♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۶
داوود: رسیدیم دم اتاق رسول .آقا محمد و آقا محسن پشت در اتاق روی صندلی ها نشسته بودن .آقا محمد دستش روی صورتش بود و آقا محسن هم پاهاش رو روی زمین میکوبید .چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر نگران هستن؟ آروم به طرفش رفتیم. با دیدنمون بلند شدن و به سمتمون اومدن .روبه روی آقا محمد ایستادم و گفتم: آقا اتفاقی افتاده؟ چرا اینجا نشستید ؟
محمد: راستش(تمام اتفاقات گفته شد) و حالا هم حامد کنار رسوله ولی حال خودش هم خوب نیست.
کیان: سرم رو به طرفم اتاق چرخوندم. حامد کنار رسول نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود ولی شونه هاش میلرزید و این نشون میداد که اون هم نتونست دیگه بغضش رو قورت بده و آخرش فوران شد. چقدر این چند وقت به همه فشار اومده 😔داوود آروم داخل اتاق شد و کنار حامد نشست .از پشت شیشه داشتم میدیدم که دستش رو روی دستای رسول گذاشت .
داوود: کنار حامد نشستم .با دیدنم اشکاش رو پاک کرد و با لبخند محوی بهم نگاه کرد. دستم رو روی دستای سرد رسول گذاشتم و نوازش کردم .هر چقدر تلاش کردم که اشکام نریزه انگار با دیدن این وضعیت رسول نشد کاریش کرد و شروع به ریختن کردند.
معین: توی سایت هیچ کس درست کار نمیکرد .اخه همه فکرشون توی بیمارستان پیش رسول و بچه ها بود .کار ها حدودا تموم شده بود و پرونده هم حدودا به پایان رسیده .فقط باید گزارش هارو تموم کرد و توی پرونده گذاشت و کار های نهایی انجام داده بشه .با کشته شدن رضایی و سهیل کار ها راحت تر به پایان رسید .از آقای عبدی اجازه گرفتیم و با بچه ها به سمت بیمارستان حرکت کردیم .توی راه بچه ها مسخره بازی در می آوردن و اون لحظه دلم میخواست رسول و داوود و حامد هم بینمون بودن😔
فرشید: رفتیم توی بیمارستان . به طرف اتاق رسول رفتیم .اقا محمد و اقا محسن روی صندلی ها نشسته بودن و کیان هم پشت شیشه داشت داخل اتاق رو نگاه میکرد .آشفتگی توی چهره همشون مشخص بود . سلام کردیم و در مورد حال رسول و بقیه پرسیدیم که آقا محسن برامون تعریف کرد که چه اتفاقی برای رسول افتاده.
محمد: دو ساعتی هست که با بچه ها رفتیم کنار رسول و سعی کردیم از اون حال و هوا بیرون بیاریمش و خوشبختانه تا حدودی هم موفق بودیم و رسول رو کمی سرحال کردیم .بچه ها هم کمی صحبت کردن و بعد از کمی شوخی با رسول و حامد و داوود به سایت برگشتند .اما رسول مشخص بود که هنوز بخاطر پاهاش حال خوبی نداره و ناراحته .اما من امیدم به خدا هست .به همونی که رسول رو توی سرد خونه زنده کرد و حافظه از دست رفته اش رو درست کرد .امیدم فقطِ فقط به خودشه .خودِخودش :)
محسن: داوود و کیان رو دوباره به اتاق فرستادیم و به فرشید هم گفتم بمونه بیمارستان و پیش حامد باشه .کنار محمد نشستم و دستم رو روی پاش گذاشتم .توی فکر بود که با این کار من به خودش اومد .گفتم: چیزی شده ؟ چرا تو فکری؟
محمد: نه چیزی نیست .یکم نگرانم .این بچه تازه داشت یکم نبود مهدی رو هضم میکرد که این اتفاقات افتاد .این همه سختی کشید .رفت و برگشت .حافظه اش رو از دست داد و حالا هم که نمیتونه روی پاهاش به ایسته 😔
محسن: درک میکنم .ولی ما باید بهش کمک کنیم .اون الان نیاز به حمایت ما داره .پس ما باید بهش امید بدیم .اصلا از نظر من برای فردای روزی که قراره مرخص بشه یه نوبت از همون دکتری که بهت معرفی کردن بگیر تا ببریمش اونجا .بالاخره یه امیدی داریم .بهتره بریم و دکتر پاهاش رو معاینه کنه .
