مخفیگاه شارلوت⭑
"پنج قدم فاصله " نمیخوام ی یادداشت ادبی و اینطوری بنویسم پس به صحبت های غیر فاخرم گوش بدید😭: شاید بر
"بازیهای میراث"
دومین تجربهام از کتابهای پر سروصدای سوشال مدیا (پروژه قبلی با "هردو در نهایت میمیرند" شکست خورد). اینبار اما با تردید شروعش کردم، چون خوب میدانم نباید به هیاهوی بوکبلاگرها دل بست.
اما داستان از همان ابتدا گیرا از آب درآمد. معماهای کوچکی که یکی پس از دیگری طرح میشدند، آدم را مجبور میکردند صفحهها را ورق بزند. باورم نمیشد در اولین تجربهی معماییخوانیام، اینقدر زود به آخرش برسم.
شخصیتپردازی کتاب نقطه قوتش بود. توصیفها آنقدر زنده و ملموس بودند که نیازی به فَنآرتهای مختلف نبود تا شخصیتها را در ذهنت نقش بزنی.
البته یکی از ویژگی های ایوری اذیتم میکرد این که زیادی بینقص جلوه می کردُ از آن دخترهایی بود که انگار همیشه میدانند چه باید بکنند. بخش عاشقانهاش هم اصلاً به دلم نچسبید شاید کل کتاب همین بود ولی من نتونستم ارتباط چندانی برقرار کنم (انگار قرار بود ایوری هر چهار برادر هاثورن را به عقد خودش در می اورد!).
همین معماها و شخصیتها توقع مرا از پایان کتاب بالا بردند. هر کدام از اهالی عمارت رازی در آستین داشتند و من به عنوان خواننده، هزاران حدس در سر میپروراندم. همهی اینها نوید یک غافلگیری بزرگ، یک پلاتتویست جانانه را میداد. اما وقتی معما گشوده شد... راستش فقط توانستم بگویم: "خودش است؟ همین؟"(دلم میخواست مشت جانانه ای به توبیاس هارثون بزنم)
با این حال، حس میکنم کتاب ارزش یک فرصت دوباره را دارد و جلد دوم را هم خواهم خواند. وقتی با یک مجموعه روبرو هستیم، جلد اول چیزی نیست جز یک مقدمه.
فردا میخوام ی یادداشت از یکی کتاب مورد علاقم بزارممم[ که خیلی وقته خوندمش ولی خب_]
مخفیگاه شارلوت⭑
"بازیهای میراث" دومین تجربهام از کتابهای پر سروصدای سوشال مدیا (پروژه قبلی با "هردو در نهایت میمی
"مردی به نام اوه"
نمیدانم از کجا شروع کنم. از تهی شدنش یا از پر شدن دوباره قلبم؟
وقتی کتاب را دست گرفتم، برخلاف حرف دیگران که میگفتند اولش کسلکننده است[ آن موقع نشنیده بودم]، من همان صفحههای اول گیر افتادم. یک پیرمرد عبوس و منظم که بعد از رفتن زن زندگیاش، ته دنیا را میبیند. زنی که تمام وجودش بود، رفته و حالا اوه مانده و یک دنیا بیدلیلی برای زنده ماندن. اما زندگی نقشه دیگری دارد؛ با آمدن همسایههای تازه، آرامشِ غمزدهاش به هم میریزد.
هر جا پای خاطرات سونیا وسط میآمد، دلم عجیب تکان میخورد. زنی که یک روز ساده آمد و با مداد رنگیهایش دل اوه را از نو ساخت. عشقشان از جنس احترام بود و همراهی. مثل روز و شب بودند، اما عجیب به هم میآمدند. سونیا روشنایی بود و اوه سایهای امن برای روشنایی.
کتاب پر از لحظههای نابی است که جامعه را با همان پیچیدگیهایش نشان میدهد، بیآنکه سنگین باشد. یک طنزِ نرمِ نرم هم لابهلایش پیداست که حسابی به دل مینشیند.
.راستش اگر شصت صفحه اول را بخوانی، شاید اوه همان پیرمرد بدعنقِ با قاعده و قواعد به نظر برسد. اما ادامه بده. چون بعدش تازه آدم میفهمد پشت این همه خشمِ ساده، چه دل بزرگی پنهان شده. اول مثل بقیه قضاوتش میکنی، اما تهش میبینی چقدر عوض شدهای... و چقدر دلت برای اوه تنگ میشود.
اگر میتوانستم بینهایت ستاره تقدیم این کتاب میکردم!.