🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۳۳ حامد:از ماشین پیاده شدیم .زنگ خونه رو زدم که در باز شد و تک تک د
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۳۴
محمد: توبیخ میشید تا یاد بگیرید بدون هماهنگی کاری نکنید.
نگاهی به رسول انداختم که با لبخند نگاه میکرد.دلم برای لبخندش تنگ شده بود.رو بهش گفتم:آهای استاد به چی میخندی ؟؟
رسول: با حرفای اقا محمد و امیرعلی ناخوداگاه لبخندی زدم که با صدای اقا محمد و حرفی که زد به کل پاک شد.
محمد:با حرفم انگار تازه به خودش اومد که لبخندش جمع شد.سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا به قیافه اش نخندم.
نگاهی به بقیه انداختم.نورا خانم سرش پایین بود و لبخند زده بود.دستم رو توی جیب لباسم کردم و هدیه ای که خریده بودم تا سر فرصت و وقتی حامد و همسرش باهم بودن بدم رو بیرون آوردم و گفتم:نورا خانم.
نورا:با صدای کسی که اسمم رو صدا زد سرم رو بلند کردم که دیدم فرمانده حامد هست.بله ای اروم گفتم که چیزی رو به طرف من و حامد گرفت و گفت.
محمد: این هدیه رو گرفته بودم تا هر وقت شما رو با حامد دیدم بهتون بدم.بفرمایید ناقابله.
نورا: این کارا لازم نبود
حامد: آقا چرا زحمت کشیدید ؟دستتون درد نکنه
محمد:خواهش میکنم.انشاالله که خوشتون بیاد و به خوبی و خوشی استفاده کنید.
نورا: حامد جعبه رو از دست اقا محمد گرفت و به طرف من چرخید.درش رو باز کردیم که با دیدن انگشتری که نگین سبزی داشت و ست بود لبخندی زدم.هیلی قشنگ بود و حکاکی روش به زیبایی تمام بود. هر دو تشکری کردیم و توی دستمون انداختیم.خیلی قشنگ بود .نگاهی به حامد انداختم که لبخندی بهم زد.از جام بلند شدم تا کارا رو بکنم و غذا رو آماده کنم.
داوود:از جام بلند شدم و کنار رسول رفتم.با دیدنم لبخندی زد که منم در جوابش بوسه ای روی پیشونیش زدم .از گوشه دیوار که پشتمون بود برگه رو آورد و روی برگه نوشت.(قلبت که درد نگرفت ؟)
داوود:لبخندی زدم و گفتم:نه خداروشکر من خوبم. البته خوبم اگر رفیقم خوب باشه.
امیرعلی:خوشحال بودم.از اینکه رسول با رفتاراش سعی میکرد حال بقیه رو خوب کنه با اینکه حال خودش هم خوب نبود.
نورا:مشغول آماده کردن غذا شدم.سوپی رو که در اصل مخصوص اقا رسول پختم چون آقاجون گفت نمیتونن غذا بخورن توی ظرف ریختم تا خنک بشه.قرمه سبزی رو هم توی ظرف ریختم و برنج رو هم توی دیس ریختم و حامد رو صدا زدم.
...........
حامد یکم سوپ برای اقا رسول توی ظرف ریخت و خواست خودش بهش بده که اقاداوود زودتر جلو اومد و کاسه رو از دست حامد گرفت.حامد با خنده به اقا داوود نگاه انداخت. اقا داوود هم لبخندی زد و مشغول دادن سوپ به اقا رسول شد.
............
بین غذا خوردن کسی حرفی نزد و فقط صدای قاشق و چنگال ها بود که سکوت خونه رو شکونده بود. غذا که تموم شد همه تشکر کردن و منم در جوابشون نوش جونی گفتم .حامد و دوستش اقا کیان سفره و وسایل رو جمع کردن و بردن.نگاهی به ساعت انداختم. ساعت قرص های اقا رسول بود.حامد رو صدا زدم و گفتم باید قرص های اقا رسول رو بهش بده.در جوابم تشکر کرد و به طرف داروها رفت.منم به آشپزخونه رفتم و گوشه ای ایستادم.نگاهی به انگشتر توی دستم انداختم.خيلی قشنگ بود و در کنار انگشتر حامد به زیبایی می درخشیدن.
........
کم کم همکارای حامد از جاشون بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن.
منم چادر مشکیم رو سرم کردم و رو به حامد لب زدم:من دیگه برم.
