eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ممنونم از دوست گلم نویسنده رمان آسپیرین بابت تبریک قشنگشون🥲🫂 https://eitaa.com/fanaaaaa890
بریم سراغ پارت دلی به مناسبت ۱k شدنمون🥲🥀
❤️‍🩹🥀(پارت دلی شهادت داوود)🥀❤️‍🩹 راوی :با بغض و چشمانی که دیگر حلقه اشک درونشان به وضوح مشاهده میشد به عکس برادرش خیره شد .باورش نمی شد که دیگر اورا نمی بیند.باورش نمی شد که دیگر نمیتواند گرمای دست اورا حس کند .اشکش از چشمانش سرازیر شد و صدای هق هق مردانه اش سکوت خانه را شکست .انگشتش را روی عکس برادرش کشید و آن را به سینه اش چسباند .درست چهل روز میگذرد از آن روز کذایی .چهل روز میگذرد از وقتی که برادرش شهید شد .چشمانش را روی هم گذاشت و به خاطرات گذشته پرتاب شد .به ان روز ‌که آخرین دیدارش با برادرش بود (فلش بک به چهل روز قبل) رسول: داوود میشه تو نیای امروز؟ داوود: چرا ؟امروز عملیات مهمی داریم . رسول: آخه نگرانم .حالا امروز تو نیا من خودم با آقا محمد حرف میزنم . داوود: داداش رسول قرار باشه کسی نیاد اون تو هستی که همیشه پشت میزی و بعضی اوقات عملیات شرکت میکنی😐 رسول: ای بابا .حالا من هر چی میگم تو یه چیز دیگه بگو .باشه؟ داوود: باشه😁 رسول: هوففف.داوود مراقب خودت باشی ها.من نیام اونجا بگن داداشت دوباره دهقان فداکار شده و فداکاری کرده داوود:تا ببینم چی میشه😁 رسول: هوفف خدا بخیر بگذرونه .هر وقت اینجوری میگی میفهمم قراره هم منو و هم خودتو یه دور بفرستی اون دنیا و بیای😐 داوود: داداششش؟من به این خوبی کی همچین کاری کردم؟؟ رسول: بگو کی نکردی.اوندفعه اومدم برم چایی بیارم .گفتی خودت میاری .رفتی آوردی اما چه آوردنی. کل چایی رو خالی کردی روی پای خودم و خودت .بازم بگم یا خودت خبر داری؟ داوود: باشه حالا .فعلا بیا بریم آقا محمد گفته سریع بریم آماده بشیم وقتی رفتیم خونه باهم حرف میزنیم . رسول: بعد از تحویل اسلحه و جلیقه و بیسیم همه آماده شدیم و به سمت اون خونه باغ بزرگ حرکت کردیم. محمد: با اشاره به بچه ها داوود و فرشید از دیوار بالا رفتن و در رو برامون باز کردن .اروم و با احتیاط داخل شدیم .رسول و داوود به سمت خونه رفتن .فرشید و سعید هم به طرف انباری و حیاط .خودمم به طرف اتاقی که متوجه شده بودیم توش کارهاشون رو انجام میدن رفتم. رسول: وارد خونه شدیم و آهسته قدم برداشتیم.همه جارو گشتیم اما اثری از سوژه نبود .فقط یه اتاق مونده بود.به داود. اشاره کردم.من یه طرف در ایستادم و داوود هم طرف دیگه.در رو باز کردم و تفنگ رو سریع جلوم گرفتم .آروم قدم برداشتم و داخل شدم. هیچ کس نبود .داوود هم پشتم داخل اومد . کل اتاق رو زیر و رو کردم. نگاهی به داوود انداختم. اونم چیزی پیدا نکرد .خواستم حرفی بزنم که در بسته شد .نگاهمون به طرف در کشیده شد که صدایی به گوشم خورد .کمکم حس تنگی نفس پیدا کردم.گاز بود .گاز رو وصل کرده بودن .به طرف داوود رفتم. نفسش گرفته بود .نگاه ترسیده ای به اطراف انداختم.در بسته بود .یه اتاق ‌کوچیک که از شانس ما زود گاز گرفتگی اثر میزاره و یه پنجره. سریع به طرف پنجره رفتم و سعی کردم شیشه رو بشکونم.لعنتی شیشه هاش خیلی محکم بود.به اطراف نگاه کردم.هیچ وسیله ای نبود که بتونم شیشه رو بشکونم.نگاهم به اسلحه ام خورد.اسلحه رو محکم توی شیشه کوبیدم.شیشه شکست اما با سوزش دستم تازه متوجه خورده شیشه های توی دستم شدم.کمک کردم داوود بیاد لب پنجره .حال خوبی نداشت و سرفه های بدی میکرد . داوود:خواستم حرکتی کنم که نگاهم یه نفر که از ساختمون روبه رویی با اسلحه ایستاده بود افتاد .فقط تونستم رسول رو هول بدم به عقب وصدای شلیک و سوزشی که نصیب کتفم شد.به زور روی پام ایستادم و خواستم حرکتی کنم که صدای شلیک دیگه ای شنیدم و نفسم رفت.دستم به طرف قلبم رفت و دو زانو روی زمین سقوط کردم. رسول: نمیدونم چیشد یه لحظه خواستم به اقا محمد بگم بیاد کمک که داوود. هولم داد و به میز خوردم.کمرم هیلی درد گرفت اما با صدای شلیک تیر نگاهم به پنجره ‌و داوود افتاد .خواستم بلند بشم و به سمتش بیام که شلیک دیگه ای شد و داوود دستش به سمت قلبش رفت و افتاد. روی زمین افتادم و خودم رو به طرفش کشوندم.دستش رو گرفتم .سوزش دستم رو به کل فراموش کردم.فراموش کردم وقتی دیدم داداشم به خاطر من دوتا تیر خورد.اشکام راه خودشون رو گرفتن و فرود اومدن.صدای بچه ها میومد که انگار تونسته بودن اون فرد رو بگیرن.بعد از اون صدای ضربه هایی به در .اما من تمام مدت خیره به چشمای بی حال داداشم داشتم جون میدادم. دستم رو به صورت رنگ پریده اش کشیدم و زیر لب گفتم:داداشی جون من بیدار بمون الان میریم بیمارستان. داوود : لب میگزم تا ناله نکنم.لبخند محوی میزنم.حس خاصی دارم.درد همراه با آرامش.اصلا نمیتونم بفهمم حالم چطوره.چشمام تار میبینه.چهره اشک آلود رسول رو تار میبینم و این اصلا باب میلم نیست.میخوام حالا لااقل بتونم توی این موقعیت چهره اش رو ببینم .میخوام حرفی بزنم که چنان دردی توی بدنم پیچید که صدای ناله ام بلند شد.رسول هول شده اشکاش رو پاک میکنه میکنه و نگاهم میکنه.
داوود: صدای باز شدن در میاد اما من حالا فعلا نیاز دارم به یه چیز .نگاه کردن چهره داداشم.هر چند با تاری دیدی که دارم و هر چند دیدن چهره ی اشک الودش. رسول : آروم آروم چشماش بی حال تر شد .دستش شل شد.با گریه و فریاد ازش میخواستم اون دیگه ترکم نکنه.بعد مامان و بابا فقط دلخوش به بودن داداشم بودم. دستم رو زیر سرش و بدنش گذاشتم و بلندش کردم.نمیتونم امیدوار به اومدن اورژانس باشم.داداش من حقش زندگی کردن هست.اون حق نداره منو ترک کنه .اون باید به زندگیش ادامه بده .میخواستم براش آستین بالا بزنم.اون نباید بره. سریع سوار ماشینش ‌کردم.بچه ها پشتم اومدن اما اینقدر پر سرعت کارم رو انجام دادم که تا اومدن به ماشین برسن حرکت کردم. حرکت کردم .با بالاترین سرعت رانندگی میکردم و فقط میخواستم زودتر به بیمارستان برسم.از توی آیینه نگاهی به عقب انداختم .حالش خوب نبود و خون سرخش کف ماشین و لباس هاش رو گلگون کرده بود . صدای تلفنم اومد .نگاهم رو از جسم خونی داوود گرفتم و سریع تلفن رو جواب دادم.محمد بود محمد : رسول کجا رفتی ؟؟ داوود چطوره؟ رسول : توراهم.نمیدونم محمد .فقط دعا کن برا داداشم. محمد : باشه خبرم کن از حالش. رسول : خواستم حرفی بزنم که نگاهم خیره شد روی دست داوودی که از جای زخمش افتادو سری که کج شد.پام ناخوداگاه روی ترمز زد و نفسم رفت .نفسم رفت وقتی نفس داداشم رفت. به خودم که اومدم دست داداشم میون دستام بود و ازش میخواستم برگرده اما اوون دیگه ترکم کرده بود .سرم رو بلند کردم و فریاد زدم : خدااااااااا 🥀(پایانی تلخ اما شیرین)🥀
https://daigo.ir/secret/1442675754 ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون❤️‍🩹
۱-زیبا بود ۲-عزیزید .ممنونم از لطفتون🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شبا که میشه حالم یجوریه!) انگار از درون دارم خورد میشم و از بیرون میسوزم و میسازم ... بعضی اوقات هیچ چیزی نمیتونه حالت رو خوب کنه به جز دوتا چیز... یک دعوت نامه از طرف ارباب و دو گریه های شبانه:) اولیش نصیبم نشد اما دومیش تا دلم بخواد این مدت طعمش رو چشیدم...و خیلی بده گریه های شبانه بابت حال بد💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینم هدیه ۱k شدنمون از طرف ممبر گلمون🥲