1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر بوسه ای زخمی از گذشته است و هر نگاهی تیغی از جنس انتقام.
در میانه ویرانه های یک زندگی..
او میانِ دو شعله میسوزد..
شعله عشقی که هرگز تمام نمیشود و شعله خشمِ مردی که قلبش را در پله های مرگ گم کرده است.
وقتی خون..
جایگزین اشک میشود و نفرت...
جایش را به عشق میدهد...
در بازیِ تلخِ تقدیر..
انتقام تنها راهِ ماندن است...
عشقی که ویران کرد..
انتقامی که رها نمیکند...
مرز باریک..
میان نفرت و محبت...
او را میخواست..
اما با مشتهای گره کرده؛
او را دوست داشت..
اما با قلبِ لبریز از خون !
او را در آغوش میکشید..
اما با دستانِ آلوده به نفرت...
در این بازیِ خونین نه راهِ فراری هست و نه راهی برای بخشش.
او میخواست او را داشته باشد..
اما نه از راهِ عشق..
که از راهِ نابودی !
روایتی از مردی که عشقش را در خاکسترِ انتقام دفن کرده است...
روایتی از عشقی که در آتشِ انتقام سوخت ؛))
او را طلاق نمیدهد..
نه از سرِ مهر..
که از سرِ قهر؛
تا هر روز ذرهذره روحِ او را با درد و خشم..
بازپس بگیرد !
در این قلمرو عشق و انتقام دو روی یک سکه خونین هستند...
رمان انتقامِ عشق..
https://eitaa.com/joinchat/3642099283C431b00683f
«پارت هفتادودوم»
#در_آغوش_تو
حامی:
به خودم که اومدم توی ماشین بودم
چشمام دنبال نفس میگشتن
من نمیتونستم بزارم بره...اون جونم بود...
ماشین و روشن کردم
توی پیاده رو دیدمش
نفس نفس میزد...انگار حالش خوب نبود
یکم عقب تر وایساده بودم
یهو بغضش ترکید
بلند بلند گریه میکرد...مردم با تعجب نگاهش میکردن
از این حالش قلبم درد میگرفت
آروم رفتم جلوتر شیشه رو دادم پایین
آروم صداش زدم:
-نفس؟
سرشو به ضرب چرخوند طرفم
-بیا سوار شو
با همون بغضش لب زد:
+نمیام حامی...برو
کلافه دستمو توی موهام کشیدم:
-بیا بشین الان میرسونمت خونه...بعدا باهم حرف میزنیم
+نمیام...تاکسی میگیرم
با تندی پریدم بهش:
-با این حالِت!؟دارم میگم بیا بشین!مجبورم نکن کل راهو همینجوری دنبالت بیام!
بیجون سری تکون داد
درو باز کرد و نشست...
هیچکدوم هیچ حرفی نمیزدیم...
انگار روحمون با سکوت آروم میشد...
نزدیک یه سوپری نگه داشتم و بی هیچ حرفی با یه بطری آب معدنی و یه کیک کوچیک برگشتم
در طرف نفس رو باز کردم
کیسه رو کنارش گذاشتم و
دستای ظریفش رو قبل از اینکه اجازه بدم عقب بکشه توی دستام گرفتم
چسبوندمشون به صورتم
سرد سرد بود
نفس همچنان با تعجب نگام میکرد
دستاشو ول کردم و بسته ی کیک رو باز کردم و دادم دستش
با صدای خفه گفتم:
-دستات یخن...هیچی نخوردی فشارت افتاده...تا تهشو میخوری!
سری تکون داد
درو بستم و ماشینو دور زدم
توی سکوت میروندم سمت خونه ی خودم
نگاه نفس به بیرون خیره بود که یهو چرخید و با اخم ریزی لب زد:
+کجا داری میری!؟
بدون نگاه بهش جواب دادم:
-خونه
+من و بزار خونهی خودم
-نمیشه،میریم خونهی من
با جیغ جیغ حرف میزد:
+حامی بخدا درو باز میکنم میپرم پایین!!
نفس عمیقی کشیدم و دوربرگردون رو دور زدم به سمت خونهش و فقط گفتم:
-چته تو نفس؟
سرشو انداخت پایین و دستاشو به هم فشرد که ادامه دادم:
+از من نخواه باور کنم که همش بخاطر اون شبه...
