فردا میخوام ی یادداشت از یکی کتاب مورد علاقم بزارممم[ که خیلی وقته خوندمش ولی خب_]
مخفیگاه شارلوت⭑
"بازیهای میراث" دومین تجربهام از کتابهای پر سروصدای سوشال مدیا (پروژه قبلی با "هردو در نهایت میمی
"مردی به نام اوه"
نمیدانم از کجا شروع کنم. از تهی شدنش یا از پر شدن دوباره قلبم؟
وقتی کتاب را دست گرفتم، برخلاف حرف دیگران که میگفتند اولش کسلکننده است[ آن موقع نشنیده بودم]، من همان صفحههای اول گیر افتادم. یک پیرمرد عبوس و منظم که بعد از رفتن زن زندگیاش، ته دنیا را میبیند. زنی که تمام وجودش بود، رفته و حالا اوه مانده و یک دنیا بیدلیلی برای زنده ماندن. اما زندگی نقشه دیگری دارد؛ با آمدن همسایههای تازه، آرامشِ غمزدهاش به هم میریزد.
هر جا پای خاطرات سونیا وسط میآمد، دلم عجیب تکان میخورد. زنی که یک روز ساده آمد و با مداد رنگیهایش دل اوه را از نو ساخت. عشقشان از جنس احترام بود و همراهی. مثل روز و شب بودند، اما عجیب به هم میآمدند. سونیا روشنایی بود و اوه سایهای امن برای روشنایی.
کتاب پر از لحظههای نابی است که جامعه را با همان پیچیدگیهایش نشان میدهد، بیآنکه سنگین باشد. یک طنزِ نرمِ نرم هم لابهلایش پیداست که حسابی به دل مینشیند.
.راستش اگر شصت صفحه اول را بخوانی، شاید اوه همان پیرمرد بدعنقِ با قاعده و قواعد به نظر برسد. اما ادامه بده. چون بعدش تازه آدم میفهمد پشت این همه خشمِ ساده، چه دل بزرگی پنهان شده. اول مثل بقیه قضاوتش میکنی، اما تهش میبینی چقدر عوض شدهای... و چقدر دلت برای اوه تنگ میشود.
اگر میتوانستم بینهایت ستاره تقدیم این کتاب میکردم!.