♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۰۵
رسول: صدای فریاد .صدای همهمه .رسول گفتن های یه نفر .شوخی . ماست نمکی. تولد .انگشتر .شلاق . شهادت . گریه . یه نفر به اسم مهدی .دلتنگی .صدای تیر و... بازم همون خاطرات .همون خاطرات توی ذهنم تداعی میشد . با درد چشمام رو باز کردم .ایندفعه توی یه اتاق دیگه بودم.دستگاه هایی که اون موقع اونجا بودن دیگه اینجا نبودن .نگاهی به دور تا دور اتاق کردم .با چیزی که یادم اومد ذهنم درگیرش شد . سهیل .سهیل کیه؟ چرا اسمش توی همه ی خاطراتم هست؟ مهدی کیه؟ چرا اسمش اینقدر برام ارامبخش هست ؟💔 اینا کین؟ چرا هیچ کدوم از اون خاطرات رو حامد و آقا محمد تعریف نکردن؟ چرا خاطرات شاد رو گفتن فقط؟ این خاطرات چه معنی ای میده . در باز شد و دوباره همه ی اون افراد داخل شدن . کنارم اومدن و حالم رو پرسیدن.رو کردم سمت حامد و گفتم: شما . میدونی س..سهیل کیه.
حامد: چ..چی؟ تو یادت اومده؟
رسول: اره .یعنی نه .نمیدونم .یه سری خاطرات همش توی ذهنم هست .چیزای عجیب . خیلی عجیب .افرادی که نمیدونم کی هستن.
محمد: اون چه خاطراتی هست؟🖤
رسول: نمیدونم .شکنجه .صدای فریاد کسی که اسم منو صدا میزد . تولد . انگشتر .تیر .صدای گریه . یه سنگ قبر . گل رز ابی . یکی که صداش خیلی اشناس . یکی که داداش صدام میزنه .یکی به اسم مهدی . نمیدونم کیه . شوکر .شهادت . تصادف .یکی به اسم سهیل .چرا هیچ کدوم از اینارو برام تعریف نکردین؟🥺
حامد: د..داره..یادت ..میاد .رسول توروخدا سعی کن .خواهش میکنم بازم فکر کن 😢
رسول: م..من ..برادر داشتم؟؟ آره. م.مهدی برادر من بوده🥺💔 م..محمد ...تو ..تو فرمانده من بودی.اره؟ 🥺
محمد: ا..اره .رسول داره یادت میاد. تورو خدا بازم سعی کن .داره خاطراتت یادت میاد رسول .
حامد: داداش رسول😭💔 داره یادت میاد .
محسن: سعید سریع دکترش رو خبر کن .
سعید : چشم آقا. سریع از اتاق خارج شدم .خوشحال بودم .اشک شوق داشت از چشمام میریخت .سریع به طرف اتاق دکتر رفتم و داخل شدم .دکتر با دیدن من سریع بلند شد و به طرفم اومد و شروع به صحبت کرد .
دکتر: چیزی شده؟
سعید: دکتر ..رسول ..خاطرات رو داره یادش میاد .یه سری از خاطرات رو یادش اومده.
دکتر: چی ؟ خداروشکر .بهتره بریم پیشش🙂
سعید: سریع با دکتر رفتیم .داخل که شدیم بچه ها داشتن با شک به رسول نگاه میکردن اما حامد و داوود گریه میکردن.البته اون ها هم مثل من اشک شوق میریختند.
رسول: سهیل ..ما رو گروگان گرفته بود . اره؟ 🥺
محمد: آره رسول . اره عزیزم :)💔
رسول: آقا محمد اون منو آورد بیرون . تیر رو توی کمرم زد .یادمه .همون موقع که تیر زد کمرم سوخت . افتادم زمین سرم به سنگ هم خورد .اون..اون بهم تیر زد .
ا..اقا من فلج شدم😭😭
دکتر: آروم باش آقا رسول .نباید به خودت فشار بیاری .آروم باش .
رسول: اون باعث شد این همه شما هم سختی بکشید .اون....با...عث..شد (نقطه ها علامت سرفه است )🖤
دکتر: آروم باش پسر .دارم میگم نباید به خودت فشار بیاری .
رسول: نم...تون..م..نف..نفس ..بک...بکشم
محمد: رسول حالش خوب نبود .نمیتونست نفس بکشه و رنگ صورتش رو به کبودی میرفت .با ترس صداش میکردیم اما اون فقط سرفه میکرد و توی سینه اش میزد تا شاید راه تنفس باز بشه و بتونه نفس بکشه .دکتر سریع ماسک رو روی صورتش گذاشت .شروع به ماساژ قفسه سینه اش داد و سریع پرستار رو صدا زد .پرستار که اومد بهش گفت تا براش سِرُم بزنه .اونم کاری که دکتر گفت رو انجام داد . رسول هم حالش بهتر شد و به خواب رفت .البته شاید بهتره گفت بیهوش شد .🖤
داوود: هنوز باورم نمیشه .خدای من .ما رو به یاد آورد. رسول منو شناخت .همه ی ما رو یادش اومد. خدایا شکرت .خداروشکر که کمک کردی داداشم حالش خوب بشه 😭😭😭 خدایا ازت ممنونم .😭😭
الان واقعا فهمیدم که وقتی میگن «و تظُنُّ أنها النِّهاية ثم يُصلِحُ الله كلَّ شيء.» و گمان میکنی که پایان است، سپس خداوند همهچیز را درست میکند. یعنی چی 🥺 یعنی خدا خودش کمک میکنه .یعنی خودش هوات رو داره .اون خودش هوای بنده هاش رو داره🥺😭💔
پ.ن. حافظه اش برگشت 🥺
پ.ن.گاهی وقتا
خدا یه جوری
همه چیز رو میچینه
که خودتون باورتون نمیشه
که چجوری ردیف شده همچی:)))
به این میگن حکمت خدا🙃
https://eitaa.com/romanFms
پارت جدید خدمت شما.
