♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۷
(یک هفته بعد )
محمد: یه هفته از اون روز ها گذشت. تو این مدت اتفاقات مختلفی افتاد از جمله مرخص شدن داوود و حامد از بیمارستان .توی این یه هفته رسول مدام غر میزد که چرا مرخص نمیشه و من هم با تهدید به توبیخ ساکتش میکردم .البته بماند که دقیقا دو روز بعد از مرخص شدن حامد و داوود، رسول تب و لرز شدیدی کرد و حالش خیلی بد بود و به گفته ی دکتر هم این تب ها برای حالش و قلبش خیلی خطر داره .بچه ها هم وقتی اومدن و اون وضعیت رو دیدن با ترس به رسول نگاه میکردن که پیشونیش پر بود از دونه های درشت عرق و هزیون میگفت . و اون هزیون ها هم تنها اسم مهدی و درخواست ترک نکردنش بود.به هر حال این یه هفته هم با خوبی ها و بدی هاش گذشت و امروز روز خوبی برای همه ی ما از جمله رسول هست .امروز قراره به قول خودش از زندان آزاد بشه و مثل پرنده ای که در قفس هست و منتظر آزادی هست پشت در اتاق منتظر نشسته بود . به طرف اتاقش رفتم .منتظر روی تخت نشسته بود .کمکش کردم و به زور روی ویلچر نشست .خوب میدونستم که از این وضعیت ناراحت هست و خیلی خجالت میکشه و دعا میکردم که هر چه زودتر بتونه روی پاهای خودش حرکت کنه. کیان هم رفته بود حسابداری تا پول رو بده و برگه ترخیص رو هم بگیره تا بریم .به طرف ماشین رفتیم .رسول مثل بچه های دو ساله با ذوق به اطراف نگاه میکرد. انگار واقعا دلتنگ شهر و خیابون هاش شده بوده و من خبر نداشتم.خواستم به طرف خونش حرکت کنم که با صداش به خودم اومدم .
رسول: آقا میشه بریم سایت؟ خواهش میکنم. به خدا دلتنگ بچه ها شدم .
محمد: دلتنگ بچه ها با دلتنگ میزت؟
رسول: خ..خوب دلتنگ میز که شدم ولی بیشتر بچه ها بعدش میز.
محمد: هوفف.نه رسول نمیشه. باید بری استراحت کنی .
رسول: آقا خواهش میکنم .کیان تو به چیزی بگو .آقا محمد برم خونه فقط تنهام و یاد خاطرات میوفتم. شما میخواید من به گذشته و خاطرات فکر کنم؟ 🥺
محمد: رسول میریم سایت .چند دقیقه میری پیش بچه ها و بعدش میبرمت نماز خونه استراحت کنی .مفهومه؟
رسول: بله آقا مفهومه
کیان: با لبخند داشتم به رسول نگاه میکردم که چطوری برای اینکه بیاد سایت اصرار میکنه .با نگاه خیره اش به خودم اومدم. سوالی نگاهم میکرد که گفتم: دارم به این فکر میکنم که این آقا رسول میخواد چطوری تحمل کنه وقتی میبینه یکی دیگه سر میزش نشسته😁
رسول: چ چی؟محمد تو قول دادی نزاری کسی بیاد سر میز من🥺 کیان واقعا که .خب چرا گذاشتی برن سر میزم؟
کیان: رسول جان دست من نبود که .من موندم برای چی همه این میز رو دوست دارن؟
رسول: به خاطر اینکه من روی اون میز و صندلی نشستم😌هر جا من باشم همه دوستش دارن 😁
کیان: آهان. متوجه شدم😂
محمد: خب بفرمائید رسیدیم. آقا رسول قولت رو فراموش نکنی 🤨
رسول: نه آقا فراموش نمیکنم.
کیان: ویلچر رو از توی ماشین در آوردم و جلوی رسول گذاشتم . بهش کمک کردم و روی ویلچر نشست .خیلی خوب متوجه میشدم که از این وضعیت خجالت میکشه و واقعا براش ناراحت بودم.
رسول: به همراه کیان و آقا محمد رفتیم توی سایت .آقا محمد گفت که حامد و داوود هم میخواستن بیان امااقا محمد اجازه نداده .در آسانسور باز شد و داخل سایت شدیم .بچه ها با دیدن من با خوشحالی اسمم رو فریاد زدن و به سمتم هجوم آوردن و هر کدوم برای چند لحظه بغلم میکردن و بعد از عقب میرفتن بعدی میومد جلو. حامد و داوود هم جلو اومدن و تک تک بغلم کردن .میتونستم برق اشک رو توی چشمای حامد ببینم و احتمالا اشک شوق بود که هر لحظه امکان داشت از چشماش بریزه❤️
پ.ن. از زندان آزاد شد😂
پ.ن. قول داد😉
https://eitaa.com/romanFms
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۸
داوود: خوشحالی زیادی داشتم از اینکه رسول به سایت برگشت .وقتی همه باهاش سلام کردن و حالش رو پرسیدن نگاهم به آقای عبدی و اقای شهیدی خورد که داشتن به سمتمون میومدن.رسول با دیدنشون خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت .آقا محمد جلوتر از ویلچر ایستاد و سلام کرد .آقای عبدی و اقای شهیدی هم بغلش کردن .نگاهشون که به رسول افتاد رسول اروم سلام گفت .خیلی خوب متوجه شدم که از آقای عبدی و شهیدی خجالت کشید به خاطر وضعیتش .متوجه شدم که ناراحت شده بابت اینکه نمیتونه بلند بشه و به ایسته😔 آقای عبدی لبخندی زد و آروم در آغوشش گرفت و شروع به صحبت کرد .
آقای عبدی: سلام آقا رسول گل .چطوری پسر؟
رسول: خداروشکر خوبم آقا 🙂
آقای عبدی: خداروشکر. حسابی توی این مدت نگرانمون کردی .خوشحالم که حالت خوبه:)
حامد: اقای شهیدی هم جلو رفت و لبخندی به رسول زد .رسول هم سلامی کرد که متقابلا جوابش رو از آقای شهیدی دریافت کرد .
آقای شهیدی:خوشحالم که حالت خوبه رسول جان .
رسول: ببخشید که نگرانتون کردم 😔
آقای عبدی: محمد رسول رو ببر نماز خونه تا استراحت کنه و خودت هم با محسن بیاید اتاق من باهات کار دارم .
محمد: چشم آقا. با اجازه .
حامد: آقا شما برید با آقا محسن. ما رسول رو میبریم .
محمد: باشه فقط مثل اوندفعه نشه که گفتید میرید نماز خونه استراحت کنید اما توی خیابون و دم فلافل فروشی پیداتون کردیم😂
داوود: اِ آقا محمد .حالا یکدفعه ما اون جوری گفتیم که بزارید ما خستگی در کنیم
محمد: من کم وقت استراحت بهتون دادم؟ من نبودم که گفتم حداقل روزی ۴ساعت و نیم باید بخوابید؟🤨
داوود: خ..خب حالا 😕
محمد: در ضمن اینو(اشاره به رسول میکنه)ببرید نماز خونه یکیتون هم داروهاش رو بیارید براش که بخوره .
رسول: زیر لب زمزمه کردم: این به درخت میگن🙁
محمد: با اینکه صدای رسول خیلی اروم بود اما شنفتم که چی گفت .خندم رو جمع کردم و گفتم: چی گفتی آقا رسول؟🤨
رسول: م..م.من ؟م..من هیچی نگفتم .😬 بچه ها من چیزی گفتم؟نه بابا 🙄
محمد: آهان باشه .فکر کردم یکی دلش توبیخ خواسته.
