رسول: سرم رو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم. سرم خیلی درد میکرد .وقتی خودم رو پرت کردم دستم زیرم موند و با این دردی که الان داره فکر کنم شکسته باشه .سرم هم به زمین برخورد کرد اما خداروشکر محکم نخورد. ادرس یه خیابون قبل از سایت رو به تاکسی دادم و چشمام رو بستم تا شاید یکم از درد هام رو فراموش کنم .شانسم داد که تونستم از اون کلاس خارج بشم .
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای راننده که میگفت آقا رسیدیم چشمام رو باز کردم .پولش رو حساب کردم و تشکر کردم و پیاده شدم .سرم خونی شده بود و لباسم خاکی بود .از کنار هر کسی که رد میشدم با تعجب نگاهم میکرد و احتمالا با خودش میگفت از جنگ برگشته😂
به زور تا سایت رفتم و داخل شدم . درد سرم بیشتر شده بود و دیگه نمیتونستم درد دستم رو تحمل کنم .از آسانسور که خارج شدم همون موقع داوود از اتاق محمد خارج شد .با دیدن من یاخدای بلندی گفت و اسمم رو صدا زد که باعث شد نگاه همه به من بخوره .
داوود: از اتاق محمد که خارج شدم با دیدن رسول که سرش خونی بود و لباس هاش خاکی بود یاخدای بلمدی گفتم و اسمش رو صدا زدم و به طرفش دویدم. دستش رو گرفتم که به حرف اومد .
رسول: اخ داوود کجایی که داداشت داره میمیره😣😁
داوود: خفه شو .چیشده چرا اینجوری شدی؟
رسول: بالاخره خفه بشم با جواب سوالت رو بدم؟😣😂
محمد: با صدای داوود سریع از اتاق خارج شدم .با دیدن رسول سریع به طرفش دویدم و نگران حالش رو پرسیدم که با گفتن خوبم کمی از نگرانیم رو کم کرد.با کمک داوود و بچه ها رفتیم بهداری و دکتر هم سرش رو پانسمان کرد و دستش رو گچ گرفت .کنارش نشستم و گفتم :چیشد که اینطوری شدی؟
رسول: راستش....(ماجرا رو توضیح داد)
محمد: خدا بهت رحم کرد .
رسول: آقا میگم یه چیزی بگم دعوام نمیکنید؟
محمد: چیزی شده؟
رسول: ر.استش عاشق شدم😔
محمد: به به مبارکه .حالا کی هست اون عروس خانم خوشبخت ؟
رسول: خانم ریحانه شریفی 😬
محمد: اوه اوه .خب قضیه به جوری شد. یعنی تو عاشق دختر متهم پرونده شدی؟؟
رسول: ب..له😬
محمد: باشه حالا فعلا استراحت کن تا ببینم چی میشه .
(سه ماه بعد )
راوی: سه ماه از آن اتفاق گذشت . پرونده گروه محمد بسته شد و متهم ها هر کدام سزای کارشان رو دیدند .و اکنون روزی است که رسول بیشتر از هر کس دیگری ذوق دارد .امروز روز عقد رسول و ریحانه است و خوشحالی هر دو با دیدن یکدیگر در لباس های زیبایشان بیشتر از قبل شد 🙃❤️
(پایان پارت دلی)
https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
ناشناس برای پارت های دلی جهت ارسال نظرات زیباتون ❤️
@Mahdis_1388_00
ایدی جهت ارسال نظرات
منتظر نظرات رگباریتون هستم🙃🙃
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه کلیپ که باید آقا رسول رو به جاش تصور کنید😁😁😁
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه کلیپ دیگه از پارت دلی
حتما ببینید
بنام خداوند هستی😇
پارت دلی
فاطمه: مثل همیشه داخل اتاقم داشتم توی دفترم شعر مینوشتم آخه من یه دفتر دارم پر از شعر و جملات انگیزشی . درحال شعر نوشتن بودم که چند تقه به در خورد و آن شخص با بفرمایید من وارد شد سرم پایین بود سرم را بالا که کردم با چهره خندون داداش فرید روبه رو شدم
فاطمه:سلام بیا تو داداش
فرید: سلام به خواهر عزیزتر ازجانم چطوری نفسم ؟ 💋
فاطمه: مرسی بیا تو 🥰🤩
فرید اومد داخل و نشست کنارم و گفت خب میشنوم با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : چیو داداش ؟
فرید: از مامان شنیدم این چند وقت که ماموریت بودم یکی اومده خاستگاری ات
فاطمه : تا اسم خاستگاری رو شنیدم بغض کردم چون از همین الان میدونستم فرید مخالفت میکنه ولی من ماهان ( اسم خاستگار ) رو خیلی دوست داشتم
فرید : اسم خاستگار که آوردم فاطمه بغض کرد نمیدونم چرا ولی احتمالا چیزی شده هر جور شده باید از زیر زبونش حرف بکشم بخاطر همین گفتم : خب آبجی من چرا بغض کرده نمیخواد تعریف کنه تو نبود برادرش چی شده که بغض راه گلشو بسته