نظرات باید برای این پارت زیاد باشه 😁
دیگه پارت هیجانی هست و نظرات و انرژی هم باید بالا باشه 😉
آرزومیکنـمتـوزندگیفقـطیهبارسرِ
دوراهـیقراربگـیرین
اونمبیـنالحـرمین!💔(((:
کـهنـدونینپیـشِحسیـنزانـوبزنیـنیاعباس!(:
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۰۶
کیان: همگی بیرون اومدیم .از خوشحالی زیاد نمیدونستم چیکار کنم .به طرف حامد رفتم و محکم بغلش کردم .اروم دم گوشش گفتم: دیدی خدا خودش همه چیز رو درست کرد؟
حامد : آره. خداروشکر یادش اومد .فکر به اینکه شاید سالها نتونه منو به یاد بیاره دیوونه ام میکرد 🥺💔
کیان: حالا خداروشکر حدودا یادش اومده .
حامد: اهوم.خداروشکر🥺
محمد: محسن باورم نمیشه یادش اومد .همه چیز رو یادش اومد🖤
محسن: دیدی خدا خودش هوای بنده هاش رو داره؟ خدا خودش کمک کرد . امیدوارم هر چه زودتر بتونه روی پاهاش هم به ایسته.
محمد: امیدوارم .
محسن: راستی به آقای عبدی خبر دادی ؟
محمد: خبر داشتن که رسول چه اتفاقاتی براش افتاده بود .بهتره بهشون زودتر خبر بدم که حافظه اش رو بدست آورده.
محسن: باشه. الان بهشون خبر بده
محمد: به گوشه ای رفتم و به آقای عبدی زنگ زدم .بعد از توضیح اتفاقاتی که افتاده قرار شد چند تا از بچه هارو به سایت بفرستم تا کمک کنند و تلفن رو قطع کردم .به طرف بچه ها رفتم و رو به امیر علی گفتم : امیر علی تو و معین و سعید و فرشید برید اداره . خودم میمونم کنار رسول .محسن هم میمونه کنار حامد و کیان هم کنار داوود
بچه ها : چشم .
فرشید: آروم به سمت آقا محمد رفتم و گفتم: آقا میشه منم بمونم؟
محمد: نه فرشید .برو اداره .اونجا به کمک شما ها نیاز دارن.
فرشید: پ..پس میشه از حال رسول با خبرم کنید؟ 😔
محمد: باشه فرشید جان . حالا با خیال راحت برو پسر.
فرشید : چشم .خداحافظ
بچه ها: خداحافظ
محمد و محسن: به سلامت
محمد: بچه ها رفتن .با کلی اصرار تونستم داوود رو راضی کنم تا وقتی که رسول بهوش نیومده به اتاقش برگرده و استراحت کنه و اون هم به زور قبول کرد .کیان رو هم فرستادم تا کنارش باشه. حامد هم بخاطر اینکه ضعف کرده بود فشارش افتاده بود .محسن هم اونو برد به اتاقش . بلند شدم و پشت شیشه ایستادم .نگاهم به پلک های بسته اش افتاد .چقدر دلم میخواست الان بیدار باشه تا باهم صحبت بکنیم .هنوز چند دقیقه بیشتر نیست که خوابیده اما دلتنگ صداش شدم 🥺 چقدر این پسر مظلومه. درست مثل مهدی .اونم آروم و مظلوم بود اما به موقع شیطنت هاش رو هم نشون میداد . کاش اون روز این اتفاق برای مهدی نمی افتاد . کاش مهدی الان زنده بود .کاش رسول اینجوری نبود .کاش:)))💔 ببخش مهدی .ببخش نتونستم درست از داداش رسولت مراقبت کنم .ببخش داداشم . مهدی درست بود که سنش از من کمتر بود اما هیچ وقت نتونستم اون رو به چشم یه نیرو ببینم . نه تنها مهدی بلکه همه ی بچه ها .همشون برام مثل برادرن. اما مهدی برام باهمه فرق داشت . انگار یه برادر واقعی بود .الانم رسول همینطوره .خنده هاش .بغض هاش .صحبتش . کاراش. صورتش .همه و همه من رو یاد مهدی میندازه. همش یادآور خاطراتی هست که با مهدی داشتیم . همه و همه برام مثل یه برادر واقعی هست . خدایا ازت ممنونم که بهم داداشم رو برگردوندی. ازت ممنونم که کاری کردی که بازهم من رو به یاد بیاره .ازت میخوام کمک کنی و کاری کنی که بتونه باز هم راه بره .میدونم هیچ کاری نیست که تو نتونی انجامش بدی. پس خودت کمکمون کن .
پ.ن. برادر واقعی💔
پ.ن. خدایا خودت کمکمون کن 🥺🖤
https://eitaa.com/romanFms