eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵۹ رسول: اسلحه رو روی سر محمد گذاشت .یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد . ب
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ رسول: دستم رو توی دستاش گرفت.دستای من یخ بود یا محمد؟نمیدونم اما هرچی بود دستای گرم و سردمون تضاد خاصی رو اینجا کرده بود .آروم آروم حس خستگی توی بدنم پیچید .سرم رو روی شونه ی محمد گذاشتم و چشام رو بستم .انگار منتظر بودم چشام بسته بشه که بخوابم .همون موقع چشام گرم شد و به خواب رفتم. محمد: خیره شدم به چهره رنگ پریده اش .این چند روز که اومدیم خیلی سختی کشید .بهش گفتم نباید بیاد اما گوش نداد .یادم افتاد به سرم .دستم رو به سرم زدم که با خیسی خون مواجه شدم .آروم سر رسول رو روی پشتی گذاشتم و خودم بلند شدم .دستمالی برداشتم و خون رو پاک کردم .نگاهم به گوشی خورد .به طرفش رفتم و شماره ی محسن رو گرفتم .باید از حال داوود باخبر بشم .کنار گوشم گذاشتم و منتظر جواب شدم .صدای بوق توی گوشم پیچید .حدودا چهار تا بوق خورد که صدای محسن توی گوشم پیچید . (محتوای تماس) محمد:سلام محسن . محسن: سلام محمد جان .خوبی؟ محمد: ممنون .داوود بهوش اومد؟ محسن: آره. به رسول گفتم بهت نگفته؟ محمد: خداروشکر .نه نگفته .یه ماجرایی پیش اومد که بعدا میگم اما خب نتونست بگه .میشه گوشی رو بدی به داوود ؟ محسن: باشه صبر کن .تازه بردنش بخش . محمد: باشه ای گفتم که همون موقع صدای ضعیف و اروم داوود به گوشم خورد .لب زدم: سلام دهقان فداکار .دوباره چیکار کردی؟؟ داوود : با صدای آقا محمد انگار بهم انرژی داده باشن لبخند محوی زدم و گفتم: سلام اقا .من کاری نکردم ایندفعه تیر خودش اومد. گفت دوسم داره برا همین بهم خورد ‌. محمد: به به میبینم تیر خوردی بانمک شدی .اگه اینجوریه بگم یکی هم به رسول بخوره تا یکم بامزه بشه .بعد دوتایی بیاین سایت منو دق بدید . داوود: چشم. محمد: چی چشم؟ داوود : اینکه بیایم سایت و ... محمد: اِ .که اینطور باشه . داوود: آقا رسول هست؟ محمد: آره اما خوابیده . داوود: آهان باشه .سلام برسونید بهش . محمد: چشم .اجازه میدی برم؟؟ داوود : اجازه ماهم دست شماس . محمد: مراقب خودت باش دهقان .من میخوام وقتی برگشتم سالم باشی 🙂😉 داوود : چشم .شما هم مراقب باشید . محمد: چشم .من دیگه برم. خواستم فقط ببینم حالت چطوره. خداحافظ. داوود : خدانگهدار. محمد: تماس رو قطع کردم و نگاهی به رسول انداختم .داشت سعی میکرد چشماش رو باز کنه .آروم کنارش نشستم که با دیدنم لب زد . رسول: آقا با داوود حرف میزدید؟؟ محمد: آره. نگران نباش حالش خوبه رسول: میشه زنگ بزنید منم باهاش حرف بزنم؟لطفا . محمد: اینقدر حرفش رو مظلومانه زد که جای حرف دیگه ای برام نزاشت و باشه ای گفتم ‌دوباره شماره ی محسن رو گرفتم و کنار گوشم گذاشتم .صدای محسن به گوشم رسید. (محتوای تماس) محسن: جانم . محمد: سلام .ببخشید دوباره زنگ زدم . محسن: سلام‌.نه بابا اشکال نداره .جانم. محمد: راستش رسول بیدار شد .گفت میخواد با داوود حرف بزنه .میشه گوشی رو بدی بهش . محسن : باشه صبر کن یه لحظه. داوود: الو . محمد: سلام داوود جان .رسول میخواد باهات حرف بزنه . داوود: سلام .باشه لطفا گوشی رو بدید بهش 🥺 رسول: ا..لو..داوود 🥺 داوود: جان داوود .جانم داداش . رسول: سلام .تو دوباره دهقان بازی در آوردی؟مگه نگفتم مراقب خودت باش .(با بغض ) داوود: سلام داداشم .