حامد:صبر کن شبه خودم میرسونمت.
نورا:لازم نیست بابا بیرونه میاد دنبالم.
حامد:نه میبرمت.آقاجون من میرم نورا رو برسونم .
اقاجون:کجا دخترم؟بمون یکم.
نورا:دستتون درد نکنه آقاجون. باید برم انشاالله بازم میام.
اقاجون:باشه دخترم.خدا به همراهت
نورا: خداحافظ .اقا رسول خدانگهدار
رسول: سری تکون دادم. دلم میخواد مدتی کسی پیشم نباشه.کسی نباشه تا نپرسن خوبی و من مجبور بشم با سر جواب بدم.کسی نباشه تا سلام و خداحافظی نکنه تا منم مجبور نشم سر تکون بدم و هر دفعه بیشتر به یاد بیارم که نمیتونم حرف بزنم.
نورا: از آقاجون و اقا رسول خداحافظی کردم و به همراه حامد سوار ماشین شدیم.حامد هم ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
حامد: چشمام رو از جلو گرفتم و نیم نگاهی به نورا انداختم.خیره بود روی انگشترش.لب زدم:قشنگه مگه نه؟
نورا: سرم رو بلند کردم و به حامد نگاه انداختم.لبخندی زدم و گفتم:در کنار ستش قشنگه.مگه نه؟
حامد:لبخند محوی زدم و همونطور که به خیابون خیره بودم :اوهوم.در کنار ستش قشنگه.
نورا: دستم رو که انگشتر توش بود جلو آوردم و حامد هم جلو آورد.در کنار هم واقعا قشنگ میشد.
حامد:نظرت چیه حالا که بعد مدت ها وقت شده باهم بیرون باشیم یکم توی خیابونا بگردیم؟
نورا:آخه داره دیر میشه .
حامد:اشکال نداره .فقط یه خبر به خانواده ات بده که نگرانت نشن.
نورا: لبخندی زدم :باشه
حامد: دنده رو عوض کردم و فرمون رو چرخوندم.به طرف بام تهران حرکت کردم.
در همون حال هم شروع به صحبت کردم:خب نورا خانم دیگه چه خبر؟
نورا: هیچی خبرا که پیش شماس.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.عاشقانه نورا و حامد 🥲💍
https://eitaa.com/romanFms
30.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت۱۳۴🥲❤️🩹
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
رفقا ازتون میخوام حتما حتما عضو زاپاس باشید تا اگر مشکلی برای کانال پیش اومد ادامه فعالیتمون در زاپاس باشه🥲
https://eitaa.com/romanmfm
بفرمایید اینم لینک زاپاس
پارت های رمان از فصل اول تا اینجای رمان به صورت منظم بدون پیام اضافه ای در کانال زاپاس قرار داره😉
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
کلیپ با حال و هوای پارت۱۳۴🥲❤️🩹
یه قول آماری داشته باشیم ؟؟
آموزش این مدل کلیپ رو در امار ۹۷۵ میزارم😉
سلام.
رفقا امروز قراره جدا از پارت ، فعالیت گاندویی داشته باشم
پس لطفا یکم کمک کنید امارمون بالا بره که منم خوشحال بشم 🥺
پارت ساعت ۲ ارسال میشه 🌱
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۳۴ محمد: توبیخ میشید تا یاد بگیرید بدون هماهنگی کاری نکنید. نگاهی ب
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱۳۵
نورا: هیچی خبرا که پیش شماس.
حامد: من که خبری ندارم .شما چه خبر😁
نورا: دیروز با مامان رفتم لباس عروس هارو دیدم.خیلی ناز بودن حامد 🥲
حامد: به به خیلیم عالی.چیزی پسندیدی؟
نورا:آره اما قرار شد بعدا که سرت خلوت شد و نزدیک عروسی باهم بریم بخریم.
حامد:خیلی خوبه. نورا جان من یه پیشنهاد دارم که اگر دلت بخواد میتونیم انجامش بدیم.
نورا: چه پیشنهادی؟
حامد:اگر بخوای میتونیم به جای اینکه جشن عروسی بگیریم، بریم کربلا .
نورا:و..وا.واقعا؟🥺
حامد : آره عزیزم.نظرت چیه؟
نورا: خیلی خوبه. خوب نیست عالیه😍
حامد:با بقیه هم مشورت میکنیم انشاالله که جشن عروسی تو بین الحرمین بشه😉
نورا:انشاالله.
