💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫
https://nazarbazi.timefriend.net/17018722184011
💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫
نظرتون درمورد رمان
💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۰۳
داوود: با دیدنش قلبم به درد میومد . دیدنش در اون حال برام آزار دهنده بود . آقا محمد و آقا محسن همه رو بهش معرفی کردن و داشتن خاطرات گذشته رو براش می گفتن و اونم با هر کلمه ای که می گفتن با تعجب نگاه میکرد . با جمله ای که گفت نمیدونستم بخندم یا گریه کنم .
رسول: واقعا؟ باورم نمیشه .یعنی من مامور امنیتی هستم ؟😳
محمد: آره. تعجب کردی؟
رسول: ا..اره .آخه فکر نمیکردم همچین شغل مهمی داشته باشم.😐
داوود: خندم گرفته بود .باورش نمی شد که مامور امنیتی باشه .ولی با به یاد آوردن اینکه همین رسول دیگه نمیتونه راه بره و ما رو فراموش کرده بغض توی گلوم گیر میکرد و راه نفس کشیدن رو برام تنگ میکرد 🥺
کیان: داشتم به رسول نگاه میکردم.با باندی که دور سرش بسته شده بود و موهاش که روی اون ریخته شده بود شبیه بچه های تُخس شده بود .ای کاش حالش خوب بود .اونوقت میدونستم باهاش چه شوخی ای بکنم🥺 در باز شد و فرشید به همراه حامد داخل شدند .حامد اروم به سمت تخت رسول رفت و کنار آقا محمد ایستاد و با چشمایی که بغض توش مشخص بود به رسول نگاه کرد .
حامد: دلم برای چشماش تنگ شده بود .دلم برای صداش تنگ شده بود .حتی دلم برای خودش تنگ شده 💔 آروم به سمتش رفتم و بغلش کردم .آرامش بهم تزریق شد .این پسر حتی با حال بدش هم کوه انرژی و آرامش بود . دم گوشش گفتم: باور کنم که فراموشم کردی؟🥺
رسول: من شما رو نمیشناسم 💔 به خدا نمیشناسمتون 😔
حامد: باشه .بغض نکن .همینجوری مظلوم هستی اینجوری بدتر هم میشی 🥺
رسول: میشه بگید اسمتون چیه؟
حامد: با حرفش تیر خلاص رو به قلبم زد 💔 صدای تکه تکه شدن قلبم رو شنیدم اما بازم نباید تسلیم شد .با صدای لرزون گفتم: حامد . تو بگو داداش حامد. این جوری بهتره...
رسول: داداش حامد 🙂اسم قشنگی داری :)
حامد: دلم برای این کلمه تنگ شده بود. خوشحالم که بازم بهم گفتی داداش .هر چند منو مثل قبل نمی شناسی اما همین هم خودش خیلی خوبه .این که این جمله رو از زبون تو بشنوم حالم رو خیلی خوب میکنه🥺❤️دلم برای خنده هایت چشم هایت بودنت کنارم گرمای دستانت و برای وجودت تنگ شده بود❤️:)
رسول: میشه یکم خاطراتمون رو تعریف کنید ؟ میخوام بدونم قبلا چه اتفاقاتی افتاده . اون موقع که میتونستم راه برم و همه چیز رو به خاطر داشتم😔🖤
حامد: باشه داداشم .چشم . کنارش نشستم و دستش رو میون دستام گرفتم و شروع کردم به گفتن خاطرات .خاطرات خوب و بدی که در هر صورت باهم بودیم .خاطرات گذشته که با یه سری از اونها لبخند روی لب هامون میومد و با بعضی هاشون بغض میکردیم 🥺🖤
پ.ن.دلم برای
خنده هایت
چشم هایت
بودنت کنارم
گرمای دستانت
و برای وجودت
تنگ شده بود❤️:)
https://eitaa.com/romanFms
25.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱۰۳ 🥺💔
پیشنهاد دانلود 🙂
#ارسالی_اعضا
رفقا من برای تایپ رمان نیاز به انرژی دارم ❤️
نظرات و انرژی فراموش نشه 🙃🙃
رفقا یه نظر ازتون میخوام .لطفا همه نظرتون رو بگید. انشاالله بعد از این رمان از نظر شما رمان جدید با موضوع دیگه ای نوشته بشه یا فصل دوم رمان آغوش امن برادر ؟🙃
لطفا همه نظرتون رو بگید ❤️