eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️با نام و یاد خدا ❤️ 🖤پارت دلی شهادت فرشید 🖤 فرشید : با عصبانیت از سایت خارج شدم و سوار موتور شدم و رفتم به سمت گلزار شهدا.تنها جایی که توی مواقعی که حالم خوب نیست بهم انرژی میده و حالم رو خوب میکنه .از دست محمد ناراحت بودم.مثلا من برادرش هستم اونوقت طرف اون پسره ی تازه وارد رو میگیره .از وقتی که وارد سایت شده بود میدونستم ریگی به کفشش هست اما دیروز تونستم بفهمم که نفوذی هست. به محمد هم گفتم اما اینقدر بهش اعتماد کرده که باور نمیکنه من چی گفتم .جالبه حرف برادرش رو باور نمیکنه اونوقت حرف اون پسره رو قبول میکنه 🥺 به خودم قول دادم هیچوقت بغض نکنم اما ایندفعه فرق میکنه. اینکه متوجه بشی برادرت ،کسی که از بچگی باهاش بزرگ شدی بهت اطمینان نداره و باورت نمی کنه بدترین شکنجه هست 💔 آروم به طرف مزار شهید گمنام حرکت کردم و کنارش زانو زدم ‌.بطری آبی که همراه خودم آورده بودم رو برداشتم و آبش رو روی مزار ریختم و سنگ رو شستم ‌.بعد از مدتی که حسابی با شهید گمنام درد و دل کردم و اشک ریختم بلند شدم و گفتم: میرم اما زود بر میگردم. دعا کنید دفعه بعد خودم نیام به عنوان شهید بیارنم🥺💔 به طرف موتور رفتم و سوار شدم و به سمت سایت حرکت کردم .با این وضعی که من دیر کردم حتما یه توبیخی از محمد دریافت میکنم .مهم نیست .اینم روی همه ی ناراحتی هام 💔با وارد شدنم به سایت دوباره اون پسره رو دیدم که توی این مدت خودش رو حسابی توی دل بقیه هم جا کرده بود اما بچه ها هم مثل من حس خوبی بهش نداشتن.با لبخندی که فقط خودم میتونستم حال بهم زنیش رو حس کنم به سمتم اومد و شروع به صحبت کرد . ماهان: سلام آقا فرشید .خوبید ؟ فرشید: سلام .خوبم 😒 به طرف میز رسول رفتم و کنارش نشستم که توجهش بهم جلب شد .با لبخند هدفون رو از گوشش پایین آورد و به طرفم چرخید و گفت رسول: به اقا فرشید .پارسال دوست امسال آشنا 😁 فرشید : رسول خسته شدم .محمد امروز بدتر از هر دفعه باهام حرف زد .رسول ،محمد داره منو به خاطر اون پسره کنار میزنه🥺💔 رسول: خدا بزرگه داداشم .انشاالله آقا محمد هم متوجه اشتباهش میشه . فرشید: رسول با صدای آرومی زیر لب چیزی زمزمه کرد که از گوشم پنهان نموند . رسول: البته امیدوارم دیر نشه( با صدای آروم) فرشید : بلند شدم و به طرف اتاق محمد رفتم .در زدم و داخل شدم.با دیدن من اخماش توی هم رفت و بلند شد و به طرفم اومد .جلوم ایستاد و شروع به حرف زدن و طعنه زدن کرد . محمد: چه عجب آقا فرشید. لازم نیست اجازه هم بگیری 😏دوباره کجا رفته بودی ؟ فرشید من تو رو نمیفهمم چطور میتونی به این راحتی دروغ به هم ببافی و بگی ماهان نفوذی هست با اینکه اون کلی کمک کرده بهمون😠 فرشید : یه چیزی از درون بدنم فرود ریخت .مطمئنم قلبم بود که با این حرف محمد شکست .شکست؟نه خورد شد .نابود شد .تکه تکه شد .💔 محمد نفهمید که با این حرفش نابودم کرد .نفهمید که با این حرفش باعث شد برادرش بشکنه 😭نفهمید و دل شکست .دل شکست به خاطر کسی که جاسوس بوده . پشتم رو بهش کردم و خواستم خارج بشم اما ایستادم و گفتم: امیدوارم از حرفات پشیمون نشی .با اینکه میدونم اون روز نزدیکه و شاید دیگه فرصتی هم برای جبران پیدا نکنی آقا محمد 💔 محمد : یه لحظه پشیمون شدم از رفتارم اما توجهی نکردم و پشت میزم نشستم ‌. نمیدونم چقدر وقت گذشته بود که در یکدفعه باز شد و داوود با ترس داخل شد .با دیدن قیافه ترسیده اش سریع بلند شدم و گفتم: چی شده داوود ؟ داوود : ا.اقا.فر..فرشید🥺 محمد: نفهمیدم چی شد که از پشت میز بلند شدم و سریع پایین رفتم .به میز مرکزی رسیدم اما با چیزی که دیدم نفسم رفت .ا..اون داداش من بود ؟اون داداش من بود که ماشین بهش زد و سریع بردنش؟ کیا بردنش؟ کجا بردنش🥺💔 رو کردم سمت سعید و گفتم: ماهان کجاست؟ سعید : آقا ماهان بعد از اینکه فرشید رفت شیفتش رو زودتر تحویل داد و رفت .آقا.نکنه؟ محمد: نه .نه امکان نداره 😭 رسول: استرس داشتم ‌فرشید برام مثل برادر بود .نمیتونم تحمل کنم و ببینم اون نامردا داداشم رو شکنجه بدن🥺داشتم فیلم دوربین های بین شهری رو دنبال میکردم تا اینکه به اون مکان رسیدم. بلند داد زدم: آقا محمددددد پیداش کردم. محمد : سریع به طرف رسول رفتم و به مانیتور خیره شدم .ماشینی که به فرشید زده بود به جاده ای خاکی رفت و به کارخونه ای که کمی از شهر فاصله داشت رفت .رو کردم سمت داوود و گفتم: سریع آماده عملیات بشید .باید زودتر فرشید رو نجات بدیم . فرشید :با درد وحشتناکی چشمام رو باز کردم .با دیدن کسی که این مدت هم میدونستم جاسوس هست چشمام رو بستم. احتمالا بچه ها تا الان دیگه فهمیدن که من کجام. محمد : به اون مکان رسیدیم . میترسیدم .نکنه واقعا دیر بشه و داداشم اتفاقی براش بیوفته؟🥺نه محمد این چه فکریه که میکنی 😣اون حالش خوبه . سریع آماده شدیم و اسلحه هامون رو مسلح کردیم .در کارخونه رو باز کردیم و داخل شدیم .
داوود : با دیدن سایه یه نفر سریع تفنگ رو به اون سمت گرفتم . یکدفعه صدایی از پشت اومد.لعنتی این فقط یه لباس بوده برای اینکه گمراه بشیم 😠‌ محمد : همه جارو گشتیم به جز یک جا . یه انبار .سریع در رو باز کردم د داخل شدم .با دیدن اون صحنه کپ کردم .داداشم با صورتی غرق در خون به صندلی بسته شده بود و ماهان هم اسلحه رو به سمتش گرفته بود .ناباور بهشون نگاه میکردم.که با صدای ماهان به خودم اومدم. ماهان: به به .ببین کی اینجاست .جناب فرمانده .اشتباه کردی که به حرف داداش کوچولوت گوش نکردی .حالا هم اون ضرر میکنه و هم تو .ازش خداحافظی کن فرمانده . محمد: نه تو همچین کاری نمیکنی .ماهان اون تفنگ رو بیار پایین . ماهان : فرمانده فکر کنم وقتشه دیگه .خدانگهدار . راوی: و صدای تیر که با صدای فریاد محمد مخلوط شد .تیر به قلب فرشید اصابت کرد و او بود که قلب پاکش مورد هدف قرار گرفته شده بود .سعید از پشت تیری به ماهان زد و او را کشت .محمد به طرف برادرش دوید و او را درآغوش گرفت .فرشید اما با چشمانی خمار به او نگاه کرد . محمد: داداش .توروخدا فکر رفتن نکن .باشه قربونت بشم؟ اگه بخوای بری محمدم باهات میاد .اصلا غلط کردم اون حرفا رو زدم ‌.بیا بزن تو گوشم ولی فکر رفتن نکن 😭💔 فرشید:ح..حلا..لم ...کن..دا..دا..ش🖤 محمد : چشماش رو بست؟؟ نه .نه امکان نداره .تکونش میدادم و با فریاد اسمش رو صدا میزدم اما دریغ از هیچ جوابی .داداشم رفت ؟ نه .اون بی معرفت نبود. اون بهم قول داده بود مواظب خودش باشه 😭 محمد تو باعث این اتفاقاتی .محمد تو به داداشت اعتماد نکردی .💔 نه فرشید نه تو نمیری نهههههه😭🖤 رسول: با دیدن اون صحنه اشکام روی صورتم ریخت .باورم نمیشه .داداشم رفت؟ اونی که همیشه باهاش درد و دل میکردیم رفت ؟پشت وپناهمون رفت ؟ شهید شد 🥺💔 اما اون قرار نبود به این زودی بره .قراربود ؟🖤 (روز خاکسپاری) راوی: هیچ کس حال خوبی نداشت .مادر محمد و فرشید کنار خاک نشسته بود و صورتش را چنگ میزد .محمد با صورتی رنگ پریده و چشمانی سرخ کنار خاک زانو زده بود و اشک میریخت و رفقای فرشید که خود حالشان بد بود اما میخواستند فرمانده خود را که داغ برادر چشیده بود آرام کنند اما او آرام نمی شد. زیرا در آخرین روز ها و ساعت ها تلخی هایی جبران نا پذیر برای برادرش کرده بود و قلب او را شکسته بود ‌💔🖤 (پایان پارت دلی) پ.ن.شَھـٰادَت‌یَعنۍ❤️‍🩹:>" مُتِفـٰاۅِت‌بِہ‌پـٰایـٰان‌بِرسیم ۅَگَرنَہ‌مَرگ‌پـٰایـٰان‌ِهَمِہ‌قِصِہ‌هـٰاست…!🌱:) پ.ن. مواظب باش چه رفتاری میکنی. گاهی برای طلب بخشش دیره 💔خیلی دیر ... https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس جدید جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ منتظر نظراتتون هستم🙃🙃
نظرات فراموش نشه 😉 رفقا یه کلیپ هم آماده شده که متاسفانه ارسال نمیشه .اگر شد تا شب براتون ارسال میکنم اگر نه که هیچی😐
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) +خانم عبدی چشم هاتون باز کنید خواهش میکنم 😞 ترو خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا ٫متاسفانه رفتن تو کما تیر به قلب برخورد کرده دچار آریتمی قلبی شدن آقای عبدی: وایییییییییییییییییییییی دخترم .............. ................................... .................................................... ستایش خانم گوش کنید صبر کنید نرین تروخدا بزارید حرفم بزنم بعد هر کجا خواستین برین هر جوابی خواستین بدین به خدا منم دوست دارم از دار دنیا چی می‌خوام از خدا وقتی مهرتون افتاد تو قلبم از اون موقع نمیتونم فراموشت کنم به حرف هام فکرکن اگه یذره بهم علاقه داری ........... _داداش ترو خدا بلند شووووو بلند شو تنهام نزار بمون جواب آبجی و مامان چی بدم هاااااااااااااا نزار عصا دستم از دست بدم تو با همون سن کم شدی عصای دستم خدایا نکن بزار بمونه پیشم سرنوشتش دو دفتر زندگی بسته بشه که نابود میشم ........... اگه میخواین ادامه‌ی این رمان بخونید روی لینک زیر کلیک کنید ✍️ https://eitaa.com/romanFms
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
﷽‌ حتماً تا آخر نگاه کنید 😉 نبینی مهم ترین نکته رمان جدید از دست دادی 👌🏻😉 تیزر رمان بزودی ............. منتظر اولین پارت باشید 🙂
رأس ساعت ۱۰ شخصیت ها ارسال میشه 🙂👀
بریم سراغ شخصیت های رمان جدید و تیتراژ اول
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ریحانه حسینی دختر رسول و ستایش
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ریحانه حسینی دختر رسول و ستایش