رسول: نه آقا. فکر نمیکنم کسی دلش برای توبیخ های شما تنگ شده باشه😁
محمد: من حرف خنده داری زدم🤨
رسول: ب..بخشید 😬
حامد: آقا محمد و آقا محسن رفتن.با بچه ها کنار رسول بودیم که رو کردم سمتش و گفتم: تو که میدونی آقا محمد ضایعت نکنه نمیتونه روز رو شب کنه چرا هی الکی حرف میزنی؟
رسول: هار هار .میبینم توی این چند روز که من زندان بودم خیلی خوش نمک شدی😐
حامد: باشه آقا رسول به هم میرسیم
رسول: بله میرسیم
معین: بسه حالا .بیاید رسول رو ببریم نماز خونه رسول استراحت کنه
بچه ها : باشه .
داوود: رسول رو بردیم نماز خونه. گفتم یکم استراحت کنه و به بچه ها گفتم بیان بیرون تا برم داروهاش رو بخرم و بعد بریم کنارش و توی این مدت هم رسول استراحت کنه و بچه ها به کارشون برسن
رسول: سخته .خیلی سخته که برادرت از پیشت رفته باشه. خیلی سخته که تا چند روز پیش نمی تونستی برادرات رو به یاد بیاری .خیلی سخته که نتونی دیگه روی پاهات به ایستی و دیگه نتونی مثل قبل با رفیقت راه بری.
خیلی سخته .شاید برای هر کسی این داستان پر پیچ خم زندگیم رو تعریف کنم بهم بخنده اما این یه واقعیته .یه واقعیت که باید تا ابد به یاد داشته باشم .
گاهی باید دَستِتو بزاری رو قَلبِت بگی
میدونَم سخته ولی طاقت بیار
از بچگی بهمون میگن زمان که بگذره خودش درست میشه اما درد هامون همیشه فرق میکنه .با گذشت زمان ... درد نه کم میشه نه فراموش،فقط عادت میشه .
درد من درد دوری از خانوادم هست. درد دوری از پدرم .پدری که مدت کمی پیشم بود اما توی اون مدت کم برام هیچی کم نزاشت و مردونه پشتم بود . درد دوری از مادرم .مادری که عزیزترین بود برام .سختی کشید اما دم نزد. مادری که شاید خودش رفت اما یاد و خاطرش همیشه توی قبلم میمونه و در آخر درد دوری از برادرم .برادری که همه جوره پشتم بود .توی روز های تلخ و شیرین زندگی همراهم بود.
یه شبایی هستن صبح نمیشن
بعد چند روز ،چند ماه ،چند سال
میبینی اون شب هنوز برات صبح نشده:)
تیره و تاریک و تار
بدون ماه و ستاره هاش
سیاهه سیاه🖤
این شبا تموم نمیشن فقط مثل یه
آلبوم خاک خورده میمونه یه گوشه ذهنت:)
نه میگذره که صبح بشه و یادت بره نه
تموم میشه فقط عذابه...
چقدر از این شبای صبح نشده
داشتیم و داریم و خواهیم داشت
میدونی داداشم من هنوز توی اون شبی که خبر شهادت تو رو بهم دادن موندم .هنوز نتونستم هضم کنم نبودت رو .هنوز نتونستم باور کنم که دیگه نمیتونم لبخند هات رو ببینم .هنوز نتونستم باور کنم که دیگه نمیتونم موقع ناراحتی هام بیام و توی آغوش امن برادرم آروم بشم و دردامو بیرون بریزم.من نتونستم اون شب رو صبح کنم .چون فهمیدم که دیگه نیستی .چون دیگه میدونستم که نمیتونم تا ابد صورت قشنگت رو ببینم 🥺💔
پ.ن.درد دوری💔
https://eitaa.com/romanFms
سلام .ظهرتون بخیر
پارت های جدید خدمت شما .
