eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ آقای عبدی: کار هر روز ام شده بود رفتن دیدنش باهاش حرف زدن مداحی های مورد علاقه اش پلی میکردم گوش کنه کتاب های مورد علاقه اش ولی هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد گاهی قطره اشک ولی این به گفته دکتر عادی بود . نمی‌خواستم تنها یادگار مرضیه از دست بدم ..... توی این چند وقته رفتار عجیبی از رسول می دیدم حواس پرتی که تو سایت داشت بعضی اوقات تو فکر می‌رفت هر موقع میومدم دیدن ستایش بیمارستان بود منو می‌دید تتبه ته میوفتاد حرف هاش یادش می‌رفت........................ رسول : پشت سیستم نشسته بودم داشتم کار های معاونت انجام میدادم گزارش ها رو تموم کرده بودم به ستایش خانم فکر میکردم دلیل پیچیدگی پرونده گروگان گیری دختر آقای عبدی محمد: از نماز خونه اومدم بیرون آقای عبدی اومدن سمتم سلام آقا +آقای عبدی: سلام محمد جان محمد به رسول بگو بیاد اتاقم کارش دارم _اتفاقی افتاده آقا ؟ رسول کاری کرده ؟ +نه مگه باید اتفاقی بیوفته کاریت نباشه نگران نباش _چشم آقا آروم از پله های سایت رفتیم پایین رسول مثل همیشه لیوان نسکافه داغ که نیرو بیدار بودنش زیاد میکرد میخورد انگار عضوی جدا نشدنی براش یک بار نخوره اون روز براش روز نیست دستم گذاشتم روی شونه اش بدون این که سرش بچرخونه سمتم اسم داوود آورد رسول: داوود می‌خوای اذیت کنی برو اگه کار داری بگو انجام بدم محمد: استاد این دفعه اشتباه حدس زدی داوود کجا بود مگه خودت نفرستادیش برای چک کردن دوربین مداربسته ؟ رسول: ببخشید آقا متوجه اومدنتون نشدم حواسم نبود داوود فرستادم محمد: عیب نداره الان بلند شو برو اتاق آقای عبدی کارت داره تا من این گزارش شما رو بخونم برسی کنم استاد....... رسول: چشم آقا ...................................................‌‌‌‌......................... پ.ن1*: شک آقای عبدی به رسول دل به دل راه داره ♥️ به کسی که فکر کنی مطمئن باش به تو فکر می‌کنه 😜🤭
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ رسول: با صدای آقای عبدی درو باز کردم رفتم داخل اتاق سرش بالا گرفت سمتم خواست روی صندلی‌ بشینم آقا با من کار داشتین ؟؟ آقای عبدی: رسول چند وقتی هست حس میکنم چیزی میخوای بگی ولی نمیگی بهم هر موقع منو می‌بینی دست و پاتو گم می‌کنی ؟؟ رسول: آقا چطوری بگم آقای عبدی: برو سر اصل مطلب رسول: آقا من به دخترتون علاقه مندم می‌خوام حالشون بهتر شد با پدر و مادرم اگه راضی باشین بیاییم برای امر خیر ببخشید آقا پام بیشتر از خودم بزرگ گذاشتم چون علاقه من به دخترتون واقعی و حقیقی هست از ته قلبم دوستش دارم. آقای عبدی: رسول من مشکلی ندارم ستایش تصمیم نهایی برای زندگیش میگیره اینم بگم ستایش خواستگار زیاد داره امیدوارم بهوش بیاد خودش نظر مخالف و موافق به تو بگه رسول: ممنون امیدوارم نظرشون مثبت باشه لایق خوشبختیشون داشته باشم . آقای عبدی: انشاالله ...................................✨ .....................✨ ........................ نیمه های شب روز یکشنبه رسول: از پرستار اجازه گرفتم برم اتاق ستایش خانم آروم کنار تختش نشستم شروع کردم چند تا شعر و دلنوشته خوندن. بعد حرف دلمو که گیر کرده بود بلاخره باید زده می‌شد گفتم حرف بند آخر حرفم تموم شد صدای دستگاه ها بلند شد ضربان قلب و خط صاف نشون میداد سریع دکتر و پرستار داخل اتاق شدن پرده های سبز که کنار پنجره‌ بود کشیدن هیچی داخل اتاق معلوم نبود حدوداً یک ربع گذشته بود از صدای دستگاه ها ستایش: با لوله ای که دهنم بود حالم داشت بهم میخورد چشمام باز کردم چند نفر داخل اتاق بودن لوله کشیدن بیرون از دهنم شروع به سرفه کردن با قرار دادن ماسک اکسیژن روی صورتم سرفه هام کم کمتر شد بی‌حال شده بودم قفسه سینه ام درد میکرد دستم آروم بردم سمتش ماساژش دادم متوجه شدم بیمارستانم پس از اون خراب شده بیرون اومدن کی نجاتم داده دکتر متوجه دردم شده بود آمپولی رو داخل سرم تزریق کرد یکم با پرستار حرف زد رفت بیرون .......... پرستار کنارم اومد داخل گوشم شروع کرد به حرف زدن پرستار: شوهر عاشقی داری از وقتی اینجا هستی همیشه میاد بهت حرف میزنه قدرش بودن کم از این شوهر ها گیر میاد........... ستایش: با حرف پرستار هنگ کرده بودم شوهر من که ازدواج نکرده بودم پس شوهر چی میگه اون کیه ............... پرده اتاق کشیدن چشمم به اون فرد خورد آقای حسینی بود آقا رسول امکان نداشت خودشون رو به عنوان شوهر من معرفی کرده باشه تا جاییکه من میدونستم آقا رسول خجالتی و کم رو ترین عضو سایت بود با این حال شوخی و خنده و جدیت هم داشت داشت لبخند رو لبم می‌نشست سریع جمعش کردم فکر نکنه دوستش دارم ...... رسول: با حرف های دکتر تو پوست خودم نمی‌گنجیدم بلاخره معشوق به عشق یه پله گذشت تا پله های دیگه با کشیده شدن پرده چشمای بازش قلبم بی قرار تر کرد به ساعت مچی نگاه کردم دقیقا وقتی بود آقای عبدی همیشه این موقع این‌جا بود سریع دست بردم بالا نشونه سلام و احترام سریع از icuخارج شدم تو محوطه بیمارستان آقای عبدی دیدم لای بوته ها قایم شدم تا منو نبینه با رفتن از بیمارستان بیرون رفتم سمت خونه ............................................................................ پ.ن1*: بهوش اومدن ستایشی پ.ن2*: یه پله عاشقی تا پله دیگه ........... تا وقتی عشق واقعی و حقیقی باشه کلید هر قلبی و قفلی هست بازش کنه راهی برای عشق بازی پیدا کنه 🔐❤️
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨فلش بک به گذشته ✨ آقای عبدی: وارد سالن icu شدم اول دکترش دیدم تا بهم گفت ستایش بهوش اومده بهترین لحظه زندگیم بود لباس مخصوص پوشیدم رفتم تو اتاقش هیچ دستگاهی بخش وصل نبود جز ضربان قلبم نشون میداد. کنارش نشستم موهای مشکی که داشت آروم نوازش کردم بوسه طولانی روی پیشونیش زدم دستش تو دستم گرفتم آروم بوش کردم تک تک انگشت هاش بوسیدم حس کردم مژه هاش تکون می‌خوره لای چشمای تیله ای مشکی باز کرد اشک هام پاک کردم نزدیکش شدم سعی داشت ماسک اکسیژن روی صورتش برداره حرف بزنه قربونت بشم بابا ستایش بابا آروم باش جان دل بابا یادگار مرضیه ام آروم می‌دونم میخوای صدام کنی هیسسسسسس وقت هست نفست می‌گیره دکتر میاد پوست از کله ام می‌کنه بهش قول دادم زیاد ماسک برنداری حرف نزنی........... وگر نه اینجا دیگه راه نمیده منو😂 مقاومت شکوند شروع به حرف زدن کرد با هر کلمه ای که می‌گفت ماسک اکسیژن روی صورتش میزاشت نفس عمیقی می‌کشید........ ستایش: با.......با ک.......جا........بو......دی......... شک......نجه.......ام.......دا......دن....... دل........م.......برا.......ت تن........گ.......شده.............بود یک.......بار............مر........گ جل..........و........ چش.......مم...... دی...........دم اهوووووووووووووووو اخخخخخخخخخخخخ آقای عبدی: قربونت بشم آروم باش زندگی بابا نور چشمم می‌دونم سختی کشیدی تحمل کردی ولی تموم شد تموم الان پیشتم بابا پیش مرگت بشه این طوری نبینت........... .................✨۶روز بعد مرخص شدن ستایش دکتر: خوب خانم عبدی داروهاتون به موقع مصرف می‌کنید هر گونه استرس و فشار عصبی و روانی براتون سم هست چون حالتون بد می‌کنه چند بار نکات گفتم مراقب خودتون باشید تنها کسی می‌تونه حالتون بهتر کنه خودتون هستین +می‌تونم بپرسم من چه مشکلی پیدا کردم هیچ کس بهم نگفته خودم بی خبر فقط هر کسی میاد میگه مراقب باشید نگران هم نباشید ؟؟ دکتر: خوب راستش شما دچار آریتمی قلبی شدین یا همون نارسایی قلبی و عروقی تیری که به قلبتون برخورد کرده این مشکل به وجود آورده..... چون بدون این مراقبت ها خدایی نکرده دچار سکته قلبی و نارسایی تو خون رسانی به قلب و افت فشار خون و ضربان قلب نامنظم ‌........ +همینی که دکتر گفت حالم بد شد و بغضم قورت دادم منبع منی که تا یک هفته پیش سالم بودم از الان دچار بیماری قلبی و قرص مصرف کنم زندگیم به کلی عوض شد شاید زندگیم دچار تغییر شد شاید خدا داره تحملم امتحان می‌کنه این ها همه خواب و رویا هست ................. ............................................................................ پ‌.ن1*: امتحان خدا پ.ن2*:بغض ستایش فهمیدن مریضی پ.ن3*: حرف های پدر و دختری و قربونت صدقه رفتن هاشون برای هم ...... زندگی پر از شیب های تند و سرازیری‌های زیاد هست باید امتحان کرد تا جاییکه امکان دسترسی داره ....................
سه پارت تقدیم به شما عزیزان
دو پارت گفتم ولی یه پارت اضافه دادم ولی حمایت کنید فقط نگید خوبه و قشنگه از رمان شخصیت ها نظر بدین کجاش دوست دارید مورد پسنده شما هست یا نه ممنونم 🙂👀
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) تیزر شماره 2* رمان میان تمام آنهایی که نزدیکند اما دور نیستی اما نزدیک ترینی . . گاهی دلم کنج دنجی می خواهد و کمی سکوت تا بنشینم و داشتنت را قطره قطره یاد کنم که چطور تمام قد تکیه گاه ویرانه های دلم بودی و من دخترکی که رها از هر دردی روی ابر خیال باله می رقصید.... طوفان که شدگنگ و منگ به دنبالت بودم اما تو خسته بودی و فرو ریختی و خود را به دستان باد سپردی نیستی ندارمت اما هر روز در گوش باد عاشقانه می خوانم نوازشش کن بپیچ در آغوشش و سیاهی نگاهش را سرمه ی چشمانم کن و اینگونه است که هنوز نزدیک ترینی هنوز عزیزترین ....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای رِوز سوم ماه مبارک رمضان ..؛! 💛✨