eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) +خوب گوش کنید قرار بر این شده جنگی بر علیه ایران شروع بشه جنگ الکترونیک که هدف اصلی ما نفوذ به سیستم ناوبری هوایی ایران مخابراتی هست که زندگی و کار هارو مختل کنند باید از سیستم این جنگ باید دیگه از راه از بهره گیري از سلاحهاي کشتار جمعی و سامانه هاي مخابراتی و همچنین استفاده موثر از C3I همراه با تلفـات انسانی زیاد و سرعت عمل کم بود. در جنگهاي پیشرفته امروزي، ارتشی موفق است که از سیستمهاي الکترونیکی کمال استفاده را ببرد. با پیشرفت سلاح ها و سیستمهاي الکترونیکی شاخه اي در علوم ایجاد شده است که بدون اغراق در معادلات نظامی دنیا جزء پارامترهاي تعیین کننده اسـت. علم الکترونیک از همان آغاز در جنگ افزارهاي نظامی مورد استفاده قرار بگیره اما امروز شاخه اي خاص با نام جنگ الکترونیکی بوجود آمده است. موثر از سامانه هاي فرماندهی و کنترل مبتنی بر نظامهاي اطلاعاتی و شبکه هاي رایانهیی ( C4I ) می باشند. فناوري اطلاعات که شامل نظام هاي اطلاعاتی، رایانه اي و مخابراتی است، نقش مهمی در سامانه C4I داشته باشه به همین رو ما میخوایم از طریق این راه ایران جزء کشور خودمون و استعمار خودمون در بیاریم نفوذی ۷۷۷: اگه این طور باشه باید نیرو داشته باشیم که ماهر باشن تو کارشون و اعتماد باشه +این کار اصلی شما هست بین سیستم و افرادی رده بالا هستن که علاقه تشنه قدرت و سیاست هست سمت ما بیاد باید یه تیر چند نشون بزنید و این که از افراد خانواده هاشون شروع کنید....... اونا عاشق پول 💸 و دلار هستن تا ببیند خام میشن وارد بازی میشن نفوذی ۶۶۶: و دوم این که باید جایی باشه که دسترسی به کل تهران و کشور داشته باشیم همراه با پهباد و دوربین و و خونه باشه .......... +از سفارت می‌خوام جا براتون پیدا کنه تا اون موقع جای موقت باشید تا خبر بدم دنبال آقازاده هایی باشید که قدرت دوست و پولی هستن توجه جلب کنید نفوذی ۷۷۷: چشم انجام شده بدونید جلسه تموم شد از بقیه جدا شدم رفتم سرویس بهداشتی سیم‌کارت عوض کردم پیام رمزی فرستادم متن پیام:✨(شب مهتابی تمومه باید به دنبال ستاره های بی نشان و حتی براق باشی دنیا رو به دید اپن ها داشته باشی)✨ رسول : با داوود داشتیم گزارش ها رو برسی میکردیم لیوان چایی نزدیک لبم بردم تا می‌خواستم بخورم سیستم پیام از طریق نفوذی۷۷۷ بود پیام رمزی بود پیام پیرینت گرفتم شروع به رمز نگاری کردم متن ترجمه رمز:✨( شروع به کار کردن دنبال افرادی باشید که بی نشون هستن ولی مخفیانه کار کننده و مراقب باشید ممکنه از خودی فریب بخورید)✨ دستی رو چشمم کشیدم نفس صدا داری از پشت یکی زد تو گردنم عینکم پرت شد تو بغلم برگشتم سمتش سعید بود داوود که بغل دستم نشسته بود دستش روی شکمش بود فقط میخندید مگه سعید دستم بهت نرسه من می‌دونم با تو عینکم میوفتاد روی زمین خط میوفتاد اینجا نبودی اپن دنیا بودی بی‌شعور......... سعید: جوش نیار میخوام حال هوات عوض بشه رسول: باشه آقای حال و هوا عوض کن ماموریت داری بلند شو این برگه بده آقا محمد بگو پیام نفوذی ۷۷۷هست با رمز نگاری شده سعید: به به بده استاد رسول کار شروع شد بده رسول: بیا برو من نفس راحت بکشم ............................................................................. پ.ن1*: شیطنت سعید پ.ن2*: پیام رمزی نفوذی ۷۷۷
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) محمد: سعید با کمک فرشید میخوام تمام اطلاعات آقازاده ها کارشون دربیار با چه کسی در ارتباط هستن و اون هایی که میشه هدف اصلی قرار بگیره بیشتر تمرکز کنید بقیه مهم هستن اول اون هایی که هدف هستن سعید: چشم آقا ستایش:حالم خوب نبود رسول سایت بود حالت تهوع و سرگیجه داشتم 😖 نمیشد تحمل کنم با هر قطره آب که میخوردم حالت تهوع بیشتر می شد آروم رفتم سمت اتاق سرم گیج می‌رفت دستم به میز گرفتم نیوفتم ولی سرم گیج رفت افتادم روی زمین فقط صدای سرم به زمین شنیدم ....... محمد: یه شاخه گل رز قرمز گرفتم رفتم سمت خونه درو با کلید باز کردم موتور پارک کردم رفتم داخل چراغ خونه عزیز خاموش بود به ساعت نگاه کردم وقته اذان بود رفته بود مسجد جامع چراغ بالا روشن بود آروم آروم رفتم درو باز کردم صدای لالایی میومد عطیه بود تو اتاقی که قرار بود یه فندق و وروجک اضافه بشه جزئی از خانواده ام دراتاق باز کردم عطیه نشسته بود روی زمین موهای عروسکی که اولین کادویی که برای فندق بود گرفته بودم دست بود لبم تر کردم آروم لب زدم عطیه بانو عطیه جان نمیخوای جواب بدی محمد اومده ؟؟؟ با گفتن این حرف سریع از اتاق رفت بیرون دستش گرفتم سمت خودم عطیه: نکن محمد من با تو حرفی ندارم بگم محمد: عطیه محمد غلط کرد ببخشید نمی‌بخشی خانمم ؟؟ دستش نزدیک خودم کردم شاخه گل رز قرمز گذاشتم تو دستش گرفتش تو آغوشم سفت بغلش کردم قطره های اشکم روی شونه اش میریخت چند دقیقه ای همون جوری بودیم کم کم از خودم جداش کردم تو چشماش نگاه کردم عطیه: محمد اشک نریز طاقت ندارم این طوری ببینمت بخشیدم........ فقط گریه نکن محمد:با حرفش دلم از شادی فرو ریخت و بی‌اختیار، در همین حین از عمق دلم، گفتم: «من فدای تو اون وروجک بشم!» رسول: چند تا میوه و سبزیجات خریدم برای خونه درو به زور باز کردم ستایش جان ستایش بانو کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟ وسایل داخل آشپزخونه گذاشتم رفتم تو اتاق با چیزی که دیدم خشک شدم................ ............................................................................. پ.ن1*: ستایش 😖 پ.ن2*:آشتی محمد و عطیه پ‌.ن3*: شاخه گل رز قرمز 🌹
امشب پارت میدم دوباره...... نظرات بالا باشه حمایت کنید ممنونم ❤️
سلام رفقا ظهرتون بخیر خب دیروز بنده اون حرف رو زدم و شاهد ماجرا ها بودیم. امروز یه پارت دلی داریم .از نوع شاد ‌ اما من نیاز دارم نظرات و حمایت ها بالا باشه ‌. الان پارت رو ارسال میکنم اما دلم میخواد ناشناس از شدت پر شدن کار نکنه :) پس پارت با من و ناشناس با شما 😊❤️
❤️با نام و یاد خدا❤️ 💗پارت دلی پدر شدن دهقان فداکار (داوود)💗 هانیه: نمیدونم حس خوبی که دارم برای چی هست . حس دلنشین مادر شدن یا هر چیز دیگه ای .حس اینکه پدر بچت اینقدر مرد باشه و برای امنیت مردم و کشورش مبارزه کنه حالم رو به کل تغییر میده .پام رو از آزمایشگاه بیرون گذاشتم و به آسمون خیره شدم ‌.اروم زیر لب گفتم :خدایا ازت ممنونم . 🥺❤️ آروم قدم برداشتم و توی خیابون رفتم .میخوام امشب سوپرایزش کنم .پدر بچم رو میگم . خواستم از کنار یه سیسمونی فروشی عبور کنم که نگاهم به اون لباس خوشگل و ست کفشش افتاد .مطمئنم با دیدنش چشمام برق زد .چادرم رو درست کردم و داخل مغازه شدم .به فروشنده گفتم لباس و کفش رو بده ‌. با ذوق بهش نگاه کردم و لبخند روی صورتم نشست ‌.کارتم رو در آوردم و بعد از حساب کردنشون خارج شدم .به شیرینی فروشی رفتم و یه کیک خوشگل خریدم و به طرف خونه حرکت کردم . بعد از حدودا یک ربع به خونه رسیدم ‌.‌ کیک رو توی یخچال گذاشتم و روی مبل نشستم .گوشیم رو در آوردم و وارد صفحه ی پیامک ها شدم .نگاهم به کلمه (همسرم ) که خورد لبخند روی صورتم نشست .اولش خواستم پیام بدم اما پشیمون شدم و روی دکمه تماس زدم.بعد از سه بوق جواب داد و مثل همیشه صدای شاد و پر انرژیش به گوشم خورد . داوود : سلام بر هانیه خانم .چطوری عزیزم ؟😍 هانیه: سلام بر آقا داوود .شکر خوبم .شما چطوری ؟ داوود : راستش حالم خوب نبود ولی با شنیدن صدای خانمم مگه میشه بد باشم؟🙃 هانیه: معلومه که نمیشه😌 داوود : درسته ‌جانم خانمم کاری داشتی؟ هانیه: کار که آره. میخواستم بدونم امشب ساعت چند میای خونه ؟ داوود : ساعت ۹ چطوره ؟😉 هانیه: عالیه .پس منتظرم 🙂 داوود : هانیه جان دارن صدام میزنن .من برم شب میام خونه با هم کلی حرف بزنیم 😉 هانیه: باشه عزیزم .مراقب خودت باش لطفا . داوود : چشم. خداحافظ هانیه: خدا نگهدار . هانیه: تلفن رو قطع کردم و کنارم گذاشتم .حالم بهتر از هر روزی هست .یعنی واقعا دارم مامان میشم؟ یه بچه قراره از این به بعد به من بگه مامان و به داوود بگه بابا ؟؟🥺❤️ وای اگر به داوود بگم احتمالا از خوشحالی کل رفیقاش رو شیرینی میده 😂 بلند شدم و مشغول درست کردن شام شدم ‌. حدودا یه ساعت طول کشید تا غذا رو بپزم .درش رو گذاشتم تا خوب بپزه. رفتم به طرف اتاق و شمع هایی که از شیرینی فروشی خریده بودم رو برداشتم .توی اتاق به شکل قلب چیدم و لباس و کفش رو هم وسطش روی زمین گذاشتم. میز رو کنارش گذاشتم تا بعدا بتونم کیک رو روش قرار بدم ‌. در اتاق رو بستم و نشستم. چند دقیقه ای توی گوشی چرخیدم که با صدای اذان به خودم اومدم .بلند شدم و وضو گرفتم .بعد از اینکه نمازم رو خوندم یه صفحه قرآن هم خوندم و بلند شدم . داوود : رفتم پیش آقا محمد .در اتاق رو زدم که با بفرمائیدی که گفت داخل شدم و گفتم:سلام آقا. محمد:سلام داوود جان ‌بله کاری داری ؟ داوود :میگم آقا محمد میشه من امشب یکم زودتر برم خونه ؟؟ محمد: گزارشات رو کامل کردی؟؟ داوود : بله اقا کارام رو تموم کردم ‌ محمد: باشه .برو ولی صبح زود بیا 🙂 داوود : ممنونم آقا . چشم .صبح میبینمتون .خدانگهدار . محمد: به سلامت داوود : بعد از خداحافظی با بچه ها سوار ماشین شدم و به طرف خونه رفتم ‌. توی راه چشمم به گلفروشی افتاد .ماشین رو کنار زدم و داخل رفتم ‌.بوی گل ها توی محوطه پیچیده بود و آرامش خاصی میداد. هانیه همیشه از گل مریم خوشش میومد برای همین به گلفروش گفتم تا گل مریم رو برام تزیین کنه و بده.بعد از تزیین گل رفتم و توی ماشین نشستم .نگاه دوباره ای به گل کردم که خیلی قشنگ شده بود .این چند وقته هانیه خیلی سختی کشید. با وجود پرونده سختی که داشتیم نمیتونستم بعضی شب ها برم خونه و هانیه تنها میموند .امشب برای تشکر ازش این گل رو خریدم تا جبران کمی از زحمت هاش بشه. ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه رفتم . هانیه: با صدای ماشین سریع بلند شدم و نگاه دیگه ای به خودم توی آیینه انداختم .لبخندی زدم و رفتم و در رو باز کردم .داوود داخل اومد .دستش رو پشتش گرفته بود .اولش خواستم ببینم توی دستش چیه اما نزاشت برای همین بیخیال شدم .خواستم برگردم که یکدفعه یه دسته گل مریم رو گرفت جلوم و گفت . داوود: تقدیم با عشق به همسرم ❤️ هانیه: واییی داوود .مرسیییی😍 داوود : قابل شما رو نداره عزیزم .به به چه بویی داره میاد .هانیه خانم دوباره قصد داری من انگشتامو بخورم؟ 😂 هانیه: مزه نریز عزیزم. بیا اول غذامون رو بخوریم بعد برو لباست رو عوض کن .من خیلی گشنمه داوود : باشه بریم که بی صبرانه منتظرم دست پخت هانیه بانو رو بخورم 🤤😋 هانیه: رفتیم توی آشپز خونه و من شروع کردم به کشیدن غذا ‌. شروع کردیم به خوردن. غذا که تموم شد داوود رو بهم گفت . داوود:وای عالی بود هانیه جان .دستت درد نکنه هانیه: کاری نکردم ☺️ هانیه: داوود بلند شد و شروع به شستن ظرف ها کرد .
هانیه: سریع از فرصت استفاده کردم و کیک رو از توی یخچال در آوردم و سریع بردم توی اتاق .روی میز گذاشتمش و شروع به روشن کردن شمع ها کردم.سریع آزمایش رو از توی کیفم برداشتم و کنار لباس و کفش گذاشتم .نگاه کلی ای به چینش کردم و بعد از اطمینان از اتاق خارج شدم .همون موقع هم داوود کارش تموم شد و آب رو بست .به طرف سماور رفت و مشغول چایی ریختن شد . به طرف کُنتُر برق رفتم و دکمه رو زدم و برق ها رو قطع کردم . سریع به طرف داوود رفتم و گفتم : وای چرا برق ها رفت؟؟ داوود: نمیدونم بزار برم ببینم مشکل از ساختمون های دیگه هم هست یا فقط خونه ما برق رفته . هانیه: نه نمیخواد . چند دقیقه صبر کن شاید خودش درست شد .داوود من میخوام برم تو اتاق .میشه یه لحظه بیای همراهم. راستش میترسم. داوود : میدونستم که هانیه از تاریکی میترسه برای همین قبول کردم و همراهش راه افتادم . هانیه: در رو باز کردم و سریع داخل شدم و کنار رفتم .داوود با دیدن اتاق تعجب کرد .لبخند روی صورتم نقش بست .رو بهش گفتم: چرا کپ کردی آقا پلیسه؟😁 داوود : چرا اتاق رو اینجوری کردی هانیه ؟ هانیه: خوشت نیومد؟🥺💔 داوود : چرا خوشم اومد ولی مناسبتش چیه؟ هانیه: تو چی فکر میکنی؟ داوود : سالگرد عروسی؟نه اون که خرداد بود .سالگرد عقد ؟نه بابا اونم که فروردین بود . تولدم؟نه اونم که اردیبهشته .تولدت؟نه بابا اونم که تیره .نمیدونم واقعا هانیه .میشه خودت بگی؟؟🤨 هانیه: لبخندی زدم و گفتم :خب یه لحظه یه نگاه بکن میفهمی 🙃 داوود : با تعجب نگاه کردم که به یه لباس و کفش برخوردم .لبخندی زدم و آروم نشستم و برداشتمش .هانیه هم کنارم نشست. با لبخند رو به هانیه .گفتم: چقدر قشنگه . حالا اینارو به چه مناسبت خریدی ؟ هانیه :داوود یه نگاه به زیرش بکن🤦‍♀ داوود: با تعجب به زیر وسیله ها نگاه کردم .یه پاکت بود ‌.درش رو باز کردم و برگه رو برداشتم . ازمایش بود .چیزی ازش سر در نیاوردم .خواستم در پاکت رو ببندم که چشمم به بگه کوچکتری افتاد .برداشتمش و بازش کردم و مشغول خوندن شدم. (متن نامه ) سلام بابا داوود. بهت تبریک میگم قراره از این به بعد خانوادتون سه نفره بشه بابایی❤️ داوود : چشمام باز تر از این نمی شد. رو به هانیه کردم و گفتم: چ..چی؟ هانیه: بابا داوود چرا تعجب کردی؟😁 داوود : ب..بابا داوود؟یعنی ..یعنی من بابا شدم🥺❤️ هانیه: بله و منم مامان شدم😉 داوود : وای خدای من .خدایا شکرت .خدایا ازت ممنونم 🥺😭 هانیه: شب خوبی بود .هم برای من و هم برای داوود ‌. تا صبح بیدار موندیم و در مورد آینده بچه ای که هنوز نمیدونستیم دختر هست یا پسر صحبت کردیم و آخرش بعد از اذان صبح من تونستم یکم بخوابم اما داوود حاضر شد و سر کار رفت . داوود:داخل سایت شدم .در شیرینی رو باز کردم و به طرف بچه ها و آقا محمد که داشتن صحبت میکردن رفتم .سلامی کردم که توجهشون بهم جلب شد . محمد: سلام آقا داوود . بچه ها: سلام. داوود: بفرمائید شیرینی .😊 محمد: به به ‌. حالا به چه مناسبت ؟ داوود : بخورید تا بگم. رسول: نه دیگه باید بگی تا بتونیم راحت بخوریم . داوود : خب ..خب راستش فرشید :سلام آقا بچه ها و محمد: سلام آقای عبدی: سلام . داوود : آقا بفرمائید شیرینی 🙂 آقای عبدی: به چه مناسبت آقا داوود . داوود : راستش آقا دارم بابا میشم 🙂😊 رسول: نههههه😳 ایوللللل😍 اقای عبدی: به به مبارکه داوود جان .تبریک میگم .🙂 محمد من میرم کارت تموم شد بیا اتاقم . محمد: چشم .آقای عبدی که رفت داوود جعبه رو روی میز گذاشت و سرش رو پایین انداخت . قشنگ معلوم بود خجالت داره میکشه. به طرفش رفتم و بغلش کردم و آروم دم گوشش گفتم: مبارکه باشه داداش .انشاالله صحیح و سالم به دنیا بیاد😊 داوود : ممنونم آقا محمد . رسول : بلند شدم و به طرف داوود رفتم. بغلش کردم و گفتم : مبارکه باشه داداش داوود. به سلامتی از هفت یا هشت ماه دیگه شب بیداری هاتون آغاز میشه😂 داوود : مرسی رسول جان .انشاالله قسمت خودت 😂 رسول: وا .من زنم ‌کو که بچم باشه😐 داوود : کلی گفتم رسول جان 😁 راوی: همگی خوشحال بودند از آنکه آن پسر جوان که تا دو روز قبل به ان بچه گفته میشد حال خود قرار بود پدر شود .همگی تبریک گفتند و مشغول کار های خود شدند .داوود نیز مشغول شد اما تمام فکر و ذهنش به سمت فرزندی که قرار بود به او در آینده بابا بگوید بود ❤️ (پایان پارت دلی) پ.ن. خوشحالی یعنی یکی تو زندگیت باشه که همه جوره هوات رو داشته باشه و دلخوشی یعنی ذوق داشته باشی برای شنیدن کلمه بابا از زبون فرزندت 🥺❤️ https://eitaa.com/romanFms