《 به نام خالق عشق》
پارت دلی شهادت استاد ♡
راوی:امروز بعد مدت های طولانی پرونده به نتیجه رسیده بود.محمدبا فرشید سعید محسن حسین به خانهی سوژه رفتن و رسول از سایت پشتیبانی میکرد تا سوژه از دست نرود.
رسول:مثل همیشه پشت مانیتور بودم که تلفن کنار مانیتور زنگ خورد همین طور که حواسم به سوژه بود به تلفن جواب دادم آقای عبدی بود و گفتند به به اتاقشان بروم بهشان گفتم که سوژه از دست میرود ولی توجهی به حرف هایم نکرد.به ناچار به سمت اتاق رفتم.
آقای عبدی:بیاید تو
رسول:سلام آقا.
آقای عبدی:رسول باید حواست رو جمع کنی توی سایت نفوذی داریم و اونجا تله است.میخوام کاری کنی محمد و تیمش برگردند.
رسول:چشم آقا.
محمد:با رسول تماس رو برقرار کردم.
محمد:رسول موقعیت سوژه رو اعلام کن.
رسول:آقا میخوام یه چیزی بگم😔
محمد:رسول گمشون کردی😡
رسول:بله گمشون کردم.معذرت میخوام😔
محمد:رسول میدونی چی کار کردی؟به خاطر اشتباه تو.میام سایت.
فرشید:حسابی از دست رسول اعصبی بودم.نه من تمام بچه ها این گروه تروریستی معلوم نیست کجا هستند.چه نقشه ای دارند.
سعید:محمد خیلی اعصبانی با قدم های محکم قدم برمیداشت به طرف میز مرکزی.با میز کا رسید صندلی رسول رو جوری چرخوند که نزدیک بود از روی صندلی بی افته.
رسول:آقا محمد اومد طرفم سریع از جام بلند شدم.بلند شدنم با سیلی از طرف محمد همراه شد.این محمد بود که دست روی من که یرادرش بودم بلند کرد🥺 این محمد نبود.
محمد:رسول برو.از جلوی چشمام دور شو تمام زحمت های این بچه ها به خاطر تو😡برو فقط برو
اشکام سرازیر شد دیگه نتونستم چیزی بگم و سریع از سایت خارج شدم.حالم خیلی بد بود.برادرم کسی که برام حکم پدر رو داشت دست رو من بلند کرد.🥺بارون میبارید و من تمام وسایلم توی سایت بود.اینقدر ناراحت بودم که کاپشن و سویچ ماشین رو جا گذاشتم.
فقط گوشی و هنذفریم همراهم بود.آهنگی که خیلی دوسش داشتم و مناسب حالم بود رو گذاشتم❤️🩹از خیابون های میگذشتم که یه ماشین سرعت زیاد بود وخورد به دست چپم.راننده به طرف اومد.
راننده:ببخشید آقا حلال کنید میخواین...
رسول:آقا چیزی نشده میتونید برید🥲
راوی
رسول با دستی که خون ازش چکه میکرد به مزار شهدای گنام میرفت غافل از این که کسی به دنبال اوست.رسول به طرف مزار رفت و کنار شهید گمنام نشست و با گریه شروع کرد به صحبت کردن.
رسول:برادر من دست رو بلند کرد.نزاشت حرف بزنم.نزاشت بگم🥺کسی که بهش تکه میکردم کسی خیلی دوسش داشتم من...
آقای عبدی:از بالا شاهد همه چیز بود و رسول رفت به طرف محمد رفتم
عبدی:محمد توضیح؟
محمد:آقا عبدی ما می...
عبدی:کارت اشتباه بود خیلی اشتباه.من برای باعث شدم سوژه از دست بره.اگه اونجا میرفتین معلوم نبود چه بلایی...
محمد:یعنی رسول برای حفظ جون ما این دروغ رو گفت؟من چی کار کردم.خدایا من دست روی برادرم پارهی تنم بلند کردم.
محمد:بچه ها رسول رو پیدا کنید!همین حالا
حسین:پشت سییتم نشستم و متوجه شدم مقعیت رسول با موقعیت سوژها یکی فورا به آقامحمد گفتم.و با بچه به سمت ماشین ها رفتیم.
راوی:رسول از گلزار شهدا که تمام وقت به حرف هایش گوش دادن میرود.سوار تاکسی میشود و با چشمان اشکی به شلوغ ترین خیابان میرود.در حالی که نمیداد قرار است چه اتفاقی بی افتد .محمد و تیمش به سمت ان خیابان میروند تا خطری که مروم را تحدید میکند را دور کنند.
رسول:خیلی حس بدی داشتم تلفنن زنگ خورد رفتم جای خلوت تا جواب بدم که کسی گوشی رو ازم گرفتم و چاقویی رو زیر گلولم گرفت.با حرکاتی که بلد بود چاقو رو ازش گرفتم ولی چیز به سرم خورد و تاریکی🖤
حمید:گوشی رو جواب دادم
محمد:رسول کجاایی؟
حمید:به فرمانده.نگران برادرت نباش پیش من جاش امنه😏
محمد:باهاش چی کار داری؟
حمید:عزت زیاد
محمد:حمید دوباره نه.دوباره میخواد رسول رو اذیت کنه.دوباره میخواد زندگی داداشم رو خراب کنه.رسول:تازه داشت با نبود محدثه خانم کنار میومد.دوباره اومده زندگی داداشم رو خراب کنه.
محمد:سعید موقعیت رو ردیابی کن.
رسول:با سردرد چشمانم را باز کردم.یه مکان تنگ با روشنایی کمی که میشود خون ها رو روی زمین دید.اینجا برام آشنا بود باعث میشود به اون روزایی که منو محدثه رو گروگان گرفته بود.یاد اون شکنجه ها یاد گریه های محدثه یاد حرف های آرامش بخشش.که با باز شدن در به خودم اومدم.
حمید:خوش اومدی رسول جون منو که یادته؟😏
رسول:تو..تو...حمید😰
حمید:بله خودمم😏میبینم با نبود محدثه داری کنار میایی😌
رسول:چی گفتی؟😡محدثه خانم بگو دهنت عادت کنه😏
حمید:داداشمون غیرتی شد😄از رفیقمون پذیرایی کنید😈
وقتی از در بیرون رفت افرادش با چوب و هر چیزی که در دست داشتن با سمتم اومدن.با هر ضربهای که با من برخورد میکرد یاد روزایی که با محدثه بودم افتادم.
《فش بک》
گروگانی رسول و محدثه
محدثه:حالم اصلا خوب نبود.هیچ راهی نبود که به سایت موقعیتمون رو علام کنیم.
محدثه:رسول به نظرت از اینجا زنده بیرون میریم.فاطمه رو میبینم.میتونم سایت رو ببینم.
رسول:خدابزرگه محدثه جانم انشاالله که سالم برمیگردیم.
حمید:مرغای عاشق وقتش رسیده تصویه حساب رو داشته باشیم.
رسول:میخوای چی کار کنی؟تو مشکلت با منه با محدثه کار نداشته باش.
حمید:باشه.ولی قول نمیدم یکی از شما سالم از اینجا بره😏
اسلحه رو با طرف رسول گرفته.قلبم داشت ایستاد میکرد از استرس.میترسیدم رسول رو از دست بدم.رسول بدون هیچ استرسی چشمانش را بست.و زیر لب ایه رو خوند.صدای تیر با ایستادن من جلوی رسول همراه شد.درد شدیدی توی قفسه نیسم پیچید و دیگه چیزی رو متوجه نشودم.
رسول:محدثه جلو وایستاد و تیر بهش خورد سرش رو بغل کردم.
رسول:محدثه جانم تو رو جون من چشمات رو نبند.اگه بری رسولت از دست میره.
حال
با یاد اوری اون خاطرات قلبم به درد اومد.حالم به شدت بد بود.بعد مدتی دو نفر من رو از زمین بلند کرد و حمید با چاقو به سمتم اومد.
حمید:دوسال پیش میخواستم کار تو رو تموم کنم که محدثه خانم نذاشت.الان کسی نیست که نجاتت بده😈
رسول:من از مرگ هیچ ترسی ندارم.😏
هیچ ترسی نداشتم و لی نگران برادرم بودم نگران محمد❤️🩹
ناگهان چاقو رو توی شکم فور کرد.درد شدیدی در کل بدنم پیچید.دستام رو ول کردن که روی زانو فرود اومد آخرین صدایی که شنیدم صدای تیر اندازی بود و دیگه هیچ چیزی متوجه نشدم🖤
محمد:خیلی استرس داشتم فکر میکردم که دیر میرسیم.وارد شدیم و تیراندازی شد ولی خمید و یکی از افرادش فرار کردن حسین و اشکان رفتن دنبالشون.چون قبل همه اتاق ها رو گشتیم تا رسیدم به یه اتاق این اتاق اخرین امید بود.در رو باز کردم جسم بی جون برادرم رو زمین بود و خونی❤️🔥نفسم بالا نمیومد با حالی خراب خودم رو باسرش رسوندم و بغلش کردم.هرچی صداش کردم جواب نمیداد.
محمد:رسوولل تو رو جون محمد جوابمو بده میدونم از دستم اعصبانی هستی.میدونم از دستم ناراحتی.داداش رسول جون من تو رو خداااا.
فرشید:رسول تو رو خدا چشمما تو باز کن.
راوی:محمد و تیمش خیلی دیر رسیدن.و رسول برای همیشه چشمانش را بست و به ملاقت همسرش و خداوند رفت.اری او رفت و دوستانش را تنها گذاشت.برادرش که مثل پدر دوستش داشت را تنها گذاشت.
رسول رفت و محمد را با غم برادر و ناراحتی برای آخرین دیدار و رفتارش تنها ماند.
فرشید از دوری رفیق چندین سالهاش غمگین بود و میدانست که برادرش هنوز غم همسرش کنار نیامده است.
روز خاکسپاری
محمد:داغون بود.حالم خیلی بد بود من خیلی پشیمون بودم.غمگین از سیلی که به برادرم زدم.کنار خاک ها نشستم.و با اشک هایی که روی خاک میریخت از برادرم از رسول از کسی که خیلی دوستش داشتم معذرت خواهی میکردم هر چند که دیر شوده بود.🖤
پ.ن رفیق کسی رو از خودت دور نکن.حتی اگه از دستش ناراحتی سعی کن حواست بهشون باشه🖤😉
🖤❤️به نام خدا❤️🖤
...........پارت دلی...........
رسول:آقا محمد گفته بود فردا عملیات داریم.نمیدونستم چطوری به آرزو بگم.کارم تموم شد با بچه ها خداحافظی کردم و سوار موتور شدم و به سمت خونه رفتم.
آرزو:برگه آزمایش و گرفته بودم میخواستم امشب که رسول میاد بهش بگم...😌شب بود.ریسه هارو روشن کردم و با گل راه درست کردم از در خونه تا اتاق روی تخت عروسک گذاشته بودم که بهم چسبیده بودن.یه مرد و یه زن و یه بچه وسط شون بود عروسکه🥺غذا مورد علاقه اش هم درست کرده بودم.تقریبا کارام تموم شد که....صدای موتور رسول اومد برق هارو خاموش کردم و خودم رفتم پشت در اتاق🤭
رسول:تور راه خیلی فکر کردم که چطوری بهش بگم.رسیدم خونه.کلید انداختم و رفتم تو...واییی😍چقدر اینجا قشنگ شده🙂فهمیدم کار آرزوعه...
آرزو جان❤️آرزو خانم❤️خانم آقای خوشبخت❤️کجایی خانمم؟❤️
گل هارو عین جاده چینده بود.آروم میرفتم و صداش میکردم.رسید به در اتاقمون.آروم در و باز میکردم که یک دفعه
آرزو:رسول همش صدام میکرد🙂آروم در و باز کرد که یه دفعه از پشت با صدای بلند گفتم:سلام بابا رسول😍
رسول:عه آرزو.سلام علیکم.چطوری عزیزم؟❤️
آروز:عالیییم.تو چطوری آقای خوشبخت؟😊
رسول:خداروشکر منم خوبم.چه خبره اینجا؟🤔
آرزو:بیا بشینیم رو تخت.اممم.حدس بزن😎
رسول:اممم.سالگرد ازدواج مون؟
آرزو:خییییر😕
رسول:تولدته؟
آرزو:خیییر.🙁
رسول:تولد منه؟
آرزو:وا رسول جان🙁نهههههه
رسول:خب چیه آرزو؟چیز دیگه ای نمیتونه باشه که عزیزم...بگو دیگه
آرزو:یه خنده ی ریزی کردم🙂و دستم و بردم سمت عروسک و دادم دستش.
رسول:خب یعنی چی؟
آرزو:می خندیدم از قیافه ی رسول😄
رسول:واقعا؟؟🥺
آرزو:چشم هاش داشت برق میزد از خوشحالی😊گفتم:بله واقعا بابا رسول🥰
رسول:خیلی خوشحال شدم😍حالا اسمش و چی بزاریم؟😜
آرزو:تو چی دوست داری؟
رسول:امممم...اگر دختر شد اسمش و بزاریم (مهسا)اگر پسر شد بزاریم (مهدیار) چطوره؟😊
آرزو:عالیه😍
آرزو:خب دیگه بریم که غذا بخوریم.از اتاق اومدیم بیرون از اتاق و داشتیم شام میخوردیم.حس میکردم رسول میخواد یه چیزی بگه ولی نمیگه بهش گفتم:رسول جان چیزی میخوای بگی؟
رسول:دیگه باید میگفتم.گفتم:آرزو جان❤️من فردا یه ماموریت دارم.اجازه هست؟
آرزو:با حرفی که رسول زد یه لحظه دلم خالی شد،نمیدونم چرا...ولی نمیتونستم نه بیارم.گفتم:مگه ما میتونیم به شما نه بگیم؟برو ولی خیلی مراقب خودت باش بابا رسول😊باشه؟
رسول:چشم روی جفت چشمام😉❤️
صبح
آرزو:قرآن از سرش رد کردم و گفتم:خیلی مراقب خودت باش😊
رسول:چشم.شما هم هر خوبی و بدی دیدی حلالمون کن دیگه آرزو جان🥲
آرزو:عه دیونه😠خداحافظ
*فردا صبح.ماموریت*
رسول:رفتیم داخل ساختمون متروکه.همه جارو پاک سازی کردیم.
محمد:رسول بهم گفته بود بابا شده بهش گفته بودم باید شیرینی بده بعد از ماموریت...
محمد:بابا رسول.داوود طبقه بالاعه داره چک میکنه کسی نباشه برو ببین کمک نمیخواد!
رسول:😄چشم آقا محمد.رفتم طبقه بالا دیدم داوود با یکی درگیر شده.رفتم جلو داوود و هول دادم پشتم و که به مرده دستبند بزنم که یهو با سوزشی که توی پهلوم و بعد قلبم اومد.روی زمین افتادم و بعد آقا محمد از پشت چند تا تیر زد به مرده...
داوود و محمد به طرفم دوییدن.که آقا محمد دستشو گذاشت روی نبضم و داد زد:آمبولانس خبر کنییییید....💔
محمد:رسول تحمل کن ترو خدا.تو بابا شدی هنوز بچت و ندیدی یکم تحمل کن تا آمبولانس بیاد
داوود خنده و بغضش باهم قاطی شده بود😅💔
داوود:رسول داداشم.نفس بکش
رسول:چشمام داشت میرفت ولی سعی میکردم بخاطر رفیقام و خانوادم بیدار باشم🖤
داوود:داداش نخواب خب؟!جونم من بیدار بمون.
فرشید و سعید هم دنبال آمبولانسن،بیدار بمون تا آمبولانس بیاد داداشی🥺
رسول:آ..قا..م...حم...د،...دا...د..ا..ش داوو...د...ح...ل..ا...ل..ممم....کن...ید..💔از....ب...چ..هه....هاهم...ح..ل..ا..ل...یت ب...گ...ی...ر..ی.د🙏🏻🖤
محمد:رسول جان این حرفا چیه.تو خیلی قوی تر از این حرف ها هستی...
داوود:اره رسول تو خیلی قوی داداش
فرشید و سعید:رسول رفیق.الان آمبولانس میرسه🙂🖤
رسول:ب....چ...ههاا...ح....ل....ا....ل..م کن...ید...💔دیگه خسته شده بودم و نمیتونستم تحمل و کنم و خوابیدم🖤
راوی:همه زار و میزدن و که رسول برگرد...قسمش میدادن و التماسش میکردن ولی اون رفته بود...🖤🥺💔همه ی دوستان عکس رسول و نوشته ای که زیرش نوشته بود(شهید رسول مهدوی)به خانه ی رسول رفتن و خبر را به همسرش دادن🖤
محمد:تسلیت میگم بهتون.رسول جان به آرزوش رسید🖤فردا بیاین به این آدرس برای دیدن رسول💔و با خداحافظی رفتم از خانه بیرون و اشک توی چشمام جمع شده بود🥺
آرزو:زار میزدم.یه لحظه قلبم وایساد و با خاطرات دیشب...باورم نمیشد😭💔حالا بچه مون چی؟
راوی:مراسم خاکسپاری هم گذشت و همه چی عین یک کابوس برای رفیق های رسول و خانواده رسول میگذشت...🖤
*چند ماه بعد*
پرستار:تبریک میگم آرزو جان😊هم آقا پسرت هم دختر خانمت جفتشون سالمن😉چی از این بهتر؟❤️اسمشون و چی میزاری؟
آرزو:م..م..ن..و..نم🙂💔اسم دختر خانمم مهسا و اسم آقا پسرم مهدیار🥰اسم هایی که همسرم دوست داشت...🥲💔
*پایان*
بریم سراغ پارت امشب دوستان عذرخواهی میکنم یکم دیر شد متاسفانه مشکلی برام پیش اومده با سردرد براتون آماده کردم
#Part_12
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨ فلش بک به گذشته ✨
سعید: جلو در اتاق خانم عبدی بودم لباسشون عوض کنند بیان بیرون روی صندلی نشسته بودم با قفل در که باز شد خانم عبدی آروم آروم با صورت رنگ پریده اومد بیرون
ستایش خانم خوبید ؟؟
ستایش:خوبم، نگران نباشید با این درد باید سر کنم عادی هست
سعید: ماشین جلو در بیمارستان پارک کردم بیایین بریم سوار بشین
ستایش:باشه چشم
سوار آسانسور شدیم همراه آقای شهریاری رفتیم پایین در ماشین باز کرد آروم نشستم چادرم جمع کردم در بست خودش پشت فرمون نشست
آقا سعید کجا میرید سایت از این ور نیست ؟؟
سعید: دارم میبرمتون خونه استراحت کنید آقای عبدی گفتن
ستایش:نگران نباشید شما برید سمت سایت مسئولیت اومدنم با خودم هست نه با شما
سعید:ولی آقای عبدی!!
ستایش:ولی اما اگر نداره جواب بابام خودم میدم برید لطفاً 🙏
سعید: اولین دوربرگردون دور زدم رفتم سمت سایت تو پارکینگ پارک کردم با ستایش خانم رفتیم بالا با وارد شدنمون به فضای سایت چشمام خورد به آقای عبدی و آقا محمد که نگاهشون افتاد بهمون سرم از شرمندگی آوردم پایین که آقای عبدی نبینم از پله ها اومدن پایین آروم رفتم سمتشون
آقا ببخشید ولی ستایش خانم مخالفت کرد ......
آقای عبدی: فهمیدم سعید جان ممنون رفتی دنبالش ستایش لجباز یه دنده هست تا کار خودشو انجام نده ول کن نیست سلامتیش براش مهم نیست فقط دوست داره مفید باشه هر جور که هست حالش بد باشه چه خوب ..........
محمد: ولی آقا ممکنه حالشون بد بشه ساعت موندنشون تو سایت کمتر کنید تا چند روز تا حالشون بهتر بشه
آقای عبدی: باهاش
حرف میزنم اگه قبول کرد
با اشاره بهش گفتم بیا. بالا کارش دارم پشت سرم اومد بالا
ستایش: سلام بابا متأسفم.......
آقای عبدی: هیچی نگو ستایش مگه قول ندادی استراحت کنی اینجا چه کار میکنی؟؟
ستایش: بابا خودت خوب میدونی من ستایشم بلاخره کار خودمو انجام میدم چشم استراحت هم میکنم فقط بزارید بمونم
آقای عبدی: نمیدونم چی بگم بهت
ستایش: بابا تلوخدا 🥺
آقای عبدی: باشه خودتو لوس نکن برو سر کارت
ستایش: عاشقتم بابا عاشققققق
..................................................................................
پ.ن1*: لوس بازی ستایش
پ.ن2*: عذرخواهی سعید🥀
زندگی مثل دیکته است، هی غلط مینویسیم و هی پاک میکنیم،
دوباره مینویسیم و باز پاک میکنیم، غافل از اینکه یه روز داد میزند ورقه ها بالا…
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_12 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨ فلش بک به گذشته ✨ سعید: جلو در اتاق خانم عبد
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_13
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨ فلش بک به گذشته ✨
داوود: متوجه نگاه های رسول شده بودم به ستایش خانم رسول تا منو دید سریع برگشت سمت میزش خودش مشغول کرد
رسول: موقع نماز بود به ساعت کردم بعضی بچه ها پشت سیستم بودن بعضی ها نبودن آروم رفتم سمت سرویس بهداشتی وضو گرفتم رفتم سمت نماز خونه درو باز کردم ستایش خانم کنار دیوار نشسته بود سرش روی دیوار تکیه داده صورتش جمع شده بودن آستین هام پایین دادم دکمه آستین بستم رفتم سمتشون صداشون کردم
ستایش خانم؟؟
خانم عبدی ؟؟
خوبید دکتر سایت خبر کنم ؟؟؟
ستایش: نه نیازی نیست خوبم.
رسول: باشه فقط ستایش خانم میتونم یه چیزی بگم اگه میتونید صحبت کنید حالتون خوبه ؟؟
ستایش: نه خوبم بفرمایید آقای حسینی ؟!
رسول: راستش من به شما علاقه مندم با آقای عبدی حرف زدم گفتن شما تصمیم گیرنده اصلی هستین جوابتون چی هست ؟
ستایش: ببخشید ولی جواب من منفی هست آقای حسینی کسی دیگه ای رو برای همسری انتخاب کنید . من به دردتون نمیخورم
رسول: واقعا جوابتون این هست ؟ نمیشه فکر کنید من که نگفتم الان جواب بدین تا هر موقع شما بگید صبر میکنم ولی جوابتون منفی نباشه به خدا علاقه من به شما حقیقی و واقعی هست.......
ستایش: من فکرم کنم جوابم منفی هست آقای حسینی ممنون میشم راجبش هیچی نگید ......
رسول: ممنونم دیگه حرفی باقی نمی مونه......
دستم بردم بالا نیت کردم شروع به نماز خوندن کردم با هر کلمهای که گفتم اشک هام سرازیر میشد بغضم قورت میدادم
تشهد و سلام دادم شروع کردم با خودم حرف زدن لعنت به این قلب ❤️ که با این که گفت نه ولی ولکن نیست قفل شده روی قلبش نمیشه ازش گذشت .
اشک هام پاک کردم رفتم سمت آشپزخونه در یخچال بارکردم شیشه اب برداشتم همون طوری یه جا سرکشیدم......
فرشید: رسول خفه نشی برادر من چه خبره نترکی یه وقت
رسول: نگران نباش تشنه ام خودت هم بودی این طوری میخوردی
فرشید: صورت رسول سفید بود چشماش گود افتاده بود انگار گریه کرده بود نگرانش بودم ولی میخواستم ازش بپرسم ترسیدم ناراحت بشه.........
شیشه اب دوباره پر کرد گذاشت سر جاش گذاشت رفت بیرون از نماز خونه........
..............................................................................
پ.ن1: جواب منفی ستایش
پ.ن2*:شکسته شدن قلب رسول که قلب رسول قفل به قلب ستایش 🔐❤️
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_13 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) ✨ فلش بک به گذشته ✨ داوود: متوجه نگاه های رسول
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
دو پارت تقدیم به نگاه پرمهرتون امیدوارم خوشتون بیاد حمایت کنید