منتظر نظرات شما دوستان هستم❤️
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۱۹
رسول: به خودم اومدم دیدم صورتم خیس از اشک شده.نفس کشیدن برام سخت شده بود و راه تنفس نداشتم .هر کاری میکردم نمیتونستم نفس بکشم .اسپری هم پیش خودم نبود. سرفه هام شروع شده بود و با هر سرفه ای که میکردم درد در تمام بدنم میپیچید. دست راستم به سمت گلوم رفت و تقلا میکردم برای ذره ای اکسیژن. دیگه نمیتونستم تحمل کنم .چشمام هر لحظه تار تر میشد و بیشتر روی هم میوفتاد. دست چپم دیگه روی زمین کشیده نمیشد .دیگه جون تو بدنم نداشتم .سرفه هام بیشتر میشد و صدای خس خس سینه ام رو به راحتی میشنیدم .با دید تار تصاویری دیدم که به راحتی قابل شناسایی نبود اما باز هم متوجه وجود محمد شدم و اسپری که داخل دهنم گذاشته شد و هوای خنکی که به داخل دهنم وارد شد .میخواستم ازش تشکر کنم که باز هم نجاتم داد .تشکر کنم که باز هم کمک کرد بهم .اما بی جون تر از اونی بودم که حتی یه کلمه صحبت کنم .فقط صدای محمد رو می شنیدم که با فریاد بچه هارو صدا میزد. با ترس بهم نگاه میکرد و ازم میخواست بیدار بمونم .نگاهم به در نماز خونه خورد که بچه ها با ترس داخل شدن و با دیدن من و محمد توی اون حالت ترسیدن .دستم از روی لباسم پایین افتاد و چشمام روی هم رفت .محمد صدام میکرد اما خسته تر از اونی بودم که بتونم جوابش رو بدم .صدام میکرد رسول و دلم میخواست با جانم جوابش رو بدم اما جون توی بدنم نبود و در آخر به خواب رفتم .
محمد: از اتاق اقای عبدی خارج شدم .نفس عمیقی کشیدم و به طرف اتاق خودم رفتم .وسط راه به دلم افتاد که برم یه سر پیش رسول .رفتم پایین و کنار حامد وایسادم با دیدنم بلند شد و سلام کرد که متقابلا جوابش رو دادم .گفتم: رسول کجاس؟
حامد : توی نماز خونه هست .داوود هم رفت داروهاش رو بخره. اِ آقا داوود هم اومد .
محمد: باشه .ممنون.به کارت برس .
حامد:چشم .
محمد: به سمت داوود رفتم و گفتم: داوود با بچه ها بیاین پیش رسول .حالش گرفته هست بهتره یکم پیشش باشید.
داوود: چشم آقا. راستی اینم اسپری رسول هست .
محمد: بدش من. میخوام برم الان پیشش .بهتره دست خودش باشه .شما هم زود بیاید .
داوود: چشم آقا . الان صداشون میزنم .
محمد: اسپری رو از داوود گرفتم و به سمت نماز خونه رفتم. با نزدیک شدن به نماز خونه صدایی به گوشم خورد .صدایی که باعث شد ترس سرتاسر وجودم پخش بشه .به طرف نماز خونه دویدم و داخل شدم .با دیدن رسول با اون حال خراب دنیا روی سرم آوار شد .یکی از دستاش روی زمین و فرش کشیده میشد و دست دیگه اش به لباسش بود و تقلا میکرد برای ذره ای اکسیژن .به طرفش دویدم و توی بغلم گرفتنش و اسپری رو توی دهنش زدم .صدای خس خس سینه اش خبر از وضعیت خراب ریه اش می داد. سریع با صدای بلند بچه هارو صدا زدم .نگاهم به صورت رنگ پریده و سفید رسول افتاد .لباش کبود شده بود و صورتش سفید بود .چشماش نیمه باز بود و هر لحظه داشت بیشتر روی هم میرفت .وقتی که بچه ها داخل شدن سرم رو به طرفشون چرخوندم که همون لحظه دست رسول از لباسش افتاد و چشماش بسته شد .با ترس تکونش دادم و ازش میخواستم بیدار بشه اما خوابیده بود .بچه ها با ترس بهمون نگاه میکردن و در آخر با فریاد من که بهشون می گفتم دکتر رو خبر کنند به خودشون اومدن .دوباره نگاهم به صورتش خورد .قفسه سینه اش به سختی پایین و بالا میرفت و مشخص بود که چه فشاری بهش اومده 💔
حامد: با ترس رفتم بالای سر رسول .سرش روی پای آقا محمد بود و چشماش بسته بود .معین با دکتر دویدن به سمت ما .بچه ها همه با ترس به رسول نگاه میکردن. دکتر سریع معاینه کرد و فشارش رو گرفت .سرم رو در آورد و به دستش زد .رو کرد سمت آقا محمد و شروع به صحبت کرد .
