♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۰
محمد: وقتی که بچه ها اومده بودن که ما رو نجات بدن هر دو کشته شدن.
رسول: چ...چی؟ واقعا کشته شدن😔
محمد: آره. چرا ناراحت شدی؟
حامد: رسول تو واقعا برای اون ناراحت شدی؟ سهیل همونی بود که این همه تو رو اذیت کرد .ما رو اذیت کرد .اون حتی با کاری که انجام داد باعث شد تو فلج بشی . رسول تو حتی مرده بودی ولی توی سرد خونه برگشتی. بعد الان برای مردن اون ناراحتی؟😤
رسول: درسته که اذیتم کرد .درسته که منو بازی داد .درسته پدرش بابام رو شهید کرد .درسته اتفاقات زیادی افتاد که مقصرش سهیل و خانواده اش هستن اما فقط همون چند وقتی که برام مثل یه برادر و رفیق بود و به حرفام گوش میکرد برام بهترین زمان بود .درسته که از همون اول با نقشه به من نزدیک شد اما شاید بهترین دوران برای من همون دوران بود😔💔
داوود: اما حالا تو ما رو داری . ما مثل اون نیستیم .ما همیشه باهات میمونیم🙂
رسول: ازتون ممنونم که پیشم موندید و ازتون معذرت میخوام که به خاطر من و اتفاقاتی که قبلا برای من و خانواده ام افتاده شما هم اذیت شدید و آسیب دیدید😔
محمد: خداروشکر همه اتفاقات بخیر گذشت . حالا یه خبر دارم براتون .
داوود: چه خبری؟
محمد: نه دیگه مشتلق میخوام 🙃
محسن: محمد جان بگو دیگه . دوست داری آدم رو حرص بدی؟😐
محمد : دوست که دارم اما چون میخوام آقا رسولمون رو بیشتر از همه خوشحال کنم میگم بهتون .
رسول: چی شده اقا محمد؟
محمد: با دکتر صحبت کردم .قرار شده اقا حامد فردا مرخص بشه .آقا داوود هم دو روز دیگه مرخصه.به خاطر زخم پات باید بمونی بیمارستان تا مطمئن باشن که حالت خوبه . آقا رسول هم باید سه هفته بیمارستان رو تحمل کنند 😁
رسول: چیییی؟ سه هفتهههه😱من نمیخوام سه هفته بمونم .آقا محمد توروخدا .من اینجا سکته میکنم 😥
محمد: آقا رسول اروم باش برادر .شوخی کردم . دکتر گفته یه هفته بمونی . به خاطر وضعیت قلب و ریه ات و کمرت .چون تیر خوردی.
رسول: مشکل دیگه ای نبود که من داشته باشم ؟ 😐
محمد: چرا بود .تا چند ساعت قبل حافظتون رو هم از دست داده بودید خداروشکر الان اون خوب شده😶
رسول: بله درسته 😬
محسن: خب آقا رسول گل .
رسول: جانم اقا🙂
محسن: از نظر من شما باید توبیخ بشید . محمد جان نظر تو چیه؟
محمد: بله درسته .دو تا توبیخ از طرف هر دو فرمانده .
رسول: ب..برای..چی؟😬 مگه چیکار کردم ؟
محسن: محمد این چی میگه ؟ ما رو سکته داده بعد میگه مگه چیکار کردم .ای خدا 😐 همشون به خودت رفتن😔 فکر میکردم این لااقل خوب باشه . امیدم به این یکی بود که از همتون بدتر از آب در اومد😐
محمد: اومدی تخریب کنی و بری؟😑
محسن: تخریب که کارمه برادر
محمد: بله مشخصه .
داوود: آقا حالا اینارو ول کنید .میخواستید رسول رو توبیخ کنید .
رسول: تو نمی تونی ساکت بشی؟ به تو چه اخه .چرا یادشون انداختی 😬
محمد: آهان راستی .خوب شد گفتی .محسن جان اول شما بگو .
محسن: خب از نظر من این آقا رسول باید یه هفته بعد از این که مرخص شد از بیمارستان ، توی خونه بمونه و استراحت کنه .به نگهبانی هم میسپارم اومدی دم سایت حق تیر دارن که بهت شلیک کنند😁
رسول: ی..یا خدا ا..اقا محسن شما که اینجوری نبودی😬
محسن: منم مثل شما ها اینجوری بودم اما نشون نداده بودم 😌
محمد: خب حالا توبیخ من 😈
رسول: آقا شما دیگه نه .خواهش میکنم🥺
محمد: نه دیگه آقا رسول .توبیخ شما از طرف من اینه که یه بغل هدیه بدی به فرمانده یا بهتره بگم داداشت😉
رسول: آقا محمد . 💔این داداش رسولتون حاظره جونش رو برای داداش محمدش بده🙂
محمد: من نمیخوام جونش رو بده .من داداشم رو سالم میخوام .الانم یه بغل ازش میخوام .
رسول: با کمال میل 🙃
محمد: آروم جلو رفتم و در آغوش گرفتمش . کنار گوشش گفتم:و باز هم من آغوش امن برادرم رو تجربه کردم .🙂
رسول: و باز هم منم آغوش ارامبخش فرمانده و برادرم رو تجربه کردم :)
پ.ن.وقتی یه برادر داری دیگه لازم نیست نگران هیچی تو دنیا باشی🙃
https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۱
محمد: نگاه خیره ام روی چشمای بسته اش بود.چقدر شکسته شده بود .چقدر لای موهای فر مشکیش تار های موی سفید مشخص شده بود. مهدی ببین با رفتنت داداشت رو هم داغون کردی 😔 ببین چیکار کردی با رسول که اینجوری به خاطر یه بغل کردنش به عنوان کسی که به اسم برادر باهاش هست خوشحال میشه . ببین نیستی و دیگه باهاش صحبت نمیکنی🖤 یه ساعتی هست که بچه ها رفتن و حالا من و رسول دوباره تنها شدیم . دکتر اومده بود و دوباره براش سرم زد که اونم بعد از این که دکتر رفت کلی غر زد که چرا اینقدر سرم براش میزنند .نیم ساعتی هست که خوابیده .چشمام رو روی هم گذاشتم. نمیدونم چقدر وقت هست که نخوابیدم اما خیلی خسته هستم به طوری که وقتی چشمام رو روی هم گذاشتم فورا به خواب رفتم😴
رسول: همه بالای سر یه سنگ قبر گریه میکردن .جلو رفتم و صداشون زدم اما انگار متوجه حضور من نشده بودن. جلوتر رفتم .به قاب عکسی که روی سنگ قبر بود خیره شدم.عکس من بود .اونا داشتن برای من گریه میکردن؟ مگه من مُردَم؟ چرا دارن گریه میکنند ؟چرا اینقدر بی قراری میکنند ؟ صداشون زدم .باز هم متوجه نشدن.دستم رو روی شونه ی حامد گذاشتم. انگار اصلا وجود من رو حس نمی کردن. حتی نگاهش هم به سمتم نچرخید .بازهم صداشون کردم .همشون رو .تک به تک .دونه به دونه .خواستم اسم همشون رو تکرار کنم تا شاید یکیشون جواب منو بده .بگه چرا بالای قبری که عکس من هست اما من توش نیستم گریه میکنند . داوود رو صدا زدم .محمد و حامد رو صدا کردم .فرشید و سعید و کیان و معین و امیرعلی و آقا محسن .تک به تک .اما هیچ کدوم حتی نیم نگاهی به چهره ام هم نکردن .بلند شدن که برن .به طرفشون رفتم که یکدفعه کسی جلوم رو گرفت .یکی که لباس مشکی پوشیده بود ولی چهرش مشخص نبود .هر کاری میکردم نمیتونستم از میون دستای قدرتمندش خارج بشم .هر چی بچه ها و محمد و آقا محسن رو صدا میزدم هیچ کدوم توجه نمی کردن و با حالی خراب به سمت ماشین ها راه میرفتن. آخرین فریادم اسم حامد بود .خواستم اسمش رو فریاد بزنم تا شاید متوجه بشه .بلند فریاد زدم حامدددددددد
به طرفم چرخید. صورتش رو به طرفم چرخوند . چرا اینقدر رنگش پریده؟ چرا اینقدر شکسته شده؟ اما حامد هیچ وقت همچین چهره ی شکسته ای نداشت .خواستم به طرفش برم که انگار به اتفاقی افتاد که روی زمین افتادم و صدای رسول گفتن های محمد به گوشم خورد .
محمد: با صدای ناله کسی چشمام رو باز کردم . رسول داشت کابوس میدید . سریع بلند شدم .آروم صداش کردم .همش اسم مارو صدا میزد .دستش رو گرفتم .داغ بود.انگار تب داشت. صداش زدم که بالاخره از خواب پرید .نفس نفس میزد و رنگش به سفیدی گچ بود . نگاه لرزونش که به من خورد با صدای بغض داری گفت
رسول: م..محمد🥺 م...من..من مرده بودم 💔
محمد: همش یه خواب بود رسول .فقط یه کابوس بوده .آروم باش پسر .
رسول: میشه بگید حامد بیاد پیشم🥺
محمد: باشه .آروم باش. زنگ میزنم محسن حامد رو بیاره . سریع به محسن زنگ زدم و گفتم با حامد بیان .به طرف رسول رفتم که شروع به صحبت کرد
پ.ن. کابوس💔
پ.ن. سنگ قبر 🖤 رسول مرده بود🖤
https://eitaa.com/romanFms
کسی دستش رو بالا نبرد ولی من عیدی رو بهتون دادم .
راستی عیدتون مبارککککک🥳🥳🥳