محمد: آره. فردا میرم از دکتر نوبت میگیرم .🙂
پ.ن. حرفی ندارم جز اینکه بگم فقط امید داشته باش به خودش .خدا هوات رو داره:)
https://eitaa.com/romanFms
سلام .ظهرتون بخیر
پارت جدید رمان خدمت شما دوستان 🙃
نظرات فراموش نشه رفقا😉😉😉
من برای نوشتن پارت انرژی میخوام رفقا🥺🥺🥺
پس انرژی و نظرات زیباتون کجاس؟؟💔
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۷
(یک هفته بعد )
محمد: یه هفته از اون روز ها گذشت. تو این مدت اتفاقات مختلفی افتاد از جمله مرخص شدن داوود و حامد از بیمارستان .توی این یه هفته رسول مدام غر میزد که چرا مرخص نمیشه و من هم با تهدید به توبیخ ساکتش میکردم .البته بماند که دقیقا دو روز بعد از مرخص شدن حامد و داوود، رسول تب و لرز شدیدی کرد و حالش خیلی بد بود و به گفته ی دکتر هم این تب ها برای حالش و قلبش خیلی خطر داره .بچه ها هم وقتی اومدن و اون وضعیت رو دیدن با ترس به رسول نگاه میکردن که پیشونیش پر بود از دونه های درشت عرق و هزیون میگفت . و اون هزیون ها هم تنها اسم مهدی و درخواست ترک نکردنش بود.به هر حال این یه هفته هم با خوبی ها و بدی هاش گذشت و امروز روز خوبی برای همه ی ما از جمله رسول هست .امروز قراره به قول خودش از زندان آزاد بشه و مثل پرنده ای که در قفس هست و منتظر آزادی هست پشت در اتاق منتظر نشسته بود . به طرف اتاقش رفتم .منتظر روی تخت نشسته بود .کمکش کردم و به زور روی ویلچر نشست .خوب میدونستم که از این وضعیت ناراحت هست و خیلی خجالت میکشه و دعا میکردم که هر چه زودتر بتونه روی پاهای خودش حرکت کنه. کیان هم رفته بود حسابداری تا پول رو بده و برگه ترخیص رو هم بگیره تا بریم .به طرف ماشین رفتیم .رسول مثل بچه های دو ساله با ذوق به اطراف نگاه میکرد. انگار واقعا دلتنگ شهر و خیابون هاش شده بوده و من خبر نداشتم.خواستم به طرف خونش حرکت کنم که با صداش به خودم اومدم .
رسول: آقا میشه بریم سایت؟ خواهش میکنم. به خدا دلتنگ بچه ها شدم .
محمد: دلتنگ بچه ها با دلتنگ میزت؟
رسول: خ..خوب دلتنگ میز که شدم ولی بیشتر بچه ها بعدش میز.
محمد: هوفف.نه رسول نمیشه. باید بری استراحت کنی .
رسول: آقا خواهش میکنم .کیان تو به چیزی بگو .آقا محمد برم خونه فقط تنهام و یاد خاطرات میوفتم. شما میخواید من به گذشته و خاطرات فکر کنم؟ 🥺
محمد: رسول میریم سایت .چند دقیقه میری پیش بچه ها و بعدش میبرمت نماز خونه استراحت کنی .مفهومه؟
رسول: بله آقا مفهومه
کیان: با لبخند داشتم به رسول نگاه میکردم که چطوری برای اینکه بیاد سایت اصرار میکنه .با نگاه خیره اش به خودم اومدم. سوالی نگاهم میکرد که گفتم: دارم به این فکر میکنم که این آقا رسول میخواد چطوری تحمل کنه وقتی میبینه یکی دیگه سر میزش نشسته😁
رسول: چ چی؟محمد تو قول دادی نزاری کسی بیاد سر میز من🥺 کیان واقعا که .خب چرا گذاشتی برن سر میزم؟
کیان: رسول جان دست من نبود که .من موندم برای چی همه این میز رو دوست دارن؟
رسول: به خاطر اینکه من روی اون میز و صندلی نشستم😌هر جا من باشم همه دوستش دارن 😁
کیان: آهان. متوجه شدم😂
محمد: خب بفرمائید رسیدیم. آقا رسول قولت رو فراموش نکنی 🤨
رسول: نه آقا فراموش نمیکنم.
