eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
♡بسم رب شهدا♡ ✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿ پارت ۱۰۹ محمد: دکتر از اتاق بیرون اومد و به سمت ما قدم برداشت . روبه روی ما ایستاد و شروع به صحبت کرد . دکتر: خوشبختانه حافظه اش برگشته .خیلی تعجب اور هست که به این زودی خاطرات رو به یاد آورده و این نشون میده که خدا خیلی دوستش داشته .🙂 الان هم خداروشکر حالش بهتره .میتونید برید پیشش و کمی باهاش صحبت کنید تا خاطرات کاملا براش یادآوری بشه محمد: چشم .ممنونم دکتر . دکتر: خواهش میکنم🙂 محمد: خواستیم به همراه حامد و محسن بریم داخل اتاق که یکدفعه چشمم به داوود و کیان افتاد که از ته راهرو به ما نزدیک میشدن. ای خدا .این پسر دوباره کله شق بازی داره در میاره.رفتیم نزدیکشون .سلام کردن که متقابلا بهشون جواب دادیم .رو کردم سمت کیان و گفتم: چرا بدون ویلچر اوردیش؟ کیان: آقا به خدا لجبازی کرد .هر چی گفتم قبول نکرد ☹️ محمد: اِ پس آقا داوود لجباز هم شدن؟ داوود: آقا لجباز که بودم ولی رو نکرده بودم😁 محمد: به به .میبینم داداش رسولتون حافظه اش رو بدست آورده شما هم با نمک شدید🤨 داوود: نه آقا این چه حرفیه 🙃حالا میشه بریم پیش رسول ؟ محمد: بله بفرمائید. کیان: آقا محمد و آقا محسن جلوتر رفتن .ما هم پشت سرشون راه افتادیم .در زدن زدن و داخل شدیم .رسول سرش رو به طرف ما چرخوند .با دیدن ما خوشحال شد و خواست بلند بشه که نتونست .یکدفعه یادش اومد نمیتونه راه بره و لبخندش از روی صورتش محو شد . متوجه بغض بقیه شدم .حتی خودش . درسته خودمم ناراحت شدم اما وظیفه ام به عنوان یه رفیق اینه که غم رفیقم رو کم کنم .به طرفش رفتم و بغلش کردم .آروم دم گوشش گفتم: خوشحالم که برگشتی پیشمون داداش رسول .خوشحالم که ما رو به یاد آوردی 🥺 رسول: منم خوشحالم داداشم 🙂 داوود : اهوم اهوم( نشانه جلب توجه به سمت خود ) احیانا قرار نبود شما هم دیگه این کلمه رو تکرار نکنید🤨 رسول: کدوم کلمه؟ آها. داداش رو منظورته؟ کیان: یه چشمک به رسول زدم که متوجه نیتم شد .لبش رو به دندون گرفت تا از خندش جلوگیری کنه و منم شروع کردم . کیان: رسول داداش منه . پس چرا نباید بهش بگم؟ داوود: هوف😤 کیان حرص منو در نیار پسر . بزار یه روز از دست کارای تو راحت باشیم🙁 رسول: داداش آروم باش لطفا😂 به اعصابت مسلط باش برادر. نترس .تو داداش من باقی میمونی 🙃 داوود: رسول نمیدونی چقدر دلم برای شنیدن این کلمه از زبون تو تنگ شده بود 🥺 خوشحالم که بازم خدا بهم کمک کرد و کاری کرد که داداشم همچین کلمه ای رو دوباره برای من به زبون بیاره🥺💔 رسول: بهت گفته بودم تا ابد پیشت میمونم و هیچ جا نمیرم. دیدی که به قولم عمل کردم🥺 داوود: ولی داشتی میرفتی .داشتی بدقولی میکردی💔 رسول: ولی برگشتم .برگشتم چون بهتون قول داده بودم باهم بمونیم🙂 محمد: حالا حال آقا رسول ما چطوره؟ رسول: اگر فلج شدنم رو و قلب و ریه ام رو فاکتور بگیریم خوبم😁 محمد: انشاالله که خوب تر هم میشی . حالا شما به من بگو ببینم . تو واقعا منو یادت نمیومد یا شوخی میکردی؟ 🤨 رسول: وا آقا محمد .من با برادرام هیچ وقت همچین شوخی ای نمیکنم. محمد: خوشحالم که ما رو به یاد آوردی 🙂 رسول: راستی آقا محمد ، س..سهیل و رضایی چی شدن؟ پ.ن. داداش❤️ توی این یه کلمه هزاران جملات نهفته هست . فقط بدونید نمی تونی هیچ کس رو مثل برادرت پیدا کنی:)💔 پ.ن. سهیل چی شد🖤 https://eitaa.com/romanFms
@Mahdis_1388_00 ایدی نویسنده اصلی جهت تبادل و ارسال نظرات ❤️
فرقی ندارد جمعه یا شنبه فقط برگرد …
در رفت و آمد قدم‌ های بی تفاوت شهر! انگار… آوار می‌ شود بر دلم … اضطراب نبودنت!
