هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
http://j.mp/2bFRIZC
جزء هفتم قران کریم خوشحال میشم اگه گوش دادید برای ظهور اقا دعا کنید و بهم داخل پیوی پیام بفرستید
@amnaty
#استاد_رسول☝️🏻
😎
{https://eitaa.com/romanFms}
❤️با نام و یاد خدا❤️
🖤پارت دلی 🖤
(فلش بک)
رسول برای تحقیق این پرونده سخت خودم وارد عمل شدم به یک متروکه رفتم تا تحقیقمو اونجا انجام بدم .
وارد شدم و جایی نشستم همه آنتنو وسایلم را نصب کردم و آماده برای تحقیق شدم از اون اتاقم بیرون اومدم وارد اتاق دیگری شدم اون اتاق بسیار تاریک بود. چراغ گوشیم را روشن کردم راهم را که ادامه دادم به یک جسد برخورد کردم پس از بررسی فراوان فهمیدم که به تازگی این فرد مرده است خواستم برای مدرک جمع کردن بروم از توی کیفم پلاستیکهای مخصوص را بردارم که نمیدونم چی شد دیگر هیچی نفهمیدم و همه جابه سیاهی مطلق پیوست
ناشناس: دستور داشتم مغز متفکر تیم محمد اینا را از کار بندازم نه اینکه کاری کنم دیگر زنده نباشه از آنجایی که محمد به رسول خیلی اعتماد دارد میخواهم کاری کنم اعتماد محمد و تیمش به رسول یعنی همون استادشون سرد بشه برای همین فهمیدم یه روز قصد دارد برای تحقیق به جایی برود من هم برای کارم به آنجا رفتم کارم رو شروع کردم
به دستور رئیسم یک فرد مهم را کشته بودم اون فرد رو داخل اتاق گذاشته بودم که وقتی رسول وارد اونجا شد بیهوشش کردم اسلحه و هر چیزی که ربطی به کشت اون فرد داشت رو از اثر انگشتهای خودم پاک کرد و با دستکش به دستان رسول کشیدم و همان جا گذاشتم و از متروکه خارج شدم
چندساعتی گذشت
رسول: با اون ضربهای که بهم خورده بود چند ساعتی احتمال میدهم که بیهوش بودم چشمانم را که باز کردم دیدم دور و برم پر بود از ماموران پلیس حتی دیدم آقا محمد اینا یه گوشهای ایستادند با چهرهای آویزان به من نگاه میکند خواستم بروم پیششون و ازشون سوال که دیدم نمیتوانم تکان بخورم چون دستم را یکجا بسته بودم نگاهم به آقا محمد خورد که داشت به من آرام آرام نزدیک میشدتا اینکه یک طرف صورتم به شدت سوخت دستم را رو صورتم گذاشتم وبا تعجب پرسیدم
چرا؟
محمد:نزدیک شدمو سیلی ای به رسول زدم که ای کاش نمیزدم درسته بهش اعتماد دارم وقلبم یه چیز دیگری میگفت اما مدارک ها واثر انگشت ها چیز دیگری رو به من میفهماندند
واقعا اینطوری میخواد بشه میخواد اینطوری تموم بشه توی این افکارم بودم که صدای رسول به گوشم خوردم که از من میرسید چرااین کارو کردم😶
من هم جواب سؤالش رو دادم
محمد:چرا .واقعا نمیدونی رسول😕
رسول :محمد داشت میرفت که مچ دستشو گرفتم وگفتم .
محمد تو واقعا منو اینطوری شناختی😭
محمد:اما رسول اثر انگشتهای تو ومدارک یه چیز دیگرو میگه
خواستن رسول رو وارد ماشین کنن که رسول با اشک های حلقه شده در چشم روبه من کردو گفت
محمد تو منو بیشتر از همه میشناسی لطفا پیگیری کن خواهشششش میکنم داداشم😭
چرا اینو گفت برای چی منو دودل میکنه😭😭
زمان حال
[چند ماه بعد]
راوی:چند ماهی هست رسول زندانه و هنوز چیزی یه پرونده نه اضافه شده ونه کم
قراره فردا حکم رسول اعلام بشه
محمد بچه هارو برای جلسه به اتاقش خواند . بچه ها بعد از اجازه وارد شدن محمد شروع به توضیح کارهای چند روز اخیر و ادامه ی پرونده کرد
محمد:بچه ها ما الان میتونیم بگیم ما دوتا پرونده در دست داریم یکی بردن اخبار هایمهم از ما برای دشمن ودیگری پرونده اون فرد مهم ورسول
که خوشبختانه ما اون رئیسی که اخبار های مهم رو میبرد رو دستگیر کردم
ومتاسفانه از پرونده رسول چیزی نه کم شده ونه زیاد
[ فردای اون روز]
محمد:با ناراحتی زیاد وبا چشم های اشکی از دادگاه خارج شدم به سمت سایت حرکت ...رسیدم وبا بچه ها روبه رو شدم
داوود:سلام آقا چیشد رسول آزاد میشه ایول میدونستم.....اقا..آقامحمد چراناراحتید
نه نگید که............اقا رسول اعدام میشه
محمد:دیگه نتوستم روبهرو داوود بایستمو به حرفاش گوش بدم سریع وارد اتاقم شدم یه با دیدن آقای عبدی جا خوردم
محمد: سلام آقا.
عبدی:سلام محمد جان چرا انقدر پریشونی تعریف کن یکم
محمد:چرا خوشحال باشم از یه طرف رسول داره بعداز ظهر اعدام میشه واز یه طرفی نمیدونم حرف کیو باور کنم واقعا خسته شدم
عبدی:محمدجان دنیا جوریه که آدمای گناهکارو به سزای اعمال خودشون وآدمای خوب رو هم به سزای اعمال خودشون میرسونن
پس بسپار به خودش که همه چی رو جفت وجور میکنه
محمد:با حرف های آقای عبدی کمی آروم گرفتم شروع به کمی ازانجام کارهام شدم
[بعد از ظهر]
رسول :داشتن آماده میشدم این چند روز داشتم فکر میکردم که با این کار شهیدحساب میشم؟
هیچی برام مهم نبود فقط امیدم به خدا بود
فردی اومدو چشمام روبست و منو با خودش برد وقتی که حس کردم رسیدیم چشمام رو باز کرد
[موقعیت سایت]
داوود :داشتم وسایلمو جمع میکردم که تلفنم زنگ خورد فرد ناشناسی بود برای همین رفتم پیش آقا محمد
ناشناس: وقتی که ماموران امنیتی رئیسمو گرفتن دیگر کسی رو برای اینکه من را تهدید به کشتن خانوادهام کند رو نداشتم برای همین با خیال راحت میخواستم بروم اعتراف کنم چون پای یک فرد بیگناه وسط بود برای همین بر اساس تحقیق اون پسر من تلفن یکی از افراد تیمش رو داشتم شمارش رو
گرفتم پس از چند بوق برداشت
ناشناس:سلام آقا محمد؟
داوود :آقامحمد گوشی رو از دستم گرفتو جواب داد
محمد:بله خودم هستم
ناشناس:خبری از اون فردی که اسمش رسول هست میخواستم چیشد آزاد شد
محمد:تا اسم رسول اومد از جا پریدم وگفتم :
چطور ؟
ناشناس: میخواستم اعترافی رو بکنم (تعریف کردن تمام ماجرا)
محمد:چییی چرا اینارو الان به من بگی
راوی : محمد پس از قطع کردن گوشی بدون اینکه از آقای عبدی اجازه بگیرد به طرف دادگاه حرکت کرد وقتی که به آنجا رسید به طرف محل جایگاه اعدام ها رفت وبا صدای بلند اما لرزان فریاد زد که دست نگه دارید .
فردی که پاش لب چهارپایه بود یک لحظه ایست کرد محمد به طرف مسئول اونجا رفت و کارتاش را نشان داد و تمام قضیه را برایش تعریف کرد و از آن خواست که رسول را آزاد کند رسول را پایین آوردند اما رسول به خاطر کمی استرس حال خوشی نداشت محمد رسول در آغوش گرفت و با صورتی که هم اکنون خیس شده بود رو به رسول کرد و گفت:
داداش رسول من واقعاً متاسفم من نمیتونم این کار زشتم رو جبران کنم این تهمتی که زدم تا ابد روی دوشم سنگینی میکند
درسته کارم زشت بود اما ازت میخوام منو حلالم کنی.
رسول: من از قبل میدونستم آخر به کارتون پی میبرید و همیشه به فکر شما بودم اینو بدونید من هیچ وقت از دست شما ناراحت نمیشم و نخواهم شد
راوی :وهم اکنون الان دو برادر هست که پس از سختیه فراوان بهم رسیدن
پایان این حکایت بزرگ☘
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️
@Mahdis_1388_00
ایدی جهت ارسال نظرات
منتظر نظرات رگباریتون هستم🙃🙃
#Part_22
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
رسول: تو بیمارستان احساس خفگی داشتم حس میکردم آلان بغضم منفجر میشه فقط قورت میدادم رفتم سمت حیاط بیمارستان روی صندلی نشستم دستام رو سرم گذاشتم آسمون صاف بدون ابر ماه کامل پر از ستاره
ستایش: سرم تموم شده بود از دستم دروردم رفتم بیرون رسول نبود باهاش بد حرف زدم ولی باید میگفتم چون این بچه رو نمیخوام 😔 هر جور شده باید سقط میشد آروم رفتم بیرون تو حیاط نشسته بود سرش سمت آسمون بود قدم برداشتم سمتش کنارش نشستم با نشستنم ترسید فکر کرد کسی دیگه ای هست قیافه اش دیدنی بود لبخندی که لب داشتم جمع کردم که نفهمه........
رسول: کی تو رو مرخص کرد حالت خوب نبود؟؟
ستایش: خوبه شلوغش نکن که برگردم
رسول: از دست تو باشه ولی قول بده حالت بد بود بهم بگی
ستایش: باش
رسول: بلند شو بریم خونه سرده و آلوده براتون خوب نیست دستش گرفتم آروم رفتیم سمت ماشین یکم نزدیک خونه شدیم رسول ماشین جایی پارک کرد رفت سمت آبمیوه فروشی یه لیوان آب هویج گرفت داد دستم نی گرفت سمتم که بخورم شروع کردم به خوردن ماشین روشن کرد راه افتادیم سمت خونه در پارکینگ زد وارد شد آروم از پله ها رفتم بالا لیوان آب هویج انداختم آشغالی رفتم اتاق لباسم عوض کنم رسول هم رفت حموم روی تخت دراز کشیدم با باز شدن در حموم چشمام بستم که نفهمه بیدارم حوله روی شوفاژ پهن کرد از داخل کمد دیواری پتو برداشت رفت بیرون رفتنش تماشا میکردم روی مبل سه نفره دراز کشید خوابید منم تو اتاق معلوم بود از دستم هنوز ناراحت هست به خاطر حرف هام
رسول:تازه چشمام گرم خواب شده بود با صدای گوشیم بیدار شدم
الووووووو
بله باشه الان میام همه چیز بردارید من مستقیم میام اونجا با محمد هماهنگ کنید ..........
داخل کشو میز اسلحه منو بیار یادت نره دستت درد نکنه خداحافظ 👋..............
رسول: بلند شدم لباسم از چوب لباسی برداشتم موهام هنوز نمی داشت سریع راه افتادم به خاطر این که سریع برم موتور برداشتم توراه سرمای هوا تو عمق وجودم رخنه کرده بود
............................................................................
پ.ن1*: رسول کجا رفت؟؟؟؟
پ.ن2*: ناراحتی رسول از ستایش
پ.ن3*:آب هویج 🥕
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_22 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) رسول: تو بیمارستان احساس خفگی داشتم حس میکردم آ
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات