سید حجت بحرالعلومی1_1123841406.mp3
زمان:
حجم:
21.6M
- صوت دعای عهد🎧؛
#Part_6
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨فلش بک به گذشته ✨
رسول:جلو در بودم بچه ها عملیات داخل بودن برام همه چی مشکوک بود عجیب بود به سیم های برقی که افتاده بود روی زمین توجه ام جلب کرد نزدیکش شدم با چیزی که دیدم نمیدونستم چه کار کنم دست داخل جیب جلیقه ای که تنم بود کردم سیم چین برداشتم آروم رفتم کنارش یکم دور برش نگاه کردم که سیم قطع کننده اش به چی وصله ایرپاد تو گوشم فشار دادم
محمد صدامو داری ؟؟؟
-جانم رسول
محمد سریع از کارخونه برید بیرون بمب کار گذاشتن
_چی میگی رسول پس خودت چی ؟؟
شما برید من پشت سرتونم بدویییید فقط
_باشه فقط مراقب باش
با رفتن بچه ها آمبولانس که خانم عبدی بردن نشستم کنار بمب سیم چین از روی خاک برداشتم بردم سمت سیم ها سه رنگ بود روی رنگ سبز سیم چین قفل کردم که پاره اش کنم که پشیمون شدم رفتم سراغ رنگ آبی
زیر لب زمزمه وار
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا به امید تو توکل به تو...........
چشمام بستم سیم چین فشار دادم سیم بریده شد صدای محمد تو گوشم میپیچید که صدام میکرد
_رسول........ رسول......... رسول
یکدفعه شمارش معکوس روبه پایین رفتن بودن بمب خاموش شد فقط صدای صوت و صدایی تو سرم میپیچید که از صد انفجار بد تر بود دستام جلوی گوشم گرفتم که صداش کمتر بشه ولی شدتش بیشتر میشه
............................
..........................................
............................................................
دستام میلرزید از روی گوشم برداشتم روی زمین لکه های خون قرمز روی خاک میدیدم دست روی بینیم کشیدم خون دماغ شده بودم اثر صدا بمب بود تازه الان متوجه شده بودم این بمب صوتی بوده آروم از روی زمین بلند شدم سرم گیج میرفت خونریزی بینی ام بند نمیومد آروم از کارخونه اومدم بیرون یه نگاه به روبه روم کردم محمد جلو ماشین و کارخونه راه میرفت و میومد
محمد: نگران رسول بودم یه ربع گذشته بود تو ایرپاد هی صداش میکردم جواب بده ولی خبری نبود
سرم سمت کارخونه بردم با دیدنش لبخندی روی لبم نشست ولی با چهره ای که دیدم لبخند روی لبم محو شد خونریزی بینی داشت زیر گوشاش پر از خون بود دستمال کاغذی که داشت به رنگ قرمزی گرفته بود
رسول...... رسول جان خوبی استاد چی شدی ؟؟
رسول: خوبم محمد نگران نباش بمب صوتی بود به خاطر اون هست موج انفجارش گرفت
چیزی نیست نترسین الان تموم میشه
محمد: بچه ها بشینید تو ماشین بریم بیمارستان پیش خانم عبدی رسول دکتر ببینه
بچهها: چشم آقا
داوود: رسول سرش روی شونه هام بود تا خود بیمارستان دیگه رسیده بودیم همه پیاده شدن فقط منو رسول بودیم بقیه پیاده شده بودن
رسول داداش استاد رسیدیم پیاده شو
رسول چرا جواب نمیدی رسول
سرش یکدفعه افتاد روی پام سرد بود به سردی برف
محمد: داوود چرا پیاده نمیشید ؟؟
داوود: آقا 😭 رسول بیهوش شده هر چی صداش میکنم
محمد: دستم آروم روی شاهرگ گردنش گذاشتم ترس داشتم از نزدنش ولی میزد ضعیف خیلی................
...........................................................................
پ.ن1*: بمب صوتی
پ.ن2*: بیهوش شدن رسول در اثر موج انفجار
انفجار لحظات حضور پر برگ مرگ طراوت اخرین بغض زمستان هبوط اندیشه ات در ذهن سکوت روز در هیاهوی کار در زندگی خوابها در پرواز دل
در انژاس ذهن رنگ سرخ به قالی دلم می پاشید.
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_6 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ رسول:جلو در بودم بچه ها عملی
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
سلام رفقا .بعد از ظهرتون بخیر 🙂
یه پارت دلی مخصوص اونایی که شهادت استاد رسول رو میخواستن
داغ داغ تازه از تنور در اومده😉😉
❤️با نام و یاد خدا❤️
🖤پارت دلی شهادت رسول🖤
راوی: با ضربات متعددی که به بدنش میخورد لبش را به دهان گرفت .درد عجیبی در بدنش در حال پیچیدن بود. با آخرین ضربه که به سمت قلبش خورد دنیا جلوی چشمانش تیره و تار شد و آخرین تصویر صورت های خونی اما زیبای رفیقایش بود و سیاهی نصیب چشمانش شد 🖤
داوود :با چشمایی که به زور باز میشدن به جسم خونی داداشم نگاه کردم .این چند روز خیلی سختی کشیدیم اما بیشتر از همه اون سختی کشید. چقدر دلم تنگ شده واسه روزهای خوب زندگیمون.چقدر اون روزهایی که مسخرش میکردیم و با خنده هاش و حرفاش حالمون خوب میشد خوب بود💔 چشمام رو بستم .هر لحظه و هر ثانیه تصویر حال بد و صورت خون آلودش از جلوی چشمم عبور میکرد.
محمد: بهش خیره شدم سه روز پیش من و داوود و اون رو گروگان گرفتن .هر کاری کردیم تا شاید بتونیم با بچه های سایت ارتباط برقرار کنیم نشد. خودم رو به سمت داوود کشوندم و کنارش نشستم .سرش رو روی شونه ام گذاشت. درد گرفت .ضربه های بدی به کتفم زده بودن و همین باعث شد که الان درد بگیره اما حرفی نزدم و چشام رو روی هم گذاشتم.
رسول: سیاهی و سیاهی .با درد وحشتناکی که توی قلبم پیچید چشمام رو باز کردم و آروم به اطراف نگاه کردم .باز هم همون مکان تنگ و نیمه تاریک .باز هم خون که روی زمین ریخته شده بود .بازم چشمای نگران محمد و داوود رو دیدم و نتونستم حرفی بزنم .💔 حالم بد بود .دردی که توی بدنم و از همه بدتر قلبم پیچیده بود باعث شده بود که نتونم صحبت کنم و فقط درد بکشم و رفقام هم شاهد درد کشیدنم بودن💔
محمد: آروم به طرف رسول رفتم و بغلش کردم .کنار گوشش گفتم: تحمل کن. اینم تموم میشه . مثل تمام سختی هایی که کشیدی اینم تموم میشه .فقط یکم تحمل کن رسول 🥺
رسول: محمد ،باورم نمیشه .اسم خودش گذاشته عمو؟ داره بچه ی برادرش رو شکنجه میده .اون شما هارو گروگان گرفته چون میدونه من بعد از مرگ مامان و شهادت بابام به شما ها وابسته شدم .میخواد زجرم بده 😭💔
داوود: آروم باش داداش .مرد که گریه نمی کنه.
رسول: داوود تو دیگه اینو نگو. از قدیم گفتن مرد گریه نمی کنه ولی نمیدونن حتی مرد ها هم تا یه جایی تحمل دارن.از یه جایی به بعد دیگه نمیتونن جلوی اشکاشون رو بگیرن.داوود همه ی حرف هارو نمیشه گفت برای همین خدا آه، اشک و لرزش دستان رو هم خلق کرد .داوود من دیگه نمیتونم . آخه چه عمویی رو دیدی که شاهد زجر کشیدن برادرزاده اش باشه و کاری نکنه. با اینکه عموی من خودش داره زجرم میده 😭💔 با اینکه من حتی نمیدونم دلیل این کاراش چیه🖤
محمد: بغلش کردم و آروم موهاش رو نوازش کردم .اشکاش روی پیراهنم میریخت اما حرفی نزدم تا خودش رو آروم کنه .یکدفعه یاد انگشتری که برای تولد رسول خریدم افتادم .سریع بهش نگاه کردم و گفتم: رسول انگشتری که برای تولدت خریدم دستت هست؟
رسول:بله اقا .از اون روز به بعد همیشه دستمه .چطور؟؟
محمد: بدش به من .
رسول: انگشتر رو از دستم در آوردم و به آقا محمد دادم .سریع نگینش رو کند و چیزی رو در اورد .دقت کردم که دیدم ...
محمد: نگین انگشتر رو کندم. اون روزی که میخواستم این انگشتر رو براش بخرم رفتم پیش یکی از دوستام که از شغل منم خبر داشت و خودش هم مامور بود .مغازه پدرش انگشتر فروشی بود .ازش خواستم زیر نگین انگشتر یه ردیاب جاساز کنه برام .انگار اون روز به دلم افتاده بود که شاید همچین روزی بهش نیاز داشته باشیم .سریع ردیاب رو فعال کردم و گوشه ای انداختم تا مشخص نباشه . همون موقع صدای در اومد و عموی رسول به همراه افرادش داخل اومدن. به سمت رسول رفتن و بلندش کردن .بمیرم براش .از بس که زده بودنش جون نداشت که حتی روی پاهاش راه بره .
رسول: عمو داخل اومد. هه .چرا بهش میگم عمو؟ اون که لیاقت اسم عمو رو نداره . اومد و جلوم ایستاد و گفت .
عموی رسول: میدونی چیه؟ بابای تو هم مثل تو همچین شغلی داشت .اگر اون روز که فهمید من توی کار قاچاق هستم حرفی نمیزد و من رو که برادرش بودم دستگیر نمی کرد زن من ولم نمی کرد. مادرم نفرینم نمی کرد. همش تقصیر داداش خودمه. همش تقصیر بابای تو هست .حالا با این که خودش دیگه نیست من میخوام انتقام ناراحتی هام و اون شب هایی که مامانم دیگه نمیزاشت برم توی خونه و مجبور بودم توی خیابون ها شب رو صبح کنم و صبح رو شب بگیرم . از تو میگیرمممم😠
محمد: تفنگش رو به سمت رسول گرفت .نه امکان نداره .اون نمیتونه همچین کاری بکنه .اون حق ندارهههه .من و داوود سعی داشتیم به سمتش بریم اما افرادش جلومون رو گرفته بودن .رسول چشماش رو روی هم گذاشت که اشکاش ریخت. نمیدونم چیشد یکدفعه ...
داوود : صدای تیر اومد .چشمام به رسول بود که با تعجب به اطراف نگاه میکرد .همه تعجب کرده بودن که یه نفر اومد داخل و گفت جامون رو پیدا کردند.لبخند روی لبم اومد که با کاری که عموی رسول کرد خون توی بدنم منجمد شد .