینیش ولی بقیه نباید ببینن.
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_7
اوکی گفت و منم رفتم تا با منشیه هماهنگ کنم .
بعد هماهنگی با همون منشیهه از شرکت زدم بیرون .
بیرون که اومدم یه نفر عمیقق کشیدم و راه افتادم طرف خونه .
شاید یکم قدم زدن از تنشی که امروز داشتم شاید کم کنهه .
به تصمیم عملی کردم و شروع به قدم زدن کردم .
ایرپادم و از کولم برداشتم و آهنگ ملایمی پخش کردم .
اونقد غرق آهنگ و فکر بودم که با حس درد پاهام تازه حواسم جمع شد که چقد راه رفتم .
خسته تاکسی گرفتم و رفتم خونه .
موقع برگشت چشمام از خستگیی دیگه نای باز شدن نداشتن .
به سختی و هر ترفندی که بود سعی کردم تو تاکسی نخوابم و آبرومو نبرم .
با رسیدن به خونه کرایشو حساب کردم و رفتم داخل .
بابام طبق معمول مدرسه بود و مامانمم تو اشپزخونه .
رفتم طرف آشپزخونه و بلند گفتم :
+ سلاام به مهرربوون ترریین ستاره دنیااا
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_8
کف گیر به دست برگشت طرفم و همونجور با حرص گفت :
-مرض و ستاره .
زهرمارو ستاره .
آخه دخترر من مادرتمم چیه هی اینور و اونور میپری میگی ستاره ستاره ـ
پناه بار آخره بجا مامان اسممو صدا میکنیااا ..
به حرص خوردنش خندیدم و رفتم طرف اتاقم .
از همونور بلند گفتم :
+ حرص نخور ستاره جون بابام ط.لاقت میده هااا .
صدای دادش که بلند شد خنده منم بیشتر شد .
رفتم تو اتاقم و بدون عوض کردن لباسام رو تخت خوابیدم .
به ثانیه نکشید که چشمام گرم شد و به خواب رفتم ...
تو خواب رویاییم بودم .
عروسیم بود و شاهزاده سوار بر اسب سفید از رودی رد شد و اومد این طرف دنبالم منوببره قصر رویاهام .
نزدیکم شد و اومد دستمو گرفت که سوار اسب بشم .
تا پامو بالا بردم سوار شم با سر افتادم زمین و اهه از نهادم در اومد .
دستمو رو سرم گذاشتم و بلند شدم .
نگو از اسب نیوفتادم و از تختم بودهه .
اخخ که حتی نمیتونم یه خواب کاملم با آرامش ببینم و حتی همون چند دقیقه رو خوش و خرم باشمم
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯
#عَقدِ_قُلٰابے🥂
#𝐏𝐀𝐑𝐓_9
همونجور که سرمو ماساژ میدادم رو تخت نشستم .
به هفت جد و آباد همون شاهزادهه فوش میدادم که باعثش شد بیوفتم .
همینجوری که زیر لـ.ب بد و بیراه میگفتم در اتاقم باز شد و ستاره جون وارد شد.
همونجور که لباسامو برمیداشت بندازه ماشین گفت :
ــ الهیی پیر شی دخترر .
باز زدی خودتو ناقص کردی کهه .
با حرف مامان دردم یادم رفت و خندیدم .
رفتم طرفش و بغلش کردم و گفتم :
+ مامان خانوم .
ناقص شم که بهتر از پیر شدنهه .
منو از خودش جدا کرد و همونجور که میرفت طرف در گفت :
ــ خوبه حالا نمیخواد تو به من درس اخلاق بدیی .
بیا بیرون باباتم اومده ناهارو بکش .
با شنیدن اینکه بابا خونس یادم اومد راجب شرکت باید بهش بگم .
ولی استرس اینم گرفتم که نکنه مخالفت کنه .
با استرس رو مامان گفتم :
+ مامانیی .
به بابا چی بگمم ، اگه قبول نکنه چیی .
مامان متعجب راه رفته رو برگشت و و کنارم وایستاد .
⊰╍╍╍╍╍┄🥂🔥┄╍╍╍╍╍⊱
⟮ . . @rez_moshki . . ⟯