شوهرم تو جلسه خواستگاری گفت که بنده در حال حاضر کار ندارم، ماشین ندارم، خونه ندارم....
منم خواستم دلداریشون بدم😉
وسط حرفشون خیلی منطقی گفتم: ببینید
ما اگه از نقطه ی صفر زندگیمون رو شروع کردیم و تلاش کردیم برای رسیدن به نقطه ی ۱۰۰ ، خانواده موفقی هستیم، مثلا الان منم آشپزی بلد نیستم ، خیاطی بلد نیستم خونه داری بلد نیستم ولی مهم تلاش کردنه 😂
با تخم مرغ آبپز شروع میکنیم تا انشالله به کمالش که اشکنه باشه خودمون رو برسونیم...
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+وقتی بلدی تهدید رو به فرصت تبدیل کنی😂
@rohesabegh
خواهرم از اون دخترهای بود که خونه بابا دست به سیاه و سفید نزده بود
فردای عروسی که میخواست داماد رو از خونه راهی کنه تصمیم گرفت از اتو بخار ایستاده که جز کادوهای پاتختی بود استفاده کنه.
کت و شلوار و پوشوند به همسر جانش و اتو داغ رو کشید روش
بنده خدا تا یه هفته از سوختگی کمر ناله میکرد😂😂😂
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
ماه عسل ما بدین گونه بود که راه افتادیم دوتایی سمت شمال
وسط راه دوست شوهرم و زن و بچه و مادرش و پدرش و خواهر خانومش و .... ۴ تا ماشین
ناگهان پشت سرمون بودند
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
حقیقتا کانالتون امید به زندگی رو در افزایش داده
فکر میکردم خیلی چالش داریم ولی خاطرات سممم بقیه رو میخونم میبینم همه چی آرووومه من چقدددر خوشبخخختم 🚶🏻♀️🚶🏻♀️🚶🏻♀️
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
اوایل عقد با همسرم رفتیم آبمیوه فروشی. گفتن چی میخوری گفتم بستنی. رفتن با دوتا آب هویج اومدن 😑 گفتن فکر کردم دیدم خاصیت آب هویج بیشتره😬
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
مامان من سر خواهر کوچیکم باردار بود،
اون سال بارندگی کم بود برف هم اصلا نیومد
اواخر بارداریش، اواخر بهار بود گفت هوس برف با شیره کردم،
یه روز دیدیم بابام با یه کیسه پلاستیک بزرگ برف اومد خونه،
رفته بود از کوه های شهرکرد که چندساعتی باهامون فاصله داشت براش برف آورده بود
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
چند سال پیش مشکل تنفسی پیدا کرده بودم به همراه شوهرم به دکتر که مراجعه کردم
ازم پرسید:خروپف هم میکنید من گفتم نه که دیدم همسرم گفت بله آقای دکتر یک ساله که خروپف میکنه
باورم نمیشد یکساله ؟😲
و هیچی نگفت
خواهش میکنم شادی روحش صلواتی بفرستید
#مخاطب
#خاطرات_سمی
+شوهری یک ساله با صدای خرو پف میخوابه و شکایت نمیکنه گلی است از گل های بهشت.
@rohesabegh
اون آقایی رو که از کوه های شهرکرد برای خانومش برف آورده بود رو مومیایی اش کنید یا خشک کنید تو موزه نگهداری ش کنید.
ادمین جان از روش کپی رنگی بزن بفروشش
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh
یه هفته بعد عقدمون شوهرم من رو برد به یک جیگرکی گفت جگر بخوریم، همینطور که داشت با هوس میخورد رو به من کرد و گفت هرچی خلافکار و معتاد هست پاتوقشون اینجاست من لقمه تو گلوم گیر کرد دیگه نتونستم بخورم ولی اون محل نذاشت با خیال راحت تا تهش رو خورد
#مخاطب
#خاطرات_سمی
@rohesabegh