[𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑼𝒏𝒇𝒊𝒏𝒊𝒔𝒉𝒆𝒅]
❤️🩹| 𝒑𝒂𝒓𝒕:31
[𝚁𝚎𝚊𝚍 𝚞𝚗𝚝𝚒𝚕 𝚝𝚑𝚎]
فردا صبح
پریا:
لباسامو پوشیدم و آماده شدم برم سر کار.
اولین جلسه...
راه افتادم
و به حامی زنگ زدم..
حامی:سلام جانم؟
پریا:
من امروز اولین روز کاریمه.
میخواستم در جریان باشید.
حامی:
عه باش فقط به هرچیزی نیاز داشتید به خودم زنگ بزنید...
پریا رسید
لحظه ی ورودشو ثبت کرد.
آقای مالکی:
خوش اومدید بفرمایید طرحتونو بدم شروع کنید.
پریا:باشه
امروز هم گذشت و من بعد از چند ساعت اومدم خونه خوب بود ولی پر دردسر!
در عمارت و باز کردم
.و با حامی روبه رو شدم.
سلام خوبی؟
حامی:
سلام خوبی؟[خسته]
امروز چطور بود؟؟
پریا:
خوووب بودد....
حامی:
پ.پریا میشه بیای؟..
کنارم بشینی..
باید یه چیزی بهت بگم!
یه چیز مهم..
#the_end
پارتِجَدیدِرُمآنِنآتَمآمتَقدیمِنِگآهِتون❤️
حالااینپارتچهحسیبهتونمنتقلکرد؟
ناشناسمنتظرتونم:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4840038
هدایت شده از 𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺 𝗛𝗲𝗮𝘃𝗲𝗻🤍
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:24
خورشید صبح خیلی زودتر از اون چیزی که حامی انتظار داشت، با بیرحمی از لای پردههای سنگین عمارت به داخل تابید.
خدمتکار، با سینیِ صبحانه و قلبی که از ترس اخمهای حامی توی سینه میزد، خودش رو به اتاق انتهای حیاط رسوند.
با کلید یدک در رو باز کرد و زمزمه کرد
خانوم... صبحانهتون رو آوردم..
اما وقتی وارد شد، سینی از دستش رها شد خدمتکار جیغ خفهای کشید؛ پنجره شکسته بود و تکههای شیشه مثل برف روی زمین ریخته بود.
اتاق خالی بود.
فقط ملافههای مچاله شده روی تخت، آخرین حضور دلارا رو تایید میکردن.
خدمتکار وحشتزده، پا برهنه و گریهکنان، به سمت سالن اصلی دوید.
حامی با لباسِ راحتی خونه و یه فنجان قهوه توی دستش، داشت به اخبار اقتصادی گوش میداد.
با دیدنِ خدمتکار که با رنگ پریده سمتش میدوید، اخمهاش رو تو هم کرد
چه خبرته؟ چرا مثل اجل معلق اومدی؟
خدمتکار لکنتزنان گفت
قربان... اتاق... شیشه شکسته... خانم نیستش
حامی انگار که آبِ یخ روش ریخته باشن، از جاش بلند شد.
قهوه رو با شدت روی میز کوبید که فنجون شکست.
نگاهش چنان سرد و ترسناک شد که خدمتکار از ترس عقبنشینی کرد.
حامی بدون اینکه کلمهای بگه، با قدمهای بلند و سریع به سمت اتاق انتهای حیاط دوید.
وقتی خردهشیشهها رو زیرِ پاش حس کرد، رگهای گردنش از خشم خالص بیرون زد.
اون حتی به فکر بادیگاردها هم نبود؛ فقط با صدایی که مثل غرش یه حیوان درنده کل عمارت رو لرزوند، فریاد زد
ساحل تمامِ نیروها رو جمع کن همه رو
دهها بادیگارد، هراسان و با اسلحههای آماده، خودشون رو به حیاط رسوندند.
حامی توی حیاط، درست زیر پنجرهی شکسته ایستاده بود.
با صدایی که از خشمِ فروخورده میلرزید، دستور داد
اون دختر تا همین چند ساعت پیش اینجا بوده همهتون میخوابیدید؟ همهتون؟! وجببهوجب این شهر رو میگردید.
اگر کامیار قبل از من پیداش کنه، همهی شمارو زنده زنده آتیش میزنم برین
ماشینهای سیاه یکییکی از دروازهی عمارت بیرون ریختند و سکوت صبحگاهی شهر رو با صدای لاستیکهاشون شکستند.
حامی تنها موند.
به افق شهر نگاه کرد؛ چشمهاش دنبال اون دختری بود که فکر میکرد مالِ اونه، ولی حالا آزاد بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:24
خورشید صبح خیلی زودتر از اون چیزی که حامی انتظار داشت، با بیرحمی از لای پردههای سنگین عمارت به داخل تابید.
خدمتکار، با سینیِ صبحانه و قلبی که از ترس اخمهای حامی توی سینه میزد، خودش رو به اتاق انتهای حیاط رسوند.
با کلید یدک در رو باز کرد و زمزمه کرد
خانوم... صبحانهتون رو آوردم..
اما وقتی وارد شد، سینی از دستش رها شد خدمتکار جیغ خفهای کشید؛ پنجره شکسته بود و تکههای شیشه مثل برف روی زمین ریخته بود.
اتاق خالی بود.
فقط ملافههای مچاله شده روی تخت، آخرین حضور دلارا رو تایید میکردن.
خدمتکار وحشتزده، پا برهنه و گریهکنان، به سمت سالن اصلی دوید.
حامی با لباسِ راحتی خونه و یه فنجان قهوه توی دستش، داشت به اخبار اقتصادی گوش میداد.
با دیدنِ خدمتکار که با رنگ پریده سمتش میدوید، اخمهاش رو تو هم کرد
چه خبرته؟ چرا مثل اجل معلق اومدی؟
خدمتکار لکنتزنان گفت
قربان... اتاق... شیشه شکسته... خانم نیستش
حامی انگار که آبِ یخ روش ریخته باشن، از جاش بلند شد.
قهوه رو با شدت روی میز کوبید که فنجون شکست.
نگاهش چنان سرد و ترسناک شد که خدمتکار از ترس عقبنشینی کرد.
حامی بدون اینکه کلمهای بگه، با قدمهای بلند و سریع به سمت اتاق انتهای حیاط دوید.
وقتی خردهشیشهها رو زیرِ پاش حس کرد، رگهای گردنش از خشم خالص بیرون زد.
اون حتی به فکر بادیگاردها هم نبود؛ فقط با صدایی که مثل غرش یه حیوان درنده کل عمارت رو لرزوند، فریاد زد
ساحل تمامِ نیروها رو جمع کن همه رو
دهها بادیگارد، هراسان و با اسلحههای آماده، خودشون رو به حیاط رسوندند.
حامی توی حیاط، درست زیر پنجرهی شکسته ایستاده بود.
با صدایی که از خشمِ فروخورده میلرزید، دستور داد
اون دختر تا همین چند ساعت پیش اینجا بوده همهتون میخوابیدید؟ همهتون؟! وجببهوجب این شهر رو میگردید.
اگر کامیار قبل از من پیداش کنه، همهی شمارو زنده زنده آتیش میزنم برین
ماشینهای سیاه یکییکی از دروازهی عمارت بیرون ریختند و سکوت صبحگاهی شهر رو با صدای لاستیکهاشون شکستند.
حامی تنها موند.
به افق شهر نگاه کرد؛ چشمهاش دنبال اون دختری بود که فکر میکرد مالِ اونه، ولی حالا آزاد بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از ᯓ࣪𝐋̲𝐎࣭𝐕̅𝐄 𝐏꯭𝐔𝐋̣𝐒࣪𝐄🪽
76.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف بزنیم...🩷🫸🏽
شروع رمان بعد؟50 تا پیام🦦💅🏻
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_9j6zcyb&btn=