eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍📌 شُـروع‌مـیکُنَـم‌اَول‌ِهَـفتـم‌ُبا‌نــام‌رُقَــ³¹⁵ــیـهﷻ 🤍📌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقا کیا درخواست دلی داده بودن؟؟🤨 خب خب بریم که ارسالش کنم .فقط نیاز دارم که حمایت هاتون زیاد باشه🥺❤️ رفقا من پارت دلی رو ارسال میکنم .نویسنده رمان تکیه گاه امن هم هر وقت تونستن انشاالله پارت رو ارسال میکنند 😊😉
❤️با نام و یاد خدا❤️ 💗پارت دلی عروسی آقا داماد (سعید)💗 راوی :با صدای همسرش آرام پلک هایش را از هم جدا کرد .با دیدن صورت همسرش لبخندی زیبا روی صورتش نشست و با همان لبخند سلامی به او کرد .همسرش نیز سلام کرد و صبح بخیری گفت .آرام بلند و به طرف سرویس بهداشتی رفت .همان موقع نگاهش به ساعت افتاد ‌با دیدن ساعت که ۹ را نشان میداد چشمانش تا آخرین درجه ممکن باز شد ‌. با ترس یا خدایی گفت و به طرف اتاق رفت و لباس هایش را پوشید .رو به همسرش کرد و گفت . داوود : پس چرا زودتر بیدارم نکردی ؟؟وای خدایا الان محمد بدبختم میکنه .سعید که دنبال کارای عروسیش هست و فردا دعوتیم عروسی ‌.محمد مثلا گفته بود زودتر برم که کمک کنم من تازه بدتر دیر هم دارم میرم😱🤦 مبینا: خب من چیکار کنم ‌.دو ساعته دارم صدات میکنم بیدار نمیشی.اون موقع که میگم تا ساعت دو بیدار نباش وقتی رفتی سر کار گزارش هات رو کامل کن برا همینه😐 داوود : باشه .من برم که تا الانشم کلی دیر کردم .کاری نداری ؟؟ مبینا: نه .فقط مراقب خودت باش 😊 داوود : چشم عزیزم شما هم همینطور .خداحافظ. مبینا: به سلامت داوود : بعد از حدودا بیست دقیقه رسیدم سایت ‌.کارت رو نشون دادم و داخل شدم .نگاهی به ساعت کردم ۹:۳۰ . جلوتر رفتم که دیدم محمد سر میز رسول هست و فرشید هم کنارش ایستاده. خواستم آب دهنم رو قورت بدم که پرید توی گلوم و باعث شد شروع به سرفه کنم ‌. نگاه همه به سمت من چرخید و من بودم که داشتم مثل مرغ پرکنده بال بال میزدم که یکی یکم آب بده تا سرفم قطع بشه 😐😂 رسول :لیوان رو پر اب کردم و دادم دست داوود .ازم گرفت و یه ضرب خوردش و یاحسینی گفت. سرفش قطع شده بود و حالا محمد بود که داشت با عصبانیت بهش نگاه میکرد . داوود : س.لام میدونم دیر کردم ولی ببخشید 😬 محمد: یه نگاه به ساعت کردی؟؟خوبه گفته بودم زودتر بیا . داوود : ببخشید تا ساعت ۲ داشتم گزارش هارو مینوشتم که امروز تحویلتون بدم ‌ محمد :خوب گزارش ها کجان؟ داوود : چی؟ یه نگاه به دستم کردم که دیدم یادم رفته بیارمشون .بهتر از این نمی شد. دیر که کردم حالا هم که یادم رفته گزارش هایی که تا ساعت ۲ مشغول نوشتنشون بودم رو بیارم🤦 محمد :اینم یادت رفته 😐 رسول: داوود یه سوال تو چطوری با این میزان از هوشت مامور شدی؟؟ داوود: اول از همه که همه از خداشونه من اونجا کار کنم .دوم هم اینکه همون طور که تو استخدام شدی منم شدم ‌.سوم هم سر به سر من نزار که اعصابم خورده😐 محمد: خیلی خوب .برو سراغ کار هات . فرشید: آقا محمد راست میگه .دیر اومدی تازه وایسادی حرف میزنی؟🤨 داوود : گگگگگ .فرشید جان کسی با شما نبود داداش 😁 محمد :برو داوود 😐 داوود :چشم آقا. با اجازه . سعید: دنبال کار های عروسی بودم . بالاخره فردا عروسیم هست و باید سنگ تموم بزارم 😌 (روز بعد ) مرضیه: به همراه سعید به طرف آرایشگاه راه افتادیم .منو رسوند و قرار شد برای ۳ ساعت دیگه بیاد دنبالم . سعید : رفتم آرایشگاه. بعد از یه ساعت کارش تموم شد و به سمت گل فروشی رفتم .ماشین رو دادم تا تزیین کنه.داخل شدم و به گل ها نگاه کردم ‌.یه گل سفید خوشگل نظرم رو جلب کرد .برداشتمش و بو کردم ‌بوی خوبی داشت ‌.تحویل دادم و گفتم برام تزیین کنه .حدودا یه ساعت و نیم کار های گل زدن ماشین طول کشید و بالاخره تموم شد. در رو باز کردم و خواستم بیام سوار بشم که یکدفعه ماشینی از جلو دنده عقب گرفت و محکم به ماشین خورد .سریع در رو بستم و به طرفش رفتم. نگاهم به ماشین خورد که جلوی کاپوت کامل نابود شده بود و قابل درست کردن زود هنگام نبود .برگشتم به طرف مرد که خودش به حرف اومد ‌ ناشناس: ببخشید آقا. هواسم نبود . سعید : حالا من چیکار کنم .