دکتر: آقا محمد چرا حالش اینجوریه؟ مگه دکترش نگفته بود که نباید بهش اینقدر فشار بیاد؟ پس چرا الان حالش اینه؟ آقا محمد رسول قلبش ضعیفه . ریه اش مشکل داره .با هر شوک و اتفاقی که براش بیوفته مشکلاتش بدتر میشه .حالا خداروشکر بخیر گذشته اما این حال براش خیلی بده .از نظر من رسول با این سن برای یک سری درد ها که بیشتر هم روحی هست سن پایینی داره😔 به هر حال مواظب باشید که انشاالله دیگه همچین مشکلی براش پیش نیاد. فعلا بهش سرم زدم حالش بهتر میشه. نزارید بهش فشار بیاد و حتما داروهاش رو سر ساعت بخوره .من دیگه میرم . با اجازه
محمد: باشه .ممنون. بچه ها شما هم برید سر کارهاتون .خودم فعلا پیشش هستم .
بچه ها: چشم .
محمد: دستم رو توی موهای فِرِش کردم و زیر لب گفتم: میدونم خسته ای اما زود خوب شو.داداش رسول دنیا یه کابوسه و تو هیچ وقت نمی تونی بیدار بشی پس سعی کن تبدیلش کنی به یه رویا. رویایی که همه دنبالش هستن ...
پ.ن. دنیا یه کابوسه و تو هیچ وقت نمی تونی بیدار بشی...
پ.ن. تنگی نفس 💔
پ.ن. حال بد رسول 🖤
پ.ن. افسرده شده 🥺
https://eitaa.com/romanFms
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی صداگذاری خندهداری بود درباره رأی دادن 😂
معمولا صداگذاریها لوس میشه. این عالی بود👌
ایا کسی منتظر پارت جدید است؟؟؟
هر کی پارت میخواد دستش رو بگیره بالا ✋🙂
♡بسم رب شهدا♡
✿آغوشـِ اَمنِ براـבر✿
پارت ۱۲۰
رسول: با دردی که توی سرم پیچید چشمام رو باز کردم .با چند بار پلک زدن تصاویر جلوی چشمم واضح شد .آقا محمد به دیوار تکیه داده بود و چشم هاش رو بسته بود .یهو سرفم گرفت و باعث شد آقا محمد نگاهش به من بخوره. سریع به طرفم اومد و کمی آب بهم داد .نگاهش دلخور بود .توی نگاهش پر بود از کلماتی که مطمئنم برای حال خودم هست . با کمک آقا محمد نشستم. هنوز نتونستم باور کنم دیگه نمیتونم پاهام رو تکون بدم 😔هه.کی فکرش رو میکرد. من .من رسول صالحی توی این سن افسرده بشم .توی این سن فلج بشم و نتونم تا آخر عمر روی پاهای خودم به ایستم 💔 با نگاه محمد به خودم اومدم .شروع به صحبت کرد .
محمد: چرا دوباره به خودت فشار اوردی؟ مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری به چیزایی که حالت رو بد میکنه فکر کنی؟ مگه نگفتی اگر نری خونه و بیای سایت خاطرات گذشته توی ذهنت نمیاد پس چرا حالت بد شد؟؟
رسول: چیکار کنم؟ دیدن جای خالی مهدی نابودم میکنه .میدونی محمد آخرین تصویر داداشم رو تار یادمه .آخه اشکام اجازه نمی داد که تصاویر رو واضح ببینم و تار بود .اشک میریختم چون به دلم افتاده بود که اون ماموریت خطرناکه. تار دیدم چون بهم گفت باید بره و من فقط تونستم اشک بریزم براش . من بلد نبودم آشپزی کنم .نتونستم براش اش پشت پا بپزم ولی تا تونستم اشک پشت پا ریختم .داداشم همیشه به فکرم بود اما نمیدونم چرا اون لحظه فکر نکرد که با رفتنش کمر من خم میشه . محمد سخته با کسی خداحافظی کنی که دلت می خواست کل زندگیتو باهاش بگذرونی:) محمد روز آخر،روزی که داداشم رو خواستن به خاک بسپارن من اون روز خواستم خداحافظی کنم .خواستم برای آخرین بار صورت داداشم رو نوازش کنم اما فرصت نشد . محمد یه شعر هست دقیقا وصف حال منه .میخوای برات بخونم؟ میگه :
شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟
من به این چاره بی چاره دچارم هرشب 💔
اخ محمد سخته .خیلی سخته که بغض نذاره نفس بکشی 🥺💔
محمد دلم پره. با هیچ کاری خالی نمیشم حتی گریه .دلم میخواد برم پیشش . حتی گریه هم دیگه نمیتونه راه کار دلتنگی هام باشه🖤
محمد: ولی اگر قرار باشه بری جایی که مطمئنم دلتنگش هستی چی؟ حالت خوب میشه؟؟
رسول: کجا؟ مگه جایی هست که بشه دلتنگی برای عزیزت رو فراموش کنی؟🥺
حامد: با بچه ها بلند شدیم و به سمت نمازخانه رفتیم .پشت در بودیم که صدای رسول رو شنیدم .با گفتن اون شعر دلم گرفت .دلم گرفت برای مظلومیت و غم داداشم . دلم گرفت برای اینکه منم دلتنگ مهدی شدم .دلتنگ خاطرات و روز های خوب و بد زندگیمون .دلتنگ روز هایی که مهدی با وجود خستگی باز هم باهامون بود و همیشه حمایتمون میکرد .دلتنگ خاطراتی که شاید اصلی ترین جزء اون خاطرات یعنی مهدی نباشه اما تا آخرین روز عمرم توی ذهنم حکاکی میشه و میمونه💔
داوود: دیگه نتونستم پشت در بمونم تا رسول از اون روز ها بگه تا هم حال خودش بد بشه و هم دلتنگی من برای داداش مهدیم بیشتر . داخل شدم و بچه ها هم پشت سرم به راه افتادن .رسول که نگاهش به ما خورد اشکاش رو پاک کرد و لبخند محوی زد .من و حامد دقیقا کنارش نشستیم .با دیدن نگاه خیره ما خودش به حرف اومد و با لبخند شروع به صحبت کرد .
رسول: چیه .چرا اینجوری نگاه میکنید؟ 🙂
حامد: هیچ جای قانون توی دنیا ننوشته حق دیدن چهره ی برادرت رو نداری . ما هم دوست داریم داداشمون رو ببینیم .
رسول: اونکه بله ولی نباید که با نگاهتون بخوریدش 😁
پ.ن.شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک ؟
من به این چاره بی چاره دچارم هر شب💔
پ.ن. نتونستم براش اش پشت پا بپزم اما تا تونستم اشک پشت پا ریختم ...
https://eitaa.com/romanFms
من خودم به شخصه با این پارت بغض کردم و گریه ام گرفت .نمیدونم شما هم دوستش دارید یا نه .اما میخوام نظراتتون رو برام بدید تا متوجه بشم که چقدر از این پارت احساسی راضی بودید🥺🙂
نظراتتون رو بهم بدید رفقا❤️
@Mahdis_1388_00
نظرتون رو در مورد آهنگ هم بدید رفقا🙃