eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارم می‌چینم سفره هفت سین اما ...🥺💔 میسّر کِی شود     وصل تو❤️    ای آرامِ جان! مـارا؟ ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سال ۱۴۰۲ هم گذشت . با تموم خوبی ها و بدی هاش با تمام سختی ها و راحتی هاش با تمام تلخی ها و شیرینی هاش گذشت ... گذشت و ما فراموش کردیم توی این سال چه اتفاقات خوب و بدی برامون افتاد . فراموش کردیم عزیز از دست دادیم و عزیز به خانوادمون اضافه شد . فراموش کردیم . از خدا میخوام سال ۱۴۰۳ سالی سرشار از زیبایی و آرامش در کنار خانوادتون برای شما عزیزان باشه امیدوارم که آقا امام زمان این جمعه بیایند و به این درد دوری پایان بدهند 🥺 به امید سالی سرشار از عشق و محبت بین همه 🙃 اگر خوبی یا بدی از بنده دیدید حلال کنید ❤️ سال جدید رو خدمت همتون تبریک عرض میکنم .امسال اولین سالی هست که با هم هستیم و امیدوارم جمعمون روز به روز بزرگتر از قبل بشه . و در آخر:) +!🌱
عیدتون مبارک رفیق های همراه🥺❤️
❤️با نام و یاد خدا❤️ 💗پارت دلی 💗 رسول: یه ماهی میشه که به دستور آقا محمد به عنوان نفوذی اومدم توی دانشگاه و به عنوان دانشجو درس میخونم .پرونده ای که داریم مربوط میشه به یه دختر که خانوادش توی کار قاچاق هستن اما خودش هیچ اطلاعی نداره .بر اساس اطلاعاتی که بدست آوردیم متوجه شدیم اون دختر در معرض خطر هست و احتمال داره هر لحظه اون دختر اتفاقی براش بیوفته.برای همین هم قرار شد من به عنوان یه نفوذی وارد دانشگاه بشم و مراقب باشم تا مبادا اتفاقی برای اون دختر بیوفته. کیف رو روی شونه ام تنظیم کردم و وارد دانشگاه شدم . از دور نگاهم به خانم شریفی(همون دختر )افتاد ‌.به همراه دوستش که توی این مدت فهمیدم اسمش سمانه فتحی هست به طرف کلاس ها رفتن .خانم شریفی یه دختر مذهبی و چادری بود و برای همین احتمال میدم چون خانواده اش از این بابت ناراضی هستن و میدونن بهشون کمک نمی کنه میخوان بکشنش.با دیدنش لبخند روی لبم نشست .یکدفعه به خودم اومدم و سریع خودم رو جمع و جور کردم .وای چرا من اینجوری شدم؟؟من کی همچین آدمی بودم ؟؟😬 به طرف کلاس رفتم و روی صندلی نشستم ‌.نیم نگاهی به خانم شریفی کردم .داشت با دوستش صحبت میکرد .سریع نگاه ازش گرفتم و جزوه رو باز کردم .وای خدا کی حوصله داره دوباره درس بخونه😩 تا بود درس خوندم و گفتم پلیس میشم .حالا که به ارزوم رسیدم هم دوباره به عنوان نفوذی باید بیام دانشگاه و درس بخونم .البته که درس های من خیلی خوب بود و استاد ها همه از من راضی هستن و حتی چند بار هم گفتن از اقای رسول فرجی یاد بگیرید 😁 و البته که حس میکنم چند نفری هستن که با دیدن من چشماشون پر از تنفر میشه .چند تا دختر و چند تا پسر هستن .انگار که مال باباشون رو خوردم (روز بعد) محمد: به رسول زنگ زدم .جواب نداد ‌احتمالا کلاس داره .خندم گرفت .😁بنده خدا صبح تا عصر سرش توی دانشگاه گرمه و مراقب هست .عصر هم میاد سایت و گزارش هارو مینویسه .البته علی و بقیه بچه ها هم خیلی کمک کردن و کار های رسول رو هم انجام میدن .گوشی رو روی میز گذاشتم و دستم رو توی موهام فرو بردم .همون موقع صدای در اومد و داوود داخل شد .سلامی کرد که متقابلا جوابش رو دادم داوود : آقا گزارش هارو آوردم. محمد: باشه ممنون .بزار اینجا بعدا میخونم. داوود : گزارش ها رو گذاشتم ‌خواستم برگ بیرون اما ایستادم و گفتم: آقا از رسول خبر ندارید؟ محمد: نه فعلا گوشیش رو جواب نمیده احتمالا سر کلاس هست. داوود: آهان ‌باشه .با اجازه رسول: بالاخره کلاس تموم شد .هوفف .اون موقع که خودم دانشگاه داشتم درس ها اینقدر سخت نبود که الان هست. آدم رو دیوونه میکنه این درس ها😬 برام جای سواله .من چجوری از این درس ها خوشم میومده😂 وسیله هام رو جمع کردم و بلند شدم .خواستم از کلاس بیام بیرون که همون دختر و پسر ها که از من بدشون میومد داخل شدن. اخمام بی اراده توی هم رفت و دستم کوله رو محکم تر گرفت .دختر ها اومدن به سمتم که عقب عقب رفتم .تا جایی که کمرم به دیوار برخورد کرد .پسرا با لبخند زشتی ایستاده بودن .دو تا پسر بودن و سه تا دختر .یکیشون اومد و درست جلوم ایستاد و توی چشمام خیره شد .سرم رو پایین انداختم که با تمسخر شروع به صحبت کرد . بیتا: اوه آقا رو باش .هواسم نبود شما مذهبی تشریف دارید 😏 مرجان: آقا رسول یه عکس با من میگیری؟ رسول: دختره خواست بیاد کنارم که سریع اونطرف تر رفتم .دختره رو کرد سمت بقیه و گفت . مرجان: بچه ها من زشتم؟؟ سهیلا:نه جان تو .این چه حرفیه؟ مرجان: پس چرا به من نگاه نمیکنه؟ بیتا: از علاقه زیاد عزیزم . رسول: دختره دوباره اومد سمتم که صدام بلند شد و گفتم: خانم برو اون طرف. مرجان: برای چی برادر 😏یه عکس با من بگیر دیگه . رسول: خیلی غیر ارادی صدام بلند شد و گفتم:دارم میگم برو کنارررر😠 بیتا: کجا داداش . رسول: دارم میگم دست به من نزن😠 رسول: دیگه نمیتونستم تحمل کنم ‌نگاهم به پنجره افتاد. کلاس های ما طبقه اول بود و ارتفاع زیادی نبود .البته کم هم نبود .سریع کیف رو پرت کردم و به سمت پنجره دویدم و درش رو باز کردم و خودم رو پرت کردم پایین. راوی: همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و رسول برای آنکه دست ان دختران به او نخورد خود را از پنجره به پایین انداخت .صدای جیغ آن دختران در کلاس پیچید و پسر ها با تعجب به جای خالی رسول نگاه کردند . اما در حیاط دانشگاه همه به طرف رسول که روی زمین افتاده بود دویدند .در همان هنگام هم ریحانه(همون دختر یعنی خانم شریفی )با ترس به میان آن افراد رفت .با دیدن رسول دستش را روی صورتش گذاشت و هینی گفت .خواست به آمبولانس زنگ بزند اما رسول به زور از جایش بلند شد و توجهی به افرادی که به او می گفتند باید به بیمارستان برود نکرد و سریع اما به زور و به سختی از دانشگاه خارج شد .چند قدمی برداشت اما نمیتوانست سوار موتور شود برای همین مجبور شد دستش را برای تاکسی بالا ببرد و سوار شد .
رسول: سرم رو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم. سرم خیلی درد میکرد .وقتی خودم رو پرت کردم دستم زیرم موند و با این دردی که الان داره فکر کنم شکسته باشه .سرم هم به زمین برخورد کرد اما خداروشکر محکم نخورد. ادرس یه خیابون قبل از سایت رو به تاکسی دادم و چشمام رو بستم تا شاید یکم از درد هام رو فراموش کنم .شانسم داد که تونستم از اون کلاس خارج بشم . نمیدونم چقدر گذشت که با صدای راننده که میگفت آقا رسیدیم چشمام رو باز کردم .پولش رو حساب کردم و تشکر کردم و پیاده شدم .سرم خونی شده بود و لباسم خاکی بود .از کنار هر کسی که رد میشدم با تعجب نگاهم میکرد و احتمالا با خودش میگفت از جنگ برگشته😂 به زور تا سایت رفتم و داخل شدم . درد سرم بیشتر شده بود و دیگه نمیتونستم درد دستم رو تحمل کنم .از آسانسور که خارج شدم همون موقع داوود از اتاق محمد خارج شد .با دیدن من یاخدای بلندی گفت و اسمم رو صدا زد که باعث شد نگاه همه به من بخوره . داوود: از اتاق محمد که خارج شدم با دیدن رسول که سرش خونی بود و لباس هاش خاکی بود یاخدای بلمدی گفتم و اسمش رو صدا زدم و به طرفش دویدم. دستش رو گرفتم که به حرف اومد . رسول: اخ داوود کجایی که داداشت داره میمیره😣😁 داوود: خفه شو .چیشده چرا اینجوری شدی؟ رسول: بالاخره خفه بشم با جواب سوالت رو بدم؟😣😂 محمد: با صدای داوود سریع از اتاق خارج شدم .با دیدن رسول سریع به طرفش دویدم و نگران حالش رو پرسیدم که با گفتن خوبم کمی از نگرانیم رو کم کرد.با کمک داوود و بچه ها رفتیم بهداری و دکتر هم سرش رو پانسمان کرد و دستش رو گچ گرفت .کنارش نشستم و گفتم :چیشد که اینطوری شدی؟ رسول: راستش....(ماجرا رو توضیح داد) محمد: خدا بهت رحم کرد . رسول: آقا میگم یه چیزی بگم دعوام نمیکنید؟ محمد: چیزی شده؟ رسول: ر.استش عاشق شدم😔 محمد: به به مبارکه .حالا کی هست اون عروس خانم خوشبخت ؟ رسول: خانم ریحانه شریفی 😬 محمد: اوه اوه .خب قضیه به جوری شد. یعنی تو عاشق دختر متهم پرونده شدی؟؟ رسول: ب..له😬 محمد: باشه حالا فعلا استراحت کن تا ببینم چی میشه . (سه ماه بعد ) راوی: سه ماه از آن اتفاق گذشت . پرونده گروه محمد بسته شد و متهم ها هر کدام سزای کارشان رو دیدند .و اکنون روزی است که رسول بیشتر از هر کس دیگری ذوق دارد .امروز روز عقد رسول و ریحانه است و خوشحالی هر دو با دیدن یکدیگر در لباس های زیبایشان بیشتر از قبل شد 🙃❤️ (پایان پارت دلی) https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️ @Mahdis_1388_00 ایدی جهت ارسال نظرات منتظر نظرات رگباریتون هستم🙃🙃
اینم پارت دلی عیدی به شما رفقا🥺❤️