کیان: ویلچر رو از توی ماشین در آوردم و جلوی رسول گذاشتم . بهش کمک کردم و روی ویلچر نشست .خیلی خوب متوجه میشدم که از این وضعیت خجالت میکشه و واقعا براش ناراحت بودم.
رسول: به همراه کیان و آقا محمد رفتیم توی سایت .آقا محمد گفت که حامد و داوود هم میخواستن بیان امااقا محمد اجازه نداده .در آسانسور باز شد و داخل سایت شدیم .بچه ها با دیدن من با خوشحالی اسمم رو فریاد زدن و به سمتم هجوم آوردن و هر کدوم برای چند لحظه بغلم میکردن و بعد از عقب میرفتن بعدی میومد جلو. حامد و داوود هم جلو اومدن و تک تک بغلم کردن .میتونستم برق اشک رو توی چشمای حامد ببینم و احتمالا اشک شوق بود که هر لحظه امکان داشت از چشماش بریزه❤️
پ.ن. از زندان آزاد شد😂
پ.ن. قول داد😉
https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۸
داوود: خوشحالی زیادی داشتم از اینکه رسول به سایت برگشت .وقتی همه باهاش سلام کردن و حالش رو پرسیدن نگاهم به آقای عبدی و اقای شهیدی خورد که داشتن به سمتمون میومدن.رسول با دیدنشون خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت .آقا محمد جلوتر از ویلچر ایستاد و سلام کرد .آقای عبدی و اقای شهیدی هم بغلش کردن .نگاهشون که به رسول افتاد رسول اروم سلام گفت .خیلی خوب متوجه شدم که از آقای عبدی و شهیدی خجالت کشید به خاطر وضعیتش .متوجه شدم که ناراحت شده بابت اینکه نمیتونه بلند بشه و به ایسته😔 آقای عبدی لبخندی زد و آروم در آغوشش گرفت و شروع به صحبت کرد .
آقای عبدی: سلام آقا رسول گل .چطوری پسر؟
رسول: خداروشکر خوبم آقا 🙂
آقای عبدی: خداروشکر. حسابی توی این مدت نگرانمون کردی .خوشحالم که حالت خوبه:)
حامد: اقای شهیدی هم جلو رفت و لبخندی به رسول زد .رسول هم سلامی کرد که متقابلا جوابش رو از آقای شهیدی دریافت کرد .
آقای شهیدی:خوشحالم که حالت خوبه رسول جان .
رسول: ببخشید که نگرانتون کردم 😔
آقای عبدی: محمد رسول رو ببر نماز خونه تا استراحت کنه و خودت هم با محسن بیاید اتاق من باهات کار دارم .
محمد: چشم آقا. با اجازه .
حامد: آقا شما برید با آقا محسن. ما رسول رو میبریم .
محمد: باشه فقط مثل اوندفعه نشه که گفتید میرید نماز خونه استراحت کنید اما توی خیابون و دم فلافل فروشی پیداتون کردیم😂
داوود: اِ آقا محمد .حالا یکدفعه ما اون جوری گفتیم که بزارید ما خستگی در کنیم
محمد: من کم وقت استراحت بهتون دادم؟ من نبودم که گفتم حداقل روزی ۴ساعت و نیم باید بخوابید؟🤨
داوود: خ..خب حالا 😕
محمد: در ضمن اینو(اشاره به رسول میکنه)ببرید نماز خونه یکیتون هم داروهاش رو بیارید براش که بخوره .
