eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۱ داوود: حس کردم نمیتونم دیگه روی پاهام به ایستم. با زانو روی زمین فرود اومدم. هر کس اونجا بود داشت با ناراحتی به ما که گریه میکردیم نگاه میکرد اما هیچ کدوم از قلب شکستمون خبر نداشتن . خبر نداشتن که داداشمون دیگه نمیتونه راه بره .خبر نداشتن ما رو فراموش کرده .خبر نداشتن قلبش بدتر از قبل شده .خبر نداشتن ریه هاش وضعیت خوبی نداره💔 از هیچ کدوم خبر نداشتن. فقط به خاطر گریه هامون غمگین میشدن و با ترحم بهمون نگاه میکردن . ما ترحم نمیخوایم .ما فقط میخوایم خدا بهمون نگاه بکنه .ببینه که حالمون به خاطر برادرمون بده😭 محمد: حال بچه ها بد بود .بدتر از همه داوود و حامد بودن .به سمت حامد که به دیوار تکیه داده بود و نشسته بود رفتم .سرش روی پاهاش بود و صدای هق هق گریه هاش رو خفه میکرد . دستم رو روی دستش گذاشتم . سرش رو بلند کرد و با صدای گرفته ای که به خاطر گریه بیش از حد بود شروع به صحبت کرد . حامد : آقا محمد شما بگو چیکار کنم؟ آقا رسول و بابام تنها دارایی های من هستن. اقا بابام رسول رو مثل پسرش میدونه.اقا رسول داداشمه . اما حالا داداشم منو یادش نیست. حالا داداشم نمیتونه راه بره .آقا محمد بگو چیکار کنم . جواب این دل بی صاحابم رو چی بدم .بگم وقتی داداش صداش میکنم دلم میخواد بگه جانم اما حتی نمی دونه من کی هستم؟😭 بگم دیگه نمیتونیم مثل قدیم با هم مسابقه بزاریم ؟😭بگم هر دفعه اون زودتر از من به مقصد میرسید و برنده میشد دیگه نمیتونه حتی یه قدم برداره؟🥺چی بگم به این قلبم💔😭 محمد: حامد جان خدا خودش رسول رو چندین بار به ما برگردونده. آخرین بار حتی رفت سرد خونه اما خدا خواست و برگشت .همون خدایی که رسول رو به ما داد خودش میتونه غیر ممکن رو ممکن کنه . همون خدا میتونه کاری کنه که رسول همه ی ما رو به یاد بیاره. همون خدای مهربون میتونه کاری کنه که رسولی که دکتر گفت دیگه نمیتونه هیچ وقت قدم برداره خیلی زود خوب بشه .خودش میتونه .کارا رو بسپار به خودش . نمیگم ناراحت نباش .نه .چون میدونم همچین چیزی امکان نداره .میدونم رسول برامون عزیزه و نمیتونیم همچین چیزی رو قبول کنیم که اون ما رو به یاد نیاره و نتونه راه بره اما بدون همش خواست خداست .اگر اون بخواد مثل همه ی این مدت که کمک کرد و حتی توی سرد خونه زنده شد میتونه کاری کنه که هم ما رو به یاد بیاره و هم روی پاهای خودش راه بره .فقط از خدا بخواه .خدا خودش میدونه چطور جوابت رو بده🥺🖤 داوود: آقا محمد..میخوام ..برم پیش رسول..میشه؟ 🥺 محمد: فکر کنم دکتر اجازه بده بریم پیشش. بزار اجازه بگیرم . داوود: باشه .ممنون😔 محمد: به سمت اتاق دکتر رفتم و وارد شدم .با دیدن من بلند شد و به طرفم اومد و شروع به صحبت کرد. دکتر : خوب شد اومدید .داروهای رسول رو نوشتم. برای فراموشی هم دارو میدم حتما سر موقع استفاده کنه .انشاالله کمک میکنه بهش که زودتر خاطرات رو به یاد بیاره. محمد: ممنون دکتر . دکتر: خواهش میکنم .در ضمن پاهاش رو هم خودش هنوز نفهمیده بود .یه دکتر بهتون معرفی میکنم یه سر بهش بزنید .معاینه بکنه رسول رو بهتره .شاید بتونه کمک کنه تا حس پاهاش برگرده . محمد: باشه .خیلی ممنون دکتر .میشه بریم پیشش؟ دکتر: آره اشکال نداره .فقط خسته اش نکنید و بهش فشار نیارید .🙂 محمد: باشه .چشم.با اجازه . دکتر: به سلامت . محمد: به طرف داوود رفتم و دستش رو گرفتم و بلندش کردم. امیر علی هم به سمت حامد رفت و کمکش کرد .خوشحالم که بچه ها با اینکه حال خودشون هم خوب نیست اما باز هم پشت هم هستن🙂 آروم در رو باز کردم و داخل شدیم .چشماش بسته بود و ماسک اکسیژن روی صورتش بود .به طرفش رفتم و بوسه ای روی پیشونی اش که باند پیچی شده بود و موهاش روش ریخته شده بود زدم . پلک هاش تکون خورد و آروم آروم چشماش رو باز کرد . پ.ن. همش خواست خداست🥺 پ.ن. خوشحاله که با اینکه حالشون بده اما پشت هم هستن💔 https://eitaa.com/romanFms
پارت عیدی تقدیم به شما رفقا. ولادت حضرت علی اکبر و روز جوان رو بهتون تبریک میگم ❤️❤️❤️ نظرات فراموش نشه رفقا😉😉
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۲ رسول: با حس سنگینی چیزی روی پیشونیم چشام رو باز کردم .همونایی که پشت شیشه بودن حالا کنارم ایستادن‌. چهرشون آشنا بود اما نمیتونستم به یاد بیارم که کی هستن . چهره ی یکیشون که بهش میخورد حدودا از همه بزرگتر باشه(منظور محمد هست ) آرامش خاصی داشت .آرامشی که حتی با نگاه کردن بهش میتونی ازش استفاده کنی .تک تک چهره هارو نگاه کردم .یکی از اون پسر ها که حدودا همسن خودم بود بهم خیره بود و اشک میریخت( منظور حامد هست) . با اینکه نمیدونستم کیه اما اصلا دوست نداشتم گریه‌هاش رو ببینم . گریه هاش یجورایی قلبم رو به درد می آورد حس بدی بهم میداد . هیچ کدوم حرفی نمی زدن و با چشمایی که میتونستم اشک رو توش ببینم بهم خیره بودن . ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم .خجالت میکشیدم که جلوشون دراز کشیده باشم برای همین خواستم بلند بشم .اما هرچی سعی کردم پاهام رو تکون بدم نتونستم .ابروهام توی هم رفت و به اون آقایی که بزرگتر بود(محمد ) نگاه کردم و گفتم: ا..اقا ..ببخشید ..چرا ..من نمیتونم پاهام رو تکون بدم؟🤨 چرا اصلا پاهام رو حس نمیکنم ؟ محمد:آروم باش پسر .چیزی نیست .زود خوب میشی .تو آروم باش. دراز بکش و استراحت کن . رسول: م..من ..فلج شدم؟ 🥺 محد: زود خوب میشی رسول .چیزی نیست . رسول: ا..اقا ..من ..نمیتونم پاهام رو حس کنم .یعنی چی؟ حامد: دیگه نمیتونستم اون صحنه رو ببینم و همون طور نگاه کنم .سریع به طرف در رفتم و بازش کردم و از اتاق خارج شدم .اینجا که دیگه کسی نیست پس میتونم خودم رو راحت خالی کنم.ای کاش هیچ وقت سهیل وجود نداشت .💔 کاش هیچ وقت نمی دیدیمش . کاش هیچ وقت این اتفاقات نمیوفتاد .🥺 صدای در بلند شد .فرشید اومد و کنارم نشست . سرم رو روی شونه اش گذاشتم و چشمام رو بستم . با صداش به خودم اومدم که داشت باهام صحبت میکرد . فرشید: نمیخوای بیای پیشش؟ 😔 حامد: نمیتونم تو این شرایط ببینمش.باورم نمیشه داداشم منو یادش نیست .💔 باورم نمیشه که دیگه نمیتونه راه بره🥺 فرشید تو بگو چیکار کنم ؟ تو بگو به کی بگم درد دلمو؟🥺💔 فرشید: به نظرم بیا و برای رسول حرفت رو بگو .شاید کمکی کرد و حافظه اش برگشت 🙂 حامد: بقیه دارن چیکار میکنن؟ فرشید : دارن باهاش حرف میزنن و خاطره تعریف میکنند .تو هم بلند شو .تو که ضعیف نبودی حامد . حامد: غم اتفاقاتی که برای رسول افتاده ضعیفم کرده 🖤 فرشید: بلند شو پسر .یه یاعلی بگو و همه چی رو به خدا بسپار .همون طور که منم سپردم به خودش .چون میدونم بهترین هارو برامون انجام میده 🙂 حامد: درسته .میسپارم به خدا .میسپارم بهش و ازش میخوام برای چندمین بار بهم کمک کنه .ازش میخوام امیدم و نا امید نکنه💔 پ.ن. رسول هم فهمید 🖤 پ.ن. حال بد حامد و حرف هاش💔 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫 https://nazarbazi.timefriend.net/17018722184011 💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫 نظرتون درمورد رمان 💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا