eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نـور الـمـهدے🇵🇸
بسیجۍِعاشق‌، شھدشھادت‌بہ‌خداسٺ مڪتب‌عاشق‌زمڪتب‌هاجداسٺ گرسروپاوتن‌وجان‌مۍدهد بس‌همین‌حالت‌ڪہ‌جنت‌رارواسٺシ
تو پر قو بزرگ شده به روایت تصویر
سلام .صبحتون بخیر خیر مقدم خدمت اعضای جدید رفقا دارم میرم به امید خدا امتحان بدم . ممنون میشم نفری یک الهی به رقیه بگید که انشاالله همگی امتحان هامون رو عالی بدیم🙏🙂
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۶ داوود: درد؟نه .تمام بدنم از درون می سوخت . نفس میکشیدم اما با هر
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: رسیدیم به جایی که معراج گفته بود .یه محوطه بزرگ و خاکی .روی زمین پر بود از قطرات خون .خیلی ترسناک بود .چند تا چوب اون طرف بود که خونی بود .وای خدای من .اینا چیکار کردن؟من چند روزه کنار این ادم کش ها هستم و تونستم تحمل کنم؟؟😬 به طرف محمد که گوشه ای ایستاده بود و سعی داشت اخماش توی هم نباشه رفتم . با دیدنم دستش رو به طرفم تکون داد و اشاره کرد سریع برم پیشش . سرعتم رو بیشتر کردم و به طرفش رفتم .کنارش ایستادم و نیم نگاهی به معراج که کنار اونا ایستاده بود تا کسی شک نکنه انداختم .رو به محمد کردم و لب زدم: قضیه چیه؟چرا گفتن اینجا بیایم؟ محمد: راستش نمیدونم .یه چیزایی شنیدم اما باورم نمیشه . رسول: اخمام توی هم رفت و لب زدم:چیزی شده؟آقا چرا نمیگید؟ محمد: یکیشون گفت قراره چند تا از اون مرد هارو که گرفتن... رسول: چی علیهان؟قراره چی کار کنن؟ محمد(علیهان): قراره تیربارون بشن .احتمالا از همون افرادی که هاتف و سینا بهشون دادن. باید چند نفر دیگه به همراه ما این کار رو انجام بدن .گفتن این کار رو میکنن تا بفهمن که وفادار هستیم و بهمون اعتماد کنند . رسول: چ..چی؟م..من نمیتونم .من نمیتونم کسی رو بکشم .من تا حالا کسی رونکشتم 😰 محمد: منم نمیتونم همچین کاری کنم .تنها راه اینه که شلیک نکنیم .وقتی همه خواستن شلیک کنن ما شلیک نمی‌کنیم. رسول: اما اونا جلوی چشم ما کشته میشن.اونا بیگناه هستن. محمد: میدونم اما تنها راه نجات بقیه اینه که بتونیم سریع تر محلشون رو پیدا کنیم و سریع مدارک رو پیدا کنیم . رسول: خواستم حرفی بزنم که با صدای بلند یکی از افرادی که همیشه با رئیس بود ساکت شدم .به اجبار با قدم های سست و لرزون به طرفشون رفتیم.محمد آروم زیر لب زمزمه کرد . محمد: نترس .قوی باش . رسول: به زور نفس عمیقی کشیدم و کنار بقیه ایستادم .سرم رو پایین انداختم تا نبینم چجور چند تا مرد رو به زور میارن اینطرف و اونا هم هی سعی میکنن از دستشون فرار کنن اما محکم گرفته شده بودن .با گرفته شدن چیزی جلوم سرم رو بلند کردم .اسلحه بود .یا خدا حالا چه غلطی کنم.با دستایی که سعی کردم لرزشش رو مخفی کنم اسلحه رو گرفتم .نگاهم رو دادم به اون مرد هایی که حالا به اون چوب های بلند و زخیم بسته شده بودن و قرار بود تا چند دقیقه دیگه کشته بشن .یا فاطمه زهرا حالا چیکار کنم🥺یا امام حسین خودت پشتمون باش .خودت مراقب باش که اتفاقی نیوفته.با صدای بلند رئیس به خودم اومدم. وقت این عملیات ناجوانمردانه بود .چطور میتونن اینقدر راحت آدم بکشن و عذاب وجدان نگیرن؟نیم نگاه سریعی به محمد انداختم .مشخص بود برای اونم قرار گرفتن توی همچین موقعیتی که نتونه جلوی این نامرد هارو بگیره سخته .صدای بلند رئیس که به زبون عربی میگفت آماده شلیک بشیم باعث شد نفسم توی سینه ام حبس بشه .اشک توی چشام جمع شد با دیدن غم و ترس اون ادمای بی گناه.اسلحه رو روی شونه ام و دستم رو روی ماشه گذاشتم . سعی کردم لرزش دستام که حالا بیشتر شده بود رو مخفی کنم .زیر لب زمزمه کردم: یا فاطمه زهرا خودت کمک کن . با صدای بلندی که شروع تیراندازی رو اعلام میکرد نگاهم رو به اون ادما دادم .صدای بلند تیر به گوشم خورد .دقیقا جلوی چشم من .کشته شدن. همشون در کسری از ثانیه کشته شدن .من کاری نکردم برای نجاتشون .من هیچ غلطی نکردم برای نجاتشون😭خدایا ببخش منو. ببخش.قطره اشک سمجی از چشمم پایین افتاد اما قبل از اینکه کسی بفهمه پاکش کردم .نگاهی به محمد انداختم .غم توی چشماش کاملا مشخص بود .سعی میکرد ظاهرش رو حفظ کنه اما اگر من نشناسمش کی باید بشناسه.سعی میکرد مثل اون داعشی های نامرد بخنده و با خنده و لبخند( محمد رسول الله) بگه .اما مگه میشه؟مگه میتونیم با خوشحالی همچین چیزی بگیم؟خوشحالی برای کشتن چند تا مرد .تو رگ ما ایرانی ها خون ایرانی میجوشه .مثل اینا اینقدر بی وجود نیستیم که بتونیم بابت مرگ کسی اینجور خوشحالی کنیم .نگاهی به اسلحه توی دستم انداختم .عذاب وجدان ثانیه ای ولم نمی کرد.با اینکه حتی یه تیر هم از اسلحه ی من شلیک نشده اما حس میکنم میتونستم جلوشون رو بگیرم تا اینجور نشه اما کاری نکردم . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.عذاب وجدان... پ.ن.محمد و رسول شلیک نکردن🙂 پ.ن.ناراحتی رسول و غم محمد💔 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
اینم یه پارت هدیه خدمت شما برگشتم نظرات رو ببینم 😉😉😉