eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۴ رسول: سرم درد گرفته بود از این همه هجوم خاطرات.تصاویری که توی ذهنم میومد چیز دیگه ای رو نشون میده .چیزهایی که هیچ کدوم رو حامد یا بقیه بهم نگفتن.خاطراتی که درد داره .توی ذهنم عبور میکنند و یک جا نمی ایستند.یکی داره کتکمون میزنه .شلاق هایی که روی بدنم میخورد .حامد که سرش رو توی آب کردند .اسید که روی دست آقا محمد ریخته بود .صدای شلیک گلوله .صدای فریاد کسی که صداش شبیه همون پسر که اسمش داوود بود هست ‌. کسی به اسم سهیل . یه نفر که با خشم هولم داده به سمت دیوار .سرم به دیوار برخورد کرده . صدای شلیک دوباره .درد کمر. سرفه های وحشتناک .شوکر .درد قلب .سرم که به سنگ برخورد کرد .باز هم درد .سنگ مزار یه نفر .یه پسر که انگار خیلی برام عزیزه .مثل برادر .یه تصادف . یه تیر که توی بهشت زهرا به یه نفر خورده .سقوط اون شخص روی زمین .همه صداش میکردن رسول .دقیقا اسم من . صدای گریه حامد .صدای بغض دار محمد .صدای نگران بقیه 🥺💔 این خاطرات چی هستن؟ اینا چیه؟ سرم از این افکار به درد اومده بود .خیلی وحشتناک. دیگه نتونستم تحمل کنم و دستم به سمت سرم رفت و محکم فشارش دادم .چشمام رو محکم فشردم . با اینکه چشمام بسته بود اما میتونستم هول شدن بقیه رو حس کنم .نمیدونم چقدر با درد کنار اومدم که در آخر سوزشی توی دستم حس کردم و فهمیدم که سرم به دستم وصل شده و چشمام روی هم رفت🖤 محمد: چشماش رو بست و دستش رو به طرف سرش برد. یه لحظه چشماش رو باز کرد .همون یک لحظه کافی بود برای دیدن چشماش که به رنگ خون در اومده بود . سریع دکتر رو صدا کردیم . اومد و سرم رو عوض کرد و یه دارو توش تزریق کرد .رسول به خواب رفته بود .دکتر بعد از چک کردن وضعیتش شروع به صحبت کرد . دکتر: اینطور که مشخصه بهش فشار اومده .بهتون گفته بودم نباید خیلی فشار بهش وارد بشه .الان هم خداروشکر خوابیده .بهش کمک کنید تا خاطرات رو به یاد بیاره .اینطور که گفته بود بهم چهره شما ها براش آشنا هست اما نمی دونه کی هستید .این یعنی اون میتونه خیلی زود حافظه اش رو بدست بیاره .چون با چهره شما آشنا هست 🙂 حالا هم بهتره اجازه بدید استراحت کنه . تا چند ساعت آینده به بخش منتقل میشه .بعدش میتونید دوباره بیاید پیشش .🙂 محمد: باشه ممنونم ازتون . ☺️ پ.ن. هجوم خاطرات به مغزش 💔 پ.ن. خاطرات درد آور 🖤 پ.ن. بهش فشار وارد شده😔 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫 https://nazarbazi.timefriend.net/17018722184011 💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫 نظرتون درمورد رمان 💫☘️💫☘️💫☘️💫☘️💫
آیا کسی منتظر پارت سرنوشت ساز رمانمون هست؟؟؟🙃🙃 نظرات زیاد بشه ارسال میکنم😉😉😉 نطراتتون رو در پیوی ارسال کنید .الان متاسفانه دسترسی به ناشناس ندارم @Mahdis_1388_00 ایدی 🙂
پس کسی پارت نمیخواد 🤨🤨🤨🤨
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۵ رسول: صدای فریاد .صدای همهمه .رسول گفتن های یه نفر .شوخی . ماست نمکی. تولد .انگشتر .شلاق . شهادت . گریه . یه نفر به اسم مهدی .دلتنگی .صدای تیر و... بازم همون خاطرات .همون خاطرات توی ذهنم تداعی میشد . با درد چشمام رو باز کردم .ایندفعه توی یه اتاق دیگه بودم.دستگاه هایی که اون موقع اونجا بودن دیگه اینجا نبودن .نگاهی به دور تا دور اتاق کردم .با چیزی که یادم اومد ذهنم درگیرش شد . سهیل .سهیل کیه؟ چرا اسمش توی همه ی خاطراتم هست؟ مهدی کیه؟ چرا اسمش اینقدر برام ارامبخش هست ؟💔 اینا کین؟ چرا هیچ کدوم از اون خاطرات رو حامد و آقا محمد تعریف نکردن؟ چرا خاطرات شاد رو گفتن فقط؟ این خاطرات چه معنی ای میده . در باز شد و دوباره همه ی اون افراد داخل شدن . کنارم اومدن و حالم رو پرسیدن.رو کردم سمت حامد و گفتم: شما . میدونی س..