🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
نفس آخر
part: 22
«همچنان عزیز»
پیاده شدیم..
تنفس کردم،یه نفس عمیق.
چقدردلم برای بازارحضرتی و بازاری دورحرم تنگ شده بود
چقدربه این تنفس عمیق نیازداشتم.
.
.
بعد از استراحت کوتاهی در هتل با حاج خانم به حرم رفتیم.
رفته رفته ذکرمیگفتیم و به حرم نزدیک ونزدیک ترمیشدیم.
حاج خانم هم حالی شبیه به حال من داشت
باتفاوت اینکه اون تابه حال به مشهد مشرف نشده بودن وبیشترحیرت زده بودن.
واردحرم شدیم...
کفش هامون روتحویل دادیم وازصحن آزادی؛ صحنی که یادگاری های زیادی برای من داشت واردشدیم.
به ضریح رسیدیم زیارت کردیم درتوحیدخانه نشستیم .
باعشق وخالصانه زیارت خواندیم و...
.
.
بعد از گذشت چند ساعتی در حرم به هتل برگشتیم...
دست محمدم درد نکنه؛ خدا خیرش بده همه چیز و به نحو احست برنامه ریزی کرده بود🥲🌺.
از وقتی فهمیدم عطیه هم قرار بوده بیاد اما به خاطر کارش نتونست.
بغض و تو چهرش میدیدم مشخص بود دلش خیلی هواییه.
از خدا میخوام به همین زودی، زود یه سفر نصیبشون کنه.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن:حال و هوای مشهد🥺
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺🥀🌺
🥀🌺🥀🌺
🌺🥀🌺
🥀🌺
🌺
نفس اخر
part: 23
«امیر»
دیشب اقا محمد گفت که امروز دیر میاد.
تی این مدت که کنارشون بودم. خدایش چیزی کم نزاشتن.
خوشحالم خدا منو توی این مسیر قرار داد و با این گروه اشنا شدم.
.
.
کارام که تموم شد بلند شدم و برگه های پرینت شده رو لای پوشه ای گذاشتم.
به طرف بالا رفتم و در اتاق اقا محمد و باز کردم برگه هارو روی میزشون گذاشتم.
و بعد ار اتاق خارج شدم و برای استراحتی کوتاه به نماز خونه رفتم.
«محمد»
با رسول توی مسیر سایت بودیم،یهو صدای تلفن رسول بلند شد.
گوشیش و از جیبش دراورد وقتی شماره رو دید کمی تعجب کرد.
محمد:چیزی شده رسول؟
رسول:اممم شماره ناشناسه
با فکر به اینکه یکی از همونا باشه سریع گوشی و از دستش کشیدم و جواب دادم.
رسول با تعجب بهم نگاه میکرد. خیلی سریع ماشین و کنار زدم و از ماشین خارج شدم. نمیخواستم رسول با خبر بشه.
محمد:رسول از ماشین در نمیای خب؟
رسول:ولی محم...
جواب دادم بی صدا به حرفاش گوش دادم.
(ناشناس) به به اقای رسول حسنی،اقا رسول از طرف من به برادرتون یاد اوری کنید فردا ساعت ۱۲ ظهر فرصتش به پایان میرسه.😈
اون وقت...
با اتمام حرفش تماس و قطع کرد من هم به طرف ماشین برگشتم.
ادامه دارد.....
☆☆☆☆☆
پ.ن :چیزی ندارم بگم🥶
☆☆☆☆☆
📝به قلم: هدی و محنا بانو
❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از پایان خود آگاهم اما دوستت دارم:)
#عاشقانه
آتش ِریا به دارائیام زد
و هر آنچه داشتم
و جمع کرده بودم را
در یک لحظه غفلت سوزاند ..
[برایِ رسیدن به کِـبریـٰـا،
باید نه کـِبر داشـت نه ریـٰـا..]
-یهتیکهازکتابقصهدلبریمیگه:
امامرضاتنهاکسیهکههرچیبهصلاحت
نباشه؛بهصلاحتمیکنه..!(:🤍
#امامدلـــــم
انشاءاللّٰھظھورآقامون🌿^.^!
#بخونیمبرـاےظھورهرچہزودتر . .( :🕊