رسول: زیر لب زمزمه کردم: این به درخت میگن🙁
محمد: با اینکه صدای رسول خیلی اروم بود اما شنفتم که چی گفت .خندم رو جمع کردم و گفتم: چی گفتی آقا رسول؟🤨
رسول: م..م.من ؟م..من هیچی نگفتم .😬 بچه ها من چیزی گفتم؟نه بابا 🙄
محمد: آهان باشه .فکر کردم یکی دلش توبیخ خواسته.
رسول: نه آقا. فکر نمیکنم کسی دلش برای توبیخ های شما تنگ شده باشه😁
محمد: من حرف خنده داری زدم🤨
رسول: ب..بخشید 😬
حامد: آقا محمد و آقا محسن رفتن.با بچه ها کنار رسول بودیم که رو کردم سمتش و گفتم: تو که میدونی آقا محمد ضایعت نکنه نمیتونه روز رو شب کنه چرا هی الکی حرف میزنی؟
رسول: هار هار .میبینم توی این چند روز که من زندان بودم خیلی خوش نمک شدی😐
حامد: باشه آقا رسول به هم میرسیم
رسول: بله میرسیم
معین: بسه حالا .بیاید رسول رو ببریم نماز خونه رسول استراحت کنه
بچه ها : باشه .
داوود: رسول رو بردیم نماز خونه. گفتم یکم استراحت کنه و به بچه ها گفتم بیان بیرون تا برم داروهاش رو بخرم و بعد بریم کنارش و توی این مدت هم رسول استراحت کنه و بچه ها به کارشون برسن
رسول: سخته .خیلی سخته که برادرت از پیشت رفته باشه. خیلی سخته که تا چند روز پیش نمی تونستی برادرات رو به یاد بیاری .خیلی سخته که نتونی دیگه روی پاهات به ایستی و دیگه نتونی مثل قبل با رفیقت راه بری.
خیلی سخته .شاید برای هر کسی این داستان پر پیچ خم زندگیم رو تعریف کنم بهم بخنده اما این یه واقعیته .یه واقعیت که باید تا ابد به یاد داشته باشم .
گاهی باید دَستِتو بزاری رو قَلبِت بگی
میدونَم سخته ولی طاقت بیار
از بچگی بهمون میگن زمان که بگذره خودش درست میشه اما درد هامون همیشه فرق میکنه .با گذشت زمان ... درد نه کم میشه نه فراموش،فقط عادت میشه .
درد من درد دوری از خانوادم هست. درد دوری از پدرم .پدری که مدت کمی پیشم بود اما توی اون مدت کم برام هیچی کم نزاشت و مردونه پشتم بود . درد دوری از مادرم .مادری که عزیزترین بود برام .سختی کشید اما دم نزد. مادری که شاید خودش رفت اما یاد و خاطرش همیشه توی قبلم میمونه و در آخر درد دوری از برادرم .برادری که همه جوره پشتم بود .توی روز های تلخ و شیرین زندگی همراهم بود.
یه شبایی هستن صبح نمیشن
بعد چند روز ،چند ماه ،چند سال
میبینی اون شب هنوز برات صبح نشده:)
تیره و تاریک و تار
بدون ماه و ستاره هاش
سیاهه سیاه🖤
این شبا تموم نمیشن فقط مثل یه
آلبوم خاک خورده میمونه یه گوشه ذهنت:)
نه میگذره که صبح بشه و یادت بره نه
تموم میشه فقط عذابه...
چقدر از این شبای صبح نشده
داشتیم و داریم و خواهیم داشت
میدونی داداشم من هنوز توی اون شبی که خبر شهادت تو رو بهم دادن موندم .هنوز نتونستم هضم کنم نبودت رو .هنوز نتونستم باور کنم که دیگه نمیتونم لبخند هات رو ببینم .هنوز نتونستم باور کنم که دیگه نمیتونم موقع ناراحتی هام بیام و توی آغوش امن برادرم آروم بشم و دردامو بیرون بریزم.من نتونستم اون شب رو صبح کنم .چون فهمیدم که دیگه نیستی .چون دیگه میدونستم که نمیتونم تا ابد صورت قشنگت رو ببینم 🥺💔
پ.ن.درد دوری💔
https://eitaa.com/romanFms
سلام .ظهرتون بخیر
پارت های جدید خدمت شما .
منتظر نظرات شما دوستان هستم❤️