ببخشید دیگه مراقبم. رسول: دلم برات تنگ شده . داوود: منم همینطور .زود بیا پیشمون . رسول:چشم انشاالله .حامد هست؟ داوود: آره صبر کن یه لحظه . حامد: الو . رسول: سلام داداش حامد . حامد: رسول خودتی؟؟پس چرا زنگ نمیزدی این چند روز؟؟🥺 رسول: آره خودمم .ببخشید نمیتونستیم ریسک کنیم و زنگ بزنیم . حامد: اشکال نداره .حالتون خوبه؟ رسول: آره خوبیم. شما خوبید؟بچه ها و کیان و بقیه خوبن؟ حامد: آره همه خوبن .نگران تو بودن فقط . رسول: نگاهی به محمد انداختم و با لبخند محوی گفتم:احتمالا جای گروگان هارو پیدا کردیم .یکم مونده فقط تا برگردیم . حامد: خداروشکر .موفق باشید . رسول :ممنون .خب دیگه برم کاری نداری؟ حامد: نه داداش .خداحافظ. رسول: خدانگهدار . رسول : تلفن رو قطع کردم و دست اقا محمد دادم .ازم گرفت و گفت . محمد:میبینم که با رفیقات حرف زدی حالت خوب شده؟ رسول: خنده صدا داری کردم و گفتم:آره دیگه. رفیق به درد این روزا میخوره . محمد: تلفن رو گرفتم و همون طور که بلند میشدم لب زدم: بله شما درست میگی .حالا هم یکم استراحت کن که باید عصر بریم ببینیم مکانی که گفتی درسته یا نه . رسول: چشم . رسول: دراز کشیدم و خوابیدم .این خواب برام خیلی خوبه .بعد از یه خطر که احتمال مرگم توش بود با رفیقام حرف زدم .حالا که صداشون رو شنیدم و دلتنگیم برطرف شد دیگه خطر برام معنی نداره .حالا دیگه تنها فکرم باید نجات این ادمای بی گناه باشه .همین... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.تضاد🖤❤️ پ.ن.مراقب خودت باش :) پ.ن.حرف هاشون 🙂 پ.ن.رفیق به درد این روزا میخوره 😉 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
اینم پارت هدیه که برای تولدم قرار بود بدم😁
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از همتون ممنونم بابت تبریک های زیباتون🥺❤️ امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم 🙃
ای کاش بود و دوباره در مناظره میگفت : آقایان ، ما در محضر خدا هستیم...💔
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۶۰ رسول: دستم رو توی دستاش گرفت.دستای من یخ بود یا محمد؟نمیدونم اما
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ فرشید: به همراه سعید رفتیم و چند تا کمپوت خریدیم برای داوود .سعیدم که توی اون موقعیت راحت نشسته بود توی ماشین و منو فرستاده بود خرید هارو انجام بدم .بعد از حساب کردن خرید ها به طرف ماشین رفتم و در عقب رو باز کردم .خرید هارو گذاشتم و در رو بستم و خودم جلو نشستم . سعید بعد از نیم نگاهی گفت. سعید:بریم؟ فرشید:نه پس بمونیم یکم اینجا رو ببینیم😐خب آره دیگه . سعید:حالا خواستم یه چیزی گفته باشم چیزی نمیشه اگر مثل محمد ادم رو ضایع نکنی .البته محمد خیلی خوب بلده رسول رو ضایع کنه😁 فرشید: لبخندی روی صورتم نقش بست و اروم گفتم:دلم براشون تنگ شده .ای کاش زودتر بیان . سعید: اهوم .خداکنه زودتر تموم بشه این پرونده . راوی: دلتنگی امانشان نمی داد. در ایران همگی دلتنگشان بودند .از داوود که با حالی خراب در بیمارستان بود تا محسن که در نبود محمد فرمانده اصلی پرونده شده بود و حتی برای بچه های تیم محمد هم عزیز بود و دوستش داشتند و در کیلومتر ها آن طرف تر در عربستان. دلتنگی محمد و رسول طرفی و دلتنگی معراج برای نامزدش نیز یک طرف . فرشید و سعید به بیمارستان رسیدند و بعد از برداشتن کمپوت ها از داخل ماشین وارد بخش شدند و وارد اتاق داوود شدند .به دستور محسن اتاقی اختصاصی برای داوود گرفته بودند تا خطری اورا تهدید نکند. در زدند و وارد شدند .همه ی بچه ها کنار داوود بودند و داوود نیز با لبخند محوی اما با صورتی که بی حالی درونش موج میزد به آنها نگاه میکرد .بعد از سلام و احوالپرسی سعید کمپوت هارا روی میز کنار تخت گذاشت و خود کنار داوود ایستاد و آرام بغلش کرد .آرامش به هر دونفرشان القا شده بود .آرام از آغوش یکدیگر بیرون آمدند و فرشید هم نیز همین کار را انجام داد .سعید کنار ایستاد و با حالت دست به سینه شروع به صحبت کرد . سعید:خب آقا داوود حالت خوبه؟خیلی خوب ما رو نگران کردی 😉 داوود: خداروشکر خوبم . محسن:بچه ها باید برگردیم اداره .دونفرتون بمونید پیش داوود و بقیه هم باید بریم . کیان:من و حامد هم زمان باهم گفتیم :من میمونم . با تعجب نگاهی به همدیگه کردیم و یکدفعه لبخند روی صورتمون نشست ‌بچه ها هم با خنده بهمون خیره بودن . داوود: آقا لازم نیست کسی بمونه .منم الان دکتر بیاد میگم مرخصم بکنه . محسن: به گوشم بخوره حرفی از مرخص شدن به دکتر زدی توبیخ میشی داوود .باید تا وقتی که دکتر گفته بیمارستان بمونی . داوود: اما آقا من حالم خوبه . محسن: اینو دکتر میگه نه تو .در ضمن خوبه تیر خوردی. خوبه دکتر گفته بود اگه بهوش نیای میری کما بعد حالا میگی حالم خوبه؟؟ داوود: ببخشید 😔 محسن: آروم رفتم کنار داوود و بغلش کردم و کنار گوشش گفتم:اینارو نگفتم که بگی ببخشید. گفتم که بدونی نگرانت هستیم .برامون مهمی پس کاری نکن که دوباره نگران بشیم . داوود: لبخند بی اراده ای روی صورتم نشست و لب زدم:چشم :) محسن: بی بلا .به طرف بچه ها برگشتم و گفتم:خب بریم دیگه .حامد و کیان شما هم حواستون باشه .این آقا داوود قاچاقی زنده هست 😁😉 داوود: اِ اقا😂 محسن: مگه دروغ میگم🤨😁 داوود: با خنده لب زدم:نه درست میگید. محسن: حواستون باشه بچه ها . حامد و کیان:چشم. کیان:آقا محسن و بچه ها خداحافظی کردن و رفتن .حامد روی صندلی کنار تخت داوود نشست .داوود هم همونطور نشسته بود .آروم بهش کمک کردم که دراز بکشه تا جای زخمش درد نگیره .کمپوت رو توی ظرف ریختم و یکی دادم به حامد که با لبخند تشکر کرد و خودمم کنار داوود نشستم .با لبخند مرموزی بهش نگاه کردم و گفتم:دهنت رو وا کن که هواپیما داره میاد 😁 داوود: نمیخوام .من کمپوت دوست ندارم ‌ حامد: چه دوست داشته باشی چه نه باید بخوری آقا داوود . داوود: مگه زوریه؟بدم میاد از کمپوت. کیان:حامد بیا دهنشو باز کن که به خوردش بدیم😁 حامد:از جام بلند شدم و کنار داوود نشستم. با خنده خیره شد بهم و لب زد داوود: حامد توروخدا نکن .بابا من کمپوت نمی‌خورم. کیان:خب چی میخوای؟ داوود: چشام رو ریز کردم و لب زدم: هندونه😋😁 کیان:فعلا هندونه نداریم پس همین میمونه .میخوری یا به زور به خوردت بدیم؟ داوود: میخورم بابا. چرا زور اخه😬 حامد: آفرین. حالا شد . رفتم نشستم روی صندلی خیره شدم به داوود که داشت به زور از کمپوت میخورد و چهره اش رو در هم کرده بود .خنده ام گرفته بود اما سعی کردم نخندم چون با حال الانش قابلیت چیز گفتن بهم رو هم داشت 😂 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.هندونه🍉 پ.ن.معراج نامزد داره🙃 پ.ن.حرف های محسن و داوود 😁 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
اینم یه پارت هدیه به مناسبت تولد دختر خوش ذوقمون😉 مبینا خانم
بریم یه چند تا فعالیت کوچیک داشته باشیم بعد مدت ها؟؟😉