الان داری کجا میری حامد ؟
حامد:بریم بام تهران.نورا: باشه بریم.
نورا : نزدیکای بام بودیم که حامد ماشین رو نگه داشت.با تعجب نگاهش کردم.لبخندی زد و گفت.
حامد : به بستنی فروشی اشاره کردم و با لبخند گفتم :چی میخوری برات بخرم؟
نورا :با خنده گفتم :هر چی خودت خوردی برا منم بگیر .
حامد:چشم.با اجازه😉
نورا:حامد که رفت منم گوشیم رو در آوردم و بازش کردم.نیم نگاهی به بستنی فروشی انداختم که حامد به همراه فروشنده بیرون اومدن تا براش بستنی رو بده.با دیدنش لبخندی زدم و خیره شدم به صفحه گوشی.داشتم توی کانال ها چرخ میزدم که پیامی برام اومد.از یه شماره ناشناس بود.ابروهام بالا پرید.یعنی کیه؟؟
دوباره نگاهی به مغازه انداختم.حامد داشت پول فروشنده رو میداد. روی پیام زدم.یه عکس بود.بازش کردم .از شانس بدم نت ضعیف بود.
بالاخره باز شد .
با دیدنش جونم به یکباره تموم شد.
انگار یکی دستش رو گذاشته باشه روی گلوم و فشار بده نمیتونستم نفس بکشم.
ضربان قلبم به یکباره به طرز عجیبی بالا رفت.
یه چیزی انگار راه نفس کشیدنم رو بسته بود. بغض بود ؟چی بود مگه که اینحور داغونم کرد.
دستام میلرزید.لرزش بدنم بی اختیار بود .نگاهم به حامد خورد که داشت با لبخند به طرف ماشین میومد.
گوشی از توی دستم افتاد .
نگاهم اما خیره به عکسی بود که هنوز روی صفحه گوشی خودنمایی میکرد .
حامد در رو باز کرد و نشست.
با لبخند خواست حرف بزنه که انگار با دیدن من متعجب شد که در یک لحظه لبخندش از روی صورت پاک شد.با لرزش وحشتناکی که صدام داشت به زور و بد لکنت وحشتناکی لب زدم:ا..ای..این ...چیه؟؟
حامد:بستنی رو که گرفتم از خیابون رد شدم و به طرف ماشین حرکت کردم.داخل ماشین که نشستم خواستم حرفی بزنم که با دیدن چهره رنگ پریده نورا حرفم توی دهنم ماسید.
به شکل عجیبی دستش میلرزید.
چشماش میلرزید و نشون از بغض و اشک میداد.
با لکنت پرسید این چیه .
نگاهم به گوشیش که روی کیف افتاده بود کشیده شد.امکان نداشت. همچین چیزی غیر ممکن بود .
با صدای نورا با شک سرم رو بلند کردم.فریاد زد .
نورا:حامد میگم این چیهههه؟؟؟؟؟
این چه عکسیه؟؟؟
حامد:نمیدونم .نورا به خدا قسم من از هیچی خبر ندارم.
نورا:خبر نداری پس این عکس چیه .
حامد ثابت کن بهم.
بگو دروغه .بگو دارم اشتباه میکنم.😭😭😭
حامد: نورا آروم باش .آروم باش خانمم. به خدا برات توضیح میدم.
این اصلا دروغه.اصلا همین حالا زنگ میزنم اقا محمد باهاش حرف بزنیم.
نورا :خیلی بی معرفتی حامد .خیلی نامردی.
حامد: از ماشین پیاده شد.
بدون مکث در رو باز کردم و پشتش دویدم.صداش میزدم اما محل نمیداد.چادرش رو گرفتم و داد زدم:نورا جون من صبر کن.
بالاخره ایستاد.با چشمای اشکی بهم خیره شد.لب زدم:نورا به خدا...
نزاشت ادامه بدم و با فریاد گفت .
نورا: ازجلوی چشمم دور شو حامد. برو بی معرفت. همه بهم میگفتن عشق بدترین تجربست اما باور نکردم .حالا باور میکنم.حالا میفهمم .آره عشق بدترین تجربست😭خداحافظ عشق گناهکار من🥺💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.داره چه اتفاقی میوفته😥
پ.ن.عشق بدترین تجربست💔
پ.ن.خداحافظ عشق گناهکار من🥀
https://eitaa.com/romanFms
43.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ باحال و هوای پارت ۱۳۵🥀💔
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