فاطمه: نمیخواستم ناراحتش کنم ولی اگه نمیگفتم دلمو چکار میکردم بالاخره دلمو زدم به دریا و یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم :راستش داداش نمیدونم از حرفام ناراحت میشی یا نه ولی اگه هم ناراحت شدی لطفا هیچی نگو تا حرفم تموم شه
فرید : داری نگرانم میکنی فاطمه بگو ببینم چی شده
فاطمه : از وقتی که بابا شهید شده تو همه پشت و پناه و مامان هستی حتی نزاشتی تنها بیرون برم ممنونم ازت که نزاشتی جای خالی بابا رو حس کنم ولی منم دخترم دل دارم میشه اجازه بدی با کسی دوستش دارم ازدواج کنم
فرید: حرف آخر فاطمه تو ذهنم اکو میشد آخه مگه میخواد با کی ازدواج کنه هرچی از مامان پرسیدم نگفت
فرید: فاطمه جان آبجی خودت که میدونی جز خوشبختی تو هیچی نمیخوام اگه بهت گیر میدم فقط بخاطر خودته تو که میدونی چقد دوستت دارم حالا میشه بگی این آقا داماد خوشبخت کیه که دل آبجی گل ما رو برده
فاطمه : از حرفش خندم اومد ولی وقتی به اعصبانیتش بعد از حرفم فکر میکردم خندم روی لبم محو شد ولی باید میگفتم با ترس و لکنت گفتم :م..ا..ه..ا..ن اسم ماهان رو که آوردم صورتش از اعصبانیت سرخ شده بود
که بعد دو دقیقه سکوت گفت: ببین فاطمه من همیشه خیر و سلاحتو خواستم ماهان بدرد تو نمیخوره پس فراموشش کن و دیگه اسمشو تو این خونه نیار فهمیدی؟
واز اتاق خارج شد و در را محکم بست
( یک ماه بعد )
من با ماهان ازدواج کردم و برادرم من رو رها کرد و گفت دیگه من فراموش کن ولی اون داداشم بود نمیتونستم ولی خب من ماهان دارم همینجور مشغول کارهایم توی اتاق بودم که صدای در اومد مطمئن شدم که ماهانه رفتم تو هال که باصحنه ای که دیدم خشکم زد اون ماهان بود که دست ۴ تا دختر جوان رو گرفته بود
رو به من گفت :سلام عزیزم اینا دوستای منن
دخترا حجاب خوبی نداشتن ماهان مست بود و هیچی حالیش نبود از ترس داشتم سکته میکردم که یه فکری به نظرم نیست که از خون فرار کنم اما کجا برم کجا رو دارم که برم ؟ بخاطر همین ماشینو برداشتم و تاصبح تو خیابونا پرسه میزدم به این فکر میکردم که فردا برم دادگاه ای کاش به حرف فرید گوش میکردم و با این عوضی ازدواج نمیکردم
( صبح روز بعد )
رفتم دادگاه و درخواست طلاق دادم چهار روز بعد ازش جدا شدم همون موقعه گوشی و برداشتم زنگ زدم به مامان بهبعد سه بوق جواب داد
مامان: جانم فاطمه جان
فاطمه :سلام مامان( با گریه )
فاطمه : چیشده مادر
همه چیو برا مامانم تعریف کردم
مامان : گریه نکن دخترم بیا اینجا
فاطمه : باشه ای گفتم و رفتم سمت خونه مامان ردی برگشتن نداشتم ولی مجبور بودم
رسیدم در خونه وارد که شدم صدای مردی نظرم و جلب کردم وقتی جلوتر رفتم دید فرید و مامان نشسته آن رو صندلی تو حیاط سلام کردم و پریدم توی بغل مامان واقعا که بهترین آغوش دنیا بغل مادر بود بعدش رفتم سمت فرید و گفتم : ببخشید داداش اشتباه کردم
برخلاف انتظارم اون مرا در آغوش گرفت و سرم رو بوسید منم فقط گریه میکردم
پایان پارت دلی 😇
نویسنده:سوگل☺️
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
بنام خداوند هستی😇 پارت دلی فاطمه: مثل همیشه داخل اتاقم داشتم توی دفترم شعر مینوشتم آخه من یه دفتر
رفقا یکی از دوستانمون زحمت کشیدم و یه پارت دلی نوشته اند.🙃❤️
#Part_26
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
رسول: تو محوطه نیروگاه با بچه ها بودم راننده آمبولانس داشت دست محمد آتل میبست روم نمیشد تو چشمای محمد نگاه کنم با عصبانیت نگاهم میکرد پاش محکم روی زمین می کوبید
بچه ها همه دورمون جمع شدن نگاه مون میکردند کار تکنسین آمبولانس تموم شد آروم از جاش بلند شد اومد سمتم دستش کنار شونه هام گذاشت کنار زد رفت میخواستیم صداش کنم میترسیدم ولی باید میگفتم
محمد ،اقا محمد صبر کن تا منم حرف بزنم
محمد: هیچی نگو رسول واقعا این کار از تو توقع نداشتم نتونی ردش بزنی کار بهت سپردم تنها راه پیدا کردنش دود شد رفت رو هوا میفهمی رسول
رسول: محمد داشت بازیمون میداد رودست خوردیم همه چیز نقشه از پیش تعیین شده خودت فرماندهی میدونی چی میگم کاری که برام آب خورده الان برات انجام میدادم اطلاعات جلوت بود ولی نشد محمد نشد .......
محمد نزدیکم شد نفسش روی صورتم حس میکردم دستش برد بالا چشمام بستم تا بزنه دستش روی صورتم نشست مایع تلخی خون حس میکردم سوزن سوزن شدن صورتم لبم پاره شده بود
چشمام باز کردم پر از اشک شده بود ولی اجازه باریدن ندادم
ممنون محمد لطف کردی دستت درد نکنه......
فرمانده بودنت ثابت کردی آقا محمد..........
وسایل دادم دست سعید دستم روی صورتم گذاشتم رفتم بیرون از نیروگاه به هیچ صدایی توجه نمیکردم داوود صدام میکرد ولی نمیخواستم صبر کنم از این جا دوست داشتم برم فقط
داوود: رسول ، رسول. داداش صبر کن
با گفتن این حرف سرعتش بیشتر کرد موتورش روشن کرد رفت.......
محمد: با آماده شدن گزارش ها سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت سایت سرم تکیه دستم سالمم دادم دست چپم درد وحشتناکی داشت قابل تحمل نبود به حرف های رسول تند روی خودم نمیدونم چی شد صدام بالا بردم انکار یک لحظه مغزم قفل کرده بود اکسیژن کافی نرسید که مساوی شدن سیلی به رسول شد دل شکستگی از خودم روندمش یاد آخرین حرف هاش افتادم
فرمانده بودنت ثابت کردی آقا محمد.......
اخخخخ چه کار کردی محمد چه کار
رسول: موتور کنار خیابون پارک کردم روی جدول نشستم با دستمالی که تو جیبم داشتم صورتم پاک کردم گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم شماره تلفن ناشناس بود
الووووووو بفرمایید......
بله خودم هستم چیییییی کی اومده اونجا ؟؟؟
+حدودا نیم ساعت دیگه نوبتش هست
نگهش دارید لطفاً به دکتر بگید هیچ کاری نکنه خواهش می کنم الآن خودمو میرسونم اونجا صبر کنید.........
سوار موتور شدم راه افتادم سمت اونجا به ساختمون روبه رو نگاه کردم خودش بود موتور تو پارکینگ پارک کردم رفتم با آسانسور بالا در مطب باز کردم هیچ کس نبود منشی هم نبود در اتاق هارو یکی یکی باز کردم با باز شدن در آخر چهره وحشت کرده ستایش دکتری که آروم سر صندلی نشسته بود
ستایش داشتی چه کار میکردی ییییییی هااااااااا ؟؟؟؟؟
برو بیرون از اتاق سریع وسایلت جمع کن
ستایش: ر.....سو.....ل......م.......ن
رسول: مگه نشنیدی چی گفتم حرفم یه بار میگم بیروننننن
ستایش: چادرم و کیف برداشتم اومدم بیرون تا رسول آب روم نبره یکم دلم قرص شد که انقدر غیرت داره نزاره دست به همچین کاری نزارم ولی هنوز پشیمون نشدم الانم رو حرفم هستم این بچه رو نمیخوام..............
رسول کیفم کشید داخل آسانسور هیچ حرفی نمیزد ساکن بود کارد میزدی خون نمیومد......
داخل پارکینگ تکیه ام زد به دیوار چشماش زوم شده بود روی صورتم نفسش روی صورتم حس میکردم
رسول: ستایش تو میخواستی چه کار کنییییی هااااااا مگه من نگفتم من این بچه رو میخوام هر جور که هست الان چه غلتی میکردی میخواستی سقط جنین کنی دیشب چی گفتم اون بچه قلب و روح داره قبلش تشکیل شده بکشی قاتل میشی میفهمی به خدا ستایش من تو اون بچه برام مهم هستین دلیل نمیشه زندگیمون نابود شد اون بچه سرنوشتش تلخ باشه زندگی نکنه خدا داره فرشته اش برامون میفرسته شاید با وجود اون زندگیمون رنگ تازه ای بگیره ولی تو داشتی با یه خودسری نادونی نابودش میکردی از بین میبردیش..........
...........................................................................
پ.ن1*: رسول بیگناه
پ.ن2*: فرمانده بودنت ثابت کردی
پ.ن3*: ستایش خود سری از بین بردن جنین