یا صاحب الزمان ( عج) درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود
یک گره مانده و با دست تو وا خواهد شد درد ما با مدد عشق دوا خواهد شد
༺ همتا هم نـבارے کـہ … وقت نبوـבنت بـہ בلم وعـבـہ بـבهم شایـב ” مثلش ” را پیـבا کنم !
اللّهم عجّل لولیک الـ؋ـرج پَنـٰاهِ‌‌هَردلِ‌تَنهـٰا‌چـِرا‌نِمـٖے‌آیٖۍ..؛💔
یازـבـہ بار شمرـבیم פּ یکے باز کم است تو کجایے گل نرگس
ـבلبر ما בل ما برـב פּ بـہ ما رخ ننموـב ஜ۩۞۩ஜ جان بـہ لب آمـבو جانان جهان بازنگشت
ﺑﺨﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﻪ :🥺😖😭 ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﻬﻮﯾﻪ ﺍﯼ ﺣﺮﻡ آﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏)، ﻭﻗﺘﯽ  ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺻﺤﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ آﻗﺎ، ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺘﺮﺟﻤﺶ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﻬﺎ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﺒﻨﺪﻥ😳؟؟ ﮔﻔﺖ؛ ﻣﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻻ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻣﺸﮑﻠﻤﻮﻥ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺣﻞ ﺑﺸﻪ. ﮐﻪ ﺩﯾﺪم ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺮاﻭﺍﺗﺸﻮ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭآﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ آﻗﺎ.  ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺘﺮﺟﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺣﺎﻟﺶ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﺷﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ😢 ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ، ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﻠﺞ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺠﺎیی، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺖ:  ﯾﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺭﺿﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻫﻤﺴﺮﺗﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮﺗﻮﻥ رو ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻀﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ، ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﮐﺮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ آﻗﺎﺗﻮﻥ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺟﻔﺖ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ آقا ﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .. ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﻟﺮﺿﺎ. ﺍﮔﻪ ﺍﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮﯼ ﻫﺮ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﮐﭙﯿﺶ ﮐﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﮐﻨﻪ . ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏) ﻣﻦ ﮐﻪ به ﻋﺸﻖ ﭘﺎﺑﻮﺱ ﻣﻮﻻﻡ ﮐﭙﯽ ﮐﺮﺩﻡ اینو به اشتراک بزار و بدون قرار نیست پولی بهت برسه یا خبرخوشی فقط آدمهایی رو الان تو این لحظه یاد خداشون میندازی تا یادشون باشه خدا هست!!! قول میدی اگه خوندی تو هر گروه یا کانال هستی پخش کنی.. معجزه داستانک ه‍ری‍‌ن‍‌ه ی‍‌ک ع‍‌ددص‍‌ل‍‌وات🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا