#Part_22
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
رسول: تو بیمارستان احساس خفگی داشتم حس میکردم آلان بغضم منفجر میشه فقط قورت میدادم رفتم سمت حیاط بیمارستان روی صندلی نشستم دستام رو سرم گذاشتم آسمون صاف بدون ابر ماه کامل پر از ستاره
ستایش: سرم تموم شده بود از دستم دروردم رفتم بیرون رسول نبود باهاش بد حرف زدم ولی باید میگفتم چون این بچه رو نمیخوام 😔 هر جور شده باید سقط میشد آروم رفتم بیرون تو حیاط نشسته بود سرش سمت آسمون بود قدم برداشتم سمتش کنارش نشستم با نشستنم ترسید فکر کرد کسی دیگه ای هست قیافه اش دیدنی بود لبخندی که لب داشتم جمع کردم که نفهمه........
رسول: کی تو رو مرخص کرد حالت خوب نبود؟؟
ستایش: خوبه شلوغش نکن که برگردم
رسول: از دست تو باشه ولی قول بده حالت بد بود بهم بگی
ستایش: باش
رسول: بلند شو بریم خونه سرده و آلوده براتون خوب نیست دستش گرفتم آروم رفتیم سمت ماشین یکم نزدیک خونه شدیم رسول ماشین جایی پارک کرد رفت سمت آبمیوه فروشی یه لیوان آب هویج گرفت داد دستم نی گرفت سمتم که بخورم شروع کردم به خوردن ماشین روشن کرد راه افتادیم سمت خونه در پارکینگ زد وارد شد آروم از پله ها رفتم بالا لیوان آب هویج انداختم آشغالی رفتم اتاق لباسم عوض کنم رسول هم رفت حموم روی تخت دراز کشیدم با باز شدن در حموم چشمام بستم که نفهمه بیدارم حوله روی شوفاژ پهن کرد از داخل کمد دیواری پتو برداشت رفت بیرون رفتنش تماشا میکردم روی مبل سه نفره دراز کشید خوابید منم تو اتاق معلوم بود از دستم هنوز ناراحت هست به خاطر حرف هام
رسول:تازه چشمام گرم خواب شده بود با صدای گوشیم بیدار شدم
الووووووو
بله باشه الان میام همه چیز بردارید من مستقیم میام اونجا با محمد هماهنگ کنید ..........
داخل کشو میز اسلحه منو بیار یادت نره دستت درد نکنه خداحافظ 👋..............
رسول: بلند شدم لباسم از چوب لباسی برداشتم موهام هنوز نمی داشت سریع راه افتادم به خاطر این که سریع برم موتور برداشتم توراه سرمای هوا تو عمق وجودم رخنه کرده بود
............................................................................
پ.ن1*: رسول کجا رفت؟؟؟؟
پ.ن2*: ناراحتی رسول از ستایش
پ.ن3*:آب هویج 🥕
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_22 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) رسول: تو بیمارستان احساس خفگی داشتم حس میکردم آ
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
#Part_23
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
محمد: سعید چی شد رسول کی میاد دیر شد ؟؟
سعید: آدرس نیروگاه برق فرستادم براش گفت خودش میاد اونجا ما بریم اونجا خودشو میرسونه
محمد: پس آماده بشید بریم اونجا به علی بگو از تو سایت پشتیبانی کنه
سعید : چشم محمد با بچه های راهور هماهنگ کنیم آماده باش باشند ؟
محمد: اره، اره یادم رفت بگو تو اون خیابون تا نیروگاه آماده باش باشند .
سعید: حتما آقا
سریع رفتم سمت میز رسول اسلحه اش برداشتم در کمد قفل کردم اومدم بیرون رفتنم سمت پارکینگ سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت نیروهای برق تهران بزرگ
قرار بر این شد رسول اونجا بهمون اضافه بشه کار اصلی شروع کنیم .
رسول: جلو در وایسادم تا بچه ها برسن با هم وارد بشیم با نزدیک شدن چند تا ماشین تکیه ام از موتور برداشتم رفتم سمتشون لپ تاپ بقیه وسایل از ماشین برداشتم رفتیم داخل تو محوطه نیروگاه محمد بچه هارو تقسیم کرد منو محمد و فرشید تو سایت اصلی نیروگاه مستقر شدیم
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
#Part_23 #Safe_support (﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽) محمد: سعید چی شد رسول کی میاد دیر شد ؟؟ سعید: آ
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی خوشبحال اونایی که میگن
بهترین اتفاق سال 1402مون کربلا بوده✨️💔
‹ 🥹🌻⇢ #کربلا ›
‹ ♥️🌝 ⇢ #امام_حسین›
یکی از خوبیای درد و دل کردن با خدا اینه که نیازی نیست منظورتو واسش توضیح بدی ❤️🙂
میگن عشقی که به گریه رسیده هرگز دروغ نبوده
امام حسین عزیزم!
من برات خیلی گریه کردم خیلی..
#ارباب