eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
《فش بک》 گروگانی رسول و محدثه محدثه:حالم اصلا خوب نبود.هیچ راهی نبود که به سایت موقعیتمون رو علام کنیم. محدثه:رسول به نظرت از اینجا زنده بیرون میریم.فاطمه رو میبینم.میتونم سایت رو ببینم. رسول:خدابزرگه محدثه جانم انشاالله که سالم برمیگردیم. حمید:مرغای عاشق وقتش رسیده تصویه حساب رو داشته باشیم. رسول:میخوای چی کار کنی؟تو مشکلت با منه با محدثه کار نداشته باش. حمید:باشه.ولی قول نمیدم یکی از شما سالم از اینجا بره😏 اسلحه رو با طرف رسول گرفته.قلبم داشت ایستاد میکرد از استرس.میترسیدم رسول رو از دست بدم.رسول بدون هیچ استرسی چشمانش را بست.و زیر لب ایه رو خوند.صدای تیر با ایستادن من جلوی رسول همراه شد.درد شدیدی توی قفسه نیسم پیچید و دیگه چیزی رو متوجه نشودم. رسول:محدثه جلو وایستاد و تیر بهش خورد سرش رو بغل کردم. رسول:محدثه جانم تو رو جون من چشمات رو نبند.اگه بری رسولت از دست میره. حال با یاد اوری اون خاطرات قلبم به درد اومد.حالم به شدت بد بود.بعد مدتی دو نفر من رو از زمین بلند کرد و حمید با چاقو به سمتم اومد. حمید:دوسال پیش میخواستم کار تو رو تموم کنم که محدثه خانم نذاشت.الان کسی نیست که نجاتت بده😈 رسول:من از مرگ هیچ ترسی ندارم.😏 هیچ ترسی نداشتم و لی نگران برادرم بودم نگران محمد❤️‍🩹 ناگهان چاقو رو توی شکم فور کرد.درد شدیدی در کل بدنم پیچید.دستام رو ول کردن که روی زانو فرود اومد آخرین صدایی که شنیدم صدای تیر اندازی بود و دیگه هیچ چیزی متوجه نشدم🖤 محمد:خیلی استرس داشتم فکر میکردم که دیر میرسیم.وارد شدیم و تیراندازی شد ولی خمید و یکی از افرادش فرار کردن حسین و اشکان رفتن دنبالشون.چون قبل همه اتاق ها رو گشتیم تا رسیدم به یه اتاق این اتاق اخرین امید بود.در رو باز کردم جسم بی جون برادرم رو زمین بود و خونی❤️‍🔥نفسم بالا نمیومد با حالی خراب خودم رو باسرش رسوندم و بغلش کردم.هرچی صداش کردم جواب نمیداد. محمد:رسوولل تو رو جون محمد جوابمو بده میدونم از دستم اعصبانی هستی.میدونم از دستم ناراحتی.داداش رسول جون من تو رو خداااا. فرشید:رسول تو رو خدا چشم‌ما تو باز کن. راوی:محمد و تیمش خیلی دیر رسیدن.و رسول برای همیشه چشمانش را بست و به ملاقت همسرش و خداوند رفت.اری او رفت و دوستانش را تنها گذاشت.برادرش که مثل پدر دوستش داشت را تنها گذاشت. رسول رفت و محمد را با غم برادر و ناراحتی برای آخرین دیدار و رفتارش تنها ماند. فرشید از دوری رفیق چندین ساله‌اش غمگین بود و میدانست که برادرش هنوز غم همسرش کنار نیامده است. روز خاکسپاری محمد:داغون بود.حالم خیلی بد بود من خیلی پشیمون بودم.غمگین از سیلی که به برادرم زدم.کنار خاک ها نشستم.و با اشک هایی که روی خاک میریخت از برادرم از رسول از کسی که خیلی دوستش داشتم معذرت خواهی میکردم هر چند که دیر شوده بود.🖤 پ.ن رفیق کسی رو از خودت دور نکن.حتی اگه از دستش ناراحتی سعی کن حواست بهشون باشه🖤😉
🖤❤️به نام خدا❤️🖤 ...........پارت دلی........... رسول:آقا محمد گفته بود فردا عملیات داریم‌.نمیدونستم چطوری به آرزو بگم.کارم تموم شد با بچه ها خداحافظی کردم و سوار موتور شدم و به سمت خونه رفتم. آرزو:برگه آزمایش و گرفته بودم میخواستم امشب که رسول میاد بهش بگم...😌شب بود.ریسه هارو روشن کردم و با گل راه درست کردم از در خونه تا اتاق روی تخت عروسک گذاشته بودم ‌که بهم چسبیده بودن.یه مرد و یه زن و یه بچه وسط شون بود عروسکه🥺غذا مورد علاقه اش هم درست کرده بودم.تقریبا کارام تموم شد که....صدای موتور رسول اومد برق هارو خاموش کردم و خودم رفتم پشت در اتاق🤭 رسول:تور راه خیلی فکر کردم که چطوری بهش بگم.رسیدم خونه.کلید انداختم و رفتم تو...واییی😍چقدر اینجا قشنگ شده🙂فهمیدم کار آرزوعه... آرزو جان❤️آرزو خانم❤️خانم آقای خوشبخت❤️کجایی خانمم؟❤️ گل هارو عین جاده چینده بود.آروم میرفتم و صداش میکردم.رسید به در اتاقمون.آروم در و باز میکردم که یک دفعه آرزو:رسول همش صدام میکرد🙂آروم در و باز کرد که یه دفعه از پشت با صدای بلند گفتم:سلام بابا رسول😍 رسول:عه آرزو.سلام علیکم.چطوری عزیزم؟❤️ آروز:عالیییم.تو چطوری آقای خوشبخت؟😊 رسول:خداروشکر منم خوبم.چه خبره اینجا؟🤔 آرزو:بیا بشینیم رو تخت.اممم.حدس بزن😎 رسول:اممم.سالگرد ازدواج مون؟ آرزو:خییییر😕 رسول:تولدته؟ آرزو:خیییر.🙁 رسول:تولد منه؟ آرزو:وا رسول جان🙁نهههههه رسول:خب چیه آرزو؟چیز دیگه ای نمیتونه باشه که عزیزم...بگو دیگه آرزو:یه خنده ی ریزی کردم🙂و دستم و بردم سمت عروسک و دادم دستش. رسول:خب یعنی چی؟ آرزو:می خندیدم از قیافه ی رسول😄 رسول:واقعا؟؟🥺 آرزو:چشم هاش داشت برق میزد از خوشحالی😊گفتم:بله واقعا بابا رسول🥰 رسول:خیلی خوشحال شدم😍حالا اسمش و چی بزاریم؟😜 آرزو:تو چی دوست داری؟ رسول:امممم...اگر دختر شد اسمش و بزاریم (مهسا)اگر پسر شد بزاریم (مهدیار) چطوره؟😊 آرزو:عالیه😍 آرزو:خب دیگه بریم که غذا بخوریم.از اتاق اومدیم بیرون از اتاق و داشتیم شام میخوردیم.حس میکردم رسول میخواد یه چیزی بگه ولی نمیگه بهش گفتم:رسول جان چیزی میخوای بگی؟ رسول:دیگه باید میگفتم.گفتم:آرزو جان❤️من فردا یه ماموریت دارم.اجازه هست؟ آرزو:با حرفی که رسول زد یه لحظه دلم خالی شد،نمیدونم چرا...ولی نمیتونستم نه بیارم.گفتم:مگه ما میتونیم به شما نه بگیم؟برو ولی خیلی مراقب خودت باش بابا رسول😊باشه؟ رسول:چشم روی جفت چشمام😉❤️ صبح آرزو:قرآن از سرش رد کردم و گفتم:خیلی مراقب خودت باش😊 رسول:چشم.شما هم هر خوبی و بدی دیدی حلالمون کن دیگه آرزو جان🥲 آرزو:عه دیونه😠خداحافظ *فردا صبح.ماموریت* رسول:رفتیم داخل ساختمون متروکه.همه جارو پاک سازی کردیم. محمد:رسول بهم گفته بود بابا شده بهش گفته بودم باید شیرینی بده بعد از ماموریت... محمد:بابا رسول.داوود طبقه بالاعه داره چک میکنه کسی نباشه برو ببین کمک نمیخواد! رسول:😄چشم آقا محمد.رفتم طبقه بالا دیدم داوود با یکی درگیر شده.رفتم جلو داوود و هول دادم پشتم و که به مرده دستبند بزنم که یهو با سوزشی که توی پهلوم و بعد قلبم اومد.روی زمین افتادم و بعد آقا محمد از پشت چند تا تیر زد به مرده... داوود و محمد به طرفم دوییدن.که آقا محمد دستشو گذاشت روی نبضم و داد زد:آمبولانس خبر کنییییید....💔 محمد:رسول تحمل کن ترو خدا.تو بابا شدی هنوز بچت و ندیدی یکم تحمل کن تا آمبولانس بیاد داوود خنده و بغضش باهم قاطی شده بود😅💔 داوود:رسول داداشم.نفس بکش رسول:چشمام داشت میرفت ولی سعی میکردم بخاطر رفیقام و خانوادم بیدار باشم🖤 داوود:داداش نخواب خب؟!جونم من بیدار بمون‌. فرشید و سعید هم دنبال آمبولانسن،بیدار بمون تا آمبولانس بیاد داداشی🥺 رسول:آ..قا..م...حم...د،...دا...د..ا..ش داوو...د...ح...ل..ا...ل..ممم....کن...ید..💔از....ب...چ..هه....هاهم...ح..ل..ا..ل...یت ب...گ...ی...ر..ی.د🙏🏻🖤 محمد:رسول جان این حرفا چیه.تو خیلی قوی تر از این حرف ها هستی... داوود:اره رسول تو خیلی قوی داداش فرشید و سعید:رسول رفیق.الان آمبولانس میرسه🙂🖤 رسول:ب....چ...ههاا...ح....ل....ا....ل..م کن...ید...💔دیگه خسته شده بودم و نمیتونستم تحمل و کنم و خوابیدم🖤 راوی:همه زار و میزدن و که رسول برگرد...قسمش میدادن و التماسش میکردن ولی اون رفته بود...🖤🥺💔همه ی دوستان عکس رسول و نوشته ای که زیرش نوشته بود(شهید رسول مهدوی)به خانه ی رسول رفتن و خبر را به همسرش دادن🖤 محمد:تسلیت میگم بهتون.رسول جان به آرزوش رسید🖤فردا بیاین به این آدرس برای دیدن رسول💔و با خداحافظی رفتم از خانه بیرون و اشک توی چشمام جمع شده بود🥺 آرزو:زار میزدم.یه لحظه قلبم وایساد و با خاطرات دیشب...باورم نمیشد😭💔حالا بچه مون چی؟ راوی:مراسم خاکسپاری هم گذشت و همه چی عین یک کابوس برای رفیق های رسول و خانواده رسول میگذشت...🖤
*چند ماه بعد* پرستار:تبریک میگم آرزو جان😊هم آقا پسرت هم دختر خانمت جفتشون سالمن😉چی از این بهتر؟❤️اسمشون و چی میزاری؟ آرزو:م..م..ن..و..نم🙂💔اسم دختر خانمم مهسا و اسم آقا پسرم مهدیار🥰اسم هایی که همسرم دوست داشت...🥲💔 *پایان*
پارت دلی نفر چهارم ❤️
بریم سراغ پارت امشب دوستان عذرخواهی میکنم یکم دیر شد متاسفانه مشکلی برام پیش اومده با سردرد براتون آماده کردم
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨ فلش بک به گذشته ✨ سعید: جلو در اتاق خانم عبدی بودم لباسشون عوض کنند بیان بیرون روی صندلی نشسته بودم با قفل در که باز شد خانم عبدی آروم آروم با صورت رنگ پریده اومد بیرون ستایش خانم خوبید ؟؟ ستایش:خوبم، نگران نباشید با این درد باید سر کنم عادی هست سعید: ماشین جلو در بیمارستان پارک کردم بیایین بریم سوار بشین ستایش:باشه چشم سوار آسانسور شدیم همراه آقای شهریاری رفتیم پایین در ماشین باز کرد آروم نشستم چادرم جمع کردم در بست خودش پشت فرمون نشست آقا سعید کجا میرید سایت از این ور نیست ؟؟ سعید: دارم میبرمتون خونه استراحت کنید آقای عبدی گفتن ستایش:نگران نباشید شما برید سمت سایت مسئولیت اومدنم با خودم هست نه با شما سعید:ولی آقای عبدی!! ستایش:ولی اما اگر نداره جواب بابام خودم میدم برید لطفاً 🙏 سعید: اولین دوربرگردون دور زدم رفتم سمت سایت تو پارکینگ پارک کردم با ستایش خانم رفتیم بالا با وارد شدنمون به فضای سایت چشمام خورد به آقای عبدی و آقا محمد که نگاهشون افتاد بهمون سرم از شرمندگی آوردم پایین که آقای عبدی نبینم از پله ها اومدن پایین آروم رفتم سمتشون آقا ببخشید ولی ستایش خانم مخالفت کرد ...... آقای عبدی: فهمیدم سعید جان ممنون رفتی دنبالش ستایش لجباز یه دنده هست تا کار خودشو انجام نده ول کن نیست سلامتیش براش مهم نیست فقط دوست داره مفید باشه هر جور که هست حالش بد باشه چه خوب .......... محمد: ولی آقا ممکنه حالشون بد بشه ساعت موندنشون تو سایت کمتر کنید تا چند روز تا حالشون بهتر بشه آقای عبدی: باهاش حرف میزنم اگه قبول کرد با اشاره بهش گفتم بیا. بالا کارش دارم پشت سرم اومد بالا ستایش: سلام بابا متأسفم....... آقای عبدی: هیچی نگو ستایش مگه قول ندادی استراحت کنی اینجا چه کار می‌کنی؟؟ ستایش: بابا خودت خوب میدونی من ستایشم بلاخره کار خودمو انجام میدم چشم استراحت هم میکنم فقط بزارید بمونم آقای عبدی: نمی‌دونم چی بگم بهت ستایش: بابا تلوخدا 🥺 آقای عبدی: باشه خودتو لوس نکن برو سر کارت ستایش: عاشقتم بابا عاشققققق .................................................................................. پ.ن1*: لوس بازی ستایش پ.ن2*: عذرخواهی سعید🥀 زندگی مثل دیکته است، هی غلط مینویسیم و هی پاک میکنیم، دوباره مینویسیم و باز پاک میکنیم، غافل از اینکه یه روز داد میزند ورقه ها بالا…
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) ✨ فلش بک به گذشته ✨ داوود: متوجه نگاه های رسول شده بودم به ستایش خانم رسول تا منو دید سریع برگشت سمت میزش خودش مشغول کرد رسول: موقع نماز بود به ساعت کردم بعضی بچه ها پشت سیستم بودن بعضی ها نبودن آروم رفتم سمت سرویس بهداشتی وضو گرفتم رفتم سمت نماز خونه درو باز کردم ستایش خانم کنار دیوار نشسته بود سرش روی دیوار تکیه داده صورتش جمع شده بودن آستین هام پایین دادم دکمه آستین بستم رفتم سمتشون صداشون کردم ستایش خانم؟؟ خانم عبدی ؟؟ خوبید دکتر سایت خبر کنم ؟؟؟ ستایش: نه نیازی نیست خوبم. رسول: باشه فقط ستایش خانم می‌تونم یه چیزی بگم اگه میتونید صحبت کنید حالتون خوبه ؟؟ ستایش: نه خوبم بفرمایید آقای حسینی ؟! رسول: راستش من به شما علاقه مندم با آقای عبدی حرف زدم گفتن شما تصمیم گیرنده اصلی هستین جوابتون چی هست ؟ ستایش: ببخشید ولی جواب من منفی هست آقای حسینی کسی دیگه ای رو برای همسری انتخاب کنید . من به دردتون نمی‌خورم رسول: واقعا جوابتون این هست ؟ نمیشه فکر کنید من که نگفتم الان جواب بدین تا هر موقع شما بگید صبر میکنم ولی جوابتون منفی نباشه به خدا علاقه من به شما حقیقی و واقعی هست....... ستایش: من فکرم کنم جوابم منفی هست آقای حسینی ممنون میشم راجبش هیچی نگید ...... رسول: ممنونم دیگه حرفی باقی نمی مونه...... دستم بردم بالا نیت کردم شروع به نماز خوندن کردم با هر کلمه‌ای که گفتم اشک هام سرازیر میشد بغضم قورت میدادم تشهد و سلام دادم شروع کردم با خودم حرف زدن لعنت به این قلب ❤️ که با این که گفت نه ولی ولکن نیست قفل شده روی قلبش نمیشه ازش گذشت . اشک هام پاک کردم رفتم سمت آشپزخونه در یخچال بارکردم شیشه اب برداشتم همون طوری یه جا سرکشیدم...... فرشید: رسول خفه نشی برادر من چه خبره نترکی یه وقت رسول: نگران نباش تشنه ام خودت هم بودی این طوری میخوردی فرشید: صورت رسول سفید بود چشماش گود افتاده بود انگار گریه کرده بود نگرانش بودم ولی میخواستم ازش بپرسم ترسیدم ناراحت بشه......... شیشه اب دوباره پر کرد گذاشت سر جاش گذاشت رفت بیرون از نماز خونه........ .............................................................................. پ.ن1: جواب منفی ستایش پ.ن2*:شکسته شدن قلب رسول که قلب رسول قفل به قلب ستایش 🔐❤️
دو پارت تقدیم به نگاه پرمهرتون امیدوارم خوشتون بیاد حمایت کنید
هدایت شده از افسردانشجو ؛
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (ادامه تیزر دوم رمان) ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم ما را نبی «قبیله سلمان» خطاب کرد روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد از ما بترس، طایفه ای پر اراده ایم ما مثل کوه، پشت علی ایستاده ایم از ما بترس، شیعه ی سر سخت حیدریم جان برکفان لشگر سردار خیبریم از جمعه ای بترس، که روز سوار هاست پشت سر امام زمان ذوالفقار هاست از جمعه ای بترس، که دنیا به کام ماست فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست از جمعه ای بترس، که پولاد می شویم از هرم عشق، مالک و مقداد می شویم تیزر دوم رمان تقدیم به نگاه پر مهرتون امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید 💔😔