زنم دم ارایشگاه منتظره .من چجوری با این ماشین برم. ناشناس: نگاهی به پشت وانتم کردم .تنها راه همین بود که اون بنده خدا هم بتونه به عروسیش برسه .رو کردم سمتش و گفتم :آقا با موتور من برید . سعید :نگاهی به موتور انداختم .وای خدا همین مونده من با این برم دنبال مرضیه🤦 رو کردم سمت مرد و گفتم: خب باشه اقا مرضیه: منتظر دم آرایشگاه ایستاده بودم .دروغ بود اگر بگم ذوق نداشتم . امروز بهترین روز زندگیم هست🥺😍 نگاهم به آخر خیابون بود تا ببینم سعید کی میاد .یکدفعه نگاهم به موتوری خورد که سعید روش بود .جلوی پام ایستاد و با غرور گفت. سعید :سلام بانو .چطوره؟ مرضیه:سلام .این چیه؟چرا موتور؟ سعید: خب گفتم ماشین عروس تکراری شده بهتره موتور باشه . مرضیه: ا.هان فقط باید بهش بگیم موتور عروس؟؟😂 سعید: هر چی دوست داری بگو . مرضیه : باشه. فقط این خطرناک نیست من بخوام اونجا بشینم؟آخه میگم نکنه یهو اینطرفش کنده بشه😐 سعید: اوووم نه بابا 😬 چیزی نمیشه .سوار شو سریع بریم دیر شد . مرضیه:باشه .وای سعید موتور ایده ی خیلی خوبیه .مرسی که همیشه سوپرایزم میکنی😍 سعید: قابلت رو نداشت
مرضیه: بالاخره به تالار رسیدیم .همه جلوی در منتظر بودن ‌.بعد از سلام و احوالپرسی و تبریک هایی که بهمون گفته شد داخل رفتیم و سر جای خودمون نشستیم . سعید: بچه ها و آقا محمد به طرفمون اومدن .بلند شدم و سلام کردم ‌مرضیه هم بلند شد و سر به زیر سلامی کرد . محمد :سلام ‌.سعید جان مرضیه خانم مبارک باشه. مرضیه و سعید: ممنون داوود: وای سعید بالاخره داماد شدی .دیدی ما هی می‌گفتیم آقا داماد ناراحت میشدی حالا دیگه حق نداری ناراحت بشی وگرنه به زنت میگیم😂 سعید : آخه این چه شوخی ایه تو میکنی ؟😐 رسول :دستم رو به کروات سعید زدم و گفتم : ببخشید آقا داماد یه سوال داشتم .هنوزم نمیخوای بگی یه گره هست یا دو گره؟😂 سعید: بیا برو ببینم 😩😂 فرشید : سعید رو بغل کردم و آروم دم گوشش گفتم :مبارک باشه آقا داماد ‌.خوشبخت بشی داداش :) سعید: ممنونم فرشید جان .انشاالله عروسی بعدی داماد شما باشی . رسول :فرشید یکدفعه سرخ و سفید شد و سرش رو پایین انداخت. با تعجب نگاهش کردیم که یکدفعه ویندوز من بالا اومد و رو بهش گفتم :اِ خبریه آقا فرشید؟ فرشید: ب..بله؟نه بابا .چه خبری 😬 داوود : باشه تو گفتی و ما هم باور کردیم . فرشید: خب دوست ندارید باور نکنید . محمد: خیلی خب بچه ها بهتره بریم ‌بازم تبریک میگم انشاالله به پای هم پیر بشید 🙂 سعید: ممنونم آقا ‌.😊 سعید: بچه ها که رفتن نشستم کنار مرضیه و گفتم: چقدر حس خوبیه که رفیقات دیگه به شوخی بهت نمیگن آقا داماد بلکه واقعیته . 😉 حالا منم دیگه داماد شدم و همسرمم که دیگه نگم بهتره یهو چشمش میزنم🙃 مرضیه: این چه حرفیه .میدونی سعید امشب به مهربونی خدا پی بردم .خدا خیلی دوستم داشته که تو رو سد راهم قرار داد ❤️ سعید : همچنین 🙃 راوی: مراسم عروسی به بهترین شکل به پایان رسید .مرضیه و سعید سوار موتور شدند و به طرف خانه ی جدیدشان حرکت کردند .ماشین ها تا مدتی پشت سرشان آمدند و بعد از آن همگی به طرف خانه های خود رفتند و تنها خانواده های سعید و مرضیه به دنبالشان تا منزل جدیدشان رفتند. امشب برای همه ی آنها شبی به یاد ماندنی بود ‌برای سعیدو مرضیه شب عروسیشان بود و برای رفقای سعید شبی بود که رفیقشان که به آن آقا داماد میگفتند واقعا داماد شد 🙂 (پایان پارت دلی) پ.ن. چقدر خوبه که آدم توی زندگیش دلخوشی های زیادی داشته باشه و حاضر باشه برای حال خوب اونا با زمین و زمان بجنگه🙃❤️ https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ @Mahdis_1388_00 ایدی جهت ارسال نظرات منتظر نظرات رگباریتون هستم🙃🙃
رفقا فقط یه نظر؟؟ خوشتون نیومد از این پارت دلی؟💔
چقدر قشنگ 😐 دیروز حمایت ها خیلی بیشتر بود اما امروز...💔 فقط یه نظر 😔
رفقا بنده از این به بعد تا وقتی که رمان آغوش امن برادر رو شروع کنم هفته ای یه پارت دلی ارسال میکنم . پارت دلی بعدی رو برای دو روز دیگه ارسال میکنم و بعد از اون یه هفته بنده پارت نمیزارم:)