eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارت امشب دوستان عذرخواهی میکنم یکم دیر شد متاسفانه مشکلی برام پیش اومده با سردرد براتون آماده کردم
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨ فلش بک به گذشته ✨ سعید: جلو در اتاق خانم عبدی بودم لباسشون عوض کنند بیان بیرون روی صندلی نشسته بودم با قفل در که باز شد خانم عبدی آروم آروم با صورت رنگ پریده اومد بیرون ستایش خانم خوبید ؟؟ ستایش:خوبم، نگران نباشید با این درد باید سر کنم عادی هست سعید: ماشین جلو در بیمارستان پارک کردم بیایین بریم سوار بشین ستایش:باشه چشم سوار آسانسور شدیم همراه آقای شهریاری رفتیم پایین در ماشین باز کرد آروم نشستم چادرم جمع کردم در بست خودش پشت فرمون نشست آقا سعید کجا میرید سایت از این ور نیست ؟؟ سعید: دارم میبرمتون خونه استراحت کنید آقای عبدی گفتن ستایش:نگران نباشید شما برید سمت سایت مسئولیت اومدنم با خودم هست نه با شما سعید:ولی آقای عبدی!! ستایش:ولی اما اگر نداره جواب بابام خودم میدم برید لطفاً 🙏 سعید: اولین دوربرگردون دور زدم رفتم سمت سایت تو پارکینگ پارک کردم با ستایش خانم رفتیم بالا با وارد شدنمون به فضای سایت چشمام خورد به آقای عبدی و آقا محمد که نگاهشون افتاد بهمون سرم از شرمندگی آوردم پایین که آقای عبدی نبینم از پله ها اومدن پایین آروم رفتم سمتشون آقا ببخشید ولی ستایش خانم مخالفت کرد ...... آقای عبدی: فهمیدم سعید جان ممنون رفتی دنبالش ستایش لجباز یه دنده هست تا کار خودشو انجام نده ول کن نیست سلامتیش براش مهم نیست فقط دوست داره مفید باشه هر جور که هست حالش بد باشه چه خوب .......... محمد: ولی آقا ممکنه حالشون بد بشه ساعت موندنشون تو سایت کمتر کنید تا چند روز تا حالشون بهتر بشه آقای عبدی: باهاش حرف میزنم اگه قبول کرد با اشاره بهش گفتم بیا. بالا کارش دارم پشت سرم اومد بالا ستایش: سلام بابا متأسفم....... آقای عبدی: هیچی نگو ستایش مگه قول ندادی استراحت کنی اینجا چه کار می‌کنی؟؟ ستایش: بابا خودت خوب میدونی من ستایشم بلاخره کار خودمو انجام میدم چشم استراحت هم میکنم فقط بزارید بمونم آقای عبدی: نمی‌دونم چی بگم بهت ستایش: بابا تلوخدا 🥺 آقای عبدی: باشه خودتو لوس نکن برو سر کارت ستایش: عاشقتم بابا عاشققققق .................................................................................. پ.ن1*: لوس بازی ستایش پ.ن2*: عذرخواهی سعید🥀 زندگی مثل دیکته است، هی غلط مینویسیم و هی پاک میکنیم، دوباره مینویسیم و باز پاک میکنیم، غافل از اینکه یه روز داد میزند ورقه ها بالا…
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨ فلش بک به گذشته ✨ داوود: متوجه نگاه های رسول شده بودم به ستایش خانم رسول تا منو دید سریع برگشت سمت میزش خودش مشغول کرد رسول: موقع نماز بود به ساعت کردم بعضی بچه ها پشت سیستم بودن بعضی ها نبودن آروم رفتم سمت سرویس بهداشتی وضو گرفتم رفتم سمت نماز خونه درو باز کردم ستایش خانم کنار دیوار نشسته بود سرش روی دیوار تکیه داده صورتش جمع شده بودن آستین هام پایین دادم دکمه آستین بستم رفتم سمتشون صداشون کردم ستایش خانم؟؟ خانم عبدی ؟؟ خوبید دکتر سایت خبر کنم ؟؟؟ ستایش: نه نیازی نیست خوبم. رسول: باشه فقط ستایش خانم می‌تونم یه چیزی بگم اگه میتونید صحبت کنید حالتون خوبه ؟؟ ستایش: نه خوبم بفرمایید آقای حسینی ؟! رسول: راستش من به شما علاقه مندم با آقای عبدی حرف زدم گفتن شما تصمیم گیرنده اصلی هستین جوابتون چی هست ؟ ستایش: ببخشید ولی جواب من منفی هست آقای حسینی کسی دیگه ای رو برای همسری انتخاب کنید . من به دردتون نمی‌خورم رسول: واقعا جوابتون این هست ؟ نمیشه فکر کنید من که نگفتم الان جواب بدین تا هر موقع شما بگید صبر میکنم ولی جوابتون منفی نباشه به خدا علاقه من به شما حقیقی و واقعی هست....... ستایش: من فکرم کنم جوابم منفی هست آقای حسینی ممنون میشم راجبش هیچی نگید ...... رسول: ممنونم دیگه حرفی باقی نمی مونه...... دستم بردم بالا نیت کردم شروع به نماز خوندن کردم با هر کلمه‌ای که گفتم اشک هام سرازیر میشد بغضم قورت میدادم تشهد و سلام دادم شروع کردم با خودم حرف زدن لعنت به این قلب ❤️ که با این که گفت نه ولی ولکن نیست قفل شده روی قلبش نمیشه ازش گذشت . اشک هام پاک کردم رفتم سمت آشپزخونه در یخچال بارکردم شیشه اب برداشتم همون طوری یه جا سرکشیدم...... فرشید: رسول خفه نشی برادر من چه خبره نترکی یه وقت رسول: نگران نباش تشنه ام خودت هم بودی این طوری میخوردی فرشید: صورت رسول سفید بود چشماش گود افتاده بود انگار گریه کرده بود نگرانش بودم ولی میخواستم ازش بپرسم ترسیدم ناراحت بشه......... شیشه اب دوباره پر کرد گذاشت سر جاش گذاشت رفت بیرون از نماز خونه........ .............................................................................. پ.ن1: جواب منفی ستایش پ.ن2*:شکسته شدن قلب رسول که قلب رسول قفل به قلب ستایش 🔐❤️
دو پارت تقدیم به نگاه پرمهرتون امیدوارم خوشتون بیاد حمایت کنید
هدایت شده از افسردانشجو ؛
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (ادامه تیزر دوم رمان) ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم ما را نبی «قبیله سلمان» خطاب کرد روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد از ما بترس، طایفه ای پر اراده ایم ما مثل کوه، پشت علی ایستاده ایم از ما بترس، شیعه ی سر سخت حیدریم جان برکفان لشگر سردار خیبریم از جمعه ای بترس، که روز سوار هاست پشت سر امام زمان ذوالفقار هاست از جمعه ای بترس، که دنیا به کام ماست فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست از جمعه ای بترس، که پولاد می شویم از هرم عشق، مالک و مقداد می شویم تیزر دوم رمان تقدیم به نگاه پر مهرتون امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید 💔😔
راوی : امروز روز سومی بود که عمو و برادر رضایی اش را در چنگ آن ها بودند، دو تن از عزیزانش جانشان در خطر بود. برادر رضایی که نمی‌توان به او برادر رضایی گفت می‌توان گفت برادر از خون و پوست و گوشت خودش و عمویی که مثل یک برادر برایش بود. *افسانه چند روز بود ازشون خبری نداشتم، بغض توی گلوم گیر کرده بود اما نمیخواستم بشکنه. اون کیارش نامرد از وحشتناک ترین شکنجه هایی که عمو و حامد رو می‌کنند واسمون فیلم گرفتن و فرستاده بودن و من با دیدن اونا احساس کردم کسی گردنم رو از پشت گرفته داره خفم میکنه از جا بلند شدم و خواستم برم که صدای ایول آقا رسولو شنیدم، بدو رفتم پیشش و گفتم : پیدا شدن؟ 🥺 رسول : آره توی یه کارخونه بیرون شهرن بعد از اون بچه ها خوشحال شدن و آقای عبدی دستور داد سریع آماده بشیم سریع تجهیزات انداختیم و به اون کارخونه رفتیم، استرس مثل خوره به جونم افتاده بود، از ماشین پیاده شدیم و با شمارش آقا محمد سریع به داخل رفتیم و بلافاصله صدای تیر اندازی شروع شد، یکی از بادیگارد های اونا خواست به سمتم شلیک کنه که من سریع یه تیر تو مغزش خالی کردم و تموم کرد سریع به اتاقی که عمو و حامد توش بود، با دیدن جسم داغون و زخمی شون بغضم شکست و صداشون زدم عمو آروم لای چشماشو باز کرد و سریع رفتم سمتش که با صدای بی جونی گفت عمو: برو... پیش... حا.. مد اون... داغونه آروم لب زدم : چشم و سریع رفتم سمتش، آروم دستمو روی صورتش کشیدم و با بغض صداش زدم اروم چشماشو باز کرد لبخند بی جونی اما یه دفعه لبخندش خشک شد و گفت حامد : پشت سرت افسانه تا اومدم برگردم یه دفعه از پشت کشیده شدم و دیدم بله همون کیارش عوضی هست کیارش : به به خوشگل خانوما افسانه : ولم کن کثافت عوضی کیارش : نه دیگه نشد یه دفعه منو پرت کرد سمت دیوار و دردی تو کمرم پیچید که صدای حامد بلند شد، کیارش یه چاقو از جیبش در آورد و سمت حامد رفت، خواستم بلند شم اما نتوستم، با گریه نگاهش کردم و چاقو شو برد بالا و عمود کرد تو شکم حامد کرد با دیدن این صحنه جیغ کشیدم و گفتم: افسانه : نههههههههه حاااااااامددددد😭😭😭😭😭 حامد یه دفعه بچه ها اومدن و به به کیارش شلیک کردن و درجا تموم کرد، لنگ لنگان رفتم سمتش و سرشو بغل کردم و گفتم افسانه : داداشی توروخدا تنهام نذاریا من هیچ خواهر برادر دیگه ای جز تو ندارم، من مامانم بعد از اینکه منو به دنیا آورد نتونست بچه دار شه و تو شدی داداشم توروخدا طاقت بیار 😭😭😢 حامد : نت.. رس... من... شاید... زنده موندم بعد از چند دقیقه آمبولانس اومد و سریع حامد رو رسوندیم بیمارستان عمو با اینکه داغون بود ولی گفت تا از حال حامد مطمئن نشه نمیره درمان، حامد رو بردن اتاق عمل و آروم نشستم رو صندلی و بغضم شکست، عمو لنگ لنگ زنان اومد پیشم، بقیه هم اومدن و چشماشون اشکی بود، عمو بغلم کرد و گفت عمو : افسانه جانم گریه نکن خوب میشه حالش اون قوی تر از حرفاست افسانه : عمو دلم برای لبخند هاش تنگ شده 😭 دلم برای آغوش گرم برادرانش تنگ شده اصلا دلم برای همه چیش تنگ شده خیلی چاقورو بد زد بهش 😭 اگه بلایی سرش بیاد من میمیرم عمو میمیرم 😭😭😭 عمو محکم منو به خوش فشرد و آروم گریه کردم بعد از چند دقیقه دکتر اومد، سریع رفتیم پیشش، و دکتر گفت دکتر : خداروشکر فقط نوک چاقو تو شکمشون فرو رفت و زخمشون آنچنان عمیق و خطرناک نبوده و خطر رفع شده، میرن تو ریکاوری و بهوش اومدن میرن تو بخش با اجازه لبخندی زدم و خدارو تو دلم شکر کردم، بچه ها هم مخصوصا آقا محمد خیلی خوشحال بود چند روز بعد چند روز گذشت و عمو و حامد خوب شدن و دارو دسته کیارش دستگیر شدن و بعد از بازجویی به دادگاه رفتن و همشون به حبس محکوم شدن موهامو با کش بستم و مامان و بابای من و مامانو بابای حامد همگی رفته بودن بیرون بگردن و منو حامد خونه بودیم. رفتم پیشش نشستم و گفتم افسانه : خوبی داداش چیزی لازم نداری؟ حامد : نه آبجی افسانه : ام... بغلم میکنی؟ 😁 حامد : آره آبجی کوچولو چرا که نه سریع رفتم تو آغوشش، امن ترین جای دنیا، از خدا متشکرم که حامد رو ازم نگرفت و تونستم بازم آغوش گرمشو حس کنم و احساس امنیت کنم❤️ پارت دلی:)
پارت دلی نفر پنجم❤️
به نام خدای مهربون ♡ پارت دلی شهادت رسول💔 رسول:داشتم میرفتم سایت آماده شیم برای ماموریت که برای پرونده جدید بود. محمد:آماده شدی؟ رسول:بله آقا. بریم. سوار ماشین شدیم یادم افتاد به بهار ببینم حالش چطوره نگران نشه بهش نگفتم ماموریت داریم😱 عصر امروز ( یعنی برمیگرده عقب ) بهار:آزمایشمو که دیدم خیلی ذوق کردم رسول خیلیییی خوشحال میشه تاکسی گرفتم رفتم خونه. (زمان حال) بهار:لباسمو که عوض کرده بودم داشتم خونه رو تزئین میکردم که رسول خوشحال بشه❤️ بهار:ریسه های رنگی دور خونه گذاشتم و عروسک گذاشتم روی مبل و عکس یه نی نی کوچولو🥺 رسول گوشی رو برداشتم شماره بهار رو گرفتم که بهش بگم بوق.... بوق..... بهار:الو؟ رسول:سلاممم عزیزم❤️ بهار:سلام رسول کجایی؟ رسول:بهار میخوام یه چیز بهت بگم.... ماشین خورد به ماشین رسول و محمد و اینا و تصادف شد.... بهار:الوو رسوللللل کجاییییی چرا جواب نمیدیییییییی😭😭😭😭😭😭 رسول:ب..... ه... ا.... ر ...ح....ل... ا.... ل... م.... ک.... ن💔 بهار:رسول تو نمیرییییی رسوللللل😭😭😭😭😭😭😭😭 چند ماه بعد: محمد:بهار خانم ما و رسول ماموریت داشتیم ضربه بدی به رسول خورد و فوت شد🥺 نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و گریه کردم😭😭 بهار:چیکار کنم به بچه م چی بگم وقتی به دنیا اومد😭😭😭 محمد:بطری آب رو برداشتم و روی قبر رسول ریختم😭😭 چند ماه بعد: محسن:رفته بودیم که بچه خواهرمو ببینم خیلی ذوق داشتم ولی رسول که رفته بود و بهار رو تنها گذاشت🥺 محسن:رفتم داخل پرستار رو دیدم. پرستار:شما همراه خانم بودین که اسمشون بهار بود؟ محسن:بله من برادرشم حالش خوبه؟ پرستار:حال هردوشون خوبه خوشبختانه میتونین برین ببینینشون. محسن:خیلی ممنونم با اجازه. محسن:رفتم داخل شدم بچه بغل بهار بود و منم خیلی ذوق کردم😍😍 بهار:سلام محسن خوبی؟ محسن:سلاممممم وای خدا اینو کاش باباشم اینجا بود🥺 بهار:تو چشمام اشک حلقه زد🥺 محسن:اسمشو چی میزاری؟ بهار:یه روز داشتیم با رسول حرف میزدیم که اسم بچمونو چی بزاریم اگه دختر شد بزاریم فاطمه اگه پسر شد مهدی. حالا که دختر شد فاطمه😭😭😭 محسن:قربون فاطمه جونم برم😭😭 پایان پارت دلی♡