نگاهی به چشماش که حالا درست نمیدیدمشون انداختم:
+من از چشمات میفهمم که یچیزیت هست!
نفس عمیقی کشید و لب زد:
-منو بزار خونه حامی...اصلا حالم خوب نیست باید یکم به همچی رسیدگی کنم خونه نامرتبه خودمم همینطور...بابام فردا میاد
+کمک لازم نداری؟
-نه،فقط..
+فقط چی؟
انگار میترسید ادامه بده...یا شاید خجالت میکشید
با کلی تردید لب زد:
-حامی نميخوام بابام فعلا چیزی بدونه...درمورد ما...رابطمون!
ماشین رو به سرعت زدم کنار که نفس جیغ خفهای کشید
پوزخند صدا داری زدم:
+تا دیشب که میخواستی بابات قضیه رو هرچه زودتر بفهمه!چیزی عوض شده؟چیزی از من دیدی؟اره نفس!؟
چشماش پر شدن از اشک ولی من بیرحم شده بودم و بی توجه به اشکاش داد زدم:
+نکنه یکی دیگه چشمتو گرفته!؟منو یادت رفته!؟کجا برات کم گذاشتم!؟چی خواستی و برات فراهم نکردم!؟
محکم دستمو روی فرمون میکوبیدم
نفس دستشو گذاشته بود روی گوشاش و اشک میریخت...نفس من از صدای بلند وحشت داشت و من اینجوری سرش داد میزدم
یهو به خودم اومدم
نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم:
-ببخشید...من...یه لحظه نفهمیدم دارم چیکار میکنم
صورت اشک آلودش رو به نشانه ی مثبت تکون داد
انگار خودشم میدونست که بیتقصیر نیست...
#رمان
هدایت شده از 「𝖾࣪͝Ꮥ𝗁︎࣪𝗀︎𝘩 ɐՏ͝ꀍᐪᎬᏴ͝ᗨᎻᥱ༅」
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه میگفتند اولین انتخابت اشتباه بود...
اما کاش میدانستند آغوش تو تنها جایی بود...
که کتکهای خانوادهام التیام پیدا کرد.
اشتباه؟ شاید...
اما من برای اولین بار درست نفس کشیدم.
خانوادهام میگفتند گناهه...
اما تو که بودی دنیا برام امنترین جا شد.
این اشتباه قشنگترین انتخاب من بود.
همه فکر میکنند من اشتباه کردم..
اما هیچکس ندید چطور تو توی تاریکترین روزهای زندگیم چراغ شدی...
بگذار اشتباه باشد...
من این اشتباه را با تمام وجود دوست دارم.
داداشم فکر میکند عشق تو اشتباه بود...
اما نمیداند..
تو تنها کسی هستی که جلوی ضرباتش ایستادی.
نه...
این تنها عشق درست زندگی من است.
انتخاب من بود.
اشتباهشان بود.
امنیت من تویی..
https://eitaa.com/joinchat/3642099283C431b00683f
#در_آغوش_تو
پارتهفتادوسوم
حامی:
دستامو روی صورتم کشیدم،نفس عمیقی وارد ریههام کردم تا شاید آرومتر بشم..
چشمامو دوختم به صورتِ اشکیِ نفس،دستمو بردم سمت صورتش تا اشکای روی گونههاشو پاک کنم اما قبل از اینکه انگشتام برسه به صورتش،خودشو عقب کشید و با ترس و وحشت بهم نگاه کرد؛نمیخواستم بیشتر از این بترسونمش،پس دستمو عقب کشیدم و خیره شدم به روبرو..بارون داشت شدید و شدیدتر میشد..
چند دقیقهای تو همون حالت مونده بودیم و تنها صدایی که توی ماشین میومد صدای شدید بارون و نفس های کوتاهِ نفس بود تا اینکه سکوتو شکست و با بغض لب زد:
+منو برسون خونم..نمیخوام بیشتر از این خرابش کنم
_تو چیزیو خراب نکردی
+بس کن حامی..انقد حرف رو حرفِ من نیار..تو خودت خوب میدونی من واقعا این مدت شرایط روحیِ خوبی ندارم،رو حرفام،رو کارام تسلطی ندارم..نمیخوام بیشتر از این حالتو بد کنم؛منو برسون خونم
سرمو برگردوندم طرفش و خواستم مخالفت که انگشت اشارهشو گزاشت روی لبم و با بغض لب زد:
+لطفا..
چارهای نداشتم جز اینکه به حرفش گوش کنم..کاری که گفت رو انجام دادم و روندم طرف خونش..حدود 10 دقیقه بعدش رسیدیم دم در خونش..نگاهی به خونه انداخت،بعدش هم با تردید سرشو برگردوند سمتم و نگاهی بهم کرد..با چشمام دونهبهدونه اجزای صورتشو نگاه میکردم..دلم نمیخواست از پیشم بره دوست داشتم بازم پیشم بمونه..میدونستم که وقتی باباش بیاد زمان خیلی کوتاهی میتونیم باهم باشیم و قطعا دلم واسش خیلی تنگ میشد..
منتظر حرکتی ازش موندم که خیلی یهویی پرید بغلم و سرشو گزاشت روی سینم..چند ثانیهای تو همون حالا مونده بودم،نمیدونستم دقیقا باید چه ریاکشنی نشون بدم..آروم آروم دستامو دورش حلقه کرد و روی سرش بوسهی طولانی زدم..هودیای که تنم بود خیس شده بود و این نشوندهندهی این بود که داشت گریه میکرد..دستامو نوازشوار میکشیدم روی کمرش و سعی میکردم آرومش کنم،چند دقیقهای تو همون حالا مونده بودیم..نفس آرومتر شده بود و دیگه گریه نمیکرد و فقط بین نفسهاش هقهقهای ریزی بیرون میومد..آروم از بغلم اومد بیرون..کیفشو گرف توی دستاش،نفس عمیقی کشید و خداحافظی کوتاهی زیر لب زمزمه کرد و بعد سریع از ماشین پیاده شد و رفت تو خونه..چند ثانیهای خیره به راهش مونده بودم..به خودم اومدم و ماشین رو روشن کردم و یه راست روندم سمت خونم..
نفس:
دستام میلرزید و باز کردن درِ ورودیِ خونه ولسم سخت شده بود..به هر سختی که بود در رو باز کردم و وارد خونه شدم..به یسنا سپرده بودم که خونه رو مرتب کنه واسه وقتی که بابام میاد..کلید خونه و کیفمو گزاشتم روی میزِ کوچیکِ کنار کاناپه..نگاهی به دور تا دور خونه انداختم،دمش گرم..همه جارو برق انداخته بود..گلومو صاف کردم تا صدام بالا بیاد،با صدای نسبتا بلندی یسنارو صدا کردم که بلافاصله با غرغر از پلهها پایین اومد:
_خودت که ول کردی رفتی،از صبح تاحالا هم که جواب اون تلفنِ بیصاحابتو نمیدی..پدرم در اومد تا اینجارو مرتب کنم
بدون نگاه کردن به صورتم همینجور حرف میزد و میومد جلو تر..با دستاش توی هوا خط و نشون میکشید و هی غر میزد که بالاخره نگاهش افتاد به صورت که حرفش تو دهنش موند و مات و مبهوت بهم نگاه کرد..با تعجب گفت:
_گریه کردی؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم
اشاره کرد به چشمام و گفت:
_چشمات قرمزه،زیرشون هم گود افتاده
چند قدمی رفتم جلو و از کنار یسنا آروم گذشتم.رفتم سمت آینهقدی که توی سالن رود..نگاهی به صورتم انداختم..
با صدای یسنا به خودم اومدم:
_باز باهاش دعوا کردی؟؟قهر کردین باهم؟؟اینبار سرچی دعوا کردین؟!
+بیخیال یسنا..امشبو بیخیال شو،اصلا حوصله ندارم
بدون توجه به غرغراش و حرف زدناش از پلهها بالا رفتم و یه راست رفتم سمت اتاقم..در رو محکم بستم و خودمو پرت کردم روی تختم..سرمو فرو بردم توی بالشتم و بالاخره یه دل سیر گریه کردم.
#رمان
#در_آغوش_تو
پارتهفتادوچهارم
حامی:
با خستگی کلید رو توی در چرخوندم..حتی جون نداشتم که لباسهامو عوض کنم..روی کاناپهی ال مانندِ خونه دراز کشیدم و ساعدِ دستمو گذاشتم روی پیشونیم..همه فکر و ذکرم شده بود نفس..این مدت فقط نفس نبود که بخاطر حال روحیش داشت اذیت میشد،بلکه منم بودم که داشتم اذیت میشدم،حتی بیشتر از خودش!
نفس دختر خیلی قوی بود؛غیر ممکن بود که با اتفاقِ اونشب به این راحتیا خودشو ببازه..رفتارای این مدتش عجیب شده بود..با کوچیکترین حرکتی از من میترسه و اشکش در میاد،صد برابر حساستر از قبل شده و این موضوع واقعا اذیتش میکرد..همش دنبال راهی بودم تا کمکش کنم ولی خودش هیچجوره زیرِ بار نمیره!
دردِ سرم آزاردهنده بود..انگشتامو گزاشتم روی شقیقههام و ماساژ دادم تا شاید یکم دردش کمتر بشه ولی بیفایده بود..
با بیجونی از روی کاناپه ها بلند شدم و خودمو رسوندم به آشپزخونه و دوتا مسکن پشتسر هم خوردم،لیوان آبو تا ته بالا کشیدم..یکی از دستام روی میز آشپزخونه تکیه گاه بدنم بود و با اون یکی دستم دستی روی پیشونیم کشیدم..داغِ داغ بودم..
لامپارو خاموش کردم و رفتم سمتِ اتاقم..لباس هامو با یه شلوارک و یه رکابی مشکی عوض کردم.
با وجودِ سردیِ هوا،خیلی گرمم بود و این نشوندهندهی این بود که تب داشتم..
داشتم گُر میگرفتم..اتاقم به بالکن راه داشت..در بالکن رو باز کردم و رفتم توش..تکیه مو دادم به نردههای سرد بالکن و نفس عمیقی کشیدم..بوی بارون و خاکِ خیسخورده تو هوا پیچیده بود..قطرات بارون روی موهام میریخت و باد سردی بینشون میپیچید و همین باعث شده بود دردِ سرم بیشتر از هرموقع دیگهای آزاردهنده بشه؛اما هرچی که بود اندازهی دردی که قلب و روحم این روزا میکشید نبود..
نفس،گریههاش،صداش و هرچیزی که به اون مربوط بود دائم داشت جلوی چشمام رژه میرفتن..همونجور که تکیهم به نردهها بود سرمو بردم عقب و گذاشتم قطرههای بارون روی صورتم بریزن..
#رمان
بچهها ، اون یکی ناشناس متاسفانه باگ داره و پیاماتون اصلا نمیاد
لینک ناشناس جدید:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mjkthz&btn=رمان.تکستاره
رمــان در آغوش تـو
بچهها ، اون یکی ناشناس متاسفانه باگ داره و پیاماتون اصلا نمیاد لینک ناشناس جدید: https://eitaa.com/
پارت که بحثش جداست ، اون رو میدیم اما شما چی ؟
آمار چنل بالا که نمیره هیچ ؛ تازه داره روز به روز پایینتر هم میاد .
ناشناس هم که همیشه خالیه .
مگه دیگه انگیزهای میمونه واسه پارت دادن ؟
معلومه که نه !
رمــان در آغوش تـو
پارت که بحثش جداست ، اون رو میدیم اما شما چی ؟ آمار چنل بالا که نمیره هیچ ؛ تازه داره روز به روز پای
قشنگم من کاری به حرفاشون ندارم ، به نظر و حرفهاشون هم احترام میزارم
اگر هم تا الان چنل رو پایان نزدم فقط و فقط به خاطر اون ممبرهای واقعی بوده که رمان رو دوست داشتن ؛ وگرنه پایان زدن چنلی که هیچ پیشرفتی نداره از ادامه دادنش خیلی خیلی بهتره .
رمــان در آغوش تـو
قشنگم من کاری به حرفاشون ندارم ، به نظر و حرفهاشون هم احترام میزارم اگر هم تا الان چنل رو پایان نزد
من دیدم چنلایی رو که وقتی میخوان پارتی بدن ، پارت رو در صورتی میدن که آمار چنلشون بره همونی که میخوان !
ولی ما اینکارو هیچوقت نکردیم و نمیکنیم ، در ضمن بچهها ما کلِ کار و زندگیمون که همین چنل رمان نیست ، ماهم کلی کار و مشغله داریم ، اگه دیدین پارتها دیر فرستاده میشن لطفا لطفا درک کنین .