سهیل کیه. حامد: چ..چی؟ تو یادت اومده؟ رسول: اره .یعنی نه .نمیدونم .یه سری خاطرات همش توی ذهنم هست .چیزای عجیب . خیلی عجیب .افرادی که نمیدونم کی هستن. محمد: اون چه خاطراتی هست؟🖤 رسول: نمیدونم .شکنجه .صدای فریاد کسی که اسم منو صدا میزد . تولد ‌. انگشتر .تیر .صدای گریه . یه سنگ قبر . گل رز ابی . یکی که صداش خیلی اشناس . یکی که داداش صدام میزنه .یکی به اسم مهدی . نمیدونم کیه . شوکر .شهادت . تصادف .یکی به اسم سهیل ‌.چرا هیچ کدوم از اینارو برام تعریف نکردین؟🥺 حامد: د..داره..یادت ..میاد .رسول توروخدا سعی کن .خواهش میکنم بازم فکر کن 😢 رسول: م..من ..برادر داشتم؟؟ آره. م.مهدی برادر من بوده🥺💔 م..محمد ...تو ..تو فرمانده من بودی.اره؟ 🥺 محمد: ا..اره .رسول داره یادت میاد. تورو خدا بازم سعی کن .داره خاطراتت یادت میاد رسول . حامد: داداش رسول😭💔 داره یادت میاد . محسن: سعید سریع دکترش رو خبر کن . سعید : چشم آقا. سریع از اتاق خارج شدم .خوشحال بودم .اشک شوق داشت از چشمام میریخت .سریع به طرف اتاق دکتر رفتم و داخل شدم .دکتر با دیدن من سریع بلند شد و به طرفم اومد و شروع به صحبت کرد . دکتر: چیزی شده؟ سعید: دکتر ..رسول ..خاطرات رو داره یادش میاد .یه سری از خاطرات رو یادش اومده. دکتر: چی ؟ خداروشکر .بهتره بریم پیشش🙂 سعید: سریع با دکتر رفتیم .داخل که شدیم بچه ها داشتن با شک به رسول نگاه میکردن اما حامد و داوود گریه میکردن.البته اون ها هم مثل من اشک شوق می‌ریختند. رسول: سهیل ..ما رو گروگان گرفته بود . اره؟ 🥺 محمد: آره رسول . اره عزیزم :)💔 رسول: آقا محمد اون منو آورد بیرون . تیر رو توی کمرم زد .یادمه .همون موقع که تیر زد کمرم سوخت . افتادم زمین سرم به سنگ هم خورد .اون..اون بهم تیر زد . ا..اقا من فلج شدم😭😭 دکتر: آروم باش آقا رسول .نباید به خودت فشار بیاری .آروم باش . رسول: اون باعث شد این همه شما هم سختی بکشید .اون....با...عث..شد (نقطه ها علامت سرفه است )🖤 دکتر: آروم باش پسر .دارم میگم نباید به خودت فشار بیاری . رسول: نم...تون..م..نف..نفس ..بک...بکشم محمد: رسول حالش خوب نبود .نمیتونست نفس بکشه و رنگ صورتش رو به کبودی میرفت .با ترس صداش میکردیم اما اون فقط سرفه میکرد و توی سینه اش میزد تا شاید راه تنفس باز بشه و بتونه نفس بکشه .دکتر سریع ماسک رو روی صورتش گذاشت .شروع به ماساژ قفسه سینه اش داد و سریع پرستار رو صدا زد ‌.پرستار که اومد بهش گفت تا براش سِرُم بزنه .اونم کاری که دکتر گفت رو انجام داد . رسول هم حالش بهتر شد و به خواب رفت ‌.البته شاید بهتره گفت بیهوش شد .🖤 داوود: هنوز باورم نمیشه .خدای من .ما رو به یاد آورد. رسول منو شناخت .همه ی ما رو یادش اومد. خدایا شکرت .خداروشکر که کمک کردی داداشم حالش خوب بشه 😭😭😭 خدایا ازت ممنونم .😭😭 الان واقعا فهمیدم که وقتی میگن «و تظُنُّ أنها النِّهاية ثم يُصلِحُ الله كلَّ شي‌ء.» و گمان می‌کنی که پایان است، سپس خداوند همه‌چیز را درست می‌کند. یعنی چی 🥺 یعنی خدا خودش کمک میکنه .یعنی خودش هوات رو داره .اون خودش هوای بنده هاش رو داره🥺😭💔 پ.ن. حافظه اش برگشت 🥺 پ.ن.گاهی وقتا خدا یه جوری همه چیز رو میچینه که خودتون باورتون نمیشه که چجوری ردیف شده همچی:))) به این میگن حکمت خدا🙃 https://eitaa.com/romanFms
پارت جدید خدمت شما. نظرات باید برای این پارت زیاد باشه 😁 دیگه پارت هیجانی هست و نظرات و انرژی هم باید بالا باشه 😉
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
خورشیدی‌وزمین‌و‌زمان‌در‌مدارتوست مولای‌من‌بیا‌که‌جهان‌بی‌قرار‌توست..🌸🤍
آرزو‌میکنـم‌تـو‌زندگی‌فقـط‌یه‌بار‌سرِ‌ دوراهـی‌قراربگـیرین اونم‌بیـن‌الحـرمین!💔(((: کـه‌نـدونین‌پیـشِ‌حسیـن‌زانـو‌بزنیـن‌یاعباس!(:
در حال رفتن